The mystery of birth and death, of fate and destiny, of the nature of wisdom, and of the meaning of life itself have preoccupied philosophers since time immemorial. Some of the perplexities of our moral life form the basis of Christopher Hamilton’s book. In a series of original and perceptive philosophical essays - including those on ‘Birth and Death’, ‘Virtue and Human Flourishing’, ‘The Need to Sleep’, ‘Sex’, ‘Truth and Reality’, ‘Vanity and Destiny’ and ‘The Fear of Death’- the author reflects on the nature of morality and its relation to experience; on the individual mind and its place in philosophy; and on the strangeness of life itself.Drawing widely on literature and philosophy, and grouping many of its reflections on thoughts found there - from Nietzsche and Schopenhauer, from Shakespeare, Dostoyevsky, George Eliot, Kafka, Jean-Paul Sartre, D H Lawrence and others - Living Philosophy has some affinities with the philosophy practised by such figures as Martha Nussbaum, Stanley Cavell and Peter Winch. Written in a gentle, meditative and exploratory style, the book develops a way of approaching philosophy that opens up room not so much to answer the pressing questions of life as to deepen our sense of what those questions are.Features*Can be used for both introductory and advanced courses on ethics*Engages with contemporary philosophical and cultural issues*Provides numerous literary and philosophical examples*The clear, direct and non-technical style of writing makes the book accessible to those outside academic life who are interested in philosophy and to established philosophers*Constitutes a bold critique of current academic writings in the area
آلن دوباتن جایی از کتاب «چگونه پروست...» میگه که «هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.» خوب اگه میخواید ببینید این حرف چقدر میتونه بیربط باشه میتونید این کتاب رو بخونید. جستارهای کتاب عین کشتی سکانبریده در حال لنگرپرانی (شما بگو نقلقولپرانی) به سمت مخاطب هست و جای اینکه منطق روایی جستارها به نقلقولها سر و شکل بده، این نقلقولها هستن که میانداری میکنن. به قول فوتبالیها با اینکه جملهها هر کدوم علی کریمیای هستن واسه خودشون اما در خدمت تیم نیستن. بنابراین خودتونو آمادهی دریازدگی کنید ... کتاب یه درآمد قابل تامل و خوب داره که نوک کلفت انتقادش رو به سمت فلسفهی دانشگاهی گرفته. بعد از اون باید ورق زد و ورق زد تا رسید به بخشهایی که دزاژ نقلقولها پایین اومده؛ یعنی بخشهایی که قاعدتا چندان در «چارچوب» فلسفی نمیگنجه (این چارچوب توی فصل درآمد کتاب داستانها داره)؛ یعنی فصلهای رابطه جنسی و نیاز به خواب. فصل رابطهی جنسی یکی دو تا ایدهی خوب داشت که گوشهای نوشتم که بعدها روشون فکر کنم و بیشتر دربارهشون بخونم. فصل نیاز به خوابش هم ادبیترین فصل کتاب هست که گویا تونسته نمونهی خوبی باشه برای ادبی فلسفیدن؛ نمیدونم ... و اما شاید بهترین نکتهی کتاب برای منی که فلسفه تخصص و دغدغهم نیست این باشه که چطور میشه بیمغلقگویی متن ادبی رو خوانش فلسفی کرد. کتاب نمونههای خوبی داره از این خوانش برای قطعههایی از رمانهای داستایفسکی و ملویل و بقیه همپالکیان که میشه ازشون یاد گرفت ... و اما در تحلیل نهایی: یه ناکامی دیگه از سلسله ناکامیهای گلگشتهای بیسرانجام برای خوندن یه کتاب درست و درمون تو حوزهی اخلاق عملی
یه قسمت هایی از کتاب واقعا برام ملال اور بود و فقط سریعا یه نگاه میکردم و رد میشدم ،در کل میتونست خیلی خیلی بهتر باشه!با توجه به عنوان، این کتاب توانایی تبدیل شدن به یه اثر محبوب و مفید رو داشت اما متاسفانه اینطوری نبود...نقل قول های زیادی از فیلسوفای معروف دیده میشد،نویسنده گفتگوهایی از نمایشنامه ها و کتاب ها رو که در ارتباط با موضوع هایی که راجع بهشون بحث میشدگلچین و استفاده کرده بود،،اما به نظرم یکی دیگه از دلایلی که باعث شد با کتاب ارتباط برقرار نکنم،(علاوه بر گفت و گو ها و نتیجه گیری های پراکنده اش)این بود که این کتاب رو توی زمان درستی نخوندم و خب مسلما اونجوری که باید از خوندن و فهمیدنش لذت نبردم.... اینم یه کتاب فلسفی دیگه برای منی که تازه یکسال هست که فهمیدم فلسفه خوانی چیزیه که میتونه جواب سوالایی که توی ذهنم دارم رو بده و ذهنم رو باز کنه...🌿⚡️
این کتاب مجموعهای از جستارها دربارهی زایش، معنای زندگی، سرنوشت، نسبیگرایی و ترس از مرگه که در دستهبندی فلسفهی اخلاق قرار میگیرند. بیشتر قسمتهای فلسفی کتاب، نقل قول از دیگرانه و اگر تحمل نقلقولخوانیهای پیوسته رو داشته باشید «فلسفهی زندگی» شروع خوبی برای فلسفهخوانیه. جاهایی هم هست که حرف خود نویسنده است و خب اونجاها شکل مطالب کمی از فلسفه فاصله گرفته. در مجموع، به نظرم از اون کتابهاییه که خوانندگانش دو دسته میشن: عاشقان و بیزاران.😅 (من تو دستهی دومم چون نقلقولهای پراکنده انقدر زیاد بود که احساس میکردم بمب اتم زدن وسط یک کتابخانه و بعد تلاش کردن خرده کاغذها رو بهم بچسبونن. نتیجهی تلاششون هم شده این کتاب!) این کتاب برای عامه نوشته شده و نباید انتظار فلسفهی دانشگاهی رو ازش داشت. هر چند که ظاهرا هدف هم فاصله گرفتن از فلسفهی دانشگاهی بوده چون نویسنده در مقدمه به فلسفهی دانشگاهی انتقاد کرده. بزرگترین نقطهی ضعف کتاب احتمالا ترجمهی اونه. تمیز و یکدست نیست و خیلی جاها قشنگ تابلوئه که اگر کتاب رو به زبان اصلیش بخونی خیلی بهتر مطلب رو متوجه میشی. نقطهی قوت کتاب هم اینه که گاهی جملات و نقلقولها ممکنه وادارمون کنه به مسائل از دریچهی متفاوتی نگاه و به زندگی جور دیگهای فکر کنیم.
بله زندگی پیچیدهتر از اونه که بخوایم توضیحش بدیم، اما گهگاهی فکر کردن به این پیچیدگی میتونه زندگی رو معنادار میکنه. این کتاب فرصت این فکر کردن رو به ما میده. نویسنده تحلیلهای جالبی در مورد وجوه مختلف زندگی داره که بنظرم قابل تامله.
مردمانی که تمام زندگیشان را روی یک تاس، یک هوس و تمنای شدید شرط میبستند و دنیای ملالانگیز فعلی خالی از چنین مردمانی است. آیا جهان عقلانی امروز، جهانی پوچ و بیمعنی است؟ د. این کتاب «فلسفه زندگی» را هم کریستوفر همیلتون نوشته با نگاه انتقادی به همین جامعه مدرن و در آن از ترس از مرگ، پوچی و معنای زندگی، فلسفه سکس، نیاز به خواب، اخلاق و دیگر چیزها میگوید با تکههایی فراموش نشدنی از داستایوفسکی، شکسپیر، کافکا، پروست، هانریش بل، برگمن و دیگران. سرشار است از نقل قول و تکههای درهم ادبیات و هنر، انگار که بیشتر وامدار آنها باشد تا فلسفه و تفکر خودش. انگار تنها ادبیات و هنر است که زور این را دارد با این مفاهیم دست و پنجه نرم کند و قطعا شکستخورده اما تا انتهای جان خودش رفته، با پوچی زندگی بجنگد که چیزی غیر هنر هم، توان تاب جنگ با زندگی و پیچیدگیهاش را ندارد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
