با یه مقدار تاخیر خیلی خوشحالم که تو یک سال اخیر، سبک جنایت واقعی مورد اهمیت بیشتری قرار گرفته! و حداقل دیگه آدمایی مثل من بخاطر علاقه داشتن به داستان های این شکلی و دراوردن ریزِ کارهایی که قاتلین سریالی کردن، با لفظِ “روانی” مورد خطاب قرار نمیگیرن! اما درمورد خود کتاب باید بگم که خیلی دوست داشتم اطلاعات بیشتری درمورد وضعیتِ الانِ سمیه و شاهرخ در اختیار مخاطب قرار میگرفت! البته گویا چیزی بیشتر از اون چیزی که تو کتاب اومده گیرِ نویسنده نیومده! یادمه اولین بار چند سال پیش فهمیدم همچین اتفاقی افتاده! کل روز ماجرا ذهنم رو درگیر کرده بود و ساعتها پای گوشی بودم که چیزی بیشتر از ویکی پدیا گیرم بیاد! و خب نویسنده هرچیزی که لازم بود درمورد این داستان بدونیم رو میشه گفت در خلاصه ترین و بهترین شکل ممکن جمع آوری کرده.
کتاب را تهیه کردم و سریع خواندم. اول هاش خیلی خوب بود ولی بعدش خسته کننده شد. گویا یک مطلب مطبوعاتی باشد که کشش داده باشند. بیشتر اطلاعاتش هم در اینترنت بود.
کل کتاب به زور چهل صفحه است و نصفش کپی از روزنامههای اون زمانه و بقیه اش هم یک مشت پرت و پلا درباره مسائل اجتماعی و اقتصادی اون زمون. به خدا تو این گرونی کتاب خریدن از تفریح زدنه اگه نگم از شیکم زدن. جان هر کسی دوست دارید آدما رو گول نزنین.
ناامید شدم. شاید به این خاطر که من آن دوران نوجوان بودم و با حرص و ولع روزنامه های مربوط به این قتل را می خواندم. اولین نوشته من در این جا منفی است. فکر نمی کنم برای هم دو ره ی های من چیز دندان گیری داشته باشد.
کتاب رو با صدای نویسنده گوش دادم،راجع به این ماجرا چیزی نمیدونستم و برام تازگی داشت جنایتی انقدر وحشتناک اونم در دهه ۷۰ برام جالب بود! دوست داشتم بیشتر راجع به افراد درگیر این ماجرا بدونم ولی متاسفانه بیشتر نقل قول های روزنامه ها و مجلات در کتاب آورده شده بود که یه جاهایی واقعا خسته کننده میشد.
1/10 خیابان گاندی شاید در نوع خودش جزو اولین ها باشد اما اولینی که کاش نبود! از عنوان کتاب شروع کنیم:جذاب است.روایت واقعی یک داستان از جنایتی که سالها پیش رخ داده. خواننده گمان میبرد با یک داستان جنایی روبه رو است. جایی که قرار است همراه با زاویه دید نویسنده کند وکاو کند،اشتباه کند،بهت زده شود وهیجان و تعلیق را تجربه کند! اما شاید همان چند صفحه اول کافی است. هیچ کدام از این اتفاق ها رخ نمیدهد. وقتی با یک داستان واقعی سروکار داریم، میپذیریم که بخشی از محتوای داستان را میتوان به سادگی از اینترنت خواند و مطلع شد. اما تاسف آور است که حدود 200 صفحه کتاب چیز بیشتری برای ارایه نداشته باشد.سوال اینجاست که اگر زوایای پنهان داستان-که در واقع جذابیت اصلی از تابیدن نور برهمان جا حاصل میشود-برای خود نویسنده حل نشده چرا در قدم اول این داستان را انتخاب کرده است؟ تنها به صرف اینکه این اسم و عنوان در پس ذهن خیلی از ما نقش بسته؟ فروختن اثر با این ترفند همان راهی را میرود که نویسنده در جستارهای جانبی آن را مورد مذمت قرار داده است.انتظار زیادی نیست اگر خواننده بخواهد چیز بیشتری از روایت رسمی نصیبش شود. اما واقعیت این است که در این کتاب تنها درچند خط آن هم در حد گمانه زنی های یک خانمی که به روزنامه ای نامه نوشته بود،از این زوایای پنهان صحبت میشود. به نوع روایت هم ایراد وارد است.انگار نویسنده تلاش میکند اندک جذابیت داستان را از بین ببرد. کتابی که کل ماجرا را در همان چند صفحه اول میگنجاند حتما چیز بیشتری برای باقی صفحات باقی میگذارد. حتما انقدر به کیفیت و روایت خویش اعتماد دارد که خواننده را تا صفحات پایانی با خودش همراه کند. متاسفانه به جز همان چند صفحه اول هیچ جذابیتی در کار نیست.خواننده باید زور بزند تا خودش را تا پایان کتاب همراه کند. جای جای کتاب پر است از بریده های جراید آن روزها. که تقریبا تمام آنها حرف های تکراری میزنند. انگار شما را نشانده اند و برایتان یک داستان دو خطی را با آب و تاب و کلمات متفاوت ده ها مرتبه میخوانند. هدف از اینهمه تکرار چیست؟حس میکنید نویسنده روزنامه ها را کنار هم چیده ،بخش های مرتبط با داستان را بریده و چند فصل را با آن ها پر کرده است.تکرار و تکرار و تکرار!
