What do you think?


خواب در فنجان خالی
فرامرز: تو چطوری راه افتادی؟ (صدا میزند.) مهتاب... مهتاب... آقا عمه: (وحشتزده) میگویم! موبهمو! ماهلیلی سگ کدام درگاه باشد که بخواهد کتمان کند چیزی را از آقا! زبانم زنجیر شود به صد سیاهچال نمور لال بمیرم. کابوس بود آقا... شما را میبردند میانه ترمهٔ یشمی، کرور کرور غلامبمباسی و سهیلی و حبشی به دنبالتان. از طرف دیگر هم حضرات مشروطهطلبان سابق میآمدند. لاالهالاالله گویان و زاری کنان! شام عزا، طبقطبق چشم در آمده و دست بریده
118 pages, Paperback
First published January 1, 2011
About the author
نغمه ثمینی
25 books81 followersنغمه ثمینی، نمایشنامهنویس، متولد ۱۳۵۲ در ایران، دارای دکترای پژوهش هنر (اسطوره و درام) است. از او تاکنون هفت نمایشنامه و دو کتاب پژوهشی منتشر شدهاست. همچنین بیش از ده نمایشنامه از جمله «شکلک» و «خواب در فنجان خالی» در ایران و نیز کشورهای دیگر از جمله هندوستان، انگلستان و فرانسه بر صحنه رفتهاست. وی از سال ۱۳۸۲ در مقام فیلمنامهنویس مشغول بهکار شد. از فیلمنامههای او که برخی به صورت مشترک نوشته شد میتوان به «خونبازی»، «حیران» و «سهزن» اشاره کرد؛
https://g.co/kgs/qvwmJa
https://g.co/kgs/qvwmJa
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 39 reviews
November 22, 2021
برام سواله، چرا نویسندگان در اغلب آثار ایرانی(یا تمام اونهایی که من به خاطر میارم) برای نشون دادن فضای گوتیک، به دوران قاجار پناه میبرن؟
.
نمایشنامه قشنگی بود، لذت بردم
.
نمایشنامه قشنگی بود، لذت بردم
October 9, 2018
این در هم آمیزی دو واقعه در زمان های مختلف به شکلی که از هر واقعه بخشی با بخش دیگر، از واقعه دیگر کنار هم قرار گرفته اند و گويا شخصیت ها دچار تناسخ می شوند و مرزی میان فضا و زمان دو واقعه نیست ، ایده بی نظیر و یگانه ایست.
و لحن و گفتمان قجری فرامرزخان و ماه لیلی هم که قند در دل آب میکند و همین طور دلبری می کند :))
ماه لیلی: خام خیالی بود. به تصورم برميگردم و کمک حال این رعیت می شوم. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا. مشکل ما يک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه میزنیم. زمانی که فرنگی ها به سرودن پيس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجيز شاهان شکم چران شهوتران؟؟
فرامرزخان: ( باز پوزخند) نکته اینجاست که چنین حرف هايي، درفشان زبان یک شازده خانم قجری است.
ماه لیلی: غریب تر از مشروطه طلبی یک شازده پسر قجری نیست.
الحق که دست مريزاد به این قلم.
و لحن و گفتمان قجری فرامرزخان و ماه لیلی هم که قند در دل آب میکند و همین طور دلبری می کند :))
ماه لیلی: خام خیالی بود. به تصورم برميگردم و کمک حال این رعیت می شوم. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا. مشکل ما يک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه میزنیم. زمانی که فرنگی ها به سرودن پيس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجيز شاهان شکم چران شهوتران؟؟
فرامرزخان: ( باز پوزخند) نکته اینجاست که چنین حرف هايي، درفشان زبان یک شازده خانم قجری است.
ماه لیلی: غریب تر از مشروطه طلبی یک شازده پسر قجری نیست.
الحق که دست مريزاد به این قلم.
May 7, 2021
هیچ کجا خانهی تو نیست. به هزار در میزنی و نیم روزن بر تو باز نمیشود. هزار چرخ میزنی و لحظه لحظه بخت خوش از تو میگریزد.
October 16, 2017
تمام نمایشنامه یکطرف، تاریخِ آخرش یکطرف:
تهران - فصل باران، ۱۳۸۱
تهران - فصل باران، ۱۳۸۱
September 7, 2026
آدمها توی الگوهای تکراریِ گذشته و تاریخ گرفتار میشن.
