Jump to ratings and reviews
Rate this book

وقتی دنیا سبز بود

Rate this book
A hauntingly lyrical memory play, WHEN THE WORLD WAS GREEN is steeped in the elliptical, poetic style for which Shepard is justly celebrated. Sketched out in just a handful of scenes is a world of sensual delight, of great journeys to distant lands, and exotic food "piled as high as a mountain, glistening in the sun." But as always, the beauty of Shepard s landscape is only skin-deep. Under the surface lies a family vendetta that has lasted for seven generations. The play has only two characters, an old man who was once a superb chef and a young reporter who comes to interview him in the prison where he as been locked up for many years after poisoning a man he mistook for his cousin. Their eight conversations are interspersed with a sequence of monologues in which both characters recall incidents from their childhood. These link together to form a tender narrative of regret and loss through which they transcend their memories and reach mutual forgiveness and love.

72 pages, Paperback

First published May 1, 2007

2 people are currently reading
18 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (11%)
4 stars
6 (22%)
3 stars
12 (44%)
2 stars
5 (18%)
1 star
1 (3%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for KamRun .
398 reviews1,623 followers
January 10, 2016
از هبوط تا رستگاری، همه جا پای یک زن در میان است

جایی که من به دنیا اومدم هفت نسل یا صد سال باید بگذره تا اثر یه توهین از بین بره. بعد از اون یه زن می تونه اوضاع رو روبرو کنه، فقط یه زن! یه زن باید روسریش رو برداره و تو باد تکون بده. اون وقته که تمام خونریزی ها تموم می شه. فقط یه زن، چون می تونه زندگی ببخشه و مرگ رو متوقف کنه.

صحنه ی نمایش سلول یک زندان است، با پس زمینه ای خاکستری. دو شخصیت نمایشنامه - پیرمرد زندانی که در جوانی مرتکب قتل شده و سال های عمرش را در زندان در انتظار اعدام گذرانده است و دختر گزارشگری که برای نوشتن یک داستان به سلول مرد می آید - مجموعا 8 دیالوگ با یکدیگر دارند که با مونولوگ هایی از هم جدا می شوند. قتلی که پیرمرد در جوانی مرتب شده نتیجه سال ها نزاع و دشمنی میان پنج نسل بر سر سوتفاهمی ساده است. پیرمرد ابتدای نمایش، بسیار متلاطم و افسرده است، خشمگین و نفوذ ناپذیر اما به تدریج با بیان خاطرات و احساساتش، تماشاگر را به دنیای خود دعوت می کند. در واقع پیرمرد ابتدای نمایش تمام چیزهای با ارزشش را از دست داده، فرتوت، ناامید و محکوم به تباهی ست. اما پیرمرد انتهای نمایش گویی از مرگ رستاخیز کرده است. علت این تغییر را می توان در شخصیت دیگر نمایش، دختر خبرنگار یافت: اثر شفبخشی که یک زن آن را می آفریند. این اثر را می توان در طول دیالوگ ها، در تغییر لحن و احساس پیرمرد احساس کرد. اما چرا یک زن؟ همانطور که رستگاری در مسیحیت از مریم زاده شد، این زن نیز زاینده ی رستگاری و بازخرید گناه مرد است. زن خبرنگار گیاهخوار است : نماد عشق و محبت. خوراکی مورد علاقه ی زن انبه است، یک میوه ی بهشتی، درخشان نرم وشیرین که در آیین هندو میوه ی خدایان و نمادی از باروری، عشق و جاودانگی ست. زن تمام زندگی اش را صرف یک ماموریت کرده : یافتن پدرش و شناساندن خود به او با یک بوسه، در مقابل مرد که تمام عمر خود را از کودکی صرف انتقام و نقشه قتل دوست دوران کودکی اش کرده. فقط یک زن می تواند به این دشمنی دیرینه پایان دهد: زیرا زن با زاییدن حیات می بخشد، در نتیجه می تواند قدرت مرگ را نیز متوقف کند
یپرمرد قبل از اینکه زندانی شود، سرآشپز بوده: موهبت های زمینی را تبدیل به غذاهای با ارزشی می کرده است. آیا نقش زن در این نمایش ارتباطی با نقش آشپز ایده آل پیرمرد، در زمانی که دنیا سبز بود دارد؟ مرد آسیب دیده و دچار عذاب روانی ابتدای نمایش، در انتها، لحظاتی پیش از اعدام، تبدیل به همان پرنده ی رهایی می شود که بارها خوابش را در سلول زندان دیده بود، خود را یک آشپز می بیند ! بنابراین می توان گفت غذا، شخصیت سوم نمایش است که نویسنده، اصلی ترین مفاهیم نمایش را با آن به مخاطب منتقل می کند:
گوشت انبه باید آروم آروم دربیاد. نمی شه عین پرتقال تندی پوستش رو بکنی.اگه یهو بهش نور بخوره حروم می شه. اگر بخوای پوستش رو عین پرتقال بکنی، آبش می پاشه تو سر و صورتت. انبه خیلی نرمه، خیلی لطیفه، باید نازش رو بکشی، موقع کار باید حواست باشه مبادا انگشتات الکی گوشت میوه رو خراب کنن. هول هولکی نمی شه کار کرد. انگشت ها باید میوه رو نوازش کنن. باید عطوفت به خرج بدن، محبتی که با طبع خود میوه هم جور در بیاد.


هویت دختر تنها درصحنه ی پایانی، هنگام پیروزی بخشش بر زنجیر خشم و انتقام فاش می شود: دختر روسری خویش را از گیسوانش بر می دارد و در باد رها می کند
Profile Image for ریحانه شهبازی.
84 reviews
September 3, 2015
«مرد پیر: یه شکارچیِ ماهر می‌دونه که هیچ‌وقت نباید تو چشم‌های شکارش نگاه کنه. به هیچ قیمتی.
گزارشگر: چرا نباید این کار رو بکنه؟
مرد پیر: برای اینکه چشم ترس و وحشت رو منتقل می‌کنه.
گزارشگر: فقط چشم نیست. حیوون می‌تونه بو بکِشه. می‌تونه بشنوه.
مرد پیر: آره خُب، ولی چشم یه چیز دیگه‌ست. این که گفتی، قضیه‌ی بو و این‌ها،‌ در موردِ آدم‌ها خیلی مهم نیست. آدم اون‌قدرها حسّاس نیست. کودنه. ولی چشم چشمه. می‌خواد مالِ آدم باشه یا مالِ حیوون. اگه خواستی کسی رو بکُشی هیچ‌وقت تو چشم‌هاش نگاه نکن. من که نگاه نکردم. شما هم نباید نگاه نکنین. این نظرِ منه...»


+خوندن ش تو یه کلبه‌ی چوبی، وسط یه جنگل پر از مِه، باعث شد همیشه حس خوبی داشته باشم بهش. :]
Profile Image for Parisa.
153 reviews298 followers
July 7, 2015
به غایت بی‌محتوا و هجو
Profile Image for Beliphaty.
102 reviews174 followers
February 9, 2021
مغز سم شپارد هرجا برون‌ریزی کرده باشه من یه سری بهش می‌زنم؛
اینم گفتگوی یه گزارشگر با قاتلیه که به‌ظاهر مقتولش رو اشتباه گرفته و کشته
Profile Image for Claire.
449 reviews6 followers
January 25, 2022
I was drawn in by the style and the worldbuilding, but the lack of satisfying ending bothered me
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.