لیسانس ادبیات فارسی و نیز لیسانس ادیان و عرفان از دانشگاه تهران دارد. این نویسنده تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد در رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی ادامه میدهد. مجموعه شعر «تو با خرس سنگینتر از کوه رقصیدهای» را در سال ۱۳۸۷ توسط نشر قو چاپ میکند. پنج سال بعد، رمان «روزحلزون» را توسط نشر چشمه منتشر میکند. رمان «ناتمامی» را در سال ۱۳۹۵ (نشر چشمه) چاپ میکند.
روز حلزون را میخواهم با ناتمامی مقایسه کنم. دو کتابی که زهرا عبدی با فاصلهی سه سال از هم آنها را نوشته. روز حلزون شیوهی روایتی مشابه ناتمامی دارد اما کمی خامتر. راوی در هر دو کتاب مدام در حال جدال با خودش است. مدام صدای دروناش را با خواننده شریک میشود و ما آنقدر در ذهن شخصیت حضور داریم که وقایع بیرون، کمرنگ میشود. یعنی ساحت اصلی رمان در هر دو کتاب، ذهن شخصیت اصلی است و نه مکانی که در آن حضور دارد و قرار است کنشهاش را خواننده ببیند. حجم زیادی از اتفاقات در گذشته افتادهاند و حالا اثراتشان است که شخصیت را به انتخابهای مختلف وامیدارد. فصلها ماجرایشان زیاد نیست و ماجراهای اصلی سالها قبل رخ دادهاند. در هر دو رمان اتفاقاتی هست که گرهگشایی نمیشود و خواننده خودش باید حدس بزند چه میشود و یا بگذارد به حال خودشان بمانند. با اینحال روز حلزون از نظر سیر وقایع، شخصیتپردازی و روایت به جذابیت و کشش ناتمامی نیست.
فکر میکنم این رمان، اولین کتاب خانم عبدی است و برای منی که بعد از «ناتمامی» آمدهام سروقتش، این همه تفاوت بین رمان اول و دوم باعث شگفتی است. «روز حلزون» تمام ویژگیهای رمان اول را دارد، نثرش، تشبیهاتش، شیوهی روایتش، راویاش، جهان ذهنی راویاش... اما «ناتمامی» رمانی است پخته و اسطقسدار.
ماشین را روبروی خانه ی خسرو، نگه میدارم.چراغ ماشین را خاموش می کنم تا بهتر بتوانم بیرون را ببینم و خودم پنهان باشم.جای بقالی حسن آقا یک سوپری بزرگ لم داده.خیلی دلم میخواهد درِ خانه ی همسایه را بزنم و یک راست بروم توی اتاق خسرو.همه می گفتند مادرش، دست نخورده، نگهش داشته.اتاق را به هم بریزم و دو تا چپ و راست بزنم توی صورت خسرو که چرا بی خبر رفته و بپرسم که خواب هایم را با خودش کجا برده.چراغ اتاقش خاموش است.اتاقی که از وقتی نامحرم، شدم مادر خسرو نگذاشت ببینمش.همیشه از پشت دیوار، خودم را توی اتاق با خسرو تنها میدیدم.همیشه هم مادرش بی هوا در را باز می کرد و توی خیالم یک متر میپریدم هوا . . من که استاد قورت دادن خودم هستم، بارها خودم را با لگد فرستاده ام پشتِ خودم جایی که آنقدر گم که هیچکس نتواند پیدایم کند. #روز_حلزون #زهرا_عبدی 📝کتاب در مورد دختری نوشته شده که از عشق سال های جوانی اش می گوید و خسرو که دیگر نیست، درخت گردویی که برای آن ها خاطره انگیز بود و در پایان داستان... از طرفی یک راوی دیگر به نام شیرین با پسرک درونش در تعامل و کلنجار است که گفتگوهاشون خیلی جالب و دوست داشتنی بود.
کار اول نویسنده ست ولی قوی نوشته شده. داستان جاندار و محکمی داره و متبحرانه نوشته شده. اما ضعفی که داشت این بود که با این که خیلی خوب وعالی بود اما خواندنش ملال آور بود. خیلی کتاب جدی بود و عنصر هیجان یا حداقل فراز نداشت. همین قضیه باعث شده خیلی از دوستان این کتابو نپسندند.. اما مشخص میکنه زهرا عبدی نویسنده جدی و خوب هم بلده نبویسه.