چند ماه قبل خوندمش و خیلی محو و تاریکه تو ذهنم. اما فضای مهآلود و قاجاریش رو دوست داشتم. دیالوگها غریب و خوابزده بودن و آه که چقدر دوست داشتم دیالوگها رو. همهچیز مثل یه کابوس بود. یه کابوس دنبالهدار که مثل بختک میفته رو سینهات و میخواد خفهات کنه.
چند ماه قبل خوندمش و خیلی محو و تاریکه تو ذهنم. اما فضای مهآلود و قاجاریش رو دوست داشتم. دیالوگها غریب و خوابزده بودن و آه که چقدر دوست داشتم دیالوگها رو. همهچیز مثل یه کابوس بود. یه کابوس دنبالهدار که مثل بختک میفته رو سینهات و میخواد خفهات کنه.
January 5, 2022
به عنوان اولین تجربه نمایشنامه ایرانی خوندن واقعا خوب بود! توقع نداشتم!
باید بیشتر بخونم...
باید بیشتر بخونم...
January 3, 2023
کوتاه و محشر.
دلم میخواد نغمه ثمینی رو محکم بغل کنم و بگم مرسی که اون تخیلات جذاب ذهن خلاقتو مینویسی و چاپ میکنی. بازم بنویس. خیلی بنویس. همیشه بنویس...
دلم میخواد نغمه ثمینی رو محکم بغل کنم و بگم مرسی که اون تخیلات جذاب ذهن خلاقتو مینویسی و چاپ میکنی. بازم بنویس. خیلی بنویس. همیشه بنویس...
December 30, 2022
ثمینی استاد یه دوستیه که یهویی وسط پروژهی مفصل نوشتار زنان و زنانه برخوردم بهش. کتابهای نظریش برای امروز تاریخمصرفگذشتهست ولی عجب در نمایشنامه درخشانه. «خواب در فنجان خالی» نفسم رو گرفت و بیوقفه خوندمش. حالا با تقابل زن رسمی و زن دلخواه مواجهیم و اگرچه به گمونم فرسی هنوز بسیار فمنیستیتر مواجه شده با کاراکترهاش، ولی این زن، ماهلیلی نمایش که مشروطهخواه و فرنگرفتهست و در رویکرد و اندیشه پیشروتر از مرد قجری دلگرمم کرد. بعدم گذاشتمش کنار ندبه، نه در فرم، بلکه در شخصیتها و ایدهها. دیگه همین. برم بیشتر از ثمینی بخونم.
July 19, 2020
نمایشنامه روایتی در مورد به ارث رسیدن احساسات و تجربه های زیسته در میان نسل هاست. با مرگ کسی رنج و عذاب و خشم او به پایان نمیرسد بلکه در وجود فرزندانش دوباره زنده میشود.
خیلی جاهای این کتاب شبیه کتاب آئورای فوئنتس بود، اونجا آرزوها و رویاهای سرکوب شده زنده میشدن و اینجا خشم و عذاب و جنون. شخصیت ها مدام به افراد هم نام خودشون در گذشته تبدیل میشن و هرچقدر میگذره زمان به جای این که به جلو حرکت کنه به عقب برمیگرده
یه جایی از نمایشنامه مهتاب یه نامه ای پیدا میکنه که نوشته "باشد که ملک مرگ از خشت های این عمارت گذر نتواند کرد و ساکنان حقیقی اش را در بر نتواند گرفت"، اینجوری میشه که ساکنان این عمارت دچار مرگ نمیشوند بلکه مدام خود را تکرار میکندد.
خیلی جاهای این کتاب شبیه کتاب آئورای فوئنتس بود، اونجا آرزوها و رویاهای سرکوب شده زنده میشدن و اینجا خشم و عذاب و جنون. شخصیت ها مدام به افراد هم نام خودشون در گذشته تبدیل میشن و هرچقدر میگذره زمان به جای این که به جلو حرکت کنه به عقب برمیگرده
یه جایی از نمایشنامه مهتاب یه نامه ای پیدا میکنه که نوشته "باشد که ملک مرگ از خشت های این عمارت گذر نتواند کرد و ساکنان حقیقی اش را در بر نتواند گرفت"، اینجوری میشه که ساکنان این عمارت دچار مرگ نمیشوند بلکه مدام خود را تکرار میکندد.
