فرامرز: تو چطوری راه افتادی؟ (صدا میزند.) مهتاب... مهتاب... آقا عمه: (وحشتزده) میگویم! موبهمو! ماهلیلی سگ کدام درگاه باشد که بخواهد کتمان کند چیزی را از آقا! زبانم زنجیر شود به صد سیاهچال نمور لال بمیرم. کابوس بود آقا... شما را میبردند میانه ترمهٔ یشمی، کرور کرور غلامبمباسی و سهیلی و حبشی به دنبالتان. از طرف دیگر هم حضرات مشروطهطلبان سابق میآمدند. لاالهالاالله گویان و زاری کنان! شام عزا، طبقطبق چشم در آمده و دست بریده
نغمه ثمینی، نمایشنامهنویس، متولد ۱۳۵۲ در ایران، دارای دکترای پژوهش هنر (اسطوره و درام) است. از او تاکنون هفت نمایشنامه و دو کتاب پژوهشی منتشر شدهاست. همچنین بیش از ده نمایشنامه از جمله «شکلک» و «خواب در فنجان خالی» در ایران و نیز کشورهای دیگر از جمله هندوستان، انگلستان و فرانسه بر صحنه رفتهاست. وی از سال ۱۳۸۲ در مقام فیلمنامهنویس مشغول بهکار شد. از فیلمنامههای او که برخی به صورت مشترک نوشته شد میتوان به «خونبازی»، «حیران» و «سهزن» اشاره کرد؛
این در هم آمیزی دو واقعه در زمان های مختلف به شکلی که از هر واقعه بخشی با بخش دیگر، از واقعه دیگر کنار هم قرار گرفته اند و گويا شخصیت ها دچار تناسخ می شوند و مرزی میان فضا و زمان دو واقعه نیست ، ایده بی نظیر و یگانه ایست.
و لحن و گفتمان قجری فرامرزخان و ماه لیلی هم که قند در دل آب میکند و همین طور دلبری می کند :))
ماه لیلی: خام خیالی بود. به تصورم برميگردم و کمک حال این رعیت می شوم. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا. مشکل ما يک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه میزنیم. زمانی که فرنگی ها به سرودن پيس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجيز شاهان شکم چران شهوتران؟؟ فرامرزخان: ( باز پوزخند) نکته اینجاست که چنین حرف هايي، درفشان زبان یک شازده خانم قجری است. ماه لیلی: غریب تر از مشروطه طلبی یک شازده پسر قجری نیست.
کوتاه و محشر. دلم میخواد نغمه ثمینی رو محکم بغل کنم و بگم مرسی که اون تخیلات جذاب ذهن خلاقتو مینویسی و چاپ میکنی. بازم بنویس. خیلی بنویس. همیشه بنویس...
ثمینی استاد یه دوستیه که یهویی وسط پروژهی مفصل نوشتار زنان و زنانه برخوردم بهش. کتابهای نظریش برای امروز تاریخمصرفگذشتهست ولی عجب در نمایشنامه درخشانه. «خواب در فنجان خالی» نفسم رو گرفت و بیوقفه خوندمش. حالا با تقابل زن رسمی و زن دلخواه مواجهیم و اگرچه به گمونم فرسی هنوز بسیار فمنیستیتر مواجه شده با کاراکترهاش، ولی این زن، ماهلیلی نمایش که مشروطهخواه و فرنگرفتهست و در رویکرد و اندیشه پیشروتر از مرد قجری دلگرمم کرد. بعدم گذاشتمش کنار ندبه، نه در فرم، بلکه در شخصیتها و ایدهها. دیگه همین. برم بیشتر از ثمینی بخونم.
نمایشنامه روایتی در مورد به ارث رسیدن احساسات و تجربه های زیسته در میان نسل هاست. با مرگ کسی رنج و عذاب و خشم او به پایان نمیرسد بلکه در وجود فرزندانش دوباره زنده میشود. خیلی جاهای این کتاب شبیه کتاب آئورای فوئنتس بود، اونجا آرزوها و رویاهای سرکوب شده زنده میشدن و اینجا خشم و عذاب و جنون. شخصیت ها مدام به افراد هم نام خودشون در گذشته تبدیل میشن و هرچقدر میگذره زمان به جای این که به جلو حرکت کنه به عقب برمیگرده یه جایی از نمایشنامه مهتاب یه نامه ای پیدا میکنه که نوشته "باشد که ملک مرگ از خشت های این عمارت گذر نتواند کرد و ساکنان حقیقی اش را در بر نتواند گرفت"، اینجوری میشه که ساکنان این عمارت دچار مرگ نمیشوند بلکه مدام خود را تکرار میکندد.
