Ebrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
مجموعهايست از گفتهها و گاهاً مزخرفاتی که در قالب سخنرانيها، مصاحبهها و گفتارهاي (ابراهيم گلستان) بر روي فيلمهاي خود و ديگران جمع آوری شده است. در همه جای این کتاب، (گلستان دانای کل و مخاطب بیشعور) را میتوانید ببینید و بخوانید. بسیار به این نکته فکر کردم که این آدم در زمانی صحبت و کار میکرد که مثل امروز(سال 1393)، (قحط الرجال) نبود. از او یک سر و گردن آدم بالاتر نیز بودند. چه چیز باعث شد که در یک برهه از زمان (گلستان) به یک برند در بین سایرین تبدیل بشود و پس از آن بیفتد به تکرار خود و در 44 سالگی به جوانمرگی در ادبیات برسد؟
خب، بهترین داستانها و فیلمهایش را (گلستان) در یک برهه زمانی 8 ساله مینویسد و میسازد. پیشتر هم بود ولی مثل سایرین تنها (بود). و این هشت سال، هشت سالیست که (فروغ فرخراد) تبدیل به (فروغ)ی میشود که هم اکنون میشناسیمش و (ابراهیم گلستان) به یک فیلمساز خوب و داستاننویس بهتر تبدیل میشود
تفاوت این دو اینجاست: (فروغ) در اوج تمام میکند و بیچاره (گلستان) آن (آن) را از دست میدهد و میافتد به تکرار و تکرار و تکرار
در کل، اگر میخواهید از (گلستان) بخوانید و وقتتان ارزشمند است، داستانهایش را بخوانید. لذت خواهید برد
از این کتاب گفتهها، آبی گرم نمیشود در ذهن و چشمانداز شما
کاغذ و چاپ و صحافی نشر کلاغ به لعنت خدا هم نمیارزد ولی چاره چیست. سه فصل کتاب عالیست: سخنرانی دانشگاه شیراز؛ پرترهی هوشنگ پزشکنیا؛ مصاحبهاش با قاسم هاشمینژاد.
حدّت نقد بعضی آدمها طوریست که به خودشان هم میگیرد.
1- فرد باید به روی پای خودش بایستد تا جمع روزی روزگاری به روی پای خودش بایستد.
2- در عادت، عیب، کمتر به چشم میآید یا اصلاً به چشم نمیآید. عادت یعنی در خواب بودنِ اراده و اندیشه. وقتی روال و رخصتِ شک کردن و سوال نداشته باشی، وقتی که چهارچوب تغییر ناپذیر فکری را باید به ارث بگیری و همچنان به ارث بگذاری، جایی برای تجربهی دیگر نمیماند. قدم برنمیداری؛ ناچار می مانی. ماندن میشود عادت، درماندگی میشود عادت، عادت میشود سنت.
3- اعتقاد به تقلید هم نوعی گریز از دید و از جستجوی علتهاست. قانع شدن به نادانی است.
4- تقویم چیزی سوای تاریخ است. تاریخ را باید دید.
5- میراث و مردهریگ وقتی در مسیر زندگی به کار نیفتد همان مردهریگ میماند. بیجا- جامد- بیجان
6- فرهنگ اگر در محلی ماند و پخش نشد یعنی آن فرهنگ لنگ بوده است که جایی نرفته است. نشانهی عطالت و بیکارگی در آن محل هم هست. یعنی که آن محل محلهی از پا درافتادهای بوده است. محلِ خنگهای از پا در افتادهای بوده است. هیچ جا تا فرهنگ جاری در خورد روز نداشته باشد جایی که جا باشد نیست. فرهنگ دستور و امر نیست. فرهنگ، ربط میان هوشهای فعال است. فرهنگ یک جستجوی جاری و مدام اندیشه است. فرهنگ راکد نیست. درواقع محل و میهن، یعنی بارگاه یک فرهنگ، یعنی قلمرو یک فرهنگ، نه یک چهارگوشِ خاک، یا لکه رنگ روی نقشهی جغرافی. و من هرگاه ادعا کنم که وارث یک فرهنگم باید در خورد معنی و هویت آن فرهنگ، انسانیت را که حیطه و مخاطبش بوده است در نظر بیاورم نه یک جا را، بی فرهنگ، بیجایم. خواه در شرق باشم، یا شمال، یا جنوب یا مغرب. بیفرهنگ، بیجایم و جا و میهنم به قدرت و بزرگی فرهنگ زندهی من است.