روز حلزون داستانی ست که تمام شخصیت ها با زخم ها و درد های خود روبه رو می شوند و سعی می کنند که از آن فرار کنند اما نمی توانند. داستان درباره زنان زندگی خسرو ست،خواهر،مادر و معشوقه گذشته او. سرنوشت خسرو بر زندگی تمام این شخصیت ها تاثیر گذاشته و باعث شده که سرنوشت آنها تغییر کند. سه شخصیت اصلی داستان مادر خسرو، افسون و شیرین هستند که با روایتی موازی با هم پیش می روند. مادر خسرو با افکار و عقایدش باعث دوری خسرو و افسون شده و حالا بعد از خسرو، عذاب وجدانش او را تنها نمی گذارد و شیرینی که نگران حال مادر است اما عقاید مادر بر زندگی او هم تاثیر گذاشته و او هم در روابط عاطفی خود دچار مشکل شده و همین طور افسون، روانشناس موفقی که هنوز عشق دوران جوانی خود را از یاد نبرده و از زمان حال و دنیا سودجویانه امروز صحبت می کند. نویسنده از دنیا و افکار زنانه صحبت کرده و بسیار ماهرانه آن را توصیف کرده است و دیدگاهی روان شناختی و اجتماعی دارد و کاملا یکدست و عالی به تعبیر ها و توصیف ها پرداخته و با هر کلمه یا جمله سعی در ایجاد معنا و مفهومی برای خواننده داشته. همه شخصیت ها جذابیت خوبی داشتند و در داستان با هر شخصیتی همراه میشدی و نشانه های او را دریافت می کردی. پسرک درون شیرین به قدری جالب بود که دوست داشتی که همراهش فیلم ببینی و با تکه پراکنی هایش در فیلم همراه شوی. استفاده از استعاره ها و تشبیه ها در داستان با فیلم ها یا کتاب های دیگر به جذابیت کتاب اضافه کرده بود. در اوایل داستان پیدا کردن شخصیت ها سخت بود اما هرچقدر که پیش میرفت، بهتر میشد. در کل کتاب با سبک و قلم متفاوت و جدیدش، کتاب خوبی بود.
روز حلزون با این جمله شروع می شود" نیمه شب های تهران هر گوشه اش یک شکلی شروع می شود. توی دربند و درکه یک جوری ساعت می گذرد و توی میدان اعدام یک جور دیگر. وسط شهر تهران، توی محله ی اصیل دریان نو، نیمه شب از وقتی شروع می شود که من یک فیلم را می گذارم توی کامپیوترم و کلیک می کنم روی پلی" . دغدغه ی شهر و تاثیرش و رفتن به زیرلایه های ژرف آن در دو اثر خانوم عبدی به شدت به چشم می خورد. شهر و دانشگاه دو عنصر اصلی و اثربخش در روز حلزون و ناتمامی که اوج و غایتش در ناتمامی ست. در حال نوشتن این خطوط یک داستان بلند ایرانی دیگر دارم می خوانم که سعی کرده از همین دو عنصر استفاده کند. اما صرفا در حد اسامی شهرهای مثل تهران و نیویورک و سویس گیر کرده است. و راوی زیست جهانی از دانشگاه تهران به عنوان لوکیشن بخشی از داستان ندارد. کاملا به شیوه ای دم دستی و سطحی. اما در روز حلزون یک لایه از تهران و رسیدن به حیاط و درخت گردو نسل ها و.. برداشته می شود.- گرچه در ناتمامی این یک لایه به هزار می رسد. . من به شدت از فضای دانشگاهی هر دو کتاب خانوم عبدی لذت بردم. فضایی زیست شده و عمیق و دارای اضلاع گوناگون. . "چقدر برای یک خانوم درمانگر بد است اگر بفهمند دوست دارد سیگار بکشد مخصوصا اگر این خانوم در دانشگاه استاد باشد و در تلویزیون،مدیر پژوهش برنامه های تاریخی." .
