این کتاب رو که بخونم، تمام کتاب های بلند نادر ابراهیمی رو خوندم. (:
مقدمه ش بانمک بود. مخصوصاً با حضور ابراهیم حاتمی کیا که به نادر ابراهیمی وعده داده بود که کتاب رو فیلم می کنه، ولی رفته و پشت سرش رو نگاه نکرده، و نادر ابراهیمی چقدر ازش دلخور بود.
رفتم توی نت سرچ کردم و دیدم حاتمی کیا گفته وزارت ارشاد و... حاضر نبودن این کتاب فیلم بشه (شاید به خاطر نقاط تاریک زندگی میرمهنا که نادر ابراهیمی تمام مقدمه رو به انکار اونا اختصاص داده) و حاتمی کیا گفته بود: نمی دونستم چطور این رو به نادر ابراهیمی بگم، در نتیجه ترجیح داده هیچی نگه و نادر بندهخدا رو تا آخر عمر در بی خبری و دلخوری بذاره.
حال و هوای تاریخیش رو خیلی دوست داشتم. کم داریم داستانهای این شکلی از گذشته و تاریخ ایران. و بنظرم نادر ابراهیمی تو این کتاب قلم به شدت شاعرانه با رگههایی از طنز مخصوص به خودش رو داره که یادآور آتش بدون دوده.
داستان سرگذشت امیرمهنا (یا میرمهنا) یکی از دلاوران خطۀ جنوب کشور در زمان کریم خان زند اصلاً با خواندن کتاب، عقل و هوشتان را از دست میدهید بسکه جذاب نوشتته شده بسکه قصه دارد کتاب بس که تعلیق و کشش و عشق و درد و وطنپرستی و ایمان و غیرت و شجاعت دارد کتاب بس که اطلاعات تاریخیتان را بهروز میکند، آنهم با شیرین شیوۀ ممکن واقعاً نمیشود کتاب را دست گرفت و زمینش گذاشت؛ واقعاً نمیشود
اگر کسی فکر میکند بسیار وطنخواه و ایرانی است، باید این کتاب نادر را بخواند. اگر فکر میکند در مسلمانی بسیار غیور و غیرتمند است، باز باید این کتاب را بخواند تا تجسمی از یکی از معانی راستین مسلمانی و وطنخواهی را در قهرمان گمنامی بیابد.
.شاید از نظر ادبیات هم پایه اتش بدون دود نباشد،ولی در نوع خودش برای من 5 امتیاز را می گیرد.
هر کتابی که از نادر ابراهیمی میخونم، بیشتر از اینکه فکر کنم "وای چه کتاب خوبی بود"، به این فکر میکنم که یه قدم دیگه به تموم شدن کتابای نادر نزدیک شدهم.
عزیز خوب من! تو هرگز دیر مکن! حوادث اما اگر دیر کردند، چارهای نیست ... صبور باش!
یار! نمیشود عمری نشست و حسرت خورد که:
«ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود، و آن حادثه، قدری پیش از آن، و آن یار كه میطلبیدم، زودتر به دیدارم
میآمد و این مال، که حال به من تعلق گرفته است، پارسال میگرفت.» نمیشود یارا! اینها که حسرت
خوردنیست ابلهانه و باطل، حق آدمیان کمعقل است. باید دوید، رسید، حادثهای دیر را در آغوش کشید و گفت: دیر آمدی ای نگار سرمست، زودت ندهیم دامن از دست.
تو هرگز دیر مکن یارا! بگذار که حوادث دیر کنند. اگر که ناگزیر، دیر کردنی هستند. تو هیچ راهی را به سوی رسیدن نبند؛ بگذار که راهبندان، اگر بیرون ارادهی توست، کار خودش را بكند. آنگاه تو بشتاب و بگو:
اگر من خطا کرده بودم، هرگز نرسیدن بسیار خوبتر از کمی دیر رسیدن بود، اما حال، دیر رسیدن، بهتر از هرگز نرسیدن است؛ چرا که تاخیر، خارج از ارادهی من و تو بوده است...!