باز کردن مسایل روز آن دهه از منظر اجتماعی و تحولات سیاسی ایده ی بدی نیست خصوصا برای یک ناداستان. شاید بتوان به این بخش کمتر ایرادی گرفت.اما بخش داستان آنقدر ضعیف و کم مایه است که هیچ رمقی برای خواندن جستارهای جانبی باقی نمیگذارد. شاید همه این ها تقصیرعنوان جذاب این کتاب باشد. شاید ما از همان ابتدا اشتباها انتظار داشتیم.
من دهه 80ای هستم و اصلا از این اتفاق خبر نداشتم. خیلی وحشتناک بود واقعا. کتاب بسیار خوشخوان بود و ترتیب خیلی شسته و رفته و خوبی داشت.
این کتاب رو دو روزه خوندم از بس که کشش داشت..
نکته جالبی که تو این کتاب بود، اینکه علاوه بر بازخوانی پرونده سمیه و شاهرخ، به جامعهشناسی دهه 70 و وضعیت جوانها و موارد سیاسی اون دهه هم اشاره کرده بود و خیلی خوب بود...
این کتاب رو اول به دهه 60و70ایا توصیه میکنم و بعد به کسایی که ژانر جنایی دوست دارن.
جلسه پاتوق کتاببازها-کتاب"خیابان گاندی، ساعت پنج عصر" با حضور خانوم فردوسی عزیز 02.04.20
اینو پارسال(سال چهارصد و دو) دست یکی از بچهها دیدم و قرض گرفتم خوندمش، خود اتفاق که بهت انگیز بود و کلی جای بحث داشت اما یادمه کتاب بیشتر فقط گزارش اتفاق بود که خب چیز خیلی جدیدی گفته نمیشد. جا داشت بحث کنه و نکرده بود.
۱.اولین مواجهی من با پرونده خیابان گاندی، سمیه و شاهرخ، سه سال پیش تو مجله ناداستان شماره عشق بود. برام جالب بود و هیجان داشت نه از بابت قتل، از بابت اینکه چطوری رسانهای شده تو اون دوره.
۲. قصه و کلمههای خانم مهراوه فردوسی رو از مجلهها میشناسم( ناداستان، سان و...) قبلا هم نوشتم که نوشتههاشون تا روزها درگیرم میکنن و از سرم بیرون نمیرن.
۳. وقتی کتاب تموم شد، گفتم: همین؟ یعنی چی؟ این چیزی نبود که من انتظارش داشتم، درسته که خانم فردوسی تو مقدمه نوشتن که رفتن دنبال جرمشناسی روایی تو کتاب، اما حتا جرمشناسی هم نبود و خیلی هم محافظهکارانه یود. روایت، روایت صادقی نبود.
۴. جرمشناسی میتونست از دید چند روانشناس، جامعهشناس، مردمشناس باز و تحلیل بشه. بریدههای روزنامه اون سالها تو کتاب هیچ حس و تحلیلی بهم ندادن و خیلی هم اذیتکننده بودن.
