آخر کتاب فهرستی از کتاب های چاپ شده یا در دست چاپ نادر ابراهیمی آورده و در توضیح جادههای آبی سرخ، نوشته داستان بلند ده جلدی. یعنی در این پنج جلد چاپ شده نهایتاً نصف داستان رو خواهیم خوند. شاید حتی کمتر از نصف.
بعضی از اتفاقهای تاریخی رو که تعریف میکنه می دونستم، بعضی رو می دونستم و فراموش کرده بودم، و اکثرش رو هم اصلا نمی دونستم. کاش همه کتابهای تاریخی رو انقدر جذاب می نوشتن!
باز هم پنج از پنج. یاد بچگیهام افتادم. اون روزایی که خوراکمون کارتونها و کتابهایی بود پر از انواع و اقسام قهرمان. آدمایی که تو حرفه خودشون (از فوتبال گرفته تا شوالیه گری و سحر و جادو) سرشون بالا بود. کامل بودن. برای اهدافشون مبارزه میکردن و... یادمه اون روزا دوست داشتن فعالیتم خیالپردازی بود. همهش خودم رو جای اونا میذاشتم. روزایی رو میدیدم که رو هوا برگردون میزنم، سکه رو رو هوا با تیر میزنم، با هر دو دستم شمشیربازی میکنم، کلی حیوون وحشی اهلی دارم! حتی بازیهامون هم تا جایی که یادمه همینا بود: فوتبال که بازی میکردیم میشدیم سوباسا و کاکرو و واکی بایاشی (یا لااقل ایشی زاکی) وقتی میرفتیم تو جنگل بگردیم دار و دستهٔ رابین هود بودیم. وقتی با هم دعوا می کردیم سگارو و داداش کایکو و.. بودیم. نمیدونم از کی ذائقهم عوض شد و داستان آدمای معمولی پر عیب و ایرادی مثل خودم رو پسندیدم... این کتاب من رو به اون روزا برگردوند. وقتی میدیدم میر مهنا و طرفدارهاش چطور با هلندیا و انگلیسیا مواجه میشن عشق میکردم و یه ذره صافتر و شق و رقتر مینشستم. روحت شاد آقای ابراهیمی که دل ما رو شاد کردی، بهمون امید و انگیزه دادی و داغ دلمون رو تازه کردی. روحت شاد مرد.
پ.ن. وسط خوندن این کتاب و آتش بدون دود هی به سرم میزنه برم تیر انداختن یاد بگیرم :-)
کتابهای این مجموعه کوتاهند، ولی نمیدونم چرا اینقدر طول میکشه تا تمومشون کنم؟ فصل آخر کتاب موردعلاقهم بود. چهار فصل اول رو به اون اندازه دوست نداشتم ولی فصل آخر... وای خدای بزرگ. تعداد اسامی زیاد شده بود و شخصیتها از دستم در میرفتن. اگر میدونستم اینطوری میشه، از همون اول اسم هر شخصیت و نقشش تو داستان رو یادداشت میکردم، ولی الان دیگه یه کم دیره. جلد بعد رو هم که بخونم، درمورد کل مجموعه خواهم نوشت.
وطن آواز است؛آوازی که بلوچ می خواند ،لرستانی می خواند ترکمن می خواند ،آذری می خواند ،بندری می خواند ، خراسانی می خواند گیلک و مازندرانی می خواند کُرد و کویری می خواند اصفهانی و شیرازی می خواند خرمشهری و دامغانی می خواند افغانی و سیستانی می خواند. وطن یک کلاف مهربانی درهم بافته ی تاریخی است یک حس عطوفت انسانی ،یک قطعه سنگ مرمر خرد ناشدنی ،پولاد آبدیده ، پر نرم سینه مرغان نوروزی
به قدر سرسوزنی کتاب از آهنگ و ریتم نمیافتد. و ذرهای از رودهدرازی و اطناب در کتاب نمیبینید؛ همهچیز سرجای خودش است و داستان با قوت و سرعت تمام به پیش میبرد و به پیش میراندِتان
یه کتاب فوق العاده دیگه از نادرجان ابراهیمی که البته در بین آثاری که من ازش خوندم بهترینه من شخصا علاقه ای به خوندن کتابای تاریخ ندارم اما نادر ابراهیمی به قدری در بستر تاریخ داستانش رو زیبا تعریف میکنه انقدر جزئیات رو خوب توصیف میکنه که حد نداره نادر ابراهیمی با اینکه در این کتابش داره از تاریخ کشورش واسطوره مهججور موندش میگه اما همچنان استادی خودش رو در توصیف فضاهای عشقی به خوبی و درستی به رخ مخاطبانش میکشه . خوندن این کتاب را به هیچ وجه از دست ندین
This entire review has been hidden because of spoilers.
