کِن هَریسن، مجسمهساز و استاد دانشگاه، در پی یک سانحهی رانندگی برای همیشه فلج میشود. وضعیت جسمانیِ درمانناپذیرش چنان است که او تصمیم میگیرد بمیرد. مبارزهی او برای به دست آوردن حق مرگ، به موضوع نمایشنامهی پرقدرتی بدل میشود که مسائل بسیار مهمی را در زمینهی حرمت انسانی و حوزهی اخلاق مطرح میکند. بالاخره این زندگی مال کیه؟ نمایشنامهی تکاندهندهای است هم شوخطبعانه و هم شفقتامیز - تفکربرانگیز و خواندنی. «... برایان کلارک پرسش بزرگی را دربارهی زندگی پیش میکشد - پرسشی که از محدودهی موقعیت مشخصی که نمایشنامه توصیف میکند فراتر میرود: آیا من ارادهی آزاد دارم - چه کسی میداند که چه چیزی برای من مناسبتر است - آیا من مناسبترین شخصی هستم که می تواند تشخیص دهد چه کاری را میتوانم یا نمیتوانم انجام دهم؟»
بالاخره این زندگی مال کیه؟ نمایشنامه ای است درباره تصمیم کن هریسن (مجسمه ساز و استاد دانشگاهی که در اثر یک سانحه رانندگی برای همیشه فلج می شود) و مبارزه بین او و کادر بیمارستان برای بدست آوردن حق مرگ !!! این نمایشنامه بسیار پر قدرت، نثر روان و جذاب، درگیر کننده، گاها طنز، تفکر برانگیز و خواندنیست • تصویر سازی داستان فوق العاده جذابه و کاملا ذهنتو درگیر می کنه • آیا ما به عنوان یک انسان (در کمال سلامت کامل روانی) این حق رو داریم که اگه یه جایی احساس کردیم دیگه قادر به ادامه ی زندگی نیستیم مرگ رو برای خودمون رقم بزنیم؟؟
نمایشنامه “بالاخره این زندگی مال کیه” اثری از برایان کلارک است که چندی از ساده ترین تفکرات را زیر سوال برده و ما را به تفکر وا میدارد : آیا واقعا اراده من دست خودم است؟ آیا زنده بودن به معنای زندگی کردن است؟ چه کسی میتواند بهتر از من برای زندگیم تصمیم بگیرد؟ و چه چیزی بالا تر از داشتن قدرت انتخاب است؟ کن هریسون مجسمه سازی است که در تصادف از گردن به پایین فلج شده، کن که دیگر نمیتواند خارج از بیمارستان و بدون دستگاه ها زنده بماند, تصمیم میگیرد بمیرد.
همیشه عقیده داشتم ما انسانها اجازه نداریم به تصمیم خودمون بمیریم. وقتی تولدمون دست خودمون نیست پس نباید مرگمون هم دست خودمون باشه. ولی این کتاب منو برده تو دنیای تردید. حالا دیگه نمیتونم با قطعیت نظر بدم، تشخیص این که آدما این حق رو دارن یا نه خیلی پیچیدهتره؛ «اگه من تصمیم بگیرم زندگی کنم و جامعه منو بکشه، این کار خیلی نفرتانگیزیه. اگه تصمیم بگیرم بمیرم و جامعه منو زنده نگه داره هم به همون اندازه نفرتانگیزه؛»
شاید قبلا راجع به چنین اثری زیاد مینوشتم. شاید قبلا چنین اثری رو خیلی تمجید میکردم و نسبتا هیجانزده میشدم بعد خوندنش. ولی الان به این بسنده میکنم که بگم طنزانه نوشته شده بود و موضوع جالبی داشت. این نمایشنامه مثل اون لحظات خوب زندگی که 5 از 5 نیستن ولی رَدشون تو قلب آدم میمونه، 4 بود...
ایده کلی نمایشنامه خیلی جذاب هست و این خیلی به دیده شدن اثر کمک کرد ولی خیلی برام عجیب بود که این همه در ایران دیده و شناخته شده ولی در سطح بینالملل حرفی برای گفتن نداشته این نمایشنامه و این جور چیزها در ایران زیاد پیش میاد که شیطنت کاری مترجم و نشر هست بیشتر! در کل نمایشنامه معمولی هست و به قیمت بالای آن اصلا نمیارزد!
نمایشنامهی برایان کلارک بیمار قطعنخاعشدهای را مقابل سیستم درمانی قرار میدهد. بیمار میخواهد مراقبتهای پزشکی از او متوقف شود تا پس مدتی بمیرد، اما پزشکان و پرستاران موافقت نمیکنند. این چالش اخلاقی درونمایهی ابتدا تا انتهای اثر است
همه ی چیزی که نمایش نامه میخواد بگه توی عنوانش خلاصه میشه: "بالاخره این زندگی مال کیه؟" و واقعا عنوان معرکه ایه، شاید به خاطر همین خریدمش اصلا. هرچند -برخلاف داستان نمایش- هیچ وقت به اتانازی یا خودکشی فکر نکردم، ولی لحظاتی توی زندگیم بوده که تو ذهنم داد زدم : "بالاخره... این زندگی کوفتی مال کیه؟" یه وقتایی که آدم بین اختیار و سرنوشت و اجبارها و اجحاف های جامعه و عرف و حتی اعتقادات خودش مبهوت می مونه. میخوام بگم عنوانش برام شبیه یه شعر کوتاهه که میشه مدتها بهش (یا باهاش) فکر کرد. اما خود نمایش نامه...
در مورد اتانازی بحث زیاد شده و میتونید با یه سرچ تو گوگل درموردش بیشتر بخونید. ولی این کتاب بیشتر از این که بتونه این نظرات مختلف و استدلال هاشون رو نشون بده، آدم رو به فکر وا میداره. اگه میخواید دید بهتری به این موضوع پیدا کنید فیلم "دریای درون" بهتر تونسته عمق ماجرا رو نشون بده و اگه ندیده بودمش به این کتاب 5 تا ستاره میدادم:) اگه احیانا از این نمایش نامه خوشتون اومده یا در مورد اتانازی کنجکاوید پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید. https://en.m.wikipedia.org/wiki/The_S...
همان طور که در پیشگفتار مترجم آمده این نمایشنامه بهترین و درخشانترین کار برایان کلارک است. جنبه داستانی نمایش نامه ساده است ولی متن نمایش نامه متن قابل تاملی است. شخصیت اصلی نمایشنامه مجسمه سازی است که تصادف میکند و در پی این تصادف به طور کامل فلج میشود. او تصمیم میگیرد بمیرد و این انتخاب را حق مسلم خود میپندارد. در این میان سوال مهمی مطرح است" آیا فرد باید در همه ی تصمیمات زندگی خود آزاد باشد؟؟" کلارک با این موضوع خواننده را به تامل وا میدارد. بحث های درگرفته در کتاب مسائل مهمی در حوزه ی اخلاق مطرح میکند. متن شوخ طبعانه است و از این نظر لذتبخش.
نمایشنامه ی تکان دهنده ای بود. به شدت تحت تاثیر شخصیت کن هریسن قرار گرفتم. واقعا وقتی نمیشه زندگی کرد، تلاش برای حفظ توهمی به نام زندگی زیر پا گذاشتن حرمت انسانه و ظالمانه س.
اولین کتاب پاییز در دوشنبه، نهم مهر هزاروچهارصدوسه، در یکی از سختترین روزهای زندگیم تموم شد. نمایشنامهی "بالاخره این زندگی مال کیه" نوشتهی نویسندهی بریتانیایی برایان کلارک، یک نمایشنامهی جذاب، جمعوجور و بسیار تفکربرانگیزه که احتمالا بتونید توی چند ساعت تمومش کنید. نمایشنامه حول محور مجسمهسازی به اسم کن هریسون میچرخه، مجسمهسازی که بر اثر یک تصادف از گردن به پایین فلج شده و توی بیمارستان بستریه. برایان کلارک توی این اثر فلسفی اجتماعی، روی مسئلهی حق انتخاب و آزادی و فردیت و استقلال انسان تمرکز میکنه. کن هریسون، مرد بسیار بسیار باهوشیه که دید بسیار عمیق و تیزبینانهای از زندگی و دنیای اطرافش داره. کن که دیگه هیچ ارتباطی با زندگی قبلش نداره و قرار هم نیست هیچوقت به زندگی گذشتهاش برگرده، تصمیم گرفته که دیگه زندگی نکنه. کن این تصمیم رو در کمال سلامت عقل گرفته و تصمیم داره مرخص شه و در نهایت، خودش رو بکشه و در تمام طول نمایشنامه در حال جنگیدن برای بدست آوردن حق انتخاب مرگ و زندگیشه. موضوعی که اینجا وجود داره اینهکه دکترها و وکلا و افراد دارای قدرت، نمیتونند تصمیم کن رو قبول کنند و بنظرشون چون به لحاظ پزشکی امکان نجات جون کن وجود داره، اون حتما باید به زندگی ادامه بده.
"قساوت در این نیست که جونِ کسیو نجات بدن یا بذارن بمیره. قساوت در اینه که حق انتخاب کردنو از کسی که قضیه به اون مربوط میشه بگیرن."
توی این کتاب، دیدگاه افراد متخصص به لحاظ علمی، در برابر دیدگاه شخصی کن قرار میگیره و این سوال رو مطرح میکنه که، حقیقتا چه کسی میدونه چی برای یک فرد مناسبتره؟ آیا خود فرد مناسبترین شخص برای تشخیص مصلحت خودشه یا گاهی اوقات دیگرانی که خارج از تجربهی زیست ما هستند، میتونند دید دقیقتری داشته باشند؟ کما اینکه در نهایت، ما اونی هستیم که باید اون زیست رو تجربه کنیم؟ زندگی، در هر حالتی زندگیه و ارزش زیستن داره یا محدودیت خاصی داره؟
"اگه من تصمیم بگیرم زندگی کنم و جامعه منو بکشه، این کارِ خیلی نفرتانگیزیه. اگه تصمیم بگیرم بمیرم و جامعه منو زنده نگه داره هم به همون اندازه نفرتانگیزه."
"شرمآور نیست که کسی بخواد زنده بمونه، ولی باید دوباره تاکید کنم که اعتبار این تصمیم از انتخاب آدم ناشی میشه. بدون انتخاب این کار تحقیر آمیزه."
اگر مفاهیم اینچنینی براتون جذاب هست، فیلمهای زیر رو هم قطعا دوست خواهید داشت. The Sea Inside (2004) Scent of a Woman (1992) Il Primo Giorno della mia Vita (2023)
Tengo un problema con el final. Mejor dicho, con el final que tiene el protagonista. Dejarlo morir dignamente hubiese sido lo ideal. Suicidio asistido o eutanasia, pero sin que sufra. El final es triste. El protagonista obtiene lo que desea, pero... el modo al que va a llegar a eso, es correcto? Personalmente me parece cruel e inhumano, simplemente dejarlo morir, al dejar de alimentarlo y tratarlo. Es una muerta lenta y dolorosa. A lo largo de entre 3-6 días, el tipo iba a sufrir y a sentir el hambre, y cómo sus órganos fallaran sistemáticamente. Es cruel e innecesario. Una muerte digna sería rápida y sin más dolor que el que ya tuvo que sufrir. Morir así, de la forma en que supuestamente lo hará, es simplemente horrible.
WLIA is a classic play, all about the conflict between professionalism and the right to decide for one's self. Ken Harrison is paralyzed for life, with no hope of physical recovery. In an attempt to keep what's left of his dignity, and protect his loved ones from a fate of misery, imprisoned by sympathy for him, he decides to end his life. Everyone around him in the hospital tries their best to stop him, but for the intelligent person he is, they can't stand a chance in an argument. All in all, as heart-wrenching and morally confusing this play could be to a reader or a viewer, it is deeply touching, well-written and definitely worthy of being a classic taught worldwide.
