What is illness? Is it a physiological dysfunction, a social label, or a way of experiencing the world? How do the physical, social and emotional worlds of a person change when they become ill? And can there be well-being within illness? In this remarkable and thought-provoking book, Havi Carel explores these questions by weaving together the personal story of her own serious illness with insights and reflections drawn from her work as a philosopher. Carel's fresh approach to illness raises some uncomfortable questions about how we all - whether healthcare professionals or not - view the ill and challenges us to become more thoughtful. 'Illness' unravels the tension between the universality of illness and its intensely private, often lonely, nature. It offers a new way of looking at a matter that affects every one of us.
نویسنده رویکرد قابلتامل و پدیدارشناسانهای به مسئله بیماری دارد که در مقابل رویکرد طبیعتگرایانه به بیماری قرار می گیرد و در بطن آن تجربه زیسته بیمار را به عنوان مسئلهای قابل اعتنا و مهم در فرآیند درمانی درنظر می گیرد. از آنجا که خود نویسنده نیز درگیر بیماری صعب العلاجی است و البته آشنا به فلسفه، تلفیق این دو رویکرد خواندنی است و به قلم نویسنده هم قدرت می بخشد. آرای فلاسفه مهمی مانند اپیکور و هایدگر برای پرداختن به جنبه های مختلف زندگی در عین بیماری مورد بررسی قرار می گیرند و با رویکردهای پذیرفته شده تر که بین دنیای بیماران و افراد سالم تمایز طبیعت گرایانه و زیستی قائل می شوند فرق می گذارد و همین نکته باعث می شود که حتی به نقد آرای فلاسفه هم بپردازد چرا که بسیاری از نظریه ها با فرض غیربیمار بودن انسان مطرح شده اند
دو نکته برای من جای تامل بیشتر دارد. نکته اول اینکه از آنجا که نویسنده تلاش کرده تا در جنبه های مختلف زندگی یک فرد بیمار با رویکردی فلسفی کنکاش منطقی کند و به نوعی فرد را با بیماری و زندگی اش به آشتی برساند، اما جهت گیری فکری نویسنده و پرداختن به بخشی از اندیشه فلسفی که مرگ را پایان زندگی می داند، شاید نتایج کتاب را برای همه مخاطبین ملموس نکند. یعنی قرار است کتاب به سیری فلسفی بپردازد که مسئله بیماری را از جنبه های مختلف پدیدارشناختی بشکافد اما این مسئله را مغفول نگه میدارد که بسیاری از افراد بیمار امکان دارد مرگ را پایان زندگی ندانند و معلوم نیست در چنین شرایطی تکلیف بحثهای فلسفی کتاب چه میشود
نکته دوم که شخصی تر است این است که همین چارچوب فکری تفکر فلسفی و پدیدارشناختی را می توان برای نه از زاویه بیماری، بلکه از زاویه سلامت مورد بررسی قرار داد. یعنی می توان فرض کرد که همه انسانهای سالم با تعریف رایج، نسبت به هم دیگر در وضعیت معلولیت یا بیماری نسبی هستند و محدودیت هایی دارند. همه نیز به مواجهه مرگ و کهنسالی و محدودیت بیشتر می روند. بر این اساس می توان تعریف پدیدارشناختی وسیع تری از زندگی داد که نه فقط بیماران، بلکه همه انسانها را زیر ذره بین قرار می دهد و با تکیه بر محدودیت های بشری، نتایج را ملموس تر و جهان شمول تر می کند