پنج از پنج قطعا! نادر ابراهیمی با امثال این کتاب و آتش بدون دود و... کاری برای ایران و ادبیات داستانیش کرد که به خاطر ندارم کس دیگهای خواسته باشه یا تونسته باشه بکنه. جای چنین قهرمانسازیهایی تو هنر معاصر ما خالیه و این خلا بدجوری تو ذوق میزنه. من هم میفهمم قهرمانسازی بیخودی چه مضراتی داره. ولی بذارید از خوبیهاش هم بگیم: حین خوندن این کتاب جاهایی بوده که سرم رو با افتخار بالا گرفتم با این که میدونستم داستان تو یکی از نکبتبارترین بخشهای تاریح سرزمینم اتفاق افتاده. مدام خودم رو با قهرمانها مقایسه میکردم و از اونجا که قهرماناش انسان هستن، ضعفهای خودم رو میدیدم. خودم رو با شخصیتهای منفی مقایسه میکردم و میدیدم اشتراکاتم رو. مهمتر از همه این که این جور آثار حس تکلیف و وظیفه نسبت به وطن رو تو آدم بیدار میکنه.
کتابیه با محتوای تاریخی، اما نه به شکل رسمی، بلکه روایت تاریخ دوران خاصی از ایران (وسط بلبشوی روی کار آمدن زندیه و حکومت های چند پاره این سرزمین) به شکل داستانی جذاب و گیرا است. با محوریت شخص "میر مهنا" که در تاریخ ایران چندان شناخته شده نیست و البته بیشتر هم به عنوان راهزن شناخته شده تا مبارز
کتاب داستان گیرایی داره که باعث میشه آدم سه جلد رو دنبال کنه، روایت و قلم ابراهیمی هم گیراست. با گذشت مدت زمان زیاد از خوندن این کتاب، هنوز بخش هایی زیادی ازش رو یادمه. این کتاب باعث میشه تا بفهمی شیوه تدریس تاریخ تو مدارس چقدر بی ثمر هست، چون من از تاریخ مدرسه هیچی یادم نیست، اما روایات تاریخی که تو این کتاب خوندم رو کاملاً یادمه
چقدر جنگ. چقدر خون. چقدر درد. حق داشتن ملائکه که اعتراض کنن؛ اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟ ... غیر از نادر ابراهیمی کسی هست که بتونه قصه یک جنگ رو اینقدر هنرمندانه روایت کنه؟ خیلی شیرین و خیلی تلخ.
تقریبا تا انتهای کتاب دوم خواندم و طاقت نیاوردم ادامه دادن را از بس که همه چیز هی نچسبتر میشد. شخصیتها انگار کاریکاتورند، نمیشود با آنها رابطه برقرار کرد. اتفاقات در موارد بسیاری فایدهای در جلو بردن روایت ندارند و کاملا دست نویسنده برای آنچه میخواهد بگوید روست. نثر هم از شاعرانگی آتش بدون دود فقط ادایش به همراه دارد و در موارد کمی شاعرانگی نادر در کتاب به خوبی جا گرفته. البته از عمده دلایلی که این کتاب به دلم ننشست؛ صراحت و منبر رفتنهای نادر درباره وطن پرستی و ناسیونالیسم دربرابر اعراب خلیج فارس بود که هم نفس موضوع و هم روش گفتن کاملا کودکانه بود. به هرحال من انتظاری بیش از این داشتم و نتوانستم این کتاب را تحمل کنم ولی امیدوارم افرادی بخوانند و دوست داشته باشند.
یک شاهکار خاص دیگه از نادرجانم! بر اساس زندگی امیرمهناو، امیر به معنای سردار، مه به معنی بزرگ تر و ناو به معنی همون ناو دریایی. کسی که در دریای جنوب مقابل تعرض پرتغالی ها ایستاد با دست خالی! اما نامی از او برده نمیشه. به حدی نثرش شیرین و روان هست که اصلا متوجه نمیشید کی خوندن سه جلد کتاب رو تموم کردید. https://taaghche.com/book/94545/%D8%A...
