What do you think?
Rate this book


50 pages, Unknown Binding
First published January 1, 2014
دوباره آمدند، گمانم درست بود دیگر از یک فرسخی هم صدای پایشان را میشناسم گوشم را به در می چسبانم. انگار از این پشت چهره زشتشان را میبینم که نزدیک میشوند میگویم: «آمدند. فکر میکنـی امروز نوبت کیست؟ آن دو بخت برگشتهی بیچاره را میگویم.»
ارمایل سرش را میان دستهایش پنهان میکند میگوید «شاید هم این بار نوبت من و تو باشد کسی چه میداند؟ میترسم کرمایل، میترسم. از کجا که امشب مغز سر ما خورش ماران ضحاک نباشد؟ آنها روی دوش ضحاک، گرسنه چشم انتظار دو بخت برگشتهی دیگرند.»
صدای پا نزدیک میشود نفسم را در سینه زندانی میکنم. میخواهم زمان بایستد میخواهم چرخ فلک نگردد. کاش خورشید بالا نمیآمد و آسمان تاریک میشد. شرم از این روزگار از این زندگی که نیستی است. ما دیگر مردهایم که توانمان رفته و نگاهمان خشک است و دلمان پر از اندوه. صدایی از خانه کناری میشنوم همهمهای است. زنی فریاد میکند: «به پایتان میافتم دستتان را میبوسم. پسرانم.... رهایشان کنید ... یکی را برایم بگذارید.»
جوانان را به زنجیر میکشند. آوای پا دور و دورتر میشود...
نیرویی دوباره پیدا میکنم میدوم و ارمایل را در آغوش میگیرم.
«شاد باش امروز هم گذشت ما میتوانیم یک روز یک روز دیگر هم...»
ارمایل از خشم میلرزد دستم را کنار میزند. خون در چشمهایش دویده است میغرد «باور نمیکنم کرمایل تو بهتر از این بودی. روزگاری در تو جز نیکی نبود. آنها همسایه ما بودند چگونه میشود از مرگشان شاد شد؟ تنها به این امید که ما هنوز زندهایم؟»