Jump to ratings and reviews
Rate this book

بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED

Rate this book
گزینه ی اشعار رُزا جمالی 1392-1375- قابل دانلود
شعر فارسی- شعر دیگر- شعر پیشرو- جهان تازه ی شعر
گزینه ای از پنج کتاب " این مرده سیب نیست یا خیاراست یا گلابی"،"دهن کجی به تو " ، " برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام " ، " این ساعت شنی که به خواب رفته است " و" " شهر ممنوعه " که قریب به پانزده سال حیات شعری یک شاعر را در دوره های مختلفی بازنمایی و گردآوری کرده است.


از خلالِ نقدها


اما بزرگترین حقیقتی اثار رزا جمالی را در دو کتابِ اولش تحت تاثیر قرار می داد زبان انتزاعی اوست، البته زبان شاید تا اندازه ای تحت تاثیر ساخت های پیشنهادی براهنی قرار داشته باشد.گزاره ها و تصویرهای انتزاعی در سر تا پای شعر او موج می زند و مخاطب در نهایت با هوشیاری و کشف به ارتباط با کارهای او می رسد. گزاره ها و تصویرهای انتزاعی مانند:

برحجمی از اتو کشیدگی خواهرم لب پس می دهم از چشم زخمی که تو تعویذ گفتی،/ شاید سردرد گرفته ام از لرزش لبان بر قیچی سکون/ قطعا از کف دست من می زند بیرون، دلواپسی چهارگوشت، مربع های مفقود شدنم

چیزی که در رزا جمالی جالب به نظرمی رسد و نمی توان در شعرهای بسیاری از مردان ان دهه نیز پیدا کرد، گستردگی دایره ی واژگانی این شاعر است. ذهنیت او از این لحاظ فوق العاده عمل کرده و کتاب هایش تبدیل به نوعی دایرة المعارف واژگان شعری رزا جمالی شده است ، و جالب است که با جرئت و شهامتی مثال زدنی از واژگان استفاده می کند. ضمنا اگرچه ترکیب های انتزاعی به اثارش ضربه می زند ، اما وی از معدود شاعران دهه ی هفتاد است که از این طریق بسیار کلمه سازی کرده است. موضوعی که هیچکس به ان توجهی نمی کند. کلمات و ترکیباتی تازه همچون:

مدلول های کج _ كسوف گرد _ پلک برگردان _ رشته های روانی_ انگشت بعید_ناخن های ملايم_ چسبیدگی ام_ اِشغالم _ شانه ی کال _ گوشواره های منفرد_ دلواپسی چاهار گوش _ مدادهای جادو_ ماهِ دراز _ جوهر سیب _مثلث های اضافی _ترافیک سه رنگ



مازياز عارفاني ( به نقل از آوارستان)



به نظر من رزا جمالي در "اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي" هيچ ربطي به نظريه ي زبانيت براهني ندارد . جمالي در "اين مرده سيب نيست" سويه هاي شديد پاپ آرتي دارد. به كانسپچوال آرت پهلو مي زند اما چون داراي يك آگاهي تئوريكي از پاپ آرت و كانسپچوال آرت نيست ، نمي تواند آن را به نفع شعر خود تئوريزه كند و چون براي شعر خود دنبال تئوري مي گردد ، مرجعيت تئوريك براهني را به عنوان رهبر بحران نقد ادبي مي پذيرد و در دام بحث هاي او مي افتد. شما وقتي كه نتوانيد تئوري شعر خود را پيدا كنيد و به يك تئوري كه به شعر شما ربطي ندارد پناه ببريد شعر خود را تباه كرده ايد . رزا جمالي مي چرخد و يك دفعه از توي كتاب "دهن كجي به تو" سر در مي آورد كه كتاب قابل تاملي است. اما سخت به سوي تئوري شعر براهني آمده است. جمالي در "اين مرده سيب نيست " از اين رو براي من اهميت دارد كه بيرون از پارادايم مسلط شعر براهني ايستاده است و اين خيلي مهم است . وضع جمالي كه خوب است چون او بعد از طاهره صفارزاده مهمترين شاعر زني ست كه در ايران پديد آمده است. اتفاقا ارزش آدم هايي چون رزا جمالي در اين است كه از رهگذر اين پاپ آرت و كانسپچوآل آرت به ديدار گشودگي مفهوم ها و فرم ها رفته است و از كلاسيسيم براهني جسته است . هر چند گاه در آن گير افتاده است . به نظر من آينده ي شعر فارسي از اين راه است كه مي گذرد . اين عرفان يك عرفان انزوا گرا نيست . يك عرفانِ زنده و عيني ست كه در زندگيِ روزمره حضور دارد و بنابراين اشياء در آن خيلي مهم اند . اشيائي كه كاركرد مفهومي دارند . مخلص كلام: كانسپچوال آرت.

خليل درمنكي( به نقل از ميزگرد شماره ي 13 ام نشريه ي گوهران)





رزا جمالي‌ در مجموعه‌ي‌ «براي‌ ادامه‌ي‌ اين‌ ماجراي‌ پليسي‌ قهوه‌اي‌ دم‌كرده‌ام‌ چاپ‌ اول‌ ـ 1380، نشر آرويج‌) در شعر بلندي‌ با همين‌ عنوان‌، تركيبي‌ لابيزنتي‌ ازنمايش‌ نامه‌، مؤلفه‌هاي‌ ژانرپليسي‌ در آبستره‌اي‌ از شعر عاشقانه‌ پديد مي‌آورد.

اين‌ شعر ـ نمايشنامه‌ به‌ نمايشنامه‌هاي‌ يونان‌ باستان‌ شبيه‌ است‌ و نگاه‌ شاعر به‌جنايت‌،نگاهي‌ست‌ كه‌ در يونان‌ باستان‌ وجود دارد كه‌ جنايت‌ براي‌ رستگاري‌ اتفاق‌ مي‌افتدو بيش‌ از همه‌ نمايش‌ «مده‌ آ» را تداعي‌ مي‌كند. در صحنه‌ي‌ شعر جمالي‌ همزمان‌ با خلق‌شعر ـ نمايش‌، اجرايي‌ مرحله‌ به‌ مرحله‌ اتفاق‌ مي‌افتد؛ آن‌ قدر زنده‌ كه‌ حتي‌ انتراكت‌ بين‌صحنه‌ها براي‌ خواننده‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است‌.

برداشت‌ اول‌: موهايم‌ كمي‌ از روسري‌ بيرون‌ زده‌ بود / مي‌گفتند شكل‌ ظرف‌ها را از بر بودآن‌ زن‌ / دكمه‌ هايش‌ بي‌ قرار مي‌افتادند / و قلب‌ اش‌ به‌ شكل‌ 5 وارونه‌ مي‌شد / تو درچرخشي‌ معكوس‌ خواب‌ مرا دزديده‌اي‌؟ / اولين‌ عاشقانه‌ام‌ / يادم‌ رفت‌... / اسم‌ رمزت‌ /يادم‌ رفت‌.../ اولين‌ حرفي‌ كه‌ به‌ زبان‌ آوردم‌ / يادم‌ رفت‌ / حتا شناسنامه‌ام‌ / يادم‌ رفت‌ /راست‌ بگو، تو اسم‌ مرا دزديده‌اي‌

برداشت‌ دوم‌: من‌ كه‌ به‌ پلك‌هاي‌ فراري‌ پناهنده‌ شدم‌ / تمام‌ مي‌كنيد؟ / در اين‌ سرزمين‌جواهري‌ دفن‌ كرده‌ بودم‌ / هواپيما تكه‌اي‌ از زمين‌ مرا دزديد / پنجره‌هاي‌ مخفي‌ / عكس‌هاي‌آخر اين‌ سرزمين‌ اند.