میرمهنای دغابی از قبیله عرب ذعاب، جایی در بندر ریگ جنوب ایران است؛ مردی که سهم او از تاریخ اسنادی است که با جملههای آرمانی نادر ابراهیمی و ادبیات ویژه رمانهای بلند او، کتاب پیشرو را پدید آوردهاست. با سردار این کتاب به بخش تاریک و خونباری از دوران حکومت زندیه میروید که حمله کشتیهای هلندی برای تاراج شهر های هزار رنگ بندری که از چشم پایتخت دورماندهاست و امیر پیکارگرانِ مومن این اثر، سالار دریای سرخ جنوب است، میرمهنا که با سپاه کوچک و مقاومش یک جریان بود با منطقی مثال زدنی، اخلاقی باوقار، خشونتی ستودنی در برابر استعمار و لبریز از صبر و قناعت و عشقی پاک و زیبا؛ اینک حاصل تلاش پانزده ساله نویسنده برای نقش بستن چنین تصویری برای مخاطبان، «برجادههای آبی سرخ» را همچون غزلی گلگون در رسای مصائب ملّی همیشه پایدار کشورمان نگاشته است، دست نوشتهای که نهایت رویای آزادی را به یاد میآورد. «بر جاده های آبی سرخ» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/94545
نادر ابراهیمی حقیقتا خدای کلمات است. کلمات در دستش مثل موم است، با آن هر احساسی که بخواهد در خواننده ایجاد میکند. تا آخر عمر مدیون نادر ابراهیمی ام که این فرصت را به من داد تا با انسانی آرمانگرا و مبارز زندگی کنم. بنظرم اگر کسی در طول زندگی اش باری تجربه همنشینی با انسان آرمانگرای مبارزی را نداشته باشد چیزی کم دارد! همنشینی لزوما به معنای فیزیکی آن مد نظر نیست، اینکه هنرمندی بتواند چنین انسانی را به معنای واقعی کلمه در ذهن تو تجسیم و تصویر کند و تو او را کاملا ملموس بیابی و با او وقت بگذرانی، بنظرم از بزرگترین باقیات صالحات یک رمان نویس میتواند باشد!
جنگیدن به خاطر ِ وطن، اوج ِ معنای زندگی ست؛ و تو با من چنان باش که گویی چشمه ای جوشان در مسیر ِ تشنگی ِ یک انسان نشسته است، تا من ِ تشنه بنشینم، کنارت زانو بزنم، خم شوم، صورتم را در این چشمه فرو برم و بنوشم و باز هم بنوشم ... اما به حرمت ِ آن حس ِ تشنگی که حق نبود به کلی از میان برود، بخشی از عطشم را برای آینده پس انداز می کنم ... سلیمه ! هرگز از یاد نبر که ما ، تن به نبردی سخت داده ایم ، و اگر تو در کنارم نباشی ، من این را تاب نمی آورم
مانند بسیاری از آثار نادر ابراهیمی، بسیار جذاب و زیبا نوشته شده است. شاید بتوان گفت سبکِ این اثر شبیه کتاب دیگر نادر ابراهیمی یعنی «آتش بدون دود» است. قضاوت اینکه کدام یک برتر است، کارِ آسانی نیست.
در این کتاب، نه تنها اطلاعات کمتر خوانده شده ای از سیرِ اصلی داستان (زندگی میرمهنا) وجود دارد، بلکه خطوط تاریخی موازی با این داستان هم (مانند کریم خان زند، شاهرخ افشار، سرسلسله قاجاریه و افغان ها) بسیار خواندنی است.
این کتاب رو بسیار بسیار بسیار دوست دارم. در مورد زندگی میرمهنای دُغابی از دریاسالارانِ ایرانیه که خیلیها یا میگن ایرانی نیست و خیلیها هم میگن دزددریایی بوده :) پریروز هم کمی با فرزانه خانم همسر نادر ابراهیمی در مورد این کتاب و سرگذشت فیلم شدنش توسط آقای حاتمیکیا صحبت کردم. خیلی عالیه کتابش. برای کسایی که داستانهای بلند دوست دارن باید خیلی خوب باشه. کتابیه پنج جلدی :)
هر کتاب بیشتری که از نادر میخوانم به ارادتم می افزاید و چ خوب که نادر می گذارد از بین روشنفکری چون النی آتش بدون دود و میرمهنای این کتاب خودمان هر کدام را که میخوااهیم طلب کنیم