"وقتی نوجوان بودم همه از بقال محل گرفته تا استاد دانشکده ی ادبیات،اهل کاشان بودند و هیچ کس هم روزگارش بد نبود. چون همه خرده نانی داشتند و سر سوزن ذوقی." - این طنز گرم و شیرین:) . "بدبخت زن بودن با زن بودگی فرق دارد. این فیزیولوژیک است و این را محیط می سازد." این را سیمون دوبورا می گوید در خیالات شیرین :) . "یک تریلی لازم است تا خانوم را با القابش از میان این همه آدم رد کند و برساند پشت میکروفون." :) . "مدل داستان های علی اشرف درویشاین. فقر و فلاکت و سوسک و زالو انداختن و بچه ی مرده و عروس سیاه بخت وبابای شمر و مادر سرزارفته." :) . شخصیت مادر خیلی خیلی دقیق و واقعی ست. انگار می شود با او مثل شیرین کل کل کرد. "کدام فیلم را برای مادر بگذارم؟ درباره الی؟ نه مادر می گوید چه معنا دارد، دختر مجرد با یک گروه زن و مرد جوان برود شمال؟ کتاب قانون؟ نه وسط فیلم قهر می کند که چرا ایمان پیرزن ها را مسخره می کنی. از همه بدتر قهرمان فیلم، جا به جا از بودنش در جنگ می گوید و مادر را یاد خسرو می اندازد. سن پترزبورگ؟ نه می گوید حوصله ی دلقک بازی ندارد. فیلم ده کیارستمی؟ نه اصلا حرفش را هم نزن. می گوید زنیکه ی بی همه چیز اگر آدم بود که طلاق نمی گرفت و بچه اش را آواره نمی کرد." . . "افلاتون و ابن سینا اعتقاد دارند عشق نوعی بیماری بالینی ست که تفکر را کم کم به توهم تبدیل می کند. نوع پرشورش، جنون است و بی خوابی عذاب مشترک عاشقان است. من نه عاشقم و نه بیمار. فقط خسرو توی خواب هایم غلت می زند و درخت گردو زیر بالشم ریشه کرده." . "بیست مقاله ی علمی پژوهشی در یک سال. البته این همه دانشگاه ریز و درشت که هر کدام یک مجله ی بدترکیب درمی آورند. مقاله ها را هیچ کس حتی خودشان نمی خوانند. ضربدری مقاله های همدیگر را چاپ می کنند. ضربدری می شوند استاد تمام. ضربدری می روند اروپا فرصت مطالعاتی. ضربدری پایان نامه می گیرند. ضربدری.. خفه شو. :) :) :) :) . . راستی اگر عاشق فیلم هستید با شخصیت گیک شیرین خیلی دوست خواهید شد.:)
داستان خوب آغاز مي شود و ادامه اش هم خوب است اما دچار آشفتگي و در هم گويي مي شود و نقدها و اشاره ها و گفتگوهاي دروني توي ذوق مي زند. پايان بندي هم كه تقريبن تكليفش روشن است كه به هيچ جايي قرار نيست برسد. شخصيت ها را رها كني همين جور لنگ در هوا براي خودشان و بروي كه مثلن داستان را باز گذاشته اي. لذتي كه يافتن كتاب در قفسه هاي خاك خورده ي شهر كتاب شهر ري در عصري زمستاني داشت بسيار بيشتر بود از خواندنش
عمدتاً با خواندن داستان���های ایرانیای که سعی دارند فرم مدرنی داشته باشند مشکل دارم چرا که حس میکنم پیچیدگیهای فرمی برای لاپوشانی نحیفی داستان وارد شدهاند، این رمان هم چنین حسی برای من داشت
بعد از «ناتمامی» این دومین اثری است که از زهرا عبدی خواندم و درست مثل قبلی از نثر روان، تشبیهات و اشارات ظریف متن، و تصویرسازیهای خوب آن بسیار لذت بردم. به غیر از یکی دو فصل نزدیک به انتهای کتاب، مابقی آن حوصلهام را سر نبرد. یک مشکلم با کتاب این بود که هر دو راوی کتاب، و شاید همهی شخصیتهای داستان، با وجود ذهنیت و دغدغههای متفاوتی که دارند، ولی با یک لحن حرف میزنند. در مجموع کتاب را دوست داشتم ولی به نظرم «ناتمامی» که اثر دوم نویسنده هم هست، بسیار قویتر است و این موجب میشود بیصبرانه منتظر اثر سوم نویسنده باشم.