دوره مردمانی تمام زندگیشان را روی یک تاس، یک هوس و تمنای شدید شرط میبستند تمام شده و دنیای ملالانگیز فعلی ما که خالی از چنین مردمانی است. آیا جهان عقلانی امروز، جهانی پوچ و بیمعنی است؟ زندگی، آنطور که جامعه مدرن تجربهاش میکند، خیلی شبیه فیلم قاره هفتم هانکه است: خانواده متوسط و معمولی که تصمیم میگیرند برای فرار از روزمرگی به استرالیا بروند اما در نهایت خود را دستهجمعی میکشند. حالا مرگ ما تدربجی است و به شکل استعاری. با هر کس که حرف میزنی، با آنها که میفهمند که دارند از جامعه بازی میخورند، از یکجور نارضایتی میگویند. یک ملال و حس بیاثری. مسنترها برایت از نارضایتیشان از مصرفگرایی نسل جدید میگویند و جوانترها از این که تسلیم دیوانسالاری مضحکانه شدهاند. از سر و کار داشتن با نهادهای بوروکراتیک جای آدمهای واقعی با تجربههای ناب. اجبار برای تبعیت از هنجارها. از کنار آمدن و مصالحه. از بیاصالتی ناشی از تساهل و دنبالهروی از جامعه و همرنگ دیگران شدن. با اینکه اتفاقا کارها در مجموع درست و منطقی انجام میشود اما فرد حس میکند تاثیر چندانی در چیزی ندارد. گاهی این صدای پوچی پسزمینه فراموش میشود (مثلا در سرگرمی و ورزش کار فکری و تجربههای جمعی محافظت شده) ولی زود بازمی گردد مثلا زمان بلایای طبیعی و از آن بدتر روزمرگی. جوانترها میروند دنبال مارکس و مقصر دانستن سرمایهداری و مسنترها از نبودن ارزشهای گذشته شکایت میکنند. پرسش اصلی این است که در نهایت اینها برای چیست؟ این همه رنج و ملال برای چه؟ انگار فرد در جامعه مدرن به دنبال معنایی برای وجود داشتنش میگردد اما هیچ جا آن را نمیابد. دوره مردمانی تمام زندگیشان را روی یک تاس، یک هوس و تمنای شدید شرط میبستند تمام شده و دنیای ملالانگیز فعلی ما که خالی از چنین مردمانی است. کتاب فلسفه زندگی را هم کریستوفر همیلتون نوشته با همین نگاه به جامعه مدرن و در آن از ترس از مرگ، پوچی و معنای زندگی، سکس، نیاز به خواب، اخلاق و دیگر چیزها میگوید با تکههایی از داستایوفسکی، شکسپیر، کافکا، پروست، هانریش بل، برگمن و دیگران. به شکل اغراق شدهای سرشار است از نقل قول و تکههای درهم از ادبیات و شعر و هنر، انگار که نویسنده بیشتر وامدار آنها باشد تا فلسفه و تفکر خودش. شاید هم انگار که تنها ادبیات و هنر است که زور این را دارد با این مفاهیم دست و پنجه نرم کند - مغلوب و شکستخورده از زندگی اما «تا انتهای جان خودش رفته»، با زندگی روزمره بجنگد که انگار غیر از هنر هم، چیزی توان و تاب درافتادن با زندگی مدرن و پیچیدگیهاش را ندارد.
چون معمولن یادم میره کتابایی که میخونم رو، و هم نظرم در موردشونو، اینجا میخوام بنویسم، از آخرین کتابی که خوندم(همینه) شروع کردم. مطالبی که مطرح میشد معمولن سوالای من هم بود، حتی برخیش رو خیلی بهتر باز کرده بود جوری که میگفتم مرسی، همینی که من میخواستم بگمو فلان. اما خب خیلی جاها یهو بحث تموم میشد و من هنوز تشنه بودم. ترجمه رو هم کلن ندید گرفتم چون به نظرم افتضاح بود.
A deeply fascinating and useful book on the philosophy of life, and the life of philosophy. Thought-provoking and inspirational in its poking of the most important things we can possibly think about as humans. The Fear of Death chapter is particularly interesting.
فصل مربوط به مرگ را خواندم. به نظرم آمد كه يكسري مثال از ادبيات آورده و كنار هم گذاشته. به همين دليل خواندنش را خيلي حياتي تلقي نكردم. شايد در ايامي كه فراغت بيشتري باشد بخش هاي ديگري از آن را بخوانم.