What do you think?
Rate this book


254 pages, Kindle Edition
First published June 12, 2012
بگذار چون غروب / جاری شوم به وسعت خونینِ خویشتن / بگذار چون شهاب/ تا انتهای تیرهی غربت رها شوم/ بگذار چون دریچهای از برج انزجار/ بر قطب انزوایی آرام وا شوم /دیگر مرا نمانده توانی به کاشتن/ تسبیح شد به رشتهی هر باد، بذرها/ خیشم شکست در جدل سنگ/ اما هنوز در شط ناآرام باد و شن/ چونان تناوری ابدی کردهام درنگ
رفیق به خون خفته سعید سلطانپور
سرطان بره به جهنم! من بهترین روزای عمرم رو با سرطان گذروندم! اولش انگار تاریخ مرگت رو اعلام کردن. مدام هم پشت گوشت تکرار میکنن. ولی از من میشنوی هر زندگی تاریخِ خودش رو داره و یه خب روزی هم تموم میشه. مدام هر چند ماه یه بار برای ازمایش میام اینجا و میدونم بالاخره یه روز تو یکی از این ازمایشها،حتی شاید همین امروز،بهم خبرای بدی بدن. ولی تا اون روز کی رئیسه؟! من! من اینجوری زندگی میکنم