۵. رسانه و پرداختن به یک اتفاق و از بایکوت در اومدنش خیلی مهم و عجیبه. کتاب چیزی رو تحلیل نمیکنه، چیز جدیدی هم نمیگه، بازخوانی پرونده تو کتاب برای من مثل همونی که تو مجله خوندم بود.
۶. درسته که همهی ما آدما مثل دومینو دنباله و وصلایم و تو رابطهس که رشد میکنیم( هر نوع رابطه) اما همونقدر هم میتونه آسیبزننده باشه، گاهی وقتها نقطه نقطه از کنشها جمع میشه که میتونه به دست( خانواده، جامعه، دوست، همکار و...) و اینقد بزرگ میشه که یه واکنش پر از فریاد رو داره.
این کتاب به شرح و بررسی یک پروندهی قتل واقعی در سال 1375 میپردازه که در یک خونهی ویلایی در خیابون گاندی اتفاق میفته و گویا یکی از خبرسازترین و تکاندهندهترین اتفاقات اون سال بوده. کتاب سعی میکنه به جنبههای مختلف پروندهی "سمیه و شاهرخ" بپردازه. از اخبار و حواشی گرفته تا وضعیت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اون زمان. یعنی برای بررسی بعضی زوایای این جنایت، یک پیشزمینه از جامعهی زمان خودش به مخاطب میده تا دید بهتری به پرونده داشته باشه. برای منی که هنوز سال 1375 به دنیا نیومده بودم، هولناکی این جنایت یک طرف، وضعیت و طرز فکر مردم توی اون سالها خیلی عجیب و حتی ترسناک بود. اکثریت جامعه و مسؤولين معتقد بودند که جنایتکارانِ این پرونده، تحتتأثیر شبکههای ماهوارهای، موزیک هویمتال و رپ دست به قتل زدند! زندگی در زمانهای که مدت زیادی از پایان جنگ هشت سالهی عراق و ایران نگذشته و اکثریت جامعه انقلابیون و خانوادهی شهدا و مذهبیها هستند و اوضاع اقتصادی به ثبات و تعادل نرسیده و دختر و پسر اجازهی رد شدن از کنار هم ندارند و دیشهای ماهواره حکم جنایت بزرگ دارند، واقعا بیش از حد سخت و روانیکنندهست. چه مسیر طولانی طی شده تا جامعه به یک سطح آگاهی نسبتا مطلوب رسیده و با این حال هنوز این آدمها توی جامعه حضور دارند و همچنان بر عقاید خودشون پافشاری میکنند. برای همین، بیشتر از شرح پروندهی قتل، خوندن نظرات مخاطبین روزنامهها و قضاوتهای مردم برام ترسناک بود. اینکه آدمها میتونن از تراس خونهشون با دوربین شکاریشون زندگیت رو نظاره کنن و راحت راجع بهش نظر بدن و محکومت کنن، خیلی ترسناکه. خودِ پرونده هم خیلی پیچیده بود. پیچیده برای خانوادهی سمیه. قطعا فشار و غم زیادی رو تحمل کردند.
برای من به شدت نوستالژیک بود. منو برد به مسیر مدرسه تا خونه و واستادن پای دکه روزنامهفروشی و پچپچها ی زنگ تفریح ها. البته محیط کثافت مدرسهی راهنمایی در همون سالها.
برای منی که سال ۷۵ هنوز به دنیا نیومده بودم، خیلی طرز فکرها و اتفاقاتی که توی عمرم باهاشون دست و پنجه نرم کردم تازه معنی گرفته. هر چند این کتاب به خودی خود برای شناختن ایران دههی هفتاد کافی نیست، ولی خوندنش هم خالی از لطف نیست. درمجموع پیشنهادش میکنم.
اون زمان رو یادمه! من با شاهرخ و سمیه تقریبا همین سن هستم و تقریبا محل زندگی مون هم نزدیک بود. خاطرات محوی از اون روزا یادم میاد. خیلی خیلی خیلی مساله ی حساس و غم انگیزی بود . و در عین حال وحشتناک. یه نوجون باید به کجا برسه که دست به همچین جنایتی بزنه ؟ شاهرخ و سمیه قربانی خانواده ها و طرز فکر کهنه و قدیمی جامعه ی اون زمان بودن. جامعه ای که به همه برچسب می زد و همه رو مورد قضاوت قرار می داد .