"وطن برای وطنخواه عطری دارد، عطری تاریخی، عطری مردمی، عطری شیرین، که تجزیهی وطن و قطعه قطعه شدنِ غمانگیزش، هرگز این عطر را از میان نمیبرد. وطن عطر است، بوی بهارینِ زیستنِ آزادانه است، بوی خوشِ خاک است. وطن آواز است." نادر ابراهیمی نویسندهای است به واقع وطندوست که در جادههای آبی سرخش اسطورهی وطنخواهی را برایمان ترسیم میکند. قهرمانی که گرچه او را راهزن نامیدهاند اما اوست که طعم خوش آزادی را به جنوبیان چشانده. بگذار او را ناجوانمردانه یاغی خطاب کنند، دزدیدن از بیگانهای که جان و مال صاحبان این خاک را اسیر خویش کرده، شرافت محض است. "میرمهنای دوغابی مظهر همین وطن بود." وطنی که تاکنون برایش کتابها نوشتهاند و شعرها سرودهاند اما این مجموعهی پنج جلدی که گویا به پایان هم نرسیده است عطر تازهای از وطن خواهی را میپراکند. "برجادههای آبی سرخ" را بیاطلاع از وجود میرمهنا و به دنبال آثار نادر ابراهیمی شریف شروع کردم و غرق شدم در داستان مرد دریانوردی که به راستی به تاریخ این مرز و بوم عزت بخشیده است. جادههای دریای جنوب، آبی بودن اکنونشان را مدیون سرخی خون امیرمهناییان هستند، ک اگر نبودند این انسانهای شوریدهی طعم وطن، هزارپاره شده بودند گلهای این کهنه قالیِ ایران نام گرفته. داستان، "عین واقعیت نیست، چرا که، هیچ داستانی نمیتواند عین واقعیت باشد و هیچ واقعیتی هم نمیتواند عین واقعیت دیگر، اما تا آنجا که مدرک و منابع تاریخی رخصت دادهاند، بر پایهی مجموعهی بزرگی از واقعیات و مستندات قابل اعتنای تاریخی بنا شده است." و جناب نادر که با آن قلم حق نویس و حق طلبش روایتی بس خواندنی و شیرین به یادگار گذاشته است.
نادر محشره، این کتاب هم یکی از فوق العاده ترین های مرحوم نادر هستش... انتشارات روزبهان میگه که قرار بوده کتاب ۱۰ جلد باشه و عجل فرصت نداده که داستان تموم شه، کسی سند قطعی برای ۱۰ جلدی بودن کتاب داره؟؟؟؟ پی دی افش رو هم نتونستم پیدا کنم، کاش بود متاسفانع کتاب شناخته شده ای نیس، و میرمهنا غریب تر از خود کتاب...
دستم نلرزیده بود. خیلی راحت در گروه نوشتم سلام میم و بعد سند. برایم خوش آمد نوشته بود. نفهمیدم با چه سرعتی رفتم و برای خودش، برای خودِ خودش نوشتم سلام میم. نوشتم که فکر نمیکردم حرفی از تو سهم من باشد. مرسی میم، مرسی. من دلم برایت تنگ شده. متاسفم برای همه لحظه هایی که بی دلیل از بین رفت. متاسفم برای ناراحتی ای که پیش آمد. من آدم راحت نوشتن ها نیستم. اصلا نیستم. اما دستم نلرزیده بود و اینها را راحت نوشته بودم برای میم. بعد از چهار سال. بعد دیدم میم ایز تایپینگ. قلبم طوری شده بود. یک چیزی مثل خوشحالی. اما حرفش هنوز از تایپینگ به من نرسیده بود که بدانم باید خوشحال باشم یا نه. ته دلم ترسیده بودم که نکند حرفی بزند که من دستم بلرزد از ناراحتی. و حرفی برایم نماند. همش یاد آخرین پیامش می افتادم. همه ی این چهار سال همان آخرین پیامش دستم را بسته بود. به اینها فکر میکردم که حرفش رسیده بود. سلام آللا جان، جایی خوانده بودم که اگر دو نفر بیش از چن روز با هم قهر باشن از دینِ پیامبر مهربانی ها خارج شده اند من اگر یک روزی برایت نوشتم خداحافظ هدفم قهر نبود فقط ...... . بگذریم. من همینکه سلام گفته بود خوشحال بودم، خوشحال بودم و حالا از خوشحالی دستم کمی می لرزید. چشمانم خیس بود از حرف زدنش. میدانی؟ من این روزها قلبم طور عجیبی درد میکند که به هر تلنگری دردش تا چشمم بالا می آید. خوشحال بودم که میم داشت حرف میزد. ما قهر نبودیم پس چرا چهار سال هیچ حرفی نزدیم!!!!
بعد حرف زده بودیم با هم، بیشتر و بیشتر. بیشترو بیشتر. انگار هیچ جهار سالی این وسط بینمان نبوده. برایش نوشتم که میم خیلی حرف دارم برایت . برایم نوشت دلم روشن شده ..