«بخشي‌ از شعر»

اين‌ شعر با اجرايي‌ صحنه‌ به‌ صحنه‌ پيش‌ مي‌رود، راوي‌ يكي‌ از بازيگران‌ صحنه‌ي‌ تئاتري‌شعر است‌ و سهمي‌ بيش‌ از ديگر بازيگران‌ شعر ـ نمايش‌ ندارد، زبان‌ شعر خطابه‌اي‌ بامصراع‌هايي‌ بلند، كش‌ دار و نفس‌ گير است‌ كه‌ به‌ بيان‌ تئاتري‌ نزديك‌ است‌، هر چند دربخش‌هايي‌ طنين‌ سطرهاي‌ كتب‌ مقدس‌ را به‌ ذهن‌ متبادر مي‌كند. / پرده‌ها را بكش‌ و فوت‌كن‌ به‌ آسمان‌ كه‌ سقفش‌ كوتاه‌ است‌ / ارابه‌هاي‌ مرگ‌ روي‌ قبرهاي‌ ما مي‌نويسند: اين‌هاعاشق‌ بودند / سقف‌ آسمان‌ كوتاه‌ بود / ك...

211 pages, Paperback

First published January 1, 2013

1 person is currently reading
20 people want to read

About the author

Rosa Jamali

26 books116 followers
Rosa Jamali (Born 1977) is a prominent Iranian poet, playwright, and translator with numerous published books.
She studied Drama & Literature at the Art University of Tehran and holds a Master's degree in English literature from TEHRAN University. Jamali is acknowledged as the most influential and pioneering poet of Iran since the 90s. Her works have opened new landscapes and possibilities to Persian contemporary poetry. In her early works; she describes a surreal world in which words have lost their meanings and have become jumbled objects within contemporary everyday life. She has adapted a kind of music from classical Persian poetry and imbued it with the natural cadences of speech, juxtaposing long and short sentences. In her recent poems, she creates some layers of intertextuality with Persian Mythology and mysticism.
Her poems have always been strictly engaged with the forms and conscious of styles in poetics, digressing in between various literary styles and traditions. experiencing condensed and language-based imagery taking its inspiration from the style of visionary writings of Persian transcendentalists.
She is also a very prolific translator with many books and anthologies of Anglophone poets translated into Persian.
Her seminal work; MAKING COFFEE TO RUN A CRIME STORY is a re-reading of male-dominated
classic love-hate poems, presented in a polyphonic dramatic structure. It creates
a post-modern narrative and focuses on misogyny and violence against women.
The style is fragmentary, with frequent changes in perspective and tone
depending on each episode's persona. The narrative techniques blend different
genres, such as scriptwriting, storytelling, folk plays, mourning passion pageant
plays, stand-up performances, performance poetry, and old epics. The refrains
and chorus recall Greek drama, featuring characters like Antigone or Medea who
defy the male-dominated society of ancient Greece. The poem also engages with
the portrayal of women in Sadegh Hedayat's literature, particularly the chopped off
woman in The Blind Owl; a major novella in contemporary Persian literature
known for its critical attitude towards women. Some parts of Jamali's poem are
narrated from the perspective of this very chopped-off woman.
THE SHADOW is a play by Rosa Jamali. The police are looking for a murderer, a
woman who has supposedly killed her husband. Later, the police find eleven
women who are quite alike. The setting is a room. Two women, dressed in black
and covering their hair with black headscarves, confront each other in one spot.
They were born on the same day and share the same name. They both married a
man named Parviz.
A challenge of identity forces them to kill each other. In the last scene, a third
woman, identical to the previous two, enters the same room and finds a piece of
paper which says: ‘The police have arrested 13 women who are quite alike, but
two have been found dead.'
Regarding the issues of women in Iran, THE SHADOW questions polygamy, which
is quite prevalent and legal, and intensifies women's obstacles in society.
‘Women against Women' is a frequent attitude taken by the male-dominated
society to suppress them. In terms of style, the play diverges between different
genres and can be categorized as absurd, tragicomedy, or crime.
GMT is one of her poems read in Postcolonial approach and discusses the wars of Middle East.
MY ROOTS and lots of her other poems are read in ecofeminism as environmentally friendly poetry.
Rosa Jamali has participated in so many poetry festivals and literary events worldwide. She is a Judge in a number of prestigious poetry Prizes inside the country and has written a number of scholarly articles on Poetry, Literary theory, and In her selection of essays titled "Revelations in the Wind", she discusses the Poetics of Persian Poetry.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (55%)
4 stars
3 (16%)
3 stars
2 (11%)
2 stars
2 (11%)
1 star
1 (5%)
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Profile Image for Rosa Jamali.
Author 26 books116 followers
April 27, 2019
How I turned to become an experimental poet:

1
At the first step when I started my literary career the job was totally challenging for the range of set vocabulary was limited and not too many poets could generate a new style and create new metaphors or revitalise the themes used in Persian classics. I was born one year before the revolution and I grew up at the time of Iran-Iraq war, growing up at the most critical moment of Iran’s history made me a totally different person with a critical view towards the past and present. I usually create new metaphors facing the new subject matters of our society. Besides, I felt that we need some new techniques to be much more creative, like narrating a poem through different voices or mingling a formal and informal language.

2
I’m from a generation living in a different milieu far from the classics and with a vague prospect of future for the mass immigration of Iranians. As a patriot there is a strong sense of local colour in my poetry with recurrent themes: Tehran has often been described as a lover, a metropolis with noise and pollution and massive highways, my concerns with the land and reminiscing the past have been expressed through the kind of condensed and language-based imagery I generally apply, allusive to our history. The outcome of such a hectic and traumatic background is that our fears and dreams are different from the generation past. They used to be hopeful, they used to have big goals, they believed in utopias and revolutions but they're all senseless to us and we’re obsessed with the trivial matters, I never judge the situations I usually describe in my poetry, I would let the reader feel and get it between the lines.

3
One of my main concerns is to revitalise the techniques of the past through some layers of intertextuality, there was a sort of writing in the past which was called visionary writing, it’s true to the essence of poetry, with a high sense of intuition to discover life by being through the lens of a mystic visionary, a sort of trance-like state. In a comparative study, the method could be taken as a sort of automatic writing which was a favourite of surrealist poets. I’m a lot influenced by this sort of writing in which you need to discover the unconscious side of the language or create the moment of being as Heidegger says. I still think that Sufism is the main trend in Persian poetry which could be recreated through the objects within our everyday life.