7- عمر را با دندان قروچه نباید خراب کرد. خواب بودی و قافله میرفت و از روی بار افتادی؟ بلند شو! خود را تکان بده! برو! بدو! بپر روی بار! سنگ پراندن و احمقانهتر از سنگ پراندن، فقط صدا دادن کجا به کار میآید؟!
8- تکرار خواب میکند. تکرار خنگ میکند و تقلید آسان است. وقتی تقلید میکنی از خودت کسر میکنی. از خودت که کاسته باشی بر ناتواناییات میافزایی. که ناتواناییات کم کم میشود خودت، تمام خودت. خودی که روی پای خودش، استوار نیست. خودی که حرف های پخت نفخ کردهی خالی آسانتر است برایش به هم بستن، تا فکر و کلام تراشیده و سنجیده را به بُرّانی به پیش آوردن. وقتی که چنین خودی، میخواهد به اصطلاح خودش باشد چه چیز دارد برای پیشنهاد دادن جز به پیش و پیشترها اشاره دادن! مراجعه کردن! تقلید از گذشته پیشنهاد میشود، ناچار.
9- تو اهلیتی داری فقط اگر که اهل یک فرهنگی، نه اهلِ یک مکان روی نقشهی جغرافیا. آدم اگر هستی، زمین بساط و در و دشت، بارگاهت است. اهل کدام محلی مطرح نمیماند. بگذار بگویند اهل اینجایی یا از آنجایی، جا از تو فخر کردن، ربطی ندارد به فخر تو از جایی.
10- وقت میبرد، رفتن از نردبان بالا؛ از بالای نردبان افتادن است که فوری است. کمال در گذار روزگار باید به دست بیاید. و سرعت رفتنش، از جمله ربط دارد به حد هوش و دید دست اندر کار دورهها، نه یک دوره. نا به یک نسل، نه در یک نسل. یک نسل، در حداکثر، پایه گذار میشود باشد.
11- ضعف وجودی را با باد بروت و رخت مزین با ادعا و هلهله و جشن و سوگواری دستوری نه میشود علاج کرد، نه میشود پوشاند. فتح ها بیشتر نتیجهی ضعف وجودی و – اساسیتر- شکست خوردهها هستند تا توان فاتحها. تاکید و تکیه را بگذاریم روی اساسیتر
12- تاریخ را درست ببینیم. بدانیم تاریخ فرق دارد با قصه و حماسه و گزارش قمپز. تاریخ باید خواند. حماسه تریاک است.
13- بعد را باید ساخت. بعد را باید دید. قانع به آنچه هست نباید شد که این کمک به غارت مداوم آینده است. قانع به آنچه هست نباید شد. خاصه در فرهنگ. خاصه در فهم و سواد و دید. فهم و سواد و دید را سد نباید کرد. ------------------- اگر به گذشته رجوع بکنیم باید برای بهتر شناختن و کامل تر شناختن حال باشد و نه برای تقلید کردن آنها در حال. ------------------- بی جستجویی هم کهنه بودن نیست، مرده بودن است. نتیجه جست و جو به تناسب قوت جستجو و قوت مطلبی که بیانش حاجت به جستجو داشته درخشندگی نوبودن را نگه میدارد، همچنان که همر و گیلگمش و کتاب جامعه و فتح گل و باقی مانده های رودکی و بیهقی و سعدی و خیام و حافظ هنوز میدرخشد... ----- در جریان بودن است که بودن است.