متاسفانه، و بر خلاف زهرا عبدی، بسیاری از نویسندههای فارسی زبان در به کار بردن جریان سیال ذهن، زمان غیر خطی، پایان باز و غیره افراط میکنند. خواننده مجبور است کتاب را چند بار از ابتدا بخواند تا قطعات پازل را بهم بچسباند تا در انتها ببیند تصویر کامل چنگی هم به دل نمیزند. من به شخصه از خواندن این رمانها لذت زیادی نمیبرم. در مقابل، زهرا عبدی، در هر دو کتابی که تا به حال از او خواندهام، از این تکنیکها به تناسب و بهجا استفاده میکند، نه صرفاً به این خاطر که این طور نوشتن مُد شده است.
ماشین را روبروی خانه ی خسرو، نگه میدارم.چراغ ماشین را خاموش می کنم تا بهتر بتوانم بیرون را ببینم و خودم پنهان باشم.جای بقالی حسن آقا یک سوپری بزرگ لم داده.خیلی دلم میخواهد درِ خانه ی همسایه را بزنم و یک راست بروم توی اتاق خسرو.همه می گفتند مادرش، دست نخورده، نگهش داشته.اتاق را به هم بریزم و دو تا چپ و راست بزنم توی صورت خسرو که چرا بی خبر رفته و بپرسم که خواب هایم را با خودش کجا برده.چراغ اتاقش خاموش است.اتاقی که از وقتی نامحرم، شدم مادر خسرو نگذاشت ببینمش.همیشه از پشت دیوار، خودم را توی اتاق با خسرو تنها میدیدم.همیشه هم مادرش بی هوا در را باز می کرد و توی خیالم یک متر میپریدم هوا.
من که استاد قورت دادن خودم هستم، بارها خودم را با لگد فرستاده ام پشتِ خودم جایی که آنقدر گم که هیچکس نتواند پیدایم کند.
من اول کتاب ناتمامی رو خونده بودم... طبیعتا به جذابیت ناتمامی نیست اما چند نکته جالب داشت. اول اینکه زاویه دید خانم هثعبدی نسبت به وقایع با ما فرق داره، دوم اینکه در استفاده از کلمات برای شرح داستان مجموعه بینظیری در سر دارند و به درستی ازش استفاده میکنند. این دو نکته باعث میشه کتاب پر قدرت جلو بره و خواننده در پی داستان بدود.
روز حلزون اولین داستان بلند زهرا عبدی است. قبلا ناتمامی را از او خوانده بودم که در واقع بعد از این کتاب نوشته شده. اینجا هم با چند راوی سروکار داریم، شخصیتهایی که به روز و قابل باورند، از قضا یکی از راویها استاد دانشگاه هم هست و کمی هم از محیط دانشگاه و روابط و ضوابطش میگوید که عینا به چشم دیدهایم. مشکلم اما با این کتاب پایانبندی سرسریاش بود، نویسنده صدوچهلوخردهای صفحه ما را با افسون و شیرین کشانده بود و گذشتهشان را سلانه سلانه تعریف کرده بود تا ظرف چند صفحه همه چیز را به سرانجام برساند. شاید هم ظرفیت این داستان بیشتر از این نبود. رویهمرفته برای یک کتاب اول خوب و امیدوارکننده بود. گواه آنکه کتاب دوم این نویسنده -ناتمامی- بسیار خواندنی از کار درآمده.