4
Being obsessed with archetypes,I’ve been much inspired by a trend of mysticism in poetry which embodies the elements of nature and sees the manifestation of God in the nature and its harmony, a kind of phenomenological approach being seen in the visionary writings in which the boundaries like rhymes and rhythms haven't been considered, what matters is getting united with the whole universe through the words. I like the diction because it's far from the cliches and not so much repetitive as it is in mystical sonnets. In mystical sonnets the cup-bearer has always been taken as a medium of spirituality; as a result, certain terminology has been created and applied for centuries. Unlike the sonnets in the visionary writings like the diary and letters of mystics the writer is free to apply any word he likes, whether inside the poetics or not, it doesn't matter much. I’ve also been inspired by Persian mythology and I usually mingle that within a modern atmosphere. The book of the kings contains mythological imagery which is quite appealing and surrealistic to my mind.
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews79 followers
Read
March 5, 2022
و آسمان را مچاله کنید
ماه را پاک کنید.
ستاره ها را جارو بزنید
و با انگشت
سرنیزه های مرداب را را به خراب شود

دست تکان بده
شعر کوچک من پاهای کوتاهی دارد

۴ پرنده از چند شاخگی موهایم پریدند
کنار چند دقیقه منتظر می نیستم
عقربه ها به لحظه‌ای ته آن عکسم سنجاق می شود

آخرین سطرها بوی ماهی کهنه می دهد

هشت پرنده که شکل هفت بودند و احتمالاً کبوتر بودند

هرچه شماره کنی بی فایده است این صندلی کهنه بوی دریا های قدیمی گرفته است از هر طرف

پلک های تو بی خواب سنگین تر است
به بیداری نزدیک تر است

گفتم در اول تیر کاشتمش وقتی انگشت دستم تیر میکشید
از تیرگی‌پوست شد درست ۱۴ تیر بود که شلیک کنی

برای بهبودی این شاخه قدری دعا کنید

کلمه ها خراب شده اند. کار نمی کنند.
و کلمه‌ای جا مانده از ترس

من مادر کلماتم را از دست داده ام.
و شعری یتیمم.
من بی نقطه به دلسوزی تو احتیاج دارم.
با نقطه تمام میشوم و دلم میگیرد از تمام شدنم
.
تمام بن بست ها فراموشی گرفتند
.
تکه‌ای از لامسه من گم شده است
لامسه جهان است سر انگشت‌های خوابم

ماهی ناگریزی به قلاب تو دعا می کند

من که به پلک های فراری پناهنده شدم
هواپیما تکه ای از زمینه مرا دزدید.
پنجره های مخفی عکسهای آخری این سرزمین اند.
.

به دانه‌های تگرگ که اعتمادی نیست.
از درخت‌های دربند بپرسید که شریک من اند در این ماجرا تکه ای از حافظه خداحافظی را زیر آن ها دفن کردند.
من قاتل این درخت ها بودم

راوی که پیش از این خودکشی کرده بود این شعر را می‌نویسد و در میرود...
سرنخ ما را باد برد.
ادامه‌اش معلوم نیست.
روی جای پاهایش برف بارید و دیگر به ندرت پیدایش می‌کنند.
دلم برای آن راوی تنگ شد که مرگ مرا می نوشت

.
مهم رگهای من است که پیش گویی غریب این سرزمین است مهم رگهای خواب شماست که روی گردنم نصب شده است ترک هایی که زیر خاک رشد کرده است
عین بشقاب چینی شکسته است

بند سوم انگشت دست چپ می‌دانند خاطر هم در تو از لی ست.
روی خطوط دستت حک شده ام.
چیزی جز چند جرعه جلوگیر از این شراب کهنه نمانده است
.

آن طرف‌تر
آن درخت
چهارشنبه را به یاد می آورد
من
زیر آن شعری را دفن کردم.
و پایین شعر نوشتم هر کس این دست نوشته را پیدا کند پنج روز بعد می میرد اگر میخواهید مادرتان می گیرد کبوتری را سر ببرید اگر می خواهید فرزندتان نمیرد کودک را به مرگی را بیاورید اینجا سر ببرید و خونش را بریزید پای این درخت
.
و درخت هایی که امن یجیب می خوانند
اسکلت یخ زده صبح جمعه را جمع کنند
.
آنجا آنقدر جیغ میزنی که پنجره‌های خانه ام صرع می گیرند
.
نبض رگ جهان را کش رفتم.
تو فراموشم کن.
چطپر رگ گردنت را بشکافم؟
چطور رگ گردنی را که رج به رج بوسیدم و بافتم حالا بشکافم؟

.
که آه از نهاد زنی‌در فنقیه برخاست
خرابه های بعلبک توی چشم هایم آتش می‌گیرند

دست‌های کالم
صورت غبار گرفته ام
نیم رخ از عهد عتیق همین شکل بود

.
دست راست خداوند را دزدیدند
و نیم رخی بدل شده ایم در قحطی این خاک

زندگیم تکه تکه بر آب افتاده است

چه می کنی وقتی که میدانی حافظه جهان مخدوش تر از یک جمله است

و خلا ای ست که از دست چپ من شروع شده است.
انگار چیزی را در رحم مادر انجا گذاشتم

دلخوش آسمانی که روزی نهنگی بزرگ بلعید
وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود تو در خلیج برایم دست تکان

دوست دارم ی که از لبه پنجره افتاد

توده های ابر
از جانب البرز
خبر از بادهای موسمی می دهند

بگو آسمان را کیپ ببندند

بریده بریده تکه های صورتم را می چسبانم که بخندم
برشی کوتاه به اندازه یک کف دست

ارتفاع قلبم را روی دیوارهای آن شهر کشیده‌اند
نیزه‌ای است مماس
تقاطع این دو خط آینده شماست

تهران در بغلم رو به احتضار به ماد گاوی پیر می ماند که زوزه می کشد آرام و رام

اسب هایی که بی وقفه در خونم می خوانند
آن اسب ها که یاران خونی من اند.
این شکل ها به شعاع آن منحنی بسته اند.
درخت ساکنی ست.

این شهر رگهای من است که به خواب رفته است
یا شبکه گنگی از آن بر مغزم لانه کرده است
یا بخشی از حافظ هم را بر باد داده است.
امروز صبح همه چیز بی سابقه بود

که آفتاب در کیفم بود
و جهان بر دستهای کوفته ام سنگینی می‌کرد
به هم رسیده بودیم
و من شاخه های کور را بلعیده بودم.

ماهی به فلس هایش عادت کرده بود‌
اقیانوس به روی ده انگشتش می‌چرخید.

این مارها که در من می خزند از قندیل های یخ شکل گرفته اند و غارهای تنهایم را به ته دریا پیوند زدند

دیدی که راه شیری چطور کلافه می کرد
با آب شستم.
داشتم مسیر گنگ هستی را شخم می زدم.
دارم به عصاره میخک ها و ریشه کاسنی کسی دیدگی سفتی پیدا کنم.

انگشت ها بر شیشه ساکن اند
زمان لابلای آنها گیر کرده است

نهنگی است که خوابش کردم
تار و پودش را به اقیانوس ریختم
و از مرزهای لوت گذشتم
اینجا اسکلتی بود که بر فقراتم کبره بسته بود
بر دریایی که هم خوابم بود
و جلبکها که به موهایم وفادار بودند
مادیانی ست مست پیچیده است لای موهایم
و این مارها که سراسیمه بر شانه هایم روییدند
اسب هایش از مرزهای خوابم گذشته‌اند
وحشی ترین اسب زمینم که با نهنگی خوابیده ام
و در باد های مغربی پیچیده ام
که بر خواب های نهنگی لنگر کشیده‌اند
.

چیزی به اشتباه می میرد
و آفتاب کهن برداشته است خیس و مات است

یک دسته از موهایم نخل های تاریکند
.
Profile Image for Shima Monfared Majd.
2 reviews
August 12, 2015
بررسی گوناگونگی آرایه ها و خوانش ها در شعر رُزا جمالی

این مقاله تحقیقی ست در جلوه های صنایع و آرایه های ادبی در اشعار این شاعر و همچنین شعرهای این شاعر را از منظر رهیافت های مختلف نقد ادبی بررسی کرده است . در پایان شعر های این شاعر را با نظریات چند نظریه پرداز مهم مطابقت داده ام.
الف – آرایه های ادبی
- استعاره: این شاعر به کرات از استعاره استفاده می کند؛ استفاده از استعاره در اشعار این شاعر رویکردی مستقل و منحصر به خویش دارد به شیوه ای که می توان بسیاری از این استعاره ها را ابداعی خواند. استعاره در اشعار این شاعر بدل از زندگی شهری، اتفاقات اجتماعی و زندگی امروز است :
دراز آویز تژئینی استعاره ای برای مقام های اداری/ سبد کالا استعاره ای برای اقتصاد / بزرگراه استعاره ای برای پیشرفت

- نماد: می توان گفت که شاعر نماد های خود ساخته را در اشعار خود پدید می آورد:
ساعت : نمادی برای زمان/ تلویزیون : نمادی برای اخبار

- تلمیح: تلمیح در آثار این شاعر به کرات دیده می شود به نحوی که شاعر مدام به تاریخ، اساطیر و اتفاقات خبری اشاره می کند:
من با پسر نوح قراری داشتم، سر قرار نیامد با این مردمان کور چه کنم؟ / پدرم سیمرغ بود، مادرم الهه ای در شوش و هگمتانه و مقبره ی مردخای/ تنها مشتی خاک که پاشیده بودمش بر بوذرجمهور و یزدگرد/ زنجیرها و مارها را می بینی بر شانه هایم؟ / یاس ها روئیده اند بر بازوانم و من در آتشی که سوخته ام به گیاهی پیچکی بدل شده ام/ آغشته به بوی خاشاک، در میدان های عزیز این شهر دلبرانه می رفت...

- واج آرایی: در شعر " یکشنبه روی یکشنبه ام" ، " دست "
"چراغ ها را خاموش کنید ، فردا شنبه ست؛ آه نمی کشم
پریدخت آینه ها روئیده است بر انگشتان سبابه ام
من که هفت دریا را گریه کرده ام شش هزار سال
و از خشم به گوشه ی صندلی پناه برده ام."
- جناس: در بسیاری از شعرهای دو مج��وعه اول شاعر

- ترجیع بند: در شعر " آخرین خیابان تهران":
" بریده بریده تکه های صورتم را می چسبانم که بخندم؟"

- ایهام : در بسیاری از شعر های مجموعه " این ساعت شنی به خواب رفته است" به وفور این تمهید به کار رفته است.

- انسان نمایی: شعر " تهران در بغلم " از این جمله است:

"تهران در بغلم
رو به احتضار
به ماده گاوی پیر می ماند که زوزه می کشد آرام وُ رام
تن اش را به موهایم می مالد
فردا لاشه ای ست که سپورِ خیابان جمع اش می کند
به لگدهایِ ماده سگی پناه می برم
و جسدم را به خدا می سپارم."

ب- رویکردهای نقد
- از دیدگاه فرمالیستی :
از دیدگاه فرمالیستی شعر رُزا جمالی سرشار از آشنایی زدائی ست . این آشنایی زدایی هر دو محور هم نشینی و جانشینی را در شعر او تحت تاثیر قرار می دهد. تکنیک آشنایی زدائی در مجموعه های اول این شاعر به شکلی تمرینی به کار می رود و در مجموعه های اخیر او با نوعی مهارت اجرا می شود:
نمونه :
شماره خدا چرا زنگ نمی زند : در اینجا شاعر با استفاده از عاملی مثل تلفن و نه راز و نیاز با خداوند ارتباط برقرار کرده است که تعبیری بدیع و امروزی ست.
یکی از شعرهایی که در آن شاعر به شکل مکرر محور هم نشینی را مد نظر قرار گرفته است " شعر جنگ یک قرن بعد از جنگ" است ؛ در این شعر به کرات از حروف اضافه ونحو به شکلی غیر از کاربرد آن در زبان معیار استفاده می شود.
"انگشت وارونه اش از ته مغزش رشد کرده ست ؛ بی سبب چنگ می کشد؟
بر صورتم که ماسک بود فقط وَ حالا که آماده ی بازی شده بودم
هر چندشهید پنجم وُ ششم وُ هفتم وُ آخری من بودم
برآن باتلاقِ ژرف عربی ولیکن به تاخت می رفتم
ذراتِ من مجزا بود یکریز در قوطیِ کنسرو
نور می شد به تمامی و یا احیانا یک بطری شراب ."
- از دیدگاه نقد نو :

در سطر سطر شعر این شاعر به نمونه های بسیاری از تضاد و ایهام بر می خوریم. شعر " تک سلولی ساعت " را از این منظر و به خاطر منطق تناقض آمیزش می توان بررسی کرد.
"چيزي به اشتباه مي ميرد
و آفتاب كه نم برداشته است ، خيس و مات است
اگر به اين خطوط ادامه دهم؛
آن شيء منجمد كه اسيرِ دست توست به اشتباه مي لغزد
و گرنه چندي ست كه روز به پايان رسيده است."
- از دیدگاه نقد خواننده محور:

در بررسی که داشته ام به این نتیجه رسیده ام که شعرهایی این شعر در خواننده قدرت برداشت های متفاوتی ایجاد می کند . وقتی شعر این شاعر را در اختیار طیف متفاوتی از خواننده قرار دادم با بازخورد های متفاوتی مواجه شدم ؛خواننده ای شعر او را عاشقانه قلمداد می کرد وخواننده ای دیگر آنرا کاملا اجتماعی تصور کرد و دیگری به آن عنوان شعر عرفانی را داد.
- از دیدگاه فیمنیستی :
شعر بلند " برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام " از این منظر قابل بررسی ست. تقابل این شعر با داستان بوف کور، خوانش زنانه ی آن را واضح تر و بدیهی تر می سازد .مجموعه " این ساعت شنی که به خواب رفته است " از منظر نقد زن محور در محیط زیست ( اکو فیمنیستی ) قابل بررسی ست. حضور الهگان و اساطیر در شعر این شاعر گاهی آدمی را به یاد دوران " مادر شاهی " می اندازد.
"مهم رگ هاي من است كه پيشگويِ غريبِ اين زمين است
حالا ديگر مويرگ هايِ اين خاك را هم مكيده ام
سايه ام را با تير مي زنند اما
زني كه به لعنتِ خدا هم نمي ميرد؛"
-----------------

"و از راه ابريشم گذشته ام
و در آب هاي خليج ساكن ام !
عروسِ زمين ام!"
- از دیدگاه ساختارگرایانه و نشانه شناسی:

شعر های این شاعر از دیدگاه نشانه شناسی و روایت شناسی قابل بررسی ست.شعر بلند " برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام " تکنیک های روایی بسیاری را درونی کرده است. نشانه شناسی در مجموعه " این ساعت شنی که به خواب رفته است " قابل تامل است. همچنین نشانه شناسی شهری در بسیاری از شعرهای این شاعر دیده می شود.
- از دیدگاه پسا ساختارگرایانه و رویکردهای پسا مدرنیستی:
پارامترهای پسامدرنیستی به وفور در شعرهای این شاعر دیده می شود: مرکز زدائی، در هم شکستن تقابل های دو گونه، دوری گزیدن از مفاهیم کلی و کلان روایت ها، سیلان معنا و چند معنایی از خصیصه های مهم شعر این شاعر است . تاکنون بیشتر نقدهایی که بر شعر او نوشته شده است ازین منظر بوده است.
- از دیدگاه پسا استعماری:
شعر " به وقت گرینویچ " یکی از نمونه هایی ست که می تواند از این دیدگاه بررسی شود ، اطلاق دیگری به جهان سوم و اشاره به زمان ، چاه های نفت و هویت مغلوب در این شعر هویداست:
"اين جهانی‌ترين کتيبه‌ی ماست:
نشانی ما را از روی چاه‌هايی که به اعماق خاک نقب می‌زدند پاک کنید! "
- از دیدگاه اکو کریتیسیزم ( انسان و محیط زیست):
بسیاری از شعرهای مجموعه " این ساعت شنی به خواب رفته است " از این دیدگاه قابل بررسی ست . در این شعرها شاعر به جستجوی زمینی دیگر است و با نگاهی که طبیعت و حفظ غنایم آن باور دارد از زمین سخن می گوید.
"شبيه گزنه اي به چسبندگي زمين وابسته ام
خرچنگ ها و اجرام آسماني از كوره ي واحدي سُريده اند
وبر اين محيط گرم طوفاني ام ذرات تجزيه مي شوند"
از منظر چند نظریه پرداز:
- باختین و چند صدایی:

شعر بلند " برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام " شعری ست که مصداق بارز کارناوال باختین است . صداهای مختلفی در این شعر شنیده می شود. در شعر های دیگر این شاعر زبان بین محاوره وادبی نوسان دارد . این چند لحنی بودن نشانه ی کامل منطق گفتگوئی در شعر این شاعر است ، در شعر " شهر ممنوعه" می خوانیم :

"چی؟

نمی شنوم چی می گی؟

بلندتر بگو!"

این صداها که در خیابان شنیده می شود به وفور در شعر این شاعر دیده می شود. " شعر جنگ؛ یک قرن بعد از جنگ " یکی دیگر از مصداق های این نظریه است ، در این شعر صدای مادر شهید ، شهید ، بازماندگان ، همسر و مردم عادی در هم آمیخته شده است.

- الیوت و شعر غیر شخصی:

او شاعری ست که شعر اعترافی نمی نویسد و ازاحساساتی گری می گریزد تا به دریافت واقعی دست یابد . الیوت به استفاده از استعارات پیچیده تاکید بسیار داشت که در شعر او بارز است .


*****

از موارد دیگری که می توان به آن اشاره کرد رنگ بومی مکان زندگی شاعر در آثار اوست ازین جمله می توان به شهر تهران ، اسامی خیابان ها و مکان ها اشاره کرد:

"ایزد بانوی بزرگراه نواب من ام ، به قبرستان می روم

در منتهی الیه ی شرقی این شهر... "

------
"از پل شهدای ضرابخانه
وَ شهدای پاسداران
وَ شهدای گمنام شهر
وَ شهیدان بیست و هشت تیر
وَ شهیدان هشت تیر
وَ بیست آبان
وَ شهدای نه بهمن
وَ شهیدان هشت اسفند."
Profile Image for Javad Kermani.
1 review1 follower
February 20, 2016
این کتاب تنها کتاب شعری بود که بی نهایت غافلگبرم کرد؛ اصولا عادت ندارم شعر بخوانم. اما چنان کششی در این مجموعه یافتم که مدتها به آن رجوع می کردم: سطرهایی از کتاب را در طول روزمی خواندم و با خودم تکرار می کردم ؛ بعضی از شعرها عاشقانه بودند و بعضی مرا به فکر وا می داشت. همدم خوبی شده بود کتاب برایم. اینطور پشت سرگوئی اتفاق ها منطقی فلسفی را دنبال می کرد که تصادفات را به هم مربوط می ساخت. شاعر این مجموعه اتفاقی می نویسد اما از هدف نهایی اش آگاه است . اومی داند که چگونه ای زنجیره بی نظمی از کلام را به لحظه های تکان دهنده بدل کند. کمی فریبکار است انگار دارد داستان و نمایشنامه می نویسد ؛ در بسیاری از شعرها درست در لحظه ی آخر خنده ات می گیرد . این همه تنش و لحظات نمایشی همه هیچ و پوچ بوده اند. . به شدت اعتقاد دارم که کسی که این کتاب را نوشته شاعری بسیار بامعلومات است که در هر زمینه ای اندوخته ای دارد از گیاه شناسی تا جرم شناسی، از علوم غریبه تا عرفان و ادیان. فلسفه را هم خوب می شناسد و به نظرم به شدت طرفدارزبانشناسی و چامکسی ست. در کتاب های اولش از شکلوفسکی درس یاد گرفته است اما بعد شیفته یونگ و فریزر شده است. اساطیر را هم خوب می شناسد علی الخصوص در مجموعه" این ساعت شنی که به خواب رفته است"ـ. مطالعات تاریخی زیادی هم داشته؛ تاریخ ایران باستان و اساطیر، تاریخ تمدن های کهن وآداب و مراسم آئینی وفرهنگ ها،... اما نکته اصلی این ست که او شاعر است و تمام این معلومات را در درون شاعرانه اش انباشته که شعری نو و امروزی بگوید: پس آفرین به او
و صد آفرین به او که زن است و این همه می داند
مایه ی افتخاری ست برای ما این بانو
خدایش نگهدارد که چون زنان ادیب دیگر زود از دنیا رخت برنبندد
که چه زود دنیا این قشر را می
آزارد
و چه حیف:
زن- گرگ – کرکس – ببرِ
زنجیرها و مارها را می بینی بر شانه هایم؟
و دیدی بودی لانه های عقابان را در دو چشم کور تاریکم ؟
کبوترانی را که شبیه تاج بر سرم لانه کرده اند را دیده ای؟
و کلاغ ها را که بر زمردها و الماس تنم نشسته اند را دیده ای؟
این تخت مرمر را دیده ای تو که در طلای سرخ انگار مذاب شده است
و آن سنگ قیمتی را که تا بیست و یک متر در چشمانم که همان مردمکان توست نفوذ کرده اند را دیده ای؟
و دیده ای که بر این سنگ، بره های لاغرِ شهر سوخته را در سرزمینی عاریتی و شهری چاهار دروازه شیر داده ام
و با لاشخوران برهنه عشق با زی کرده ام، دیده ای تو؟
و با تمام شور حیاتی ام با گرگ ها خوابیده ام، دیده ای این را؟
و دیدی که چنگال های تیزشان را با تعظیم ناشیانه ای بوسیدم
و به زن- گرگ – کرکس – ببرِ تمام بدل شدم.
پیکر پوشالی ام،
که از کاه و ماهوت و کاغذ و زرورق پر شده است.
دیده بودی تو بادگیرهای سوخته را و باغ چای را و گل های زعفران را در بوته ی سینه هایم؟
مارها که بر اندام هایم لیس می کشند را چه؟
من قطب نمای این دریا بودم در آن عصر مفرغی
و بر ستونی از الحمراء گل سرخی آویخته است، گیاهی که منم
همان عقربی شده بود که در پیکر پوشالی ام پیچیده است و لانه کرده است ، دیده بودی آن را.

