وقتي كه حتي سواد نداشتم، كف اتاقم خواهرم، وقت خواب، هميشه يكي از اين مجموعه بود. آنچنان نقاشي هاي دلربايي هم نداشت. الا يكيشان. مي نشستم نگاه مي كردم، و فكر مي كردم خواهم خواندش...
بعد ها، كه مدرسه رفتم، كه فهميدم مي شود كاغذ را خواند، بود كرد، دوست داشت، اين كتاب، قاطي غرور اوليه من در خواندن كتاب هاي مهم گم شد، تا جايي همان ميانه ي دبستان، كه دوباره ديدمشان و بويشان كردم و خواندمشان...
گريه نه، اما بغض كردم... دوستشان داشتم. دير فهميده بودم. چند سالي عذر خواهي بده كار بودم به يكي از ساده ترين، و خوب ترين كتاب هاي هميشه همراه كودكي هام....
و شايد كودكي همه ي هم سن و سال هام...