این کتاب توسط استاد فلسفه ای نوشته شده، که در سن سی و پنج سالگی دچار بیماری مزمن کشنده ای شده است نویسنده در واقع به بررسی تجربه ی زیستی خود پرداخته، اینکه چطور با بروز بیماری مسیر زندگی فردعوض می شود و دیدگاه صرف علمی و طبیعت باورانه برای مواجهه با بیماری کافی نیست و توجه به دنیای اجتماعی دگرگون شده نیز بیمار لازم است. بیماری روندی است که زندگی فرد را دگرگون می کند و بیماراتفاقات و تغییرات غافلگیر کننده و اجتناب ناپذیری را تجربه می کند. در این کتاب نیاز بیمار به "همدلی" مهمترین نیاز او ذکر شده و ناراحتی از برخورد شی واره با فرد در مراکز درمانی و تعامل چالش برانگیز او با کادر درمانی و پزشک از جمله مسائل اجتماعی موثر در کمک به تحمل آسانتر روند بیماری است. در فصلهای بعدی نویسنده به بیان مسئله ای به نام " تندرستی در عین بیماری" می پردازد و اینکه انسان با وجود ابتلا به بیماری چطور می تولند زندگی سالمی داشته باشد و هستی و وجود او با بیماری چه تغییری می کند؟ پذیرفتن یک ناتوانی و آن را قسمتی از زندگی خود دانستن درس هایی است که از بیماری می توان گرفت، بیماری موجب رشد آگاهی فرد شده و حتی موجب تغییر تعریف او از حس خوشبختی شود. مسئله مرگ و ترس از آن با بروز بیماری پررنگ تر می شود و نویسنده به بیان فلسفه هایدگر و اپیکور در مورد مرگ پرداخته و رابطه این دو در عین تفاوتشان را بررسی می کند. در نهایت نویسنده به "زیستن در لحظه حال" اشاره می کند و اینکه چطور می توانیم بدون اندوه گذشته و بیم آینده در اکنون زندگی کنیم و بتوانیم از لحظات زندگی علیرغم بیماری لذت ببریم تنها همین دم است که شادکامی ماست بهترین لحظه آنی است که کمترین نگرانی و بیشترین آرامش خاطر راداشته باشیم و دست یابی به چنین لحظاتی حتی زیر بار بیماری امکان پذیراست . گاهی واقعیتی به نام "بیماری " غیر قابل تغییر است اما مواجه و برخورد ما با این مسئله می تواند متفاوت باشد.
فوق العاده جذاب و خوندنی. من کتاب رو در راستای موضوع پایاننامهم برای خوندن انتخاب کردم، اما خیلی بیش از اینها بود. نویسنده که خودش استاد فلسفهس مبتلا به یه بیماری حاد غیرقابل درمانه و از فلسفه برای تسلیبخشی به خودش استفاده میکنه. رویکرد هوی کارل،، نویسندهی این کتاب به فلسفه، علمی برای زندگیه. نه فلسفهبافیهای انتزاعی، پیچیده و ناکارامد. اپیکور و هایدگر دو فیلسوفی ان که کارل بهشون پرداخته تا برای ترس از مرگ راهکاری پیدا کنه. این کتاب رو به همه ی افرادی که توی حوزهی پزشکی کار میکنن یا به نحوی با بیمار در ارتباطن، پژوهشگرا و افراد بیمار و همه پیشنهاد میکنم!
مریضهای مزمن باید در حال زندگی کنند و لذت ببرند از اکنون و حسرت نخورند؛ و اگر قرار است زودی بمیرند، بجای برنامههای بلندمدت، خودشان را با این ناتوانیهای جدید وفق دهند. فکر کردن به مرگِ هایدگری، مثل بیخیال بودن نسبت به مرگِ اپیکوری است؛ باید پذیرفت که مرگْ آخر ماست و زندگی را بر این اساس چید، و یادمان باشد که وقتی مرگ بیاید ما دیگر اینجا نیستیم.
همه کتاب را دوست دارند، لااقل به این دلیل که در نیمهی اول، بیمار ما از دکترها ناراحت است که همدلی نمیکنند با مریض. اما این چیزی که نویسنده به آن همدلی میگوید، یعنی سوال پرسیدن از سختیهای زندگی و تلاش برای وفق مریض با وضعیتش، در پزشکی استاندارد پیشاپیش گنجانده شده؛ همان کلنگری و سوال پرسیدن و توجه به همهی ابعاد زندگی مریض - حالا اینکه بهش عمل نمیکنند عالیجناب پزشک، یک بحث دیگر است.