همان که خانه کرده است در درختی و در مکعب کوچکم و چنگ زده بودی بر ساقه های آسمانم که پیچیده بودی در من و پوشانده است روزم را که ساده است و سیاه
همان روباهی ست که در اینجا به گل نشسته بود در انتظار ببری که منم
همان سنگ و صخره ام که به مرجان های ته دریا پیوسته بودم وَ پوسیده در ریگ ها وُ مرداب های تنت
همان ریسمانم که انگار به آسمان دوختی تو…
دیده بودی تو عصاره ی کاسنی را که به عطر سدر آمیخته؟
دیده بودی این علف وحشی را و جلبک های خود رو را؟
لاشخورها را دیده بودی در طلای سرخ ام؟
که چشم هایم را می جویدند در حالیکه بر سنگ مرمر نشسته بودم
و شبیه کوبش دارکوبی زمان را اعلام می کردم
و یا کاش به ساعت جغد در نیمه های شب تکرار می شدم .
و این زمین چه کرده است با من ؟
و این جلبک وحشی ؟
که این ببر؛…

و این شعر آخر کتاب اوست.
و عمرش دراز باد.
Profile Image for ZaRi.
2,315 reviews885 followers
Read
September 13, 2015
زنجیرها ومارها را می بینی بر شانه هایم؟
و دیده بودی لانه های عقابان را در دو چشم کور تاریکم ؟
کبوترانی را که شبیه تاج بر سرم لانه کرده اند را دیده ای؟
و کلاغ ها را که بر زمردها و الماس تنم نشسته اند را دیده ای؟
این تخت مرمر را دیده ای تو که در طلای سرخ انگار مذاب شده است
و آن سنگ قیمتی را که تا بیست و یک متر در چشمانم که همان مردمکان توست نفوذ کرده اند را دیده ای؟
و دیده ای که بر این سنگ، بره های لاغرِ شهر سوخته را در سرزمینی عاریتی و شهری چاهار دروازه شیر داده ام
و با لاشخوران برهنه عشق بازی کرده ام، دیده ای تو؟
و با تمام شور حیاتی ام با گرگ ها خوابیده ام، دیده ای این را؟
و دیدی که چنگال های تیزشان را با تعظیم ناشیانه ای بوسید م
و به زن- گرگ – کرکس – ببرِ تمام بدل شدم.
پیکر پوشالی ام،
که از کاه و ماهوت و کاغذ و زرورق پر شده است.
دیده بودی تو بادگیرهای سوخته را و باغ چایرا و گل های زعفران را در بوته ی سینه هایم؟
مارها که بر اندام هایم لیس می کشند را چه؟
من قطب نمای این دریا بودم در آن عصر مفرغی
و بر ستونی از الحمراء گل سرخی آویخته است، گیاهی که منم
همان عقربی شده بود که در پیکر پوشالی ام پیچیده است و لانه کرده است ، دیده بودی آن را.
همان که خانه کرده است در درختی و در مکعب کوچکم و چنگ زد بودی بر ساقه های آسمانم که پیچیده بودی در من و پوشانده است روزم را که ساده است و سیاه
همان روباهی ست که در اینجا به گل نشسته بود در انتظار ببری که منم
همان سنگ و صخره ام که به مرجان های ته دریا پیوسته بودم وَ پوسیده در ریگ ها وُ مرداب ها ی تنت
همان ریسمانم که انگار به آسمان دوختی تو...
دیده بودی تو عصاره ی کاسنی را که به عطر سدر آمیخته؟
دیده بودی این علف وحشی را و جلبک های خود رو را؟
لاشخورها را دیده بودی در طلای سرخ ام؟
که چشم هایم را می جویدند در حالیکه بر سنگ مرمر نشسته بودم
و شبیه کوبش دارکوبی زمان را اعلام می کردم
ویا کاش به ساعت جغد درنیمه های شب تکرار می شدم .
و این زمین چه کرده است با من ؟
و این جلبک وحشی ؟
که این ببر؛...
Profile Image for Payam Rafighi.
1 review5 followers
February 2, 2015
شکستن مرزهای روشنفکری؛ نگاهی به نماد "خدا" در شعر رزا جمالی

رزا جمالی شاعری ست که در عین شکستن مرزهای زبانی و جنجالی بودن شعرش، از مرز شکنی های باب طبع روشنفکری بازاری ایران، خودداری شگفت انگیزی میورزد. برای نمونه و در این مقال، با نگاهی به نماد و عنصر "خدا" در شعر شاعر، میتوان به خوبی پی بُرد که شاعر از بکارگیری واژه ی خدا، نه تنها در شعرش ابایی ندارد که خدا، به عنوان عنصری دوستدار شاعر و یا دست آخر، بی طرف در شعرها حاضر میگردد.

در شعر "تهران در بغلم"، شاعر با قدرت به زوال تهران و نمادش در مرگ خود، اشاره میکند اما ناگهان، "خدا" ظاهر میشود و با اینکه کاری از دستش بر نمی آید، اما آنقدر مهربان است که دستکم در این "مرگامرگ" توأمان شهر و شاعر، میتواند با حمایتش، جسد شاعر را تحویل بگیرد:

تهران در بغلم
رو به احتضار
به ماده گاوی پیر می ماند که زوزه می کشد آرام و رام
تن اش را به موهایم می مالد
فردا لاشه ای ست که سپور خیابان جمع اش می کند
به لگد های ماده سگی پناه می برم
و جسدم را به خدا می سپارم

این محبت میان "شاعر و خدا"، بسیار شگفت انگیز، مدرن، ضد سنتی و در همان حال "ضد روشنفکری" بشمار می آید. در سنت و دین، خدا نمیتواند دوست کسی باشد، نماد خدا چنان ارتقا پیدا کرده است که انگشت شماری میتوانند ادعا کنند که با خدا دوست هستند و مورد تمسخر باقی دینداران قرار نگیرند. دین، به هزار توی کلیسا و کنیسه و مسجد و خانقاه و معبد و... درتنیده است و هرگونه تلاش برای برقراری ارتباط نزدیکتر با خدا، آشکار و پنهان، به چشم بدعت نگریسته میگردد!

این نمادسازی شاعر از خدا، به عنوان دینداری بی ساختار، به شکل خدای مهربان، دوست و با انصاف از جانب جریان روشنفکری ایرانی نیز با دشمنی نسبی نگریسته میگردد. جریان روشنفکری و منورالفکر ایرانی، در یک خطای محاسباتی و با برداشتی آنارشیستی سکتاریستی از سخنان مارکس و انگلس، دین را نادرست میداند! و خدا را، دشمن انسان میپندارد! جریان روشنفکری ایرانی همچنین با تحریف "صادق هدایت" به عنوان نماد بی دینی، در حالی خود را مجهز به ادبیات هدایت مینماید که راوی بوف کور هرگز و در هیچ جا، دین و خدا را دشمن اصلی معرفی نمیکند و حملات هدایت به ملاها و روایات و... بیشتر در کنار انتقادات تند او از کمونیسم، کاپیتالیسم مهار گسسته و صوفی گری هندی قرار میگیرد و بس.