امتیازم ۳/۵
پ.ن: با مرور اون خاطرات بغض کردم واقعا امیدوارم این دو هر جا که هستن زندگی خوبی داشته باشن و به آرامش رسیده باشن
این کتاب اولین ناداستانی محسوب میشه که خوندم. چیزی که باعث شد این کتاب رو بخونم ابعاد جرمشناسانهی کتاب و اینکه دربارهی یک پروندهی واقعی جنایی بود. اتفاق تلخ، واقعی و تأملبرانگیز《سمیه و شاهرخ》. از نظر من نویسنده ترتیب درست و دقیقی برای بیان وقایع انتخاب کرده بود. تا حد خیلی زیادی بیطرفانه و بدون غرضورزی نوشته شده بود. خیلی هوشمندانه انتهای کتاب اطلاعاتی رو به مثابهی پایان باز وارد کتاب کرد که حداقل من از اون زاویه بهش نگاه نکرده بودم. اتصال این اتفاق با هزاران اتفاق دههی هفتاد و وضعیت اجتماعی جامعهی ایران در اون زمان هم آگاهیبخش و هم جالب بود از این منظر که شما فقط با یک عینک به ماجرا نگاه نمیکردید. در آخر خوندن این کتاب درست ۲۶ سال بعد و مقایسه بستر اجتماعی امروز و دیروز نشون میده فارغ از هرچیزی چقدر گذر زمان و تغییر ناگزیر عجیبه.
نقدش رو دوست نداشتم .تمام اطلاعاتی که در مورد وقوع جنایت بود تکراری و مطالب موجود در نت بود.نقد و بررسی پاتولوژی اجتماعی ،روانشناختی اتفاق هم سست و بی پایه و با جبهه گیری سیاسی و اجتماعی بود و بسیار بی ربط .حیف وقتی که گذاشتم
کتاب در واقع در هر بخشش به دو قسمت تبدیل میشد:"بازخوانی پرونده" که در اون به جزئیات و مطالبی که در پرونده این جنایت بود میپرداخت و "جستارها" که در اون ها بیشتر به شرح حال و هوای مردم و تاثیر این پرونده بر مردم در دهه ۷۰ اشاره میشد. در کل برای داشتن یه اطلاعات تکمیلی از پرونده "سمیه و شاهرخ" خوب بود و نویسنده از منابع و اطلاعات کاملی کمک گرفته بود ولی اگه فکر میکنید داستان رو میدونید و بر اون واقف هستید و نیازی به بیشتر دونستن ندارید پس کتاب رو نخونید چون چیز عجیب و غریب یا نکته قابل توجهی قرار نیست به کسی اضافه کنه. صرفا شرح حالی بود بر این پرونده.
کتاب «خیابان گاندی، ساعت پنج عصر» یکی از عجیبترین کتابهایی بود که این روزها خواندم. مرور یکی از مهمترین پروندههای جنایی دهه ۷۰ ایران، اینبار از زاویهای جدید. در آن روزها کم سن و سال بودم و طبعاً اصل اتفاق در ذهنم نبود. ولی هرچقدر با تاریخ روایی آن پیش رفتم و چند سال بعد از جنایت روایت شد، کم کم هالهای از واکنشهای رسانهها و جراید به خاطرم آمد. دقیقاً روزهایی که تیم ملی فوتبال به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه صعود کرد، میشد اخباری جسته و گریخته در مورد «شاهرخ و سمیه» روی پیشخان روزنامه فروشیها دید. این کتاب هم تلاش کرده تجمیع آن روایتها باشد. چقدر خواندنی بود انصافاً.
«حالا دخترانی با کفشهای کتانی شده بودند مسئلهی حل ناشدنی خیابانها؛ جوانانی که دلشان میخواست در خیابانهای شمال شهر رفت و آمد کنند و مظاهر جدید شهری را کشف کنند اما همیشه کسی بود که نگرانشان بود و باید کنترلشان میکرد. برعکس خیابان اما که جای دیدن و دیده شدن بود، کافهها فردیت دنج دور از دسترسی برایشان به ارمغان آورده بود که برای آن زمان تحفهی نایابی بود. لژ خانوادگی کم رونق شده بود و به جایش کافهها پُر شده بودند از دخترها و پسرهای هیجان زده از کشف این مکانها.»