نمیدونم چرا برای خوندن این کتاب در من مقاومت ایجاد شده بود و مدتها به تعویق انداختمش. شاید دلیلش ترس از زیادی آشنا یافتنش بود. خیلی عالی با بیمار همذاتپنداری و همدردی میکنه، انگار نویسنده بلندگو دستش گرفته و حرفهای فروخوردهی بیماران رو فریاد میزنه. خب که چی؟! همدردی خوبه ولی دردی رو دوا میکنه؟ یعنی آدمهای سالم با خوندن این کتاب بیشتر حال بیماران رو میفهمن؟ نگرانیها و نیازهاشون رو بهتر درک میکنن؟ نمیدونم؛ کورکورانه حدس میزنم که بعیده، اما لااقل داره رک و راست به بیمارها میگه وضع همینه. بهجای غصهخوردن یا اهمیتدادن به مردم، بگین گور... و تا میتونید از زندگی لذت ببرید یا کاری کنید که کمتر عذاب بکشید
این کتاب توسط یک استاد فلسفه که در دهه چهل زندگیش متوجه میشه یک بیماری نادر به نام LAM از نوع ریوی داره نوشته شده
کتاب ترکیبی از تجربه زیسته نویسنده و فلسفه است و خوب من خواندن از تجربه زیسته رو دوست دارم.
از تجربه اش در مواجهه با تشخیص بیماریش از تغییری که بیماری تو زندگیش و روابطش ایجاد کرده حرف میزنه و از روابطش با دکتر ها و کادر درمان میگه . (البته این ترکیب در بخش چهار «ترس از مرگ» به پررنگی قبل نیست و بیشتر نظرات هایدگر و اپیکور رو میخونیم تا تجربه زیسته خود نویسنده رو)
* نویسنده رویکردی پدیدار شناسانه داره . «پدیدار شناسی نوعی رویکرد فلسفی که مدافع توصیف تجربه زیسته شده و آگاهی انسان است».
*در بخش دو درباره تفاوت بدن بیولوژیکی و زیسته میخونیم و یه قسمتیش برای من خیلی جالب بود : «شبح اندام» : اندام هایی که قطع می شند ولی شخص درد یا خارش رو در اندام هایی مانند دست یا پا که دیگه قطع شدند حس می کنه . (یکی از نزدیکان بعد از قطع پاش دقیقا همین حس رو داشت و می گفت کف پام خیلی درد میکنه در صورتی که اصلا کف پایی دیگه نبود)
*نویسنده در قسمت ترس از مرگ ، مرگ رو با عدم برابر میدونه و بر پایه این عقیده توصیه هایی می کنه به نظرم اگر قسمتی از مردم رو که به زندگی بعد از مرگ عقیده دارند رو هم در نظر می گرفت این بخش کامل تر می بود (بحث سر درستی و یا نادرستی برابری مرگ با عدم نیست)
* اگر کتاب رو خوندید و بخش «ترس از مرگ» رو دوست داشتید به احتمال زیاد از بخش مرگ کتاب «روان درمانی اگزیستانسیالیسم» هم لذت خواهید برد.
*بخش های کتاب : مقدمه 1. بدن در بیماری 2 دنیای اجتماعی بیمار 3. بیماری به منزله کم توانی و سلامتی در عین بیماری 4. ترس از مرگ 5. زندگی در لحظه
*به طور کلی کتاب خوبی بود. ولی نه در حدی که پیشنهاد به خرید کردنش بدم .
اگر خودمان بيمار شويم يا يكي از نزديك ترين انسان هايي كه دوستش داريم و يا كسي كه با او آشنايي داريم و حتا اگر كسي را كه نمي شناسيم اما با او برخورد خواهيم كرد پس چگونه بايستي با آن بيمار و بيماري اش مواجهه شويم؟ درك ما از فضاي ذهني و وضعيت جسمي بيمار بايستي چگونه باشد و يا به عبارتي چگونه بايد رفتار كنيم و بينديشيم؟ بنيان هاي فلسفي ي كاربردي اي كه در نوشتن كتاب از آنها بهره برده شده است تا اندازه ي زيادي به اين انديشه ياوري مي رساند كه چگونه بايد بينديشم و در پي آن چگونه بايد عمل كنيم. با توجه به اينكه هر يك از ما هر هنگام احتمال آن را دارد كه با بيماري ناشناخته و يا درمان ناپذيري رو در رو شود به گمانم خواندن اين كتاب راهگشايي بسيار خوب براي بهتر انديشيدن به كليت زندگي و ادامه ي آن است حتا اگر بيمار هم نشويم باز خواندن كتاب بسيار راهگشاست براي بهتر زيستن و رفتار با بيماران و يا افراد تندرست فصل ِ ترس از مرگ هم كه يك كتاب تمام عيار است براي خودش بس كه كاربردي و انديشه ورزانه نوشته شده است. بازگردان به پارسي بسيار خوب و كيفيت نشر هم كه كيفيت زيادي دارد و به حق خواندني ست- سپاس از نشر گمان
I could find some new points to think about life and illness. What way for living? This book can answer to us that life is now and it's very short, so it's better to know that have limited time.
