از تلاش هايي در چارچوب سينماي متعهد با اهدافي انسان مدار يكي هم خانه اي روي آب است كه فيلمنامه نويس و كارگردانش پيشتر با بوي كافور عصر ياس خودش را بدنه اين سينماي جديد جا انداخته بود. تلاش براي وصل كردن سكانس ها كه بيشتر مواقع بي ربط هم هستند كار دشواري به نظر مي آمد. اگر در بوي كافور عطر ياس از جفت جا مانده در ماشين كارگردان تا خانه وكيل همه فن حريف و حجله و چاووشي خوان روالي منطقي وجود دارد سفر بيننده يا خواننده از پسر معتاد تا سير انفس پدر پير در مراكش تا دختر ايدزي و منشي كه خانه نمي رود چندان ضرب آهنگ يكدستي ندارد. و از همه بدتر ماجراي جن و بسم الله فيلم كه نه به صورت نمادين به چشم مي آيد و نه يك مفهوم زميني و عادي از آن به دست ما آيد. اگر فيلم را ديده باشيم مي تواني بازي هاي خوب را تحسين نمايين ولي خواندن فيلم نامه سخن از داستان كارگرداني دارد كه با بوي كافور عطر ياس افتخارات به دست نيامده در جواني اي را زندگي كرد كه ديگر تكرار نشد
از يك سكانسش خوشم مياد. اون جايي كه پسر رضا كيانيان بهش ميگه: يادته من بچه بودم يك بار بهم گفتي بپر بغلم . من پريدم اما تو جا خالي دادي و من افتادم زمين كيانيان ميگه: آره. بايد ياد ميگرفتي كه وقتي ميافتي زمين چه جوري بلند شي بعد پسره ميگه: لامصب آخه من به عشق تو پريدم. چرا اين كار رو با من كردي
فیلم اش را دیده ام و یادم هر گز نمی رود پیر زنی که سر ِ کلاف چه ها را گم کرده بود و داشت می بافت و می بافت و یاد ِ افسانه ی آفرینش افتادم که خالق اف داشت شیربرنج می خورد و مگس ها کلافه اش کرده بودند و می گفت مگس خلق کردیم که آفت ِ جان ِ ما شده