فلورا صدر، مهندس رشته ی گیاه پزشکی در سن نوجوونی، شیفته ی دوست برادرش می شه. عشقی یک طرفه که با مهاجرت اون مرد ناکام می مونه و فلورا، فقط به خاطر مهرش به اون پسر، همون رشته ای رو توی کنکور انتخاب می کنه که ونداد آژند از اون رشته فارغ التحصیل شده بود. حالا بعد از هشت سال، ونداد برگشته... به عنوان استاد توی همون دانشگاهی که فلورا داره طرح پایان نامه رو می گذرونه، غافل از این که شاگرد سخت کوشش، چه سال هایی رو پنهانی عاشقش بوده و حالا همکاریشون برای یک طرح تحقیقاتی، اون عشق و دوباره از نو زنده کرده. دوباره سبز می شویم، قصه ی آدم هایی رو روایت می کنه که ساقه هاشون خشک شده اما ریشه هاشون هنوز توان تلاش برای از نو سبز شدن رو داره.
بعد از کلی کتاب فانتزی و امتحانات،نیاز داشتم به یه قصهی احساسی قصهای که نه فقط از عشق، از غرور و درد و رنج و دلتنگی و افسردگی و همه چیز حرف میزنه.... این قصه یه قصه عاشقانه نبود، قصه رشد کردن آدما بود!
دوستش داشتم؟؟ بله بله دوستش داشتم، همه داستانو دوست داشتم به جز اون قسمتهای آخرش که حس کردم دچار اطناب و تکرار شده.... و عاشق اون قسمتش بودم که به شهدای سلامت کرونا وفاجعه منا اشاره کرد. اتفاقاتی که یه بازه زمانی خاص داشتن اما تاثیراتش تا همیشه توی زندگی اطرافیانش میمونن....
ممنونم از نویسنده که داستان رشد فلورا و ونداد رو نوشت و یادمون آورد کرونایی بوده، کرونایی که زندگی خیلیا رو نابود کرده!
آخرها دیگه داستان دچار اطناب شده بود ولی با این حال حس خیلی خوبی میگرفتم موقع خوندنش. چیزی که این داستان رو دلچسب میکرد این بودش که هر فصلی از کتاب متعلق به یک گیاه در حال انقراض بود که باعث شد باهاشون آشنا بشیم و بهشون توجه کنیم و اگر که دیدیمشون آسیبی بهشون وارد نکنیم. اتمام ۸/دی/۰۳ شنبه 23:50
🌱 قصهای برای احساسیها… نه فقط درباره عشق، بلکه درباره دوام آوردن
«دوباره سبز میشویم» یک عاشقانهی خطی نیست. بیشتر شبیه به روایتیست از التیام زخمها، از فهم متقابل، از سکوتهایی که فریاد دارند. این کتاب برای آنهاییست که فقط دنبال هیجان عاشقانه نیستند، بلکه دلشان برای قصههایی تنگ شده که ریشه در زندگی واقعی و دردهای ملموس دارند.
👩🦰 فلورا؛ صدای آرامی که کسی نمیشنوه
فلورا، دختریست مؤدب، درونگرا، احساسی، و بهشکلی غمانگیز *بیصدا*. کسی که دائم نگران حال مادر و خواهر و برادرشه، اما هیچوقت کسی از خودش نمیپرسه:
«تو حالت خوبه؟»
زخمخورده از مرگ پدر، اما همچنان در حال نگهداشتن تکههای خانواده. نمونهای از دخترانیست که در سایهی نبود پدر، مسئولیتپذیرتر از سنشون رشد میکنن، و در عین حال، آسیبپذیرتر از چیزی هستن که نشون میدن.
او سمبل سکوتهای معنادار زنانهست—اونهایی که تو دلشون میجنگن، ولی بیرون فقط لبخند میزنن.
👨🦱 ونداد؛ سنگی که از زخم نرم شده
ونداد شخصیتیست زخمی، سختگیر، گاهی مغرور و حتی سنگدل. اما زیر این لایههای خشن، مردی متعهد خوابیده.
کسی که اگر مسئولیتی رو بهش بسپاری، از جان مایه میذاره.
مردی که بلد نیست نرم و بیدفاع دوست بداره، چون زندگی هیچوقت براش نرم نبوده.
ونداد مثل خاکیست که در ظاهر خشک و بیجان است، اما اگر بذر احساس در آن کاشته شود، جان میگیرد، سبز میکند.
🌿 رابطهی این دو؛ نرسیدن یا نادیدهگرفتهشدن؟
عشق بین فلورا و ونداد، بیشتر از آنکه عاشقانه باشد، نوعی *مواجهه با خلأ درک شدن* است. پر از واگویههای ذهنی، سوءتفاهم، کممحلی، و تلاش برای شنیدن صدای دیگری.
ونداد بیش از آنکه معشوق باشد، *زخم فلورا* است—زخمی که گاهی باعث رشد میشود، گاهی مانعش.
گاهی عشق نیست، *نیاز به تأیید شدن* است.
گاهی انتظار نیست، *طلب نادیدهنگرفتن* است.
🌀 فرم و ساختار: تلفیق ادبیات و بومشناسی
یکی از زیباترین جنبههای رمان، ابتکار نویسنده در آغاز هر فصل است: معرفی یک گیاه در حال انقراض.