August 23, 2019
(مهتاب: سرگردونی؟
آقاعمه: هیچکجا خانه تو نیست. به هزار در میزنی و نیم روزن بر تو باز نمیشود. هزار چرخ میزنی و لحظه لحظه بخت خوش از تو میگریزد.
تهران_فصلِ باران،۱۳۸۱)
.
.
ایران_فصلِ غم،۱۳۹۸
آقاعمه: هیچکجا خانه تو نیست. به هزار در میزنی و نیم روزن بر تو باز نمیشود. هزار چرخ میزنی و لحظه لحظه بخت خوش از تو میگریزد.
تهران_فصلِ باران،۱۳۸۱)
.
.
ایران_فصلِ غم،۱۳۹۸
July 11, 2015
"ماه لیلی- ... با خیال آسوده می گویم که در فرنگ به تحصیل طب مشغولیت پیدا کرده ام.فرامرزخان- ظریفه تر از آن هستید که طب بخوانید.
ماه لیلی- خام خیالی بود. به تصورم برمی گردم و کمک حال این رعیت می شود. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا! مشکل ما یک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه می زنیم. زمانی که فرنگی ها به سرئدن پیس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکم چران شهوتران!؟
ماه لیلی- خام خیالی بود. به تصورم برمی گردم و کمک حال این رعیت می شود. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا! مشکل ما یک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه می زنیم. زمانی که فرنگی ها به سرئدن پیس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکم چران شهوتران!؟
March 12, 2014
من دشمنی دارم با توضیحدادن دربارهی آثار آخرشون! هی به نظرم خراب میکنن. علیرغم این دشمنی به خاطر نمودار خیلی جالب توجهی که در توضیح آخر این کتاب بود، رفتم سراغش که بخونم. خب نمودار واقعا اون چیزی نبود که من خیال میکردم و از جایی به بعد که خیلی وارد روانشناسی شد من دیگه هیچ نفهمیدم! ولی نمایشنامه، خوب بود! واقعا!
پ.ن: حسرت اون بخش آخر ولی به دل من موند!:/
پ.ن: حسرت اون بخش آخر ولی به دل من موند!:/
April 20, 2018
نغمه ثمینی را از همشهری داستان شناختم...درباره ی تاج محل نوشته بود."سراپا سفید" درباره ی ایینکه از وقتی تاج محل را دیده زندگی اش دو نیم شده.زندگی قبل از دیدن تاج محل و بعد از آن.
بعدترش فهمیدم از نویسندگان فیلمنامه ی شهرزاد است..و در این نمایشنامه تشخیصش کار سختی نبود.
از این زمان سیال بین حال و گذشته لذت بردم ولی دیالوگ ها به نظرم اصالت نداشتند.
بعدترش فهمیدم از نویسندگان فیلمنامه ی شهرزاد است..و در این نمایشنامه تشخیصش کار سختی نبود.
از این زمان سیال بین حال و گذشته لذت بردم ولی دیالوگ ها به نظرم اصالت نداشتند.
January 5, 2015
ماه لیلی:مگر پیک فرستاده بودم که جناب فرامرز خان مشرف شوید به عشق ما؟خودتان یک خیمه ای افروختید حالا هم حکما باید در آتشش بسوزید.
از متن
پ.ن:هوس کردم و دارم برای بار سوم میخونمش...نغمه ثمینی فکر و قلم شریفی داره و این چیز کمی نیست.
از متن
پ.ن:هوس کردم و دارم برای بار سوم میخونمش...نغمه ثمینی فکر و قلم شریفی داره و این چیز کمی نیست.
May 8, 2016
من اصلاً حرفى براى گفتن ندارم. اصلاً.
May 22, 2014
اجرای خواب در فنجان خالی در آن روزهای روشنِ سیال حکایت دیگری دارد. تئاترشهرِ آن روزها، بمب ساعتی انرژی و اشتیاق و خلاقیت بود. هر آستانه را که میگشودی، کلامی میشنیدی سخت از جنس زمان و صحنه هایی سخت آمیخته با انرژی و ایمان به آمدن روزهایی بهتر. خواب در فنجان خالی در چنین فضایی اجرا شد؛ با گروهی که اگر جای هر کدامشان کسِ دیگری بود، نمیدانم آیا همچنان نمایشنامه این همه برایم ماندگار میشد یا نه. مخصوصا نمیتوانم فراموش کنم تصویر کیومرث مردادی آن روزها را که انگیزهاش برای به صحنه بردن این نوشته، غریب و غبطه برانگیز بود.