کتاب بسیار جذاب و مفیدیه که نه تنها به همهی کسانی که از بیماری و مرگ هراس دارند کمک میکنه بلکه برای پزشکها و پرستارها و کسانی که با بیماران در ارتباط هستند هم مطالب مهم و جالبی داره. این کتاب واقعا نگاه من رو به بیماری تغییر داد و این ترس همیشگیم رو یک بار برای همیشه از بین برد. به ویژه از فصل چهارم کتاب (ترس از مرگ) خیلی لذت بردم. نویسنده مفاهیم فلسفی رو بسیار شیرین و قابل فهم توضیح میده بنابراین حتی اگر در زمینه فلسفه مطالعه نداشتید نگران نباشید، این کتاب به احتمال خیلی خیلی زیاد شما رو به فلسفه علاقهمند خواهد کرد.
Illness is one of those concepts that, at first glance, seem uncomplicated and uncontroversial. But Havi Carel's philosophical treatment of illness is an important learning experience about a phenomenon that is or most likely will be a reality in our lives. Our mortality and vulnerability to disease are simple human facts. The preciousness of this work is Carel's attempt to grapple with these facts by clarifying the significance of illness as a lived experience, and how illness ought to be confronted from both the point of view of health professionals and as beings just trying to live a meaningful life. As a philosophical work inspired and informed by her intimate narratives of illness, Carel truly bridges the gap between the abstract and the intensely personal, turning philosophy into therapy, just like the ways of ancient philosophers.
آشنایی با مجموعه کتاب های تجربه و هنر زندگی از بهترین شانسای زندگیم بوده،با خوندن این کتابا از فلسفه و استفاده ش در زندگی لذت می برید. بخشی از کتاب : "پذیرفتن یک ناتوانی و اینکه آدم یاد بگیرد آن را قسمتی از قلمروی زندگانی اش ببیند درس های مهمی هستند که در هر سنی می شود از بیماری آموخت.این شناخت به فرد بیمار امکان می دهد بخش ناتوانش را به منزله ی بخش جدایی ناپذیری از وجود انسانی اش دریابد.وقتی دیدگاهمان نسبت به زندگی متوازن تر شد و آن را آمیزه ای از توانایی ها و ناتوانی ها در نظر گرفتیم،آن وقت مجالی هم فراهم می شود تا بیماری را راحت تر بپذیریم و بیماری اختلال کمتری در زندگی مان ایجاد کند.غیر از اینها،توانایی افراد در اینکه خود ناتوانشان را بپذیرند می تواند اولین گام به سمت پاسخ به پرسش مصرانه ی بیماران باشد: یعنی در عین اینکه من بیمارم،آیا هنوز هم می توانم زندگی خوبی داشته باشم؟"
کتاب در مجموع عالیه. نویسنده که خودش به یک بیماری تنفسی لاعلاج دچار شده، تلاش میکنه از زاویه دیگهای (فلسفه) به بیمار و بیماری نگاه کنه. و فکر میکنم با توجه به قلم شیوا و تواناییش در شرح دادن موضوعات فلسفی به سادهترین زبان ممکن کار فوقالعادهای از آب در اومده. اما من کتاب رو کامل نخوندم. چون بخش اعظم کتاب برام موضوعیت نداشت. با این حال فصل «ترس از مرگ» بینهایت برام جالب بود. توصیه میکنم اگر به کتاب دسترسی دارید حتما این بخش رو در اولین فرصت بخونید. اگر بیمار هستین یا از اطرافیانتون کسی با بیماری دست و پنجه نرم میکنه یا شغلتون طوری هست که با بیماران سر و کار دارید، خوندن این کتاب میتونه براتون مفید و جالب باشه.
هر روز بیشتر عصبانی میشدم. چرا این اتفاق برای من افتاد؟ دلم به حال خودم میسوخت. چندین روز در غم خانوادهای که هیچ وقت نمیداشتم و زندگی کوتاه و دستوپاگیری که در برابرم بود گریه میکردم. در پارک که قدم میزدم به مادرهای جوان نگاه میکردم که چطور خوشحال و خندان با بچههایشان بازی میکنند و همین کافی بود تا موجی از حسادت بر سرم فرو بریزد. بارها و بارها پیش خودم میگفتم تو هیچ وقت صاحب این چیزها نمیشوی: احساس امنیت، اعتقادی از سر سادگی به خوبی و زیبایی زندگی، بعدازظهرهای طولانی و رخوتآور در پارک، دلمشغولیهای پیشپاافتاده راجع به تغییر دکوراسیون و زانوهای خراشافتاده.