وقتی برگشتم خانه، پشت درو ننداختی ننه، نخواندم اما در عوض آنقدر دستم را گذاشتم روی زنگ تا مادر آمد و در را باز کرد. یکی محکم خواباند توی صورت سالِ آخر دهه ی سوم زندگی ام. یک دفعه سینی روی سرم بدجوری سنگینی کرد. زدم زیرش. همه چیز رفت روی هوا و با صدای افتضاحی ریخت روی زمین. صورت لیلا آمد جلوی نظرم. می خندید و هر دو تا انگشت شستش را برایم گرفت بالا. دست مادر را گرفتم و بردمش توی اتاقم. دکمه ی کیس را با شست پایم فشار دادم، تا کامپیوتر جانش بالا بیاید، کپی نامه های خسرو را نشانش دادم. زانوهایش زاویه گرفت. گفتم نامه های خسرو و افسون را که از دیوار رد نشده، دارم توی وبلاگم منتشر می کنم. گفتم آنقدر حرف نزدی تا مجبور شدم جاهای خالی را خودم پر کنم. مثلا جای خالی این نامه ها. جای خالی افسون رفعت. این همه خالیِ اتاق خسرو. نگاهم کرد. آبی چشمهایش کمرنگ شده بود
من هفتاد درصد کتاب رو خوندم و تازه فهمیدم چی به چیه D: تا حالا اینجوری نشده بود که یه رمان برام انقدر گیج کننده باشه. قلم نویسنده خیلی جذاب و متفاوت بود برام. من از این رمان خوشم اومد ولی آخرش اصلا خوب نبود، انگار ده صفحه آخر داستان رو یکی دیگه به جای نویسنده نوشته بود.
****
داستان دوتا راوی داشت یکی افسون معشوقه خسرو و یکی دیگه هم شیرین خواهر خسرو. رمان هم در مورد ماجرای این دو نفر در نبود خسرو بود.
****
با خودم گفتم شیرین! دیگه ندو. هیچکس حوصله ندارد بنشیند و نگاه کند که تو بدوی، خراب کنی و دوباره بچینی.
از متوسط خانم هاي نويسنده ي ايراني امروز؛ قلم بهتري داشت. از خانمهايي كه فقط و فقط از بيتفاوتي همسر و يك عشق کهنه صحبت ميكنن منظورم قلمه. وگرنه روز حلزون هم باز روي همين محور ميچرخيد. يك بهظاهر پيچيدگي داشت كه من دوست داشتم. به شخصه دوست دارم كه ذهن خواننده درگير بشه، چه درگير ماهیتِ شخصيتِ پسرك در بخشهاي اول؛ چه درگير تغيير شخصيت راوي.. بد نبود میارزید وقت بذارم پاش
روز_حلزون بیش از هر چیز نوشتهی روحی آزاد و روان است، روحی که قید و بند نخورده و دست و پایش بسته نشده با قوانین چطور فکر کردن و دیدن و نوشتن، یک جور خامیِ ناب که بعدتر در «ناتمامی» به بلوغ میرسد. اما همین شورِ روایت کردن بدون هیچ دست و پاگیری، متن را صمیمی تر کرده، انتخاب فیلمهای معروف تاریخ سینما و وصف دوباره و چندباره ی سکانس های شاخص آنها، یکی از کارهای جسورانهای بود که #زهرا_عبدی در نگارش داستان به آن دست زده، چیزی که میتوانست متظاهرانه و لوس باشد و تمام متن را به آشوب بکشد، نجاتش داده، یک جور زیبایی متهورانه که جز از طریق آن نمیتوانیم از ملغمهای که توی سر «شیرین» میگذرد خبردار شویم و از طرفی تداعی برانگیز و پر از نوستالژیست، به شکلی آدم را یاد #سینما_پارادیزو میاندازد. و آدمهای داستان، که باز هم اینجا، مثل رمان #ناتمامی دو زن شخصیت های اصلی را تشکیل میدهند، خیلی خاکستری اند، آنقدری خوب و محبوب نیستند که برایشان ذوق کنی و بخواهی مثل آنها باشی، اما مثل قهرمان های بد کلاسیک هم نیستند. از طرفی نه خیلی تیرهروزند و سیاه بخت، نه خیلی آفتاب اقبالشان بلند و تابنده، به قول مادر توی داستان« هر کسی خودش را یک طوری میآزارد» شاید این بهترین وصف باشد دربارهی آدمهای داستان های عبدی؛ نه آن بلندنظری خاص که چشم بپوشند از جاهطلبی های عوامانه یا چیزی که جامعه میدهد، و نه آنقدری بی نقص و روتین هستند که بتوانند در فرایند عادی سازی، با جماعت همرنگ و یکدست شوند. چیز دیگری که دربارهی این قلم دوست دارم اما نثر روان و موجز و یکنواخت نویسنده است. پرت و پلا نمیگوید، روده درازی نمیکند و آسمان و ریسمان به هم نمیبافد، اما در عین حال پر از تصویرسازیهای بدیع و جانِدل است و گاه به شدت رکگو، این صریح بودن را به خصوص دوست دارم و فکر میکنم اگر تیغ برندهی سانسور نبود...حالا که هست، مایهی خوشی ست که زهرا عبدی، به اندازهی کافی زیرک است. بیشک به چنین نویسندهای سخت نیاز داریم و در مورد ایشان انتظار من را خیلی بالا برده از کارهای بعدی اش. سرانجام #روز_حلزون٬ گردش حزنآلودی بود در باغ خاطره ها، از درخت گردو و همهی دلپیچه هایی که با خودش آورده بود، ماجرای دل دادگی افسون و خسرو، غوطهور شدن شیرین توی بوی مانده و گس گذشته و فرهادی که فرار کرده بود، خاطرهی فیلمها و تصویرهایی که دیدهایم، تصاویری که زندگی مان بوده اند یا زیستهایم.