…
«هنجار و واقعیت با هم سرشاخ شدند و سر آخر هنجار پیروز شد.»
من اولین باری بود که داستان سمیه و شاهرخ رو میشنیدم. به شدت پرونده عجیبی بود و قطعا جنبههای زیادی رو شامل میشد.
نقاط مثبت: بررسی پرونده از جنبههای متفاوت. وجود صفحات روزنامهها یا متنهای نوشته شده از پرونده تو روزنامهها. سبک نوشتاری رو دوست داشتم.
نقطه منفی: تنها نقطه منفیش برای من این بود که دوست داشتم بخشهایی که در ارتباط با خود پرونده و سمیه و شاهرخ بود بیشتر میشد. جستارها به نظرم بیشتر از بخشهای پرونده بودن.
بسیار جالب و عجیب و تاریک بود. تاریک از جهت جنایتی که رخ داد و جزئیات ماجرا و میزانی که مردم و رسانهها تونستن دخالت کنن، عجیب و جالب از جهت تحلیلها و جستارهای مختلفی که بود. خوندنش بسیار چالشبرانگیز و جالب توجه بود و دوستش داشتم ولی هرگز پیگیر پروندههای ایرانی نخواهمشد چون به شدت درگیرم میکنن. اگه روحیه حساسی دارید، نخونیدش چون بعضی بخشاش واقعا اذیتکنندهست.
اطلاعات جدیدی ارائه نشده بود و جمع بندی اخبار موجود در روزنامه ها و نشریات آن زمان بود. حتی یک عکس جدید خارج از تصاویر منتشره در آن زمان هم وجود نداشت من به شخصه انتظار بیشتری از کتاب داشتم
۲۳ خرداد، ساعت ۱۱ شب. به داستان رستم و سهراب گوش میدم تا صداهای توی ذهنم رو خفه کنم. "به هومان چنین گفت سهراب گرد که اندیشه از دل بباید سترد" به اندیشههای در دلم فکر میکنم، اما ذهنم رو به ادامه داستان برمیگردونم. باید کاری بکنم، اما نمیدونم چهکار. از صبح همه پادکستهای دانلودشدهام رو گوش دادم، ۳۰ دقیقه درباره اولین عروسک پلاستیکی جهان، ۴۰ دقیقه درباره نحوه برخورد با افغانها در ایران و جهان، ۱ ساعت و ۱۶ دقیقه درباره کتابی از مهراوه فردوسی. کتابش رو دارم. چه چیزی بهتر از کتابی درباره جنایت برای گذران این روز؟ اول کتاب مینویسم: میخوام از فکر کردن به از جنایات اجتماعی فرار کنم، پس به جنایتی شخصی و قدیمی فکر میکنم. نمیفهمم چهجوری به صفحه ۹۰ کتاب میرسم اما به چیزی که میخواستم رسیدم: حواسپرتی. با شروعش پرت میشم به فضای مطبوعات همون سالهای بعد انقلاب ۵۷. سالهای شکوفایی و پیشرفت اقتصادی! گفتمانهایی درباره زوایای مختلف اون قتل عجیب در خیابان گاندی رو میخونم و قلبم به درد میآد. موضوع پرونده قتل خواهر و برادر کوچک سمیه توسط اون و معشوقش شاهرخه اما جوانب زیاد و عمیقی داره. دلیل اینکه چرا یک جوون ۱۶ ساله باید دست به همچنین جنایتی بزنه، از نظر هرکسی متفاوته. رپ، ماهواره، ویدئو و کافه همه این کلمات مساوی عبارت تهاجم فرهنگی و دلیلِ این جنایت از نظر بسیاری از آدمهاست. تاثیراتی که اون جنایت روی خانوادهها و جوونها و جامعه گذاشته متفاوته و دریافت و ترجمان مفهوم عشق از نظر نوجوانهای اون دوران بسیار مخدوش میشه. همه اینها خلاصهای از این کتابه. بیشتر از این زور نمیزنم که بنویسم. من ازش چند ساعت حواسپرتی میخواستم و بهش رسیدم. الان نمیتونم عمیقتر نگاهش کنم. فقط چون به خودم قول دادم هر وقت کتابی خوندم، هر حسی راجع بهش داشتم رو اینجا بنویسم، اینا رو نوشتم. باید حواس خودم رو با یه چیز دیگه پرت کنم. باید خوندن شاهنامه رو ادامه بدم و برای بار هزارم، مرگ سهراب رو بخونم و به بهانه دوست داشتن اون جوان اسطورهای ناکام، برای چیزهای دیگر گریه کنم.