"همه ي ما در برهه اي از زندگي مان بيمار ميشويم. زندگي همه تا حدي متاثر از بيماريهاست. بيماري و زوال مشخصه هاي عمومي موجودات زنده اند. پس چرا بيماري، به قول زني مبتلا به سرطان كه نامه اي برايم نوشته بود *راز كوچك و كثيفي* است كه فقط بين بيماران رد و بدل ميشود؟" كرل استاد فلسفه ناگهان در ٣٥ سالگي متوجه ابتلا به بيماري نادر، پيشرونده و كشنده ي ريوي (LAM) ميشود كه زنان را در سنين باروري درگير ميكند. وي در اين كتاب ميكوشد با رويكرد پديدارشناختي نسبت به بيمار بودن-چيزها آنگونه كه به نظرمان ميرسد- ما را از تجربه زيسته اش از بيماري آگاه و نيز نقص هاي رويكرد هاي فلسفي ديگر به بيمار بودگي را نشان دهد. كرل از "نبود همدلي" در جامعه و كادر پزشكي به عنوان دردناك ترين درد بيماربودن ياد ميكند و توضيح ميدهد كه همين رويكرد پديدارشناختي چگونه ميتواند كمك بزرگي به درمان بهتر و كم خطاتر پزشكي كند. وي نشان ميدهد كه چگونه نبودن يك رابطه علت و معلولي و صدق نكردن معادله ي نيكوكاري=خوشبختي و در گير شدن در بازي هاي بي نتيجه ي "اي كاش" و "چه ميشد اگر" در ابتداي مواجه اش با بيماري، زندگي كردن را از او گرفته بود. كرل با اشاره به جنبه هاي مثبت و خلاقانه بيماري و فهم هاي عميق حاصل از آن، همچون شكنندگي و ناپايداري زندگي بيان ميكند كه چگونه در عين بيماري ميتوان اختيار "يك زندگي تغييريافته" را بدست آورد و خوبي ها و ارزش زندگي را قدر دانست. در بخش بعدي كتاب با استفاده از عقايد اپيكور و هايدگر، پيرامون مرگ قريب الوقوع خود صحبت ميكند و نشان ميدهد كه آيا زندگي و مرگ آنگونه كه اپيكور ميگويد كاملا مجزا از هم هستند يا همسو با نظر هايدگر كاملا در هم تنيده اند. او در انتها با كمك گيري از "فلسفه به مثابه درمان" تلاش ميكند با كمك خارج شدن از زندان حسرت هاي گذشته و نگراني هاي آينده، "امكان خوشبختي در عين بيماري" را با قدر دانستن سلامت لحظه حال براي فرد بيمار فراهم كند.
توصيه مى كنم هر آدم بيمار و مخصوصا غير بيمارى اين كتاب رو بخونه. كم ترين چيزى كه ياد مى گيريم چهارتا آداب ساده است در برخورد با فرد بيمار، همدلى با او و نرجوندنش. هر كدوم از ما ممكنه روزي به شكلى قسمت قابل توجهى از سلامتى مون رو از دست بديم و از مسائلى كه در حالت سلامتى به ذهن مون هم خطور نمى كنه، آسيب ببينيم و زندگى به كام مون تلخ تر بشه. نويسنده اش هم يك استاد فلسفه است كه بيمارى نادرِ تنفسى زندگى شو دگرگون كرده. تجربيات خودش رو با آموزش هاى فلسفه ادغام كرده و به چند جنبه از مساله ى بيمارى پرداخته. خوندن اين كتاب يكى از دفعاتى بود كه دوباره ديدم چقدر شانس مطلع شدن از تجربه ى ديگرى مى تونه به ما هم كمك هاى زيادى بكنه. ممنون خانمِ هَوي كَرِل. نكته ى درخشانى در طراحى جلد هم بسيار به دل من نشست. بيمارى كه روى تخت دراز كشيده، گوشى معاينه رو گذاشