یاروسلاو سایفرت شاعر چک می گوید: جهنم را همه می شناسیم. جهنم روی دو پا راه می رود. ولی بهشت؟ بهشت شاید تنها لبخندی باشد، بر لب هایی که نام ترا زمزمه می کند. و آن لحظه کوتاه سرگیجه آور که از یاد می بری جهنمی هم وجود دارد....
،پایانی هم که انگار برای این دور تسلسل و به قول آن نویسنده چک <<جنون عصر ما>> وجود نداشته باشد <<که گفت <<انسان گرگ انسان است ... :یاروسلاو سایفرت، شاعر چک، می گوید .جهنم را همه می شناسیم>> .جهنم روی دو پا راه می رود ولی بهشت؟ ،بهشت شاید تنها لبخندی باشد .بر لب هایی که نام ترا زمزمه می کند و آن لحظه کوتاه سرگیجه آور که از یاد می بری << ...که جهنمی هم وجود دارد
چند نامه از جناب دوائی که از پراگ برای عزیزانشان فرستادهاند. با کوچکترین چیزی در آن دیار زیبا یاد دوران کودکی و نوجوانیاش در ایران میافتد و چه زیبا و رؤیایی میان این دو سرزمین سیر میکند. عالی بود.
عجیب به دل و جونم میشینه نوشته های پرویز دوائی. دست نوشته ها و نامه هایی که برای دوستاش فرستاده، توی یه مجموعه به اسم "نامه هایی از پراگ" جمع شده؛ بدون ترتیب خاصی. این دومین کتابیه که از این مجموعه ی شیرین و حال خوب کن، میخونم. از ته دلم میگم توی این روزای ملال آور هیچ کتابی نمیتونست انقدر حالمو خوب کنه که این دوتا کردن (درخت ارغوان، از وقتی که تو رفتی) رد پای خاطرات کودکی و جوانی پرویز دوائی که در تهران دهه ۲۰ و ۳۰ سپری شده، توی تمام نوشته هاش هست. حالا که ۴۰ساله ساکن پراگه، روزمرگی هاش رو پیوند زده به خاطراتش که نتیجه، شده این مجموعه ی لذت بخش و خواندنی. جای خوشحالیه که کتابفروشی دلبندِ من (دهخدا) بهم خیلی نزدیکه و این مجموعه رو داره. به زودی میرم سراغ سومین کتاب.🍃
خودشیفته و خودپسند و منم منم. نویسنده تنها خودش را قبول دارد و میپندارد حرف حرف اوست. پیوسته متلک و کنایه به روشنفکران به گناه اینکه سلیقهی او را نمیفهمند. به زور میخواهد خودش را در آن طبقه جا بدهد، میداند که نمیشود اما از عامی بودن هم عارش میشود.
این کتاب رو با غم و اندوه تموم کردم. چون هنگام خوندن انقدر حس خوبی به آدم دست میده که نمیخوای این حال خوب تموم بشه. پرویز دوائی رو از بهاریه های مجله فیلم میشناختم. کتاب ایستگاه آبشار رو اول تموم کردم و بعد با اینکه میخواستم بین دو کتابش فاصله بیوفته که از مزه نیوفته ولی در نهایت این کتاب درخت ارغوان رو شروع کردم. و عجیب اینکه نه تنها تکرار مکررات نبود بلکه به نطرم در مقایسه با ایستگاه آبشار دلچسبتر بود. با خوندن نوشته های پرویز دوائی زمان متوقف میشه و خلسه خوبی به انسان دست میده مثل وقتی که زیر درختان بلند روی زمین زمین خاکی دراز بکشی و فقط آسمون و نوک درختا رو ببینی و به تنها چیزی که فکر نکنی دنیا و مافیهاشه. از قرار پرویز دوائی هم یک طبیعت دوست به تمام معناست و از اون مهمتر یک نویسنده پرقدرت با اطلاعات با دایره لغات و اصطلاحات وسیع(مثل "آدامس چشم" )و جذابتر از اون با کلی خاطرات دست نخورده و اکبند از طهران قدیم که از قرار هم محله هم هستیم با اختلاف ۵۰- ۶۰ سال. که همین خوانندن توصیفات نویسنده از محلات قدیمی طهران و جایگزین کردنش با لوکیشن های فعلی این محله چالش جذابیه برای منِ نوعی. جذابیت مضاعف اینه که دوائی تنها به خاطرات قدیم طهران بسنده نمیکنه و برای خواننده نامه هاش که مخاطبان خاص و عام هستند، جذابیت های شهر پراگ رو به زیبایی شرح میده و خواننده رو شیفته محل سکونت فعلیش میکنه. تو این کتاب من نامه (یا داستان) ضعیفی ندیدم. همه نوشته ها خواندنی بود. طنز طریف پرویز دوائی لابلای متن بدون غلو و توذوق زنی با فروتنی و نجابت جابجا به چشم میاد که حتی چند باری آدم رو بلند بلند به خنده وادار میکنه. در یک کلام حظ بردم از این کتاب. و برای نویسنده آرزوی سلامتی و عمر بلند دارم.
از آن کتابها که دلت می خواهد هبچوقت تمام نشود، اما انقدر خوب است که دلت هم نمیاد زمینش بگذاری! پرویز دوایی نازنین ( یا بقول خودش آقا دوا) قلمی دارد شاعرانه و حافظه ای سینمایی و نگاهی به غایت لطیف و طنزی دوست داشتنی که نوشته هایش را بسیار خواندنی می کند. این کتاب شامل ۱۶ نامه است، یکی از یکی دلنشین تر. من همه شان را دوست داشتم اما “ باز هم «باوفا» “ را از بقیه دوست تر داشتم. “...راستی این شعرای بزرگ و بزرگوار ما کم از خودشان متشکر نبوده و هندوانه خریزه و طالبی گرمک و غیره شخصا کم زیر بغل خوبش نگذاشته اند (که البته حق شان است و درخور مقام و قدرت کلام شان) . مرحوم سعدی که با رجوع به فرمایش فوق اش اصلا ناچار بوده که در پشه بند شعر بنویسد، ( خانم، لطفا اون پشه بند رو علم کن، احساس شعر به بنده دست داده !) « من دگر شعر نخواهم بنویسم که مگس/ زحمت ام می دهد از بس که سخن شیرین است»! ( تجسم عینی اش هم قشنگ است که استاد سعدی، همچه که یک نقطه بر کاغذ می گذاشته، رویش از مگس سیاه می شده!) ... گفت: « قیامت می کنی سعدی، بدین شیرین سخن گفتن...» واقعا هم قیامت می کرده، قیامت می کند، هر آن گوینده ای که سخن اش از پس این همه سال و این همه زیر و زبر شدن های روزگار و زبان و احوال آدمیان هنوز مصداق دارد و هنوز آدمها، بدون آنکه الزاما سعدی شناس و حافظ پژوه باشند، بهشان رو می آورند و ترجمه احوال خود را در کلام آنها می جویند و کلام شان حجت اصلا( به قول آقایی) توجیه وجود این زبان و الفبا هست یک جورهایی.» از نامه « باز هم با وفا».
مگر حتماً چیزی باید مال آدم باشد که آدم حظ اش را ببرد؟ حالی ات هست که نفس در دنیا بودن ما در این جا و در هوای بهار چه غرابت معجزه آسایی ست، در این لحظه در این فصل خاص؟
خیابان ها در اکثر ساعات شبانه روز شلوغ است ، سیل جمعیت و انبوه توریست های گذرکننده در این میان اگر پاساژ خلوتی را بیابی ، پناه تو در میان آن همهمه ها می شود برگرفته از کتاب « درخت ارغوان - »
درخت ارغوان ، مجموعه جستارهای شیرین پرویز دوایی عزیز هست که از تجربیات زندگی و اتفاقات روزمره و دیدگاه هایش نسبت به زندگی نوشته شده. یک کتاب خوش خوان و دوست داشتنی که به شخصه واقعا لذت بردم از خواندنش و قطعا مجددا کتاب رو خواهم خواند 😊
در قلم پرویز دوایی جادویی هست که زنده ترین تصاویر را پیش روی خواننده میگذارد. خوشا به حال آنان که پرویز دوایی برایشان نامه نوشته. پراگی که در این کتاب توصیف میشود، زنده، جذاب و رویایی است بطوریکه بعد از این کتاب تصمیم گرفتم که اگر روزی فرصت مسافرتی چند روزه به اروپا فراهم شد، پراگ اولین مقصدم باشد. همچنین احساس نوستالژی که در قلم دوایی وجود دارد، ما را تا عمیق ترین خاطرات و احساسات کودکی مان به عقب میبرد و رنگ و بوی خوش آن دورانِ ول انگاری و شرارت را برایمان زنده میکند. مثلا در جایی از کتاب درخت توتی را توصیف میکند و آن توصیف آنقدر زنده و جاندار بود که مرا یاد خاطره ایی انداخت که نزدیک به دودهه بود اصلا یادش نکرده بودم؛ خاطره ایی که در یکی از روزهای امتحانات مدرسه رخ داد؛ بعد از امتحان یکی از بچه ها گفت که درخت توتی را میشناسد که توت هایش حرف ندارد و ما چند نفری سر وقت آن توتِ بی نوا رفتیم و در چشم بر هم زدنی لخت اش کردیم. آن احساس ترس ناشی از اینکه صاحب درخت سر وقتمان نیاید و آن لذت ناشی از بلعیدن توت ها را، حین خواندن این کتاب بود که به یاد آوردم و دوباره مزه مزه کردم.