سیامک گلشیری در بیستودوم مردادماه سال ۱۳۴۷ در اصفهان متولد شد. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داده. فعالیت ادبیاش را به طور جدی از سال ۱۳۷۱ آغاز کرد. سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستاننویس فقید است.
این کتاب تا اینجا بهترین جلد این مجموعه بود. داستان دارد سر و شکل و پیشینهٔ خودش را پیدا میکند و همه چیز واضحتر میشود. تا ببینیم که جلد آخر چه چیزی در آستین دارد!
فارغ از فضای خونآشامیای که داشت، توصیفاتی که درمورد وضعیتشون تو جنگل ابر داشت، من رو یاد وضعیت خودم و دوستام در دشت لار میانداخت. که پارسال دچار خشم طبیعت شده بودیم و گرچه وقتی الان برای کسی وضعیت رو تعریف میکنم بنظر عادی میآید، و اونقدرا هم ترسناک نیست، ولی برای من تجربهٔ استیصالی غیرقابل تحمل بود. استیصالی که حس میکردم دیگه اینجا آخر خطه و زندگیم داره همینجا تموم میشه. و سیامک گلشیری این احساس رو خیلی خوب و دقیق توصیف کرده بود.
چندتا ریویوی اول را که خواندم چیزهایی شبیه این بود که: «بهترین جلد تا اینجا...» یا «خیلی جالبتر بود» و درست مثل موقعی که کتاب را تمام کردم دوباره به شک افتادم که نکند داشتم اشتباه میخواندم چون از نظر من حیف کاغذ که صرف چنین چیزی شده بود. یک توهین و مسخرهبازی در نوشتن که نویسنده حتی ذرهای تلاش برای نوشتن نکردن و پیشپاافتادهترین شکل داستان را نوشته؛ از اول همه چیز معلوم و تمام کلیشهها را عین به عین آورده و فکر کرده میتواند فضاسازی کند و احتمالاً در خیال خودش پاسخی هم داشته که روی «قواعد ژانر» داشته بازی میکرده. هیچی نداشت. طبق معمول یک داستان جدا که فقط یک خونآشام انداخته بود تویش که هیچکاری نمیکرد و هیچ منطقی نداشت که چرا این اتفاقها داشت میافتاد! و باز نویسندهای که صد بار تمام با خودش میگفت چرا این کار را کردم که آمدم جایی یا آخرین لحظۀ زندگیام هست و باز ادامه داده. جملههای صدمنغازی که تلاشی برای تعلیق و ترسناک بودن فضا داشته که فقط روی مخ است چون نویسنده و روایت فقط روی هوا است و یک عالمه «چرا!» اینجا به وجود میآید که حتی یکیاش هم جواب داده نمیشود چون داستان دارد برای خودش جلو میرود و شخصیتها را در نظر نمیگیرد. حالا خونآشام فقط یک المان اضافی است که بیشتر روی مخ است و هیچ رفتار درستودرمانی ندارد نه اینکه چون خونآشام است چون نویسنده تبدیلش کرده به چیزی مسخره. خیلی ناراحتکننده است که داستان به چنین جایی رسیده که با زور و هول هم نمیشود دوستش داشت.
این جلد بنظرم بهترین جلد تا اینجای کار بود داستان قشنگی که داشت آمیخته با ترس و غم بود آخر قصه که از خونه بیرون میاد، دقیقا اون خستگی رو درک کردم و یه نفس راحت مثل خودش کشیدم خیلی خوشم اومد