حالا از آن روزهای دورِ نگارش و اجرای خواب در فنجان خالی بسیار روزها که گذشته است. حالا فکر می کنم کاش میشد من هم به یک جور سارماکوپندی حاد دچار میشدم؛ بیماری غریبی که آدم را در زمان وارونه میبرد و رفته رفته جوان میکند. به سارماکوپندی اگر دچار میشدم، میشد آرزوی محالِ باز دیدنِ خواب در فنجان خالی را بر همان صحنه ها و در همان دوران جامه واقعیت پوشاند؛ باز حتی عقبتر میرفتم در زمان، به سفرنامههای شاهان قاجار، به عکسهای شادآفرین قدیریان... و حتی عقبتر به روزی دوردست پیش از همه اینها، که مجذوب غزلی از غزلهای حافظ شدم؛ چنان که فکر کردم چقدر میخواهم روزی نمایشنانهای به خیالش بنویسم:
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
...
حالا از آن روزهای دورِ نگارش و اجرای خواب در فنجان خالی بسیار روزها که گذشته است. حالا فکر می کنم کاش میشد من هم به یک جور سارماکوپندی حاد دچار میشدم؛ بیماری غریبی که آدم را در زمان وارونه میبرد و رفته رفته جوان میکند. به سارماکوپندی اگر دچار میشدم، میشد آرزوی محالِ باز دیدنِ خواب در فنجان خالی را بر همان صحنه ها و در همان دوران جامه واقعیت پوشاند؛ باز حتی عقبتر میرفتم در زمان، به سفرنامههای شاهان قاجار، به عکسهای شادآفرین قدیریان... و حتی عقبتر به روزی دوردست پیش از همه اینها، که مجذوب غزلی از غزلهای حافظ شدم؛ چنان که فکر کردم چقدر میخواهم روزی نمایشنانهای به خیالش بنویسم:
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
...
February 14, 2015
نمایشنامه مبتنی بر دو ویژگی خیلی مهمه؛ نوع دیالوگ و طرح داستانی اون. این نمایشنامه هر دوی این ویژگیها رو تا حدودی داشت اما مثلاً در مقایسه با نمایشنامهای مثل مرگ یزدگرد دیالوگها پیچیدگی خاصی نداشتند، سوال و جواب هم بودند و در کل نویسنده قصد نداشت فرم خاصی رو توی نوشتن دیالوگها به کار بگیره اما تغییر زمان روایت و فضای خوبی رو شکل داده بود.
October 1, 2014
بازى با زمان مشهودترين قسمت اين نمايشنامه بود كه واقعا رويه بى نظيرى داشت.موقع خوندن نمايشنامه و ويژگى هاى فردى كاركترها مدام ياد نمايش هيولاخوانى كه نوشته خانم ثمينى بود ،مى افتادم.
March 13, 2016
"ما از آن گونه ایم که رویا ها هستند و زندگی کوچک ما را خوابی فراگرفته است..."
January 9, 2020
اگه همون موقع که نوشته شد میخوندم بیشتر لذت میبردم. تغییر فضا از حالت امروزی به قجری خیلی سریع و غیرقابلباور انجام شد
August 16, 2014
مهتاب از بی توجهی های همسرش به زیر زمین خانه پناه میبرد و آنجا با خواندن خاطرات ماهرخ با او همذات پنداری میکند و همینجاست که به جنون کشیده میشود و برای تهی شدن از احساساتش به جهان های دیگر میرود ....
مهتاب زن سنتی و تحت تاثیر قدرت مردانه است و منفعل. برعکس ماه لیلی بی پرواست و رفتارش فاعلانه است و از قدرت مردانه انتقاد میکند
جالب بود این چرخش زمان و تبدیل شدن آدمها به کسانی غیر از کسی که هستند
مهتاب زن سنتی و تحت تاثیر قدرت مردانه است و منفعل. برعکس ماه لیلی بی پرواست و رفتارش فاعلانه است و از قدرت مردانه انتقاد میکند
جالب بود این چرخش زمان و تبدیل شدن آدمها به کسانی غیر از کسی که هستند
July 13, 2017
ایده نمایشنامه خلاقانهست و تحقیقی که پشتش شده قابل ستایشه. ولی فهم نمایشنامه حداقل برای من و تا وقتی که پسگفتار رو نخونده بودم سخت بود، که موردیه که تو خیلی نمایشنامههایی که شامل افراد دیوانه هست وجود داره.