در شعر "سرخس"، شاعر از این هم فراتر رفته، خدا را "همراه" خود میداند؛ این از چند زاویه قابل تأمل است، برای نمونه حتی شاعران مذهبی چون خود را چندان پاک نمیدانند، جرئت این را ندارند که خدا را همراه خود بدانند! این از سویی، به انسان گرایی و ناب گرایی رزا جمالی نیز برمیگردد:

سرخس
هفت طبقه بودم گیاهی مخصوص به تن داشتم ؛ در جشنی شبیه مراسم ختم شرکت کرده بودم
سنگ بر پیشانی برگشتم ؛ بر سرزمین مادری ام باردیگر نگریستم وَ گریستم
پدرم سیمرغ بود ؛ مادرم الهه ای بی تاب درشوش وُ هگمتانه وُ مقبره ی مردخای
وَ خدا با من بود...

مشکل رزا جمالی اینست که در جامعه ای دو قطبی گیر میکند، یعنی بر اساس ضرب المثل منحط و معروف:" یا رومی رومی یا زنگی زنگی" یعنی یا حیدری یا نعمتی، یا پولدار یا بی پول، یا خوب یا بد، یا دیندار یا بی دین؛ جامعه ای از دو سو ستمکار و بی هویت که بر اساس الگوی خطرناک "داشتن یا نداشتن آب" شکل گرفته است.

رزا جمالی اما، این مشکل را حل میکند؛ شعری شگرف با زدودن "افسانه های قشری" برای از دسترس خارج کردن خدا و از آنسو همزمان، بزیر پرسش بردن الحاد "تقلیدی" جنبش روشنفکری ایرانی که در پاره ای جاها براستی شکلی کودکانه و لجبازانه پیدا کرده است.

رزا جمالی شاعر شکستن مرزهای آلودگی و ضد انسان گرایی ست؛ آخرین صدایی ست که با فمینیسم افراطی ضد مرد فاصله بندی دارد، بلندترین ترانه ای ست که جزمیات سنت و روشنفکری را، با هم نشانه رفته است و مبارزه ای ست هرچند شکست خورده ولی هنوز امیدوار، برای انسانی که در مادیات نو لیبرالی به انحطاطی بی بازگشت کشیده شده است:

ایستگاه

چمدانم را بسته ام!

در مریخ هم که بگردی برگی از من پیدا نمی کنی
باز هم چیزی کم است
به حاشیه رسیده ام
عقربه به صفر نزدیک شده
اگر قطب نما را به من بدهی
باز درخت های دو طرف خیابان مساوی اند
چه کنم؟
حیف شده ام
"دوستت دارمی " که از لب پنجره افتاد.

حتا خدا هم که از آن بالا نگاهم می کند ، گریه اش می گیرد
لباس های قدیمی ام بلاتکلیف مانده ست
چروک خورده ام
و به ایستگاه رسیده ام.”

براستی این چه "خدا"یی ست که دلسوزانه برای شاعر گریه میکند؟ اینجاست که شاعر، به مفاهیم "مانوی" از خدا نزدیک میگردد؛ خدایی که ما را دوست دارد، حامی ستمدیده است و دشمن پلیدی ها ولی برخلاف روایت مسیحی، یهودی، اسلامی، بودایی و... "نیروی برتر" نیست بلکه یکی از دو نیروی جهان است، پیروزی او نیز به پشتیبانی تک تک انسانها از خوبیها بستگی دارد، و "حتمی" نیست و ایجاد جهان، یک برنامه ی از پیش "کاملأ معلوم" و تنها برای "آزمودن انسانها" نیست. مانی پا را از این فراتر گذاشته، "دیانت یهود" را دروغین، و دست ساخته ی "شیطان" برای انحراف بشریت از راه "پاکی و خوبی" میداند. سپس در یک نقد رادیکال، حتی "مسیحیت" را در ادعای اخراج انسان از بهشت تنها گذاشته، اخراج انسان از بهشت را بدستور "شیطان" دانسته و میوه ای را که آدم و حوا خورده اند، "میوه ی دانش" و هدیه داده توسط "خدا" میشمارد....

سکوت جریان روشنفکری ایران در برابر اشعار رزا جمالی در اشاره اش به خدا، سکوتی محتاطانه و با زیرکی و رندی این جریان همراه است. همانگونه که این جریان، با تحریف زیرکانه ی سخنان "محمد مختاری"، و فریب جریان "سنتگرا"، محمد مختاری را "مصادره ی به مطلوب" نمود؛ یعنی سخنان شادروان مختاری اگر به دقت خوانده شود، بیش از آنکه حمله به سنت ها باشد (که در جاهایی هست)، نقدی تند بر ضد مافیای روشنفکری کشور است.

جامعه ی ایران، بر خلاف "پارانویای جریان سنتی"، جامعه ای "دینی" نیست؛ که جامعه ای نیم اسلامی ـ نیم زرتشتی مانوی مزدکی(نماد سکولار) ست. رزا جمالی با بکارگیری زیرکانه ی نماد خدا در شعر خود، نه تنها اصل روایات سنتی را بزیر پرسش میکشاند، بلکه "درک مغلطه آمیز" جریان روشنفکری ایرانی از نیمه ی "زرتشتی، مانوی و مزدکی" جامعه را، به تمسخری نیمه خاموش میسپارد. جریانی که با"خود سترگ انگاری"(۱) بیمارگون، خود را "ناجی" ملت از سنتها معرفی میکند، از توده ی مردم به شکل "فاجعه آمیزی" جدا افتاده و دچار "از خودبیگانگی فراتاریخی" شده است.

پیام رفیقی، ۳۱ ژانویه ۲۰۱

1- Delusions of grandeu

"یکی از نگاره های آمیغ مانوی ست که بتازگی و بشکلی تصادفی از خانه ی یک ژاپنی پیدا شده است"
1 review
May 26, 2016
امروز داشتم تحقیقی انجام می دادم در مورد شعر طنز از عبید زاکانی و سعدی و رگه های طنز در شعر حافظ تا طنز در دوره مشروطه و شعر معاصر...ولیکن به این نتیجه رسیدم که چقدر جای آن در شعر معاصر خالی ست. در چند شعر فروغ فرخزاد و عمران صلاحی و علی باباچاهی تا اینکه رسیدم به رزا جمالی و رگه های طنز را در شعر او مشهود دیدم. در شعرهای سرماخوردگی،مرثیه برای سیب مرده، ما دو نفر بودیم ، دهن کجی به تو، شهر ممنوعه، جنگ سایبری و سبد کالا... بعد تحقیق ام را در مورد شاعران انگلیسی زبان آغاز کردم از جان الکساندر پوپ تا جان اشبری وریچارد براتیگان و راجر مگاف. بد نیست شعری از راجر مگاف و رزا جمالی را در ذیل بیاورم:


فقط محض جر و بحث / راجر مگاف / مترجمان: یگانه وصالی
وحید روزبهانی

جلد این کتاب زرد است
اما محض جر و بحث هم که شد��
بیا بگوییم قرمز است.

گفت و گو ندارد که زنده ای
اما محض جر و بحث هم که شده
بیا بگوئیم مرده ای.