از همون اولین کتاب،زهرا عبدی نشون میده که نویسنده است و این کار رو بلده حتی با خامی قلمش در بعضی مواقع از روایت داستان.بعضی ها نویسنده به دنیا میان و بعید میدونم تا آخر عمر کار دیگه ای رو بتونن به این خوبی انجام بدن.نویسنده کتاب یکی از اونها است. روز حلزون کتاب خوبیه.شاهکار نه ولی خوب.چرا. قلم نویسنده در اکثر مواقع بدون سکته روایتگری میکنه .گره به گره جلو میره و در این بین با کمال جسارت از تمام خوانده ها و شنیده ها و دیده هاش استفاده میکنه.رویه ای که سالهاست مرسومه.اون خلق میکنه در حد توان خودش.شخصیت ها رو بر مبنای دانسته هاش بنا میکنه.بخصوص در اوایل کتاب با قدرتی بیشتر. کمی که به جلو میره روند سیال اتفاقات دچار سکته میشه.قلم در دستان نویسنده کند میشه ولی کم کم به خودش میاد و دوباره راهش رو پیدا میکنه.هر چند با سرعتی کمتر از سرعت خوب اوایل کتاب. حداقل گره داستانی کتاب،کمی برای پر و بال دادن داستان ،ناقص و ناکافیه.به همین خاطر نویسنده مجبور به قرض گیری داستان های فیلم ها و کتابهای دیگران میشه.اگر گره ها کمی پیچیده تر و علت و معلول ها در هم تنیده تر بود،نویسنده راحت تر میتونست با پیچ و خم بیشتر روایت هاشو شکل بده و خامی خودش رو بیشتر پشت اونها مخفی کنه.این جدال بی پایان بین والدین و فرزندان از اون دست موضوع های خوب کار شده ایه که اینجا بین مادر و فرزند و بعد ها در کتاب آخر کامل تر و گسترده تر بین پدر و فرزند خودش رو باز تعریف میکنه.موضوعی که به نوعی تخصص نویسنده در زمینه خلق موقعیت های داستانی به شمار میره. ولی در مجموع روز حلزون یک روایت در هم تنیده از انسان هایی که تو همین کشور و زمانه دارن زندگی میکنند با مشکلات و درد هایی که برای خیلی از ما ها آشنا است و با عاقبت هایی که باز هم خیلی از اونها رو ما به چشم دیدیم. خوندن کتاب روز حلزون در مجموع با لحظات خوبی که خلق میکنه به شدت خوب و لذت بخشه.پس حتما نخونده این کتاب رو از دست ندید.
مثل بیشتر کتاب هایی که نویسنده زن دارند این کتاب هم داستانی با روایت زنانه داره. اما زنان در این کتاب منفعل نیستند و اتفاقا دربرخی موارد موثر بر دیگران هم رفتار می کنند.، البته همه رفتارها متناسب با دوره ایست که داستان در اون داره روایت میشه افسون، شیرین و مادر هر سه زن در ارتباط با یک مرد به نام خسرو در داستان معرفی می شوند خسرو عشق جوانی افسون، خسرو برادر شیرین و خسرو پسر این مادر
داستان به مسائل مردم پسا جنگ صحبت می کند. مفقودالاثر شدن خسرو نمادی از تمام نشدن جنگ دارد.
یکی از سوالاتی که بعد از خوندن این داستان در ذهنم شکل گرفت این بود که آیا ما به فضای مجازی پناه می بریم؟ شیرین از اینکه نمی تونست با کسی درباره عشق صحبت کنه و با وجود مادرش که اتاقش رو میگرده و اجتماعی که نگاه خوبی به عشق نداره، تصمیم میگیره به فیس بوک پناه ببره. البته امروز شاید استفاده ما از شبکه های اجتماعی یا فضای مجازی با آن دوره متفاوت شده باشد اما بهرحال شاید یکی از دلایل همه گیر شدن آن همین نقش پناهنده ای است که برای ما بازی می کند.
شخصیت مادر بنظرم بهترین شخصیتی است که اسم کتاب رو بهمون نشون میده، شخصیتی که دربرابر هر نوع تغییری مقاومت می کند و سرعت تغییر او در حد سرعت حرکت حلزون هاست.
کتاب پر از جملات جذابه ولی جاهایی ممکنه کسل کننده بشه اما من از خوندن این کتاب راضیم
This entire review has been hidden because of spoilers.
دلم برای خواندن یک کتاب خوب تنگ شده، این کتاب گرچه شکل روایت و سوژه ی خوبی داشت اما خواندنش بس ملال آور بود. خلاصه: افسون و فرهاد که همسایه دیوار به دیوار بودند از کودکی دل در گرو هم داده بودند و قرارها و نامه های عاشقانه شان بواسطه درخت گردوی میانشان صورت می گرفت. افسون میدانست مادر فرهاد از راز آنان خبر دارد و از او خوشش نمی آید ولی با لجبازی خاصی برایش مهم نبود نامه هایش را بخواند، فرهاد بی خبر به جنگ می رود و مفقودالاثر میشود. سالها بعد، داستان روایت میشود از زبان خواهر کوچک فرهاد که مادرش دچار افسردگی است و هرشب به اتاق فرهاد می رود. شیرین هم که خود دچار تنهایی است افسون را پیدا میکند ، افسون به ظاهر روان شناس و استاد مطرحی است ولی در زندگی زناشویی اش هزاران مشکل حل نشده دارد که بزرگترین آنها بی خبر رفتن فرهاد است تا اینکه شیرین جرئت خرج می دهد و نامه هایی که مادرش از روی درخت برداشته را به افسون می رساند.
سرگشتگی گم شدن، گم کردن و کش آمدن ردپای حضور انسانی که نیست، بر خاطرات تمام آن ها که بخشی از روزگار او بودند. شرح آن چه بر ما میگذرد بعد از نیستی آن دیگری و دست و پا زدن و جدالمان با آن چه که زمان در ذهن و بر خاطرات ما می تند. قلم زهرا عبدی را دوست دارم و از توصیفاتش لذت میبرم.
"بعضی چیزها وقتی صدای بلند شکستنشان تمام شد، میبینی خوب شد شکست. خوب شد تمام شد." خوب شد این کتاب هم تمام شد... لینک طاقچه https://taaghche.com/book/73250/%D8%B...
با اینکه شنیدم این بهترین اثر نویسنده نیست اما برای من که اولین کتابو ازش خوندم شیرین و جذاب بود. پر از گریزهای ادبی و در عین حال نثر امروزی . کتاب تا اواسطش برام مثل یک معما بود تا زمانی که فهمیدم راوی کیه. برای اسپویل نشدن بیشتر توضیح نمیدم اما خوندنش رو توصیه میکنم.
اینکه با زبان اول شخص رمان را بخونی، آن هم از زبان دو نفر اول شخص که در نهایت، داستانشان به هم پیوند بخورد و پایان رمان رقم بخورد، اتفاق جالبی بود که قلم زهرا عبدی به خوبی از پس آن برآمد.
نظر به اینکه این رمان کوتاه جزو اولینهای خانم عبدی بوده اما نوید بخش یک نویسنده درست و حسابی را میدهد. رمان دو راوی دارد و یک فصل در میان راویان تغییر میکنند. بسیار جذاب و خواندنیه. اگر این کتاب را خواندید حتما رمان «ناتمامی» ایشان را هم بخوانید... حیف و صد حیف که بسیاری نویسنده توانا در این برهه از تاریخ در این جغرافیا گرفتار شدند!