کلاً ژانر جنگ (خصوصاً جنگ ایران و عراق) رو دوست دارم. دوست دارم مواردی مثل خاطرات و شبه خاطراتش رو بخونم و بدونم چی میگذشته به جوونایی مثل ما. این کتاب رو هم دوست داشتم به خاطر نوع روایت کردنش. از پس و پیش بودن موقعیت زمانی بندهای مختلف کتاب هم خوشم اومد. یه مورد دیگه هم که به نظرم خوب بود، این بود که در اکثر موارد، هر بندی که تموم می شد، بند بعدی گرچه از لحاظ زمانی ممکن بود به بند قبلی ربطی نداشته باشه، ولی موضوع آخر بند قبلی با موضوع شروع بند جدید مطابق بودند و همین باعث میشد که آدم خیلی حس نکنه که زمان روایت تغییر کرده. به نظرم همین موضوع باعث میشد که کتاب به اصطلاحی که البته نمیدونم کجا خوندم یا شنیدهمش، خوش خوان باشه.
آخر داستانش هم باحال بود. یه سری چیزهایی که در طول داستان در مورد آخرش حدس میزدم رو کلاً زیر و رو کرد و یه جورایی غافلگیر شدم.
به نظرم داستان خوبی بود. اونقدر از نظر من خوب بود که یه روزه خوندمش
داستان در دو زمان روايت مي شود. امروز رزمنده اي كه به چهل سالگي رسيده و ديروز هفده ساله اش كه در جبهه كردستان است. ويژگي اصلي رمان هاي شهريار عباسي ساده نويسي او و فرار از بازي هاي فرمي پيچيده است كه شايد در نگاه اول براي فضاي فرم زده ادبيات ما غريب باشد، ولي بد نيست گاهي كسي يادمان بياورد كه بزرگترين رمان هاي جهان هم به همين سادگي روايت شده اند.