کن هریسن ، مجسمه ساز و استاد دانشگاه در پی یک سانحه رانندگی برای همیشه فلج می شود . وضعیت جسمانی درمان ناپذیرش چنان است که او تصمیم میگیرد بمیرد. مبارزه او برای به دست آوردن حق مرگ، به موضوع نمایشنامه پر قدرتی بدل میشود که مسایل بسیار مهمی را در زمینه حرمت انسانی و حوزه اخلاق مطرح میکند. بالاخره این زندگی مال کیه؟ نمایشنامه ی تکان دهنده ای است هم شوخ طبعانه و هم شفقت آمیز- تفکر برانگيز و خواندنی
This play was very groundbreaking in the 1970s re: exploring the right to die and physician-assisted suicide, but it's also absolutely steeped in sexual harassment. Plus, it's not 1978 anymore, so many more groundbreaking plays have since been written on the same subject minus the sexual harassment! (Also, the way this play approaches disability is Not Great, if understandable for the characters.) In general, I'd recommend skipping this one and going straight to 'Night, Mother, which tackles similar right-to-die issues in a much less gross way
Important questions and topics, sure. But the execution?
I remember having fun with this when I read it for my own secondary school finals. But 37-y-old me just found it annoying.
I found the protagonist annoying: his narrow-minded definition of "living" and "humanity" and "dignity" and "manhood" _shiver_, his constant *so*-not-funny sexual innuendos (and this is me, the 4th-wave-feminism-hater talking!)... 90% of what came out of his mind, really, for all his supposed "intelligence", was soooo limmited - and I'm really not sure it was meant to be.
And all the other characters weren't much better. The only thing I liked about the characters was Dr Emerson's final line - though as a character he was otherwise rather - - well, not incoherent, exactly, but a bit of a rushed patchwork job maybe?
And the overall style just didn't work for me, either. No, I don't want a Spielberg sob fest, but the constant bad jokes and the obsession with "calmness", "collectedness" and "rational" as virtues and proofs of sanity were driving me up the walls.
This is a sad tale about euthanasia and the fight of one brave man for his free choice of destiny and his right to die.
From the start, we learn that the hero-Mr. Harrison is paralyzed, following a terrible car crash in which he fractured ribs and injured his spine.
The patient used to be a professor and a sculptor and feels that a life in which he is unable to move his limbs is not worth it.
The story is very sad in a way, but also meaningful and the debate is worth it, because there are strong arguments on both sides.
Emerson, the manager of the hospital and curing doctor wants to keep Harrison alive and emphasizes his right to live.
Harrison on the other hand wants to go home, knowing very well that this is suicide, for he is kept alive by technology.
He refuses to take valium and wants to keep a clear mind, even if the doctors are of the opinion that he is depressed.
Indeed, I have read in positive psychology books about the hedonic adaptation, which means that we adapt to good and bad events.
Lottery winners return to their base level of happiness, the same way people who have suffered accidents tend to return to the level of life satisfaction they had had prior to their trauma.
Not everybody does, but knowing about these studies, I would favor the opinion of the doctors in the story and would rather have the sculptor wait and possibly adapt to his new state.
However, Harrison decides to ask for a lawyer and to be left to go home, which means to die and end his suffering.
He is not suffering physically as much as morally, because he complains about the lack of dignity and perspective that a life where he is unable to do anything has to offer.
There is a feeling of a Catch 22, which is referred to in a way in the text, or at least the adaptation that I listened to.
But I am more concerned with an aspect of credibility; even if I admit that I may be wrong and do not really know about behavior on the edge.
Well, I do, in terms of marital life, where I seem to be on and off a divorce case and things look pretty bad, quite often- a marriage on life support, like in the tale in question.
I thought that Harrison is more likely to be apathetic and lacking the energy to fight, as a man who does not care for life anymore.
Being energetic, aggressive and attacking the hospital seems to be appropriate for a man who has not lost passion.
Therefore I am a bit uneasy, for it seems that the Harrison that would leave life would not have the energy to fight for that.
With such passion, I would think that one would also find other things to focus on and spend that energy with some results.
But the situation is very complex, for the patient cannot move at all and to read something would present a challenge.
Indeed, anything is impossible for a man stuck in a bed and I come back to my earlier statement- I do not know and have no desire to learn what a man in this situation feels and can do.
The example of Steven Hawking comes to mind- a man who is also stuck in a wheelchair and without freedom to move.