این کار نهتنها خلاقانه است، بلکه لایهای نمادین به روایت میافزاید: همانطور که طبیعت در برابر آسیب، به احیا نیاز دارد، انسان هم در برابر فقدان و تنهایی، به ترمیم روانی نیاز دارد.
این تلفیق ظریف میان ادبیات و بومشناسی، روایت را چندبُعدی و تأملبرانگیز کرده.رمان توسط اول شخص روایت میشه غلط املایی ندیدم و دستور زبان رعایت شده بود
💔 نقاط قوت
✔ شخصیتپردازی فلورا و تصویر ظریف از زنانی که قویاند، اما فریاد نمیزنند.
✔ پرداخت احساسی به مفاهیم فقدان، ایثار، مرگ پدر، و تنهایی دختران در غیاب تکیهگاه پدرانه.
✔ توصیفهای جزئی، واقعی و بدون اغراق از روابط خانوادگی؛ ساده اما مؤثر.
✔ اشارههای هنرمندانه به فجایع معاصر مثل *کرونا* و *فاجعهی منا*، که به رمان عمق اجتماعی و عاطفی داده.
✔ نمایش عشق بهعنوان مسیر فهمیدن و تاب آوردن، نه صرفاً یک رابطهی رمانتیک.
✔ فضای خواهرانه و روابط خانوادگی، ملموس، باورپذیر و گاه اشکبرانگیز بود.
📝 نکات قابل تأمل
✘ در بخشهایی از داستان، روایت دچار *اطناب* و کشدار شدن شده بود—بهویژه در فصلهای پایانی که ریتم داستان کندتر پیش میرفت.
✘ برخی دیالوگها در لحظات احساسی، کمی *مصنوعی* یا نمایشی به نظر میرسیدند. متاسفانه بیشتر کارکترها تقریبا یک جور لحن داشتند
✘ رابطهی عاشقانه فلورا و ونداد، در مقایسه با عمق روایت خانوادگی، میتوانست *پرورشیافتهتر* باشد.
🌸 سخن پایانی با نویسنده
خانم زهرا ارجمندنیا عزیز،
با خلق «دوباره سبز میشویم»، تنها داستانی ننوشتهاید؛ بلکه تجربهای انسانی، زیستی و درونی خلق کردهاید.
شخصیتهایی آفریدید که صدا ندارند، اما صدایشان شنیده میشود. ریشههایی به ما نشان دادید که در دل زمین خشک هم میشود دوباره سبز شد.
سپاس از شجاعت شما در انتخاب موضوعات دشوار و نزدیک شدن به لایههای خاموش روح انسان.
منتظر آثار بعدیتان هستیم، با امید به اینکه همچنان روایتگر سکوتهای معنادار و بازماندگانِ دل باشی. 🌿
اینقدر قلم این نویسنده برای من جذابه که وقتی میخوام آرامش پیدا کنم بعد خوندن چندتا کتاب فانتزی میرم سراغش توی این قصه از غم خوندیم، از سوگ خوندیم، همراه فلورا شکستیم و با غم ونداد خون گریه کردیم اما بعد.. بعد همراه شخصیت های قصه خودمون رو ساختیم و اومدیم بالا. یاد گرفتیم از قسمت های تلخ زندگی بگذریم و یه جای قلبمون رو براشون نگه داریم اما یادمون نره زندگی ادامه داره و باید بازم جلو رفت. هنوزم هستن کسایی که ما رو دوست دارن و به عشق اونا باید ادامه داد.
از اونجایی که هر فصل به نام یک گل در حال انقراض بود خوندن این رمان در عین عاشقانه جذاب و دلچسب باعث شد با گیاه های مهم این مرز و بوم آشنا بشیم و بیشتر بهشون توجه کنیم. اینکه صرفا یک قصه نبود و کلی مطلب یاد گرفتیم جدا از مهارت نویسنده نشون دهنده دانشی که برای نوشتن این رمان استفاده کرده هم بود.
و بخش تلخ ماجرا... شهدای سلامت عزیز کشورمون که توی کرونا جان کف دست گذاشتن و همه جوره مراقبمون بودن. درد خانواده هاشون و همه و همه باعث شد یه بار دیگه اون زمان پر از غصه رو حس کنم
خانم ارجمندنیا چیکار میکنی با قلمت؟ قلب ما رو باز هم بردی که❤️
۶مهر ۱۴۰۳ انقدری حس خوب داشت که دلم نمیاد بگم خوب نبود؛ ولی از اونطرف انقد اطناب داشت خستتته شدمم. اولش خیلی غر زدم که چرا انقد با اطناب نوشته؛ بعد تهش دیدم زهرا ارجمندنیا نوشته "این کتاب رو برای دل خودم و طبق سلیقه خودم با اطناب نوشتم و فکر نمیکردم طرفدار پیدا کنه و..." آروم شدم D:
یکی از کارای ارزشمند خانم ارجمندنیا اینه که لابلای داستان کلی اطلاعات به آدم میده؛ این بار هر فصل رو اختصاص داده بود به یه گیاه در حال انقراض. این کارشون چند امتیاز ایشون رو از بقیه نویسندهها جلو میاندازه.
خلاصه این کتاب جرو اوناییه که شاید پشیمون نیستم از خوندنش ولی به کسی پیشنهاد نمیکنم. (مگر اینکه خودتون اهل اطناب و زیاده گویی باشین)