(مهتاب: سرگردونی؟ آقاعمه: هیچکجا خانه تو نیست. به هزار در میزنی و نیم روزن بر تو باز نمیشود. هزار چرخ میزنی و لحظه لحظه بخت خوش از تو میگریزد. تهران_فصلِ باران،۱۳۸۱) . . ایران_فصلِ غم،۱۳۹۸
"ماه لیلی- ... با خیال آسوده می گویم که در فرنگ به تحصیل طب مشغولیت پیدا کرده ام.فرامرزخان- ظریفه تر از آن هستید که طب بخوانید. ماه لیلی- خام خیالی بود. به تصورم برمی گردم و کمک حال این رعیت می شود. لیک افسوس هر روز که می گذرد بیش از قبل در می یابم که گره کور این ملت با این قبیل فنون و علوم باز نمی شود. خانه از پای بست ویران است آقا! مشکل ما یک مشکل چند هزار ساله است. یک قلمش ادبیات که این همه سنگش را به سینه می زنیم. زمانی که فرنگی ها به سرئدن پیس های کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه کردیم جز لغلغه ی یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکم چران شهوتران!؟
من دشمنی دارم با توضیحدادن دربارهی آثار آخرشون! هی به نظرم خراب میکنن. علیرغم این دشمنی به خاطر نمودار خیلی جالب توجهی که در توضیح آخر این کتاب بود، رفتم سراغش که بخونم. خب نمودار واقعا اون چیزی نبود که من خیال میکردم و از جایی به بعد که خیلی وارد روانشناسی شد من دیگه هیچ نفهمیدم! ولی نمایشنامه، خوب بود! واقعا!
نغمه ثمینی را از همشهری داستان شناختم...درباره ی تاج محل نوشته بود."سراپا سفید" درباره ی ایینکه از وقتی تاج محل را دیده زندگی اش دو نیم شده.زندگی قبل از دیدن تاج محل و بعد از آن. بعدترش فهمیدم از نویسندگان فیلمنامه ی شهرزاد است..و در این نمایشنامه تشخیصش کار سختی نبود. از این زمان سیال بین حال و گذشته لذت بردم ولی دیالوگ ها به نظرم اصالت نداشتند.
ماه لیلی:مگر پیک فرستاده بودم که جناب فرامرز خان مشرف شوید به عشق ما؟خودتان یک خیمه ای افروختید حالا هم حکما باید در آتشش بسوزید. از متن پ.ن:هوس کردم و دارم برای بار سوم میخونمش...نغمه ثمینی فکر و قلم شریفی داره و این چیز کمی نیست.
اجرای خواب در فنجان خالی در آن روزهای روشنِ سیال حکایت دیگری دارد. تئاترشهرِ آن روزها، بمب ساعتی انرژی و اشتیاق و خلاقیت بود. هر آستانه را که میگشودی، کلامی میشنیدی سخت از جنس زمان و صحنه هایی سخت آمیخته با انرژی و ایمان به آمدن روزهایی بهتر. خواب در فنجان خالی در چنین فضایی اجرا شد؛ با گروهی که اگر جای هر کدامشان کسِ دیگری بود، نمیدانم آیا همچنان نمایشنامه این همه برایم ماندگار میشد یا نه. مخصوصا نمیتوانم فراموش کنم تصویر کیومرث مردادی آن روزها را که انگیزهاش برای به صحنه بردن این نوشته، غریب و غبطه برانگ��ز بود.
حالا از آن روزهای دورِ نگارش و اجرای خواب در فنجان خالی بسیار روزها که گذشته است. حالا فکر می کنم کاش میشد من هم به یک جور سارماکوپندی حاد دچار میشدم؛ بیماری غریبی که آدم را در زمان وارونه میبرد و رفته رفته جوان میکند. به سارماکوپندی اگر دچار میشدم، میشد آرزوی محالِ باز دیدنِ خواب در فنجان خالی را بر همان صحنه ها و در همان دوران جامه واقعیت پوشاند؛ باز حتی عقبتر میرفتم در زمان، به سفرنامههای شاهان قاجار، به عکسهای شادآفرین قدیریان... و حتی عقبتر به روزی دوردست پیش از همه اینها، که مجذوب غزلی از غزلهای حافظ شدم؛ چنان که فکر کردم چقدر ��یخواهم روزی نمایشنانهای به خیالش بنویسم: زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم ...
نمایشنامه مبتنی بر دو ویژگی خیلی مهمه؛ نوع دیالوگ و طرح داستانی اون. این نمایشنامه هر دوی این ویژگیها رو تا حدودی داشت اما مثلاً در مقایسه با نمایشنامهای مثل مرگ یزدگرد دیالوگها پیچیدگی خاصی نداشتند، سوال و جواب هم بودند و در کل نویسنده قصد نداشت فرم خاصی رو توی نوشتن دیالوگها به کار بگیره اما تغییر زمان روایت و فضای خوبی رو شکل داده بود.
بازى با زمان مشهودترين قسمت اين نمايشنامه بود كه واقعا رويه بى نظيرى داشت.موقع خوندن نمايشنامه و ويژگى هاى فردى كاركترها مدام ياد نمايش هيولاخوانى كه نوشته خانم ثمينى بود ،مى افتادم.
مهتاب از بی توجهی های همسرش به زیر زمین خانه پناه میبرد و آنجا با خواندن خاطرات ماهرخ با او همذات پنداری میکند و همینجاست که به جنون کشیده میشود و برای تهی شدن از احساساتش به جهان های دیگر میرود .... مهتاب زن سنتی و تحت تاثیر قدرت مردانه است و منفعل. برعکس ماه لیلی بی پرواست و رفتارش فاعلانه است و از قدرت مردانه انتقاد میکند
جالب بود این چرخش زمان و تبدیل شدن آدمها به کسانی غیر از کسی که هستند
ایده نمایشنامه خلاقانهست و تحقیقی که پشتش شده قابل ستایشه. ولی فهم نمایشنامه حداقل برای من و تا وقتی که پسگفتار رو نخونده بودم سخت بود، که موردیه که تو خیلی نمایشنامههایی که شامل افراد دیوانه هست وجود داره.
نمایشنامهای گیرا و در عینحال موجز است. هرچند فضایی وهمی دارد اما زاییدهی ظلمی همواره بر زنان است. ظلمی که از گذشته تا به حال بوده و نویسنده در فضایی میانزمانی یا بیزمانی آن را به ما مینمایاند. پسگفتار بسیار مفید و گیرایی هم دارد.
ماه لیلی/آقاعمه: یک روباه می بینم،بدون سر...با یک راهبه ی مجنون و یک روسپی که پیر است. پیرِپیر... این فنجان عجب حرف هایی می زند امشب!( زیرلب انگار نقش داخل فنجان را می خواند) ما از آن گونه ایم که رویا ها هستند و زندگی کوچک ما را خوابی فرا گرفته است.
... و حتی عقب تر، به روزی دوردست پیش از همه ی اینها، که مجذوب غزلی از غزل های حافظ شدم؛ چنان که فکر کردم چقدر میخواهم روزی نمایشنامه ای با خیالش بنویسم:
اولین نمایشنامهی ایرانی بود که خوندم و اولین نمایشنامهی نغمه ثمینی ( به پیشنهاد یک دوست باسواد ) . تجربهی خوبی بود. تقریباً تو یک ساعت خوندمش. روایتش کشش داشت و آدم رو با خودش همراه میکرد اما اما فکر کنم سطح توقع من شاید کمی بالا بود و این دو ستاره کمتر هم برای همینه. دیالوگها در بعضی بخشها برام جالب نبود. اما این درهمتنیدگی زمان رو دوس داشتم.جذاب کرده بود کار رو. اینکه انگار ما ادامهی زیست گذشتگان خودمون هستیم و یک سری چیزها تو بانک ژنتیکی ما مدام منتقل میشه هم نکتهی جالبی بود ( هر چند دوس ندارم واقعی باشه 🙂 ).
این نمایشنامه باعث شد که نغمه ثمینی تبدیل بشه به یکی از نمایشنامهنویسهای موردعلاقهام! یک همزمانی جذاب از نوادگان یک شازده قجری که هنوز هم توی همون عمارت قدیمی به همراه عمه بزرگشون زندگی میکنن و محکومن به به دوش کشیدن دردها و گناهان موروثیشون! محکومن به دوباره زندگی کردن روزهای گذشته، زندگی اجدادشون، لحظههایی پر از جنون و درد و سیاهی... «یک روباه میبینم، بدون سر... با یک راهبه مجنون و یک روسپی که پیر است. پیرِپیر... این فنجان عجب حرفهایی میزند امشب!»
نمایشنامهی کوتاه و خوبی بود. حال و هوای سورئالیسم داشت. این مسیری که در زمان میرفت و میاومد جذابیت خوبی بهش داده بود. اولین بار چند سال پیش این نمایش رو خوندم و الان هم دوباره. به نظرم ارزش اینو داره که خونده بشه، تحلیل بشه و حتی برای اجرا بهش فکر بشه.