A very good movie was made based on this story, with Richard Dreyfuss in the title role
“[F]or me life is over. I can’t say what I want to say, and I can’t do anything I want to do, so it had better end.” Paralysed from the neck down, compulsively kept alive by machines in hospital, Claire Harrison has lost all meaning in her life when she had a car accident five months ago. Thus losing all will to live, she is trying to convince her physician in charge to discharge her from hospital in order to die under natural circumstances within days. The drama “Whose Life Is It Anyway?”, written by Brian Clark and published as a remake in 2005 spins around the conflict between a patient wishing to die and a doctor seeing his duty in preserving life. It picks up on the seemingly timeless controversial issue of euthanasia and proposes pros and cons of both the emotionally and the professionally inclined party. The book is kept short and on-the-point, therefore the action is quite fast-paced. This might sometimes make it hard to develop an emotional connection to the protagonists; Claire’s background story of her life before the accident was described just roughly, which might have caused failure in arousing empathy for her in the reader. We do not learn a lot about her family life, for example, so the parents’ feelings are really underrepresented. Yet, the authentic behaviour of each of the various characters lets the reader take a liking to them just as quick. Claire convinces with her witty remarks and simultaneous rational conviction of her point of view, while Dr Emerson, for example, who finally has to decide about Claire’s fate and somehow the antagonist of the story, stands for his good-heartedness and sense of duty. Nurse Kay, a trainee nurse that occasionally takes care of Claire, is endearing with her youthful naivety, whereas an always friendly yet distancing wall seems to stand between Sister Anderson, the head nurse, and her patients. Moreover, the story lacks nothing in profound emotion. Everyone involved is affected in some way by Claire's wish to die and is in conflict with their own morality. This is illustrated in scenes focusing on the different characters, like when Miss Hill, Claire’s defence counsel, and Dr Scott, one of the doctors caring for Claire, have a private discussion about what is wrong and what is right. I personally believe that Claire and the people on her side are in the right, as the emotional needs of the individual should be the main priority. In my opinion, Dr Emerson’s arguments of having to keep her alive because it is his duty as a doctor is not only disrespectful and objectifying towards the patient, but also irrational in times of inviolable human dignity and, additionally, over-population with a growing cleft between rich and poor. I strongly recommend this book for people to all kind, especially to foreigners learning English. Easily understandable language and yet cleverly written dialogues make the story suitable for students as well as native speakers trying to make up their mind about the complex matter of consciously deciding to die.
آقای کلارک سلام دینگ دینگ، دینگ دینگ، چیزی نیست آقای کلارک، صدای زنگ گوشیمه، نیم ساعت شد و من الان میتونم از دستام استفاده کنم و صدای زنگ گوشی رو قطع کنم، برای درک شرایط آقای هریسن خودم رو مجبور کردم حداقل نیم ساعتم شده فکر کنم تصادف کردم و فقط میتونم گردنم رو تکون بدم. خیلی دلم میخواد بگم توی اون نیم ساعت تونستم آقای هریسن رو درک کنم، دوست دارم بگم بعد از اون نیم ساعت متحول شدم، از اینکه میتونم از پاهام استفاده کنم و روی پاهام وایستم، راه برم و هر کاری دوست دارم بکنم، هر جایی دوست دارم برم. از دستام استفاده کنم و خلق کنم، تایپ کنم، بنویسم، کتاب ورق بزنم، گربه ها رو پت کنم. پاشم برم کنار پنجره وایستم جلوی نور خورشید و از گرمای خورشید روی پوستم لذت ببرم، صبح زود بلند شم و برم بالای کوه و تهران رو مینیاتوری ببینم، برم برای خونهی خودم خرید کنم، برم جنگل نوردی کنم و بابت هزارتا کار دیگه خداروشکر کنم، ولی نه آقای کلارک، آدم تا وقتی این اتفاق براش نیوفته، منظورم اینکه فلج نشه، روی تخت شیش ماه عین یک تیکه گوشت نیوفته، نتونه ساده ترین کارهای خودش رو انجام بده، نمیتونه آقای هریسن و تصمیمی که گرفته بود رو درک کنه. نمیتونه درد کنه چقدر سخته عاشق زندگی کردن باشی ولی تصمیم بگیری که این دنیا رو ترک کنی. آقای برایان کلارک، نمایشنامه شما باعث شد من به این فکر کنم که آیا واقعا اراده آزاد دارم یا توهمش رو دارم؟ آیا چیزی توی این دنیا هست که اراده آزاد من رو محدود کنه؟ آیا خانواده، جامعه، فرهنگ، دولت و سیاست هاش، وضعیت اقتصادی روی اراده آزاد من تاثیر داره؟ اگر آره چقدر؟ روی کدوم بخش من میتونم کنترل داشته باشم؟ کجا از کنترل من خارجه؟ برای کجاش باید بجنگم و کجا رو رها کنم؟ یا به این فکر کنم آیا برای داشتن اراده آزاد تلاشی کردم؟ آیا انتخاب برای زندگیم صرفا براساس تصمیم خودم بوده؟ آیا الان قدرت انتخاب این تصمیم که کجا زندگی کنم دست خودمه؟ آیا میتونم تصمیم بگیرم که میخوام کار کنم یا نه؟ جواب خیلی از اینا شاید این باشه چرا نتونی، ولی حرف من اینکه آیا فرمونش دست خودمه؟ یا خودم با دستای خودم مسئولیتش رو قبول نکردم و در اختیار یکی دیگه گذاشتم، یا بقیه بخاطر اینکه من رو به اندازه کافی بالغ نمیبینن، فرمون رو به زور از دستم گرفتن و دارن به جای من زندگی من رو کنترل میکنن؟ آقای کلارک عزیز کتاب شما از این جهت که به این فکر کنم اگر جای آقای کِن هریسن بودم چیکار میکردم، به من تلنگر زد که این زندگی برای خود خود منه و فقط خود خود من باید براش تصمیم بگیرم. هر جایی کسی خواست جای من تصمیم بگیره و من رو کمتر از این ببینه که میتونم از پسش بر بیام، سینه سپر کنم و روی جفت پاهام محکم بایستم و ثابت کنم که این زندگی برای منه و کسی حق نداره جای من تصمیم بگیره. حتی اگر نخوام دیگه زندگی کنم. آقای کلارک، اگر بخوام به این سوال جواب بدم که " بالاخره این زندگی برای کیه؟" باید جواب بدم، من، من و تنها من. نباید اجازه بدیم هیچ قدرتی جز خودمون برای زندگی ما تصمیم بگیره و بگیم این زندگی برای منه، برای خود خودم. آقای کلارک عزیز خوشحالم که با شما و طرز نگاهتون به زندگی آشنا شدم، شاید این کتاب تلنگری بود که بیشتر به این موضوع ها فکر کنم.
-Ken Harrison is an insufferable character. He's paralysed due to a horrific car accident, and because of this, he believes there is no reason to remain alive. He also manages to sexualise a back rub while not being able to feel anything past his neck. Every sentence he utters towards a woman is some form of a depraved joke. If I had to describe the consistency of his character, I'd compare it to Oobleck. He's acting as the comic relief, then he does a 180 and argues for his euthanasia with excellent points. It's like getting whiplash as you're thrown about like a ragdoll between these two vague ideas of his character.
- His friend John is also just like him, except there are no redeeming qualities for him. At least Ken couldn't move, so he couldn't do much to fulfil his depraved desires. He also makes the same vile jokes. Blah. Blah. Blah. Just really a POS all in all.
- The female characters are shallow. Nurse Sadler starts going out with John despite what he does to her. The night sister and Dr Scott don't seem to fight back whenever Ken makes a joke that they are the subject of, perhaps out of pity. Dr Scott drops all sense of professionalism at the end and attempts to These women have stooped down so low that they are practically licking their toes
من آرزوی مرگ ندارم اما به هر قیمتی هم نمیخواهم زندگی کنم. نویسنده را نمیشناختم و با اثرش نیز آشنایی نداشتم. قلقلکی توسط یک دوست که اشاره کرد: «شخصیت داستان من را به یادش انداخته»، باعث شد به سراغ این اثر بشتابم و با نمایشنامهای با موضوع جذاب، پرداختی بسیار ضعیف و پایانی قابل قبول روبرو شدم.
نمایشنامه در دو پرده نوشته شده است. پردهی نخست که هر سطر آرزو میکردم هر چه زودتر تمام شود و پردهی دوم که کم کم به اثر ارزش خواندن بخشید. پس در صورتی که به سراغ این نمایشنامه رفتید، در نیمهی اول صبوری کنید و پای داستان بنشینید.