مهراوه فردوسی یکی از اون نویسندههاییه که -شاید بهتر باشه بگم روایتگر- دلرباست. متنهایی که مینویسه آهنربا دارن. دقیقا یادمه از زمانی که اولین ناداستانم رو خوندم مجذوب متنش شدم. ناداستان ۰۰۸: عشق. توی اون شماره هم به همین پرونده و جنایت پرداخته بود. البته خیلی خلاصهتر و محدودتر. ولی از همونجا بود که برای منِ دهه هشتادی این روایت از دل دههی هفتاد پررنگ شد و بهش علاقهمند شدم. جنایتی که با گذشت بیست و اندی سال، پیامدهاش توی زندگی روزمرهی نسل ما قابل لمسه. توی این کتاب، مهراوه فردوسی نه تنها پروندهی سمیه و شاهرخ رو پرده به پرده شرح داده؛ که در کنارش دربارهی وضعیت جامعه بعد از این حادثه جستارهایی کامل و جامع نوشته و تحویل خواننده داده. به شخصه از خوندن این کتاب حظی وافر بردم و خوندنش به بقیه هم پیشنهاد میکنم.
کتاب بسیار مهم هست. اولا در سبک "ترو کرایم" در ایران ما کتاب چندانی نداریم. جدای از این دربارهی پروندههای معروف جنایی ما هیچوقت راوی درستی نداشتیم. به طور مثال از قاتل عنکبوتی یا همون سعید حنایی دوتا فیلم ساخته شده که جفتشون مفت نمیارزه. اما اینجا فردوسی نه تنها حق مطلب رو در فقط روایت کردن ماجرا ادا کرده بلکه تونسته فراتر از روایت بره و یک نگاه و شکل کلی از اوضاع اجتماعی و حتی سیاسی دههی ۷۰ بده. نکتهی مهم دیگه اینکه به واسطهی روزنامه نگار بودن یک زاویه دید بی طرفانه رو رعایت کرده که جانب داری خاصی نداره که همین باعث میشه شما بیشتر درگیر بشی و نتونی قضاوت کنی آدم هارو. یه چیز تو مایههای کاری که "فرهادی" توی فیلمهاش میکنه. کتاب پر از نقاط و لحظات درخشانه اما سه بخش از کتاب مطمئنم همیشه یادم میمونه. یکی نامهی پدر سمیه. یکی اون نظرات مردم در مطبوعات که وااااقعا تونست من رو عصبی کنه اون چند صفحه و جالب اینکه اون بلاهت در این ملت تمام نشده، فقط از غالب نامه به روزنامه منتقل شده به کامنت در اینستاگرام. و بخش سوم هم صحنهی قتل که جوری هوشمندانه، هنرمندانه، زیبا، ملموس و سرشار از تصویر نوشته شده که ثانیه به ثانیه رو میتونین ببینین و حس کنید. خوندن این کتاب قطعا سخته اما از نون شب واجب تره.