گفته ها شاملِ چند سخنرانی و مقاله و مصاحبۀ ابراهیم گلستان است که در دهۀ چهل صورت گرفته بود اما هیچگاه بصورت کتاب منتشر نشده بود سخنرانی های گلستان در بارۀ نوشتن و سینما طی چند روز برای دانشجویان دانشگاه شیراز ایراد گردیده که حاوی نکات مهم و مفیدی می باشد همچنین مقاله ای در بارۀ شعر و نیز مقاله ای در بارۀ اوج و فرودِ مسعود کیمیایی در این کتاب آمده که خواندنی است
قسمت اصلی و مفصل تر کتاب، مصاحبه ای ست که طی چند روز در بارۀ چهار جلد ازکتاب های منتشر شدۀ گلستان انجام شده و مصاحبه گر با دقت و وسواس، تک تک داستانهای او – داستانهایی که قبل از انقلاب منتشر شده اند - را مورد بررسی قرار می دهد و گلستان با پاسخ های خود نشان می دهد که با چه وسواس و دقت و ظرافتی قصه های خود را نوشته و بابت هر داستان کوتاه، گاهی ماهها کار کرده و آن را آنچنان که خواست او بوده به اتمام رسانده تا از تبدیل شدن به قصه نویسی پراکنده گوی و پریشان بگریزد و ضمن اینکه نثری آهنگین را - که از سعدی آموخته است- به کار می برد و اسلوب های منطقی داستان گویی در قالب های داستانی نوین را رعایت می کند و مراقب است که به دامنِ شعار زدگی نغلطد، هیچگاه از واقعیت های اجتماعی و مشکلاتی که مردم در گیر آن بوده اند نیزغافل نبوده است گلستان، داستان نویس و فیلمساز و عکاس برجسته ای است اما نسل پس از انقلاب به علت منتشر نشدن آثارش کمتر او را می شناسد اوعلاوه بر هفت کتاب منتشر شده، دو فیلم بلند داستانی دارد که او را در بین پیشگامان سینمای روشنفکری و غیر متعارف ایران می نشاند او همچنین بیش از شانزده فیلم مستند می سازد که در ردۀ درخشانترین و برجسته ترین آثار مستند سینمای ایران قرار می گیرند گلستان اولین فیلمسازی است که توانست جوایز متعددی از جشنواره های جهانی برای سینمای ایران به ارمغان بیاورد او همچنین اولین مترجمی است که همینگوی و فاکنر را به ایرانیان معرفی کرد
از متن کتاب: اگر دیگران حرف خود را در حرف هنرمند پیدا کنند فرق دارد با اینکه هنرمند حرفش را بر حسب الگو و معیار دیگران بگرداند، هنر کوشش برای کشف نیاز است علم جامد نیست، ساکن نیست، سیال است، علم جور نیست با یک هویت جغرافیایی و محلی محدود، علم انسانی است، ��ال انسان است بی هیچ جور توجه به مذهب و خون و نژاد و رنگ و زبان و محل و سمت، هر انسان حق دارد از آن بهره ببرد فضل و کتابخوانی و حتی هنرمندی، تضمین پاکی و درستی کاری که می کنی نمی شود باشد قالب، یک محصولِ ثانوی است، یعنی وقتی فکر بیان شد قالب به دست می آید، نه اینکه فکر برای بیان شدن در قالبی که قبلاً آماده شده است می ریزد نان در آوردن از راه رنگ کردن مردم فرق دارد با نور انداختن برای طرح روزگار را نمایاندن، برای جستن راه درست رهایی، برای مردم را هل دادن به سوی آگاهی یکی از راه های ضد اسارتِ ظلم و ضد اسارتِ جهل همین است که با سرعت، و در نتیجه با شدت، و در نتیجه بدون مراجعه برای گرفتنِ اجازه، و در نتیجه با بی رحمی، اسارت و ظلم و جهل را نشان بدهی و اسیرش را به سر آگاهی بیاوری، من قصه را برای بیان این بی رحمی می نویسم برای تماشای روحِ روزگارِتلاطم، از شهریار ماکیاولی، چشم اندازی بهتر نمی بینی، ماکیاولی اندیشمند بزرگی بود، در فکر و در نوشته و در دید، مردِ رنسانسی بود، او خواهان یک حکومت آزاد دور از تعصب بود که به بهبود وضعِ مردمِ کوشنده باشد، ماکیاولی نقاب براندازنده از قیافۀ دروغ و تقلب بود صادق هدایت مرد درجه اولی بود، آدمی بود که در دورۀ خودش بی نظیر بود، بی نظیری حُسنِ او نبود، گناه زمانه بود، حُسن او در نگه داشتنِ خودش بود که به رنگ زمانه در نیاید
معیار اجتماعی بودن ادعای اجتماعی بودن نیست. وانمود به غیر اجتماعی بودن هم دلیل غیر اجتماعی بودن نیست.ناصر خسرو جنگیترین شاعران اجتماعی ایران که اصلن تمام زندگانی خود را یکراست، رو راست، بی رو دربایستی نثار و وقف کار اجتماعی و دعوت کرد، وقتی خطاب مستقیمش به مردم بود آنها را «قماشات دغا» میخواند. دشنامی از این شدیدتر سراغ ندارم.