"وطن برای وطنخواه عطری دارد، عطری تاریخی، عطری مردمی، عطری شیرین، که تجزیهی وطن و قطعه قطعه شدنِ غمانگیزش، هرگز این عطر را از میان نمیبرد. وطن عطر است، بوی بهارینِ زیستنِ آزادانه است، بوی خوشِ خاک است. وطن آواز است." نادر ابراهیمی نویسندهای است به واقع وطندوست که در جادههای آبی سرخش اسطورهی وطنخواهی را برایمان ترسیم میکند. قهرمانی که گرچه او را راهزن نامیدهاند اما اوست که طعم خوش آزادی را به جنوبیان چشانده. بگذار او را ناجوانمردانه یاغی خطاب کنند، دزدیدن از بیگانهای که جان و مال صاحبان این خاک را اسیر خویش کرده، شرافت محض است. "میرمهنای دوغابی مظهر همین وطن بود." وطنی که تاکنون برایش کتابها نوشتهاند و شعرها سرودهاند اما این مجموعهی پنج جلدی که گویا به پایان هم نرسیده است عطر تازهای از وطن خواهی را میپراکند. "برجادههای آبی سرخ" را بیاطلاع از وجود میرمهنا و به دنبال آثار نادر ابراهیمی شریف شروع کردم و غرق شدم در داستان مرد دریانوردی که به راستی به تاریخ این مرز و بوم عزت بخشیده است. جادههای دریای جنوب، آبی بودن اکنونشان را مدیون سرخی خون امیرمهناییان هستند، ک اگر نبودند این انسانهای شوریدهی طعم وطن، هزارپاره شده بودند گلهای این کهنه قالیِ ایران نام گرفته. داستان، "عین واقعیت نیست، چرا که، هیچ داستانی نمیتواند عین واقعیت باشد و هیچ واقعیتی هم نمیتواند عین واقعیت دیگر، اما تا آنجا که مدرک و منابع تاریخی رخصت دادهاند، بر پایهی مجموعهی بزرگی از واقعیات و مستندات قابل اعتنای تاریخی بنا شده است." و جناب نادر که با آن قلم حق نویس و حق طلبش روایتی بس خواندنی و شیرین به یادگار گذاشته است.
برجادههای آبی سرخ یه کم بیش از حد شاعرانگی را آورده قاطی ملی گرایی ایدئولوژیک کرده که ترکیب خوبی نشده برای داستانی که در زمینه بستر تاریخی داره بیان میشه. دوز شعارزدگیاش بالاست و همه چی رو جویده جویده دهن مخاطب گذاشته و راه را برای تفکر بسته است. بیش از این چیزی نمیگویم و شما را به متنی که به بهترین شکل حرف دل من را زده ارجاع میدهم. ظاهراً این متن از امین فقیری در مصاحبه با خبرگزاری مهر در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است: کتاب حکایت بحر در کوزه است. این تعداد صفحات برای این رویداد تاریخی کفاف نمی دهد. نویسنده خواسته و ناخواسته در دام همین حوادث و تنگناها اسیر می شود. کتابی که زندگانی پر از ماجرای میر مهنای دغابی است به تاریخی پر از کنش و واکنش زمان به قدرت رسیدن زندیه و انقراض سلسله افشار و آغاز بالیدن قاجارها تبدیل می شود. طبیعی است که میر مهنای دغابی مظلوم واقع می شود و به درستی از حق عظیمی که بر تاریخ این سرزمین دارد بهره نمی گیرد. جوهره وجودی این رمان به ملتی مظلوم و حکومتهای ستمگر باز می گردد. فضاسازیها جز در یکی دو جنگ، بیشتر روایت رخدادهاست. یکی از افراد رمان برای گروهی به تعریف می نشیند و حوادث مهم را شفاها بازگو می کند. در صورتی که لحظات پرمخاطره جنگ و گریز - مخصوصا در دریا - می توانست رمان را برای خواننده دلنشین تر کند. صحنه هایی در رمان هست که کافی نیست. چگونگی غلبه بر دشمن خود حدیث قهرمانی و قهرمان پروری است. نسل جوان احتیاج مبرمی به خواندن حماسه های تاریخی دارد تا بداند بیگانه در هر لباسی که باشد بیگانه است. نویسنده به بعضی از ماجراها اهمیتی نمی دهد. صحنه های شبیخون میر مهنا بسیار کم نموده می شود. گفتگو در این رمان نقش اساسی را ایفا می کند. به واسطه همین شگرد است که نویسنده، داستان را بی دردسر به پیش می برد. یکی برای شاهرخ میرزا فلان ماجرا را شرح می دهد و دیگری برای میر مهنا درگیری در فلان نبرد را. پرشهای به موقع از یک محل به محل دیگر، از بارگاه شاهرخ به مقر کریم خان، به سپاه آزادخان، به رایزنی های هلندی ها با انگلیسی ها یادآور سکانسهای مختلف یک فیلمنامه است. نثر در رمان "بر جاده های آبی سرخ" موجز، بریده بریده و شعرگونه است. در شروع کتاب آن قدر در این طرز نوشتن افراط می شود که خواننده با نثری بی خون و مصنوع روبرو می شود اما هر چه رمان به پیش می رود از توصیفات دست و پاگیر کاسته می شود و نویسنده به نثر جاندار و واقعی خود نزدیک و نزدیک تر می شود. اصولا ابراهیمی نثرنویس خوبی است. هم دقت و هم وسواس دارد و فرهنگی که پشت سرش است او را وادار می کند که بهترین واژه ها را انتخاب نماید. یکدستی نثر از ابتدا تا انتها از محسنات دیگر رمان است. نویسنده در این کتاب نقش دانای کل را برای خویش کم می بیند. به جای خواننده فکر می کند، حرف می زند و شعار می دهد. ناگهان در یک پاراگراف دست خود را برای خواننده رو می کند که چند فصل بعد چه اتفاقی می افتد. نتیجه گیری های پیاپی که به شعور خواننده توهین می شود. مثلا در مورد کریم خان انواع پیش قضاوتها می شود ولی خواننده تا آخر رمان انگلیسی بودن او را در نمی یابد یا خیانت اش را به نهضت میرمهنا. شعار دادن هم شاید لازمه رمان تاریخی باشد اما این شعارها باید از زبان کاراکترهای رمان باشد نه نویسنده و میرمهنا در چند فراز از رمان این وظیفه را برعهده می گیرد. رمان "بر جاده های آبی سرخ" رمانی حماسی و ملی و میهنی است. به هیچ نهاد و جمعیتی وابستگی ندارد جز به مردم که قدرت واقعی اند. به خاطر همین است که کار ابراهیمی ستایش برانگیز است.»
این کتاب و جلد های بعدی آن، در بیام قیامی در سواحل جنوبی ایران به رهبری "میرمهنا دوغابی" است که کمتر تا به حال گفته و نشیده شده. از نظر بازه ی تاریخی، به زمان آشفتگی حکومت در ایران در گذار بین زندیه و قاجار و حکومت های محلی و استعمار های خارجی برمیگرده.
. خود نادر ابراهیمی در مقدمه از تلاش و تحقیق زیاد گسترده و طولانی برای نوشتن مجموعه ی این کتاب صحبت میکنه و قلم نادر ابراهیمی هم مثل همیشه دلنشین و مثبت اندیشه! اما از نظر من برای بیان یک حادثه ی مستند تاریخی کمی شک و تردید ایجاد می کنه! که نویسنده تا چه حد برای به داستان درآوردن وقایع، در اصل آنها دخل و تصرف داشته! . در مجموع اما با توجه به بکر بودن واقعه و شخصیت ها و اتفاقاتی که به موازات هم در خراسان (افشاریه) و اصفهان و شیراز (زندیه) و حمله ی افغان ها و استعمار هلندی ها و انگلیسی ها در کنار ماجرای قیام میرمهنا بیان میشه، باعث شده کتاب رو با وجود طولانی بودن، کشش خوبی داشته باشه!؛)
میر مَهنای دوغابی، اصلی ترین شخصیت این داستان، سردار بی پروای دریای جنوب است: "زِبَر مردی که ایران، فراوان بدهکار اوست"؛ بدهکاری که تا این لحظه، فرصت پرداختنبخش ناچیزی از دین خود رابه او نداشته است؛ چرا که استعمار، در طول دو قرن، خیره سرانه کوشید که نام این سالار پیکارگرِ با ایمان را آنچنان پنهان نگه دارد که گویی هرگز وجود نداشته است.
میرمهنای این کتاب شخصیتی کاملا سفید و فرشتهوار می باشد که ظاهرا از هرگونه بدی مبراست و بر عکس مخالفانش همگی دیو سیرت؛ که خب طبعا داستانی شعارزده و غیرقابل باور برام بود تنها در اواخر کتاب هنگامی که داستان از قهرمانش جدا میشد گوشههای جذابی واسم داش مثل ماجرای کریمخان و شاخه نبات