February 5, 2023
من با این نمایشنامه به قلم نغمه ثمینی ایمان آوردم
چقدر همه چیز درست و به جا بود
دیالوگ های درست،چيدمان صحنه ها،طرح بی نظیر داستان و ...
چقدر همه چیز درست و به جا بود
دیالوگ های درست،چيدمان صحنه ها،طرح بی نظیر داستان و ...
July 16, 2024
بیا تا در خلاف جهت عقربههای ساعت رنج کشیم.
November 21, 2022
نمایشنامهای گیرا و در عینحال موجز است.
هرچند فضایی وهمی دارد اما زاییدهی ظلمی همواره بر زنان است.
ظلمی که از گذشته تا به حال بوده و نویسنده در فضایی میانزمانی یا بیزمانی آن را به ما مینمایاند.
پسگفتار بسیار مفید و گیرایی هم دارد.
هرچند فضایی وهمی دارد اما زاییدهی ظلمی همواره بر زنان است.
ظلمی که از گذشته تا به حال بوده و نویسنده در فضایی میانزمانی یا بیزمانی آن را به ما مینمایاند.
پسگفتار بسیار مفید و گیرایی هم دارد.
April 2, 2022
این دومین نمایشنامهایه که از نغمه ثمینی میخونم و تازه میفهمم چرا اینقدر قلم پستمدرنش شناخته شدهست.
June 17, 2026
واقعاً باید دریابیم نمایشنامهنویسها و ادبای ایرانی رو! ببینید چه شاهکاریه، واقعاً میشه به راحتی، به سادگی، صادقانه با کارهای آیرا لوین مقایسهاش کرد. بینهایت لذت بردم. دست خوش به خانم ثمینی. پیشنهاد میکنم حتماً.
December 27, 2016
ماه لیلی/آقاعمه: یک روباه می بینم،بدون سر...با یک راهبه ی مجنون و یک روسپی که پیر است. پیرِپیر... این فنجان عجب حرف هایی می زند امشب!( زیرلب انگار نقش داخل فنجان را می خواند) ما از آن گونه ایم که رویا ها هستند و زندگی کوچک ما را خوابی فرا گرفته است.
February 18, 2021
... و حتی عقب تر، به روزی دوردست پیش از همه ی اینها، که مجذوب غزلی از غزل های حافظ شدم؛ چنان که فکر کردم چقدر میخواهم روزی نمایشنامه ای با خیالش بنویسم:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
January 24, 2022
اولین نمایشنامهی ایرانی بود که خوندم و اولین نمایشنامهی نغمه ثمینی ( به پیشنهاد یک دوست باسواد ) .
تجربهی خوبی بود. تقریباً تو یک ساعت خوندمش. روایتش کشش داشت و آدم رو با خودش همراه میکرد اما اما فکر کنم سطح توقع من شاید کمی بالا بود و این دو ستاره کمتر هم برای همینه. دیالوگها در بعضی بخشها برام جالب نبود. اما این درهمتنیدگی زمان رو دوس داشتم.جذاب کرده بود کار رو.
اینکه انگار ما ادامهی زیست گذشتگان خودمون هستیم و یک سری چیزها تو بانک ژنتیکی ما مدام منتقل میشه هم نکتهی جالبی بود ( هر چند دوس ندارم واقعی باشه 🙂 ).
تجربهی خوبی بود. تقریباً تو یک ساعت خوندمش. روایتش کشش داشت و آدم رو با خودش همراه میکرد اما اما فکر کنم سطح توقع من شاید کمی بالا بود و این دو ستاره کمتر هم برای همینه. دیالوگها در بعضی بخشها برام جالب نبود. اما این درهمتنیدگی زمان رو دوس داشتم.جذاب کرده بود کار رو.
اینکه انگار ما ادامهی زیست گذشتگان خودمون هستیم و یک سری چیزها تو بانک ژنتیکی ما مدام منتقل میشه هم نکتهی جالبی بود ( هر چند دوس ندارم واقعی باشه 🙂 ).
Displaying 1 - 30 of 39 reviews






