و اما در این نمایشنامه چه خبر است؟ انتخاب. اگر بخواهم در ادبیات به «انتخاب» فکر کنم، قطعا به یاد آینهی تمام نمای آن یعنی «شرق بهشت»، شاهکار استاینبک میافتم اما خب در این نمایشنامه نیز هستهی داستان حق انتخاب است، اما انتخاب چه؟ انتخاب میان زندهگی و مردن. شخصیت اصلی داستان یک دکتر و استاد دانشگاه است که در یک حادثهی رانندگی فلج شده و حالا دیگر دلیلی برای ادامهی زندگی نمیبیند. بیمارستانی که در آنجا بستری شده، معتقد است او باید بستری بماند با آنکه هیچ درمانی برای او وجود ندارد و شخصیت داستان خواهان پایان زندگی خود است چون معنایی در ادامهی زندگی به آن شکل نمیبیند و ... .
حرف آخر میتوانم تایید کنم احساس مهشید درست بود چون بین من و شخصیت داستان شباهتهای بسیار زیادی وجود داشت و دید ما به زندگی نیز دقیقا یکسان بود. در نهایت با اینکه نمایشنامهای نبود که حالم را چنین و چنان کند، اما از خواندنش بدم هم نیامد.
فایل پیدیاف نمایشنامه را در کانال تلگرام آپلود نمودهام. در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید https://t.me/reviewsbysoheil/685
بالاخره این زندگی مال کیه؟! سوالی که همهمان وقتی میخواهیم تصمیمی اساسی و خطرناک در زندگیمان بگیریم از خود میپرسیم. اگر این زندگی من است پس من اینطور میخواهم. گاهی تصمیمهایی میگیریم که شاید زندگیمان را زیر و رو کنند و حتی شاید به آن پایان دهند، احتمال اینکه بعدها شاید از تصمیم خود پشیمان شویم هم وجود دارد. اما هیچ چیز به اندازهی مرگ جدی نیست؛ مرگِ خودخواسته تنها تصمیمیست که آدمی از خود و برای خود میگیرد اما راهی برای پشیمانی نمیگذارد. اینکه آدمی بخواهد برای مرگ خود تصمیم بگیرد شاید هم تنها تجلی آزادی و استقلال در این سرای فانی باشد همانطور که بنجامین کنستانت هم میگوید که : "خودکشی یکی از راه های استقلال است، به همین دلیل تمامی حکومتها از آن متنفرند." علاوه بر اینها تصمیم به مرگ تنها تصمیمیست که پس از انجام دادنش هیچگاه متوجه درست و یا غلط بودن آن نمیشویم، شاید هم همین احساس است که گاهی مارا در دوراهی انتخاب بین مرگ و زندگی قرار میدهد، اما احساس مهم تری هم هست، امید. اما برای آدمی که دیگر امید ندارد، زندگی جایگاه قبلی خودش را از دست میدهد. نمایشنامهی بالا جدالیست بر سر قدرت اختیار آنهم در مورد مسیری که بدون انتخاب خود واردش شدیم، یعنی زندگی. در آخر پیشنهاد میکنم فیلم "the sea inside" رو هم بعد از خواندن این نمایشنامه ببینید.
Un libro que compré hace años por casualidad, pero que no me animé a empezar porque mi nivel de inglés no era suficiente para poder comprender la historia en su totalidad.
Es una historia corta, sin muchas hojas, pero con un debate muy interesante y crudo. La decisión de uno mismo de acabar con su vida, desafiando la moral médica y sus ideales.
Leí este libro por este tema, porque me intrigaba ver el desarrollo del tema y como lo viven los personajes, especialmente Ken, quien es el hombre que sufre de estar balanceándose en la cuerda floja de su propia vida.
Debo destacar que podemos ver muchos detalles pequeños de humor, con los cuales no pude evitar reírme y admirar el entusiasmo por conservar su humor de Harrison, a pesar de su situación y el estado en el que se encontraba, como personaje, el autor pudo mantener viva esa pizca de personalidad.
A pesar de leer súper rápido el libro, disfruté mucho de la trama y me conmovió mucho esta decisión crucial sobre la vida de quien no quiere que lo sigan salvando. Lo recomiendo mucho para poner la mente a trabajar y cuestionar por nosotros mismos situaciones como estas!