و نه فقط مرده ای بلکه مدفون هم شده ای
و سنگ قبرت هم غرق کثافت است.
( توهینی در کار نیست، فقط محض جر و بحث

بله با تو هستم، بچه پر روی پرمدعا
تو تازه به دوران رسیده ی پر افاده
اگر تمام زورت را هم می زدی نمی توانستی بنویسی)

پس محض جر و بحث هم که شده
برویم بیرون و حل و فصلش کنیم.

"این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی" / رزا جمالی/ بزرگراه مسدود است / صفحه ی 24
همه ی ما انگشت به دهان می مانیم که این چه بوده است که مرده است؛ چیست؟
چیزی مرده؛ کسی شاید و مراسم ختم رو به پایان است
همه ی ما شاید احتمالا تا حدودی سوگواریم
و لیکن سیب از کلمه ی سیب شانه خالی کرده است
نمی پذیردش، می دانید؟
و رنگش قرمز نیست دیگر اصلا
و رنگش سبزست حالا
کلمه ی دیگری ست، خیار شاید.
مراسم بدین شیوه انجام پذیر است:
چنگال
کارد
و پیش دستی.
اتمام مراسم هم اکنون
صرف گلابی
و برای سرفه خوب است.
حالا خبر رسید که سیب اصلا نمرده است مثل اینکه

" در هسته های سیاهت می میری، ای سیب
پیش از اینکه مراسم تمام شود می میری، ای سیب
پیش از اینکه شناسایی شوی و همه چیز مشخص شود و آبرویت برود، ای سیب!"

کسی گفته بود انگار:
این مرده سیب نیست من مطمئنم یا خیار است یا گلابی.
Profile Image for Atena | آتنا.
388 reviews
July 26, 2016
دیوار هوای شهر آلوده ام نمی کند
به پوست پیازی بدل شده ام برای گریه
یا زلزله
و تصادف های مرتب
و له شدن سپر
خرابی موتور
و تعمیربدنه
و جنگ
و گذشتن
و نرسیدن.
این ویرانی کامل است آیا؟


لنگر گرفته ام مثل دخترکی کهنه،
باد ملایمی ست مردی که از جانب دریا می آید.

و جهان پدیده ای ست رو به اتمام...

مسلما تو در من تحمیل می شوی
من ته نشین می شوم شدید.

هر چه در دسترس تر باشی انباشته ترم از خطر.
Profile Image for Faezeh.
1 review
May 28, 2016

رزا جمالی متولد ۲۸ آبان ۱۳۵۶ در تبریز است. دانش آموختهٔ ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر. فعالیت ادبی خود را از ابتدای دهه۱۳۷۰ آغاز کرد. در کتاب «کارنمای زنان کارای ایران» او شاعری متفاوت خوانده‌ شده است که زبان و فضاهای جدیدی را ارائه می‌دهد و پسامدرن است. شاعری که در میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ از اعضای جوان کارگاه شعر رضا براهنی بود و انتشار نخستین کتابش، «این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی»، در سال ۱۳۷۷، به سبب عنوان و اشعار نامتعارفش، جنجال فراوانی برانگیخت. بعد از آن، تا سال ۱۳۸۰، او دو مجموعه‌ی دیگر از اشعارش را، به همراه تعدادی یادداشت و مقاله و مصاحبه در روزنامه‌ها و مجلاتِ آن دوران، به چاپ رساند و، به این طریق، خود را به عنوان شاعری پرکار و مطرح تثبیت کرد.با در نظر گرفتن تم کهن الگویی غالب، نقش محوری الهه رویش، و درهم تنیدگی انکارناپذیر ایماژ با اسطوره رویش به مثابه یک ژانر در مجموعه "این ساعت شنی که به خواب رفته است"؛ باید اذعان نمود که شعر خانم جمالی در معنای کهن الگویی کلمه زنانه و در خور اعتناست. کتاب "بزرگراه مسدود است " گزیده‌ای از شعرهای موفق پنج دفتر اوست. محور افقی در اغلب شعرها رعایت نمی‌شود و شاعر در پی پیوند و برقرار کردن ارتباط منطقی و زبانی میان سطرها و بندهای سروده خود نیست. مجموعه شعرهای اخیر او به نوعی ادامه همان شیوه در شاعری است که وی از ابتدا آن را دنبال می‌کرد؛ اما او در این شیوه به نوعی پختگی دست یافته است

بهترین لحظات شعری
1
زاویه ی باد مناسب نبود
یا حرکت عقربه ها پیش بینی نشده بود
شیری ولرم که سر می رفت از کناره هایش
و من که از ثانیه ای پیش شکسته بودم
با توده ای موسمی که از شمال به شرق می رفت
با باریکه هایی عمود
وقتیکه از بندهای من پس می کشید
آن دقیقه به نوارهای باریکی از انگشت هایم دوخته شده بود

2

وقتی كه می لرزم و می دانم منطقه ی حاره ای ست زخم هایم
به رگ های نوزادی لال پیوسته ام
بدخواب شده ام
بخشی از حافظه ام را دزدیده اند
رگم را در هزاره ی قبلی زده اند
دست تنها و برهنه
روی من دری را بسته اند
وكسی نمی داند

3

فرض كن بر اینكه اجتناب ناپذیرم
حتی رگ دستم باطلت می كند از كاغذهای نوشته ام
موهای مرده ام تمام می شود

4

گزارش این زمین لرزه هنوز به منطقه ی ما نرسیده است
اینجا زمین بن بست است
به شکلی تصادفی
چند درجه از عرض جغرافیایی مورد نظر عقب افتاده ایم
اما به طور قطع
روزی از خبر گزاریهای جهان اعلام خواهد شد
که اینجا چرخه ی حیات سالم بوده است
Profile Image for Parinaz Asadi.
3 reviews1 follower
May 25, 2016
این کتاب خیلی حس داشت و خیلی قشنگ بود. خیلی از نوآوری های شاعر لذت بردم. با اینکه طولانی بود اصلا خسته نشدم؛ هم تاریخی بود و هم اساطیری. هم زندگی روزمره و زبان محاوره و هم زبان فاخر و ادبی. دایره کلمات شاعر خیلی زیاد بود و تصویرها خیلی تکان دهنده و به یادماندنی. خیلی شوق خلاقیت رادر خواننده بوجود می آره که شبیه این کتاب شعر بنویسه و از الگوهایی که مطرح می کنه استفاده کنه. هم تم ایرانی داشت و هم تم جهانی. هم زنونه بود وهم بی جنس. هم پست مدرن بود و هم بومی
1 review
May 28, 2016
این کتاب یک اثر پست مدرن است چون تمام شاخصه های پست مدرنیسم در آن رعایت شده است
نشانه شناسی جدیدی برای نمادها در این کتاب رقم زده شده است
متن دارای مراکز و کانون های متعددی ست
از روایت کلان و مفاهیم کلی در کتاب خبری نیست
متن تاویل های متعددی را در ذهن خواننده ایجاد می کند
قطعیتی برای تائید معنا در ذهن ایجاد نمی کند
استراتژی های مختلفی برای خواندن در ذهن مخاطب پدید می آورد
زنجیره ی ارزش ها و بار عاطفی کلمات را می شکند
مخاطب در قبال معنا با نوعی تاخیر مواجه می شود
Displaying 1 - 11 of 11 reviews