با شروع کتاب فکر میکردم با یک داستان روبرو هستم که خیلی دلم میخواست سرگذشت شخصیت های آن را در حال بدانم و امیدوار بودم بیان شده باشد ..... اما در ادامه متوجه شدم در واقع این کتاب تحلیلگر یک جنایت است که در دهه ی هفتاد رخ داده و با توضیحات نویسنده در مقدمه قانع شدم که مهم نیست در زمان حال ، قاتلان که هستند و چه می کنند ؟؟ هر پرده از داستان دارای یک جستار بعد از آن است که همان تحلیل واقعه ، جامعه و افکار و برخوردهای اجتماعی با قتل شوکه کننده و به دور از باور است . و سیاست های حاکمیت آن دوران در برابر جلوگیری از پیش آمدهای اینچنینی در آینده. با خواندن کتاب و جو سیاسی اجتماعی دهه هفتاد تاسف خوردم که هنوز هم بعد از سی سال ، نه پیشرفتی داشته ایم نه تغییری و سیاست های حاکم بر کشور علیرغم تغییر جامعه و مردم ، همان بوده که هست ، بدون اینکه پا به پای پیشرفت فکری و عقیدتی مردم اندکی تغییر داشته باشد . . . در اوایلِ کتاب از یک شخصیت سیاسی_ رئیس دولت وقت_ آن دوران نقل شده : " فضایل اسلامی و گرایش های انقلابی امری لازم اما ناکافی است برای اداره ی مملکت " و صد چندان افسوس که هنوز با همین سیاست های ناکافی کشور اداره می شود . و چقدر خصمانه نه دوستانه . . . متأسفانه در این جریان در سال ۷۵ ، دلایل قتل نه از دیدگاه جامعه شناسی نه روانشناسی بررسی شده است و فقط برای پیشگیری از وقایع اینچنینی به جای تحلیل و راهکار درست ، فقط به گرفتن امکانات بسنده شده و ضد ضربه ای با جوانان برخورد شده ، از طریق محدودیت های رفت و آمدی، روابط با جنس مخالف و جمع آوری ماهواره ها . . . در پایان نویسنده بیان میکنه که این داستان جزء اون دسته از داستان های گوش به گوش است که نه به جزئیات پرداخته شد و قطعا باکلی راز بازگو نشده بسته شد .و از یاد ها رفت .
خلاصهای از پروندۀ جنایت خیابان گاندی جنایت خیابان گاندی یا ماجرای سمیه و شاهرخ، یکی از جنجالیترین پروندههای جنایی ایران بود. این جنایت در چهارشنبه 12 دی ماه سال 1375 به دست دو نوجوان شانزدهساله به نام «شاهرخ وثوق» و «سمیه شهبازینیا» در یک خانۀ ویلایی در خیابان گاندی رخ داد. این جنایت به دلیل سن پایین قاتلها، موضوع و خانوادگیبودن آن و بُهت افکار عمومی بسیار بر سر زبانها افتاد. ماجرا از این قرار بود که سمیه و شاهرخ عاشق هم شده بودند، خانوادۀ شاهرخ به دلیل اصرار او با این ازدواج موافقت میکنند اما خانوادۀ سمیه به هیچوجه موافق ازدواج آن دو نبودند. سمیه و شاهرخ به اصفهان فرار میکنند اما پس از مدتی به دلیل اصرار خانوادهها به تهران باز میگردند و دوباره با مخالفت خانوادۀ سمیه روبهرو میشوند و اینجاست که تصمیم میگیرند خانوادۀ سمیه را به قتل برسانند تا بتوانند به راحتی با هم ازدواج کنند. نقشۀ قتل را سمیه میریزد و شاهرخ نیز با او همکاری میکند. آنها ابتدا خواهر و برادر کوچکتر سمیه را به قتل میرسانند که بعد از آن دستشان رو شده و دستگیر میشوند. شاهرخ بعد از دستگیری ماجرای قتل را اینگونه تعریف میکند که پس از بیرون رفتن مادر سمیه به همراه دختر کوچکترش، او و سمیه به طبقۀ دوم خانه میروند و ابتدا خواهر سیزدهسالۀ سمیه (سپیده) را که مشغول درس خواندن بود به طبقۀ بالا میکشانند و پسر 5 سالۀ خانواده را به بهانهای به طبقۀ پایین میفرستند. زمانی که شاهرخ مطمئن میشود که پسر کوچک دیگر بالا نمیآید، از پشت دستش را دور گردن سپیده میاندازد و در این لحظه سمیه آمپول هوا را به او تزریق میکند و سپیده بیحال بر روی زمین میافتد. شاهرخ و سمیه پیکر بیجان سپیده را به حمام میکشانند و سرش را داخل وان پُر از آب نگه میدارند و بعد جسد را گوشهای رها میکنند. پس از مدتی پسر کوچکتر را صدا میزنند و او که فکر میکند شاهرخ قصد بازی دارد با خوشحالی به سراغشان میآید اما شاهرخ او را در بغل میگیرد و سمیه آمپول هوای دیگری را به برادر کوچکش تزریق میکند و او را هم مانند سپیده در وان حمام غرق میکنند و سپس برق خانه را خاموش میکنند و منتظر مادر و خواهر کوچکتر سمیه میمانند.