داستاننویسان، آینههای زمان و مکان زندگی خویش به شمار میروند. از خلال این آینهها میتوان مسائل و واقعیتهای تلخ و شیرین هر دورهای را مشاهده کرد.
هوشنگ مرادی كرمانی نويسندهای ايرانی است كه بيشترين تعداد آثار ترجمه شده به زبانهای خارجی را در كارنامه خود دارد. از روی داستانهای او بيشترين تعداد فيلم ساخته شده است. او در اين كتاب به روايت خودش می پردازد. در حقيقت هوشنگ دوم آينهای است در برابر يك آينه و آنچه در اين ميان مطرح است، روايت شدن نويسندهای است كه شما هم با او غريبه نيستيد.
داستانهایش را کسی خوانده باشد و زندگی نامه ی خودنوشتش را که شما که غریبه نیستید باشد را هم خوانده باشد یعنی مرحله به مرحله با مرادی کرمانی پیش آمده باشد. این کتاب-گفتگو بسیار دلچسب تر است و البته خیلی خودمانی. مرادی کرمانی در قصه هایش رو و راست است و این گفتگو هم به همان سیاق است. شاید خواننده ای که حوصله اش پر تر باشد و دلش پیچیدگی بخواهد را سیراب نکند. اما مگر گونه ای از کمال سادگی نیست؟ آن سادگی ی دست نیافتنی؟ باری این گفت و گویی بلند است که دو سوم ابتدایش به شرح روزگار مرادی کرمانی از جا گیر شدنش در کرمان و بعد زیست او در تهران. باقی اش هم نظرهای او درباره ی برخی موضوع ها و آدم ها. گفت و گوی خوبی ست به نظرم و البته یک جور نقب زدن به خود
اعلام کردند می خواهند مدرسه ای را که در روستای سیرچ در آنجا درس می خوانده ام، به اسم من نامگذاری کنند. اسم آن مدرسه وقتی من در آن درس می خواندم، اوحدالدین کرمانی بود. بعدها، اسم آن را گذاشته بودند «وحدت». حالا تصمیم گرفته بودند آن را بردارند و بگذارند، مدرسه ی هوشنگ مرادی کرمانی.
وقی به این مناسبت به سیرچ رفتم، خیلی استقبال کردند و مردم خیلی محبت نمودند. وقتی قرار شد اسم جدید را نصب کنند و پارچه ای بزنند. پس از تعارف ها و تعریف از من که فلان هستم و بهمان هستم، از من خواستند چیزی بگویم. بنابراین برخاستم و گفتم که: این کار، نشانه لطف و محبت شماست.لابد شما از این کار قصدی دارید و می خواهید هم به من محبت کنید و هم به این بچه هایی که در این روستا و در این مدرسه درس می خوانند، چیزهایی را برسانید و آنها بدانند که یک نفر مثل آنها، مثلا به جایی رسیده است که مدرسه ای را به نام او نام گذاری می کنند. در حالی که کارنامه من در این مدرسه است و آنها می توانند ببینند که من درسخوان نبودم و نمره ام از 8 و 9 بالاتر نمی رفت! و نمره انضباطم 13 و 13/5 بوده است. توضیح دادم که من اصلا اهل درس خواندن نبودم و از زیر کار در می رفتم و بارها در این مدرسه مرا در اتاقی زندانی کردند، از بس توی باغ نبودم. حالا شما آمده اید اسم مدرسه را به نام من گذاشته اید که اینها از من الگو برداری کنند و درس نخوانند؟
بعد گفتم: معمولا اسم یک مدرسه را باید به نام کسی گذاشت که کاری کرده باشد و خدمتی انجام داده باشد، در حالی که من هیچ خدمتی نکرده ام. یک آدم معمولی هستم که چیزهایی می نویسم. گروه دیگری که مدرسه یا جای دیگر را به اسم او می گذارند، مومنین و اهل دین و ایمان هستند که من آنقدر در کار ایمان پیشرفته نیستم که کسی از من یاد بگیرد و دنیا و آخرتش آباد بشود. خیلی هم پایبند اینکه اسمم روی مدرسه و جایی باشد نیستم. برایم فرقی نمی کند. آن قدر به نوشتن و کتاب فکر می کنم که فکرم به این چیزها نمی رسد. البته همان طوری که گفتم، از توجه تان سپاسگزارم، ولی سپاسگزارتر خواهم بود، اگر مرا از محبت معاف کنید.
با بیان این حرف ها گفتم: این کار را نکنید! توضیح دادم که برای این چنین کاری، شخص باید مورد تایید آموزش و پرورش هم باشد در حالی که آموزش و پرورش رابطه اش با من خوب نیست و کتاب های مرا نمی پسندند. بنابراین، خواستم بگذارم اسم مدرسه «وحدت»بماند که من هم کار خودم را انجام دهم.
اینها را به شوخی و جدی گفتم و آمدم. وقتی رسیدیم به کرمان، تلفن کردند که چه نشسته ای که آن پارچه و نوشته را کنده اند و اسم مدرسه را گذاشته اند وحدت! در واقع آقایان دو دسته شده بودند. عده ای می گفتند باید اسم مدرسه مرادی کرمانی باشد و عده ای هم گفته بودند که باید و حدت باشد. این گروه گفته بودند: در کلام خدا، بیش از 20 بار به وحدت اشاره شده است، ولی هوشنگ یکبار هم نیامده است.
3.5* کتاب در اصل ۵۵۱ صفحه هست نه ۴۹۴ صفحه! صحبتهای جناب مرادی کرمانی مثل همیشه شیرین و آموزنده بود. ولی مصاحبه کننده میتونست سوالهای جالبتر و بهتری هم بپرسه! در جایی خونده بودم که این کتاب ادامهی کتاب شما که غریبه نیستید هست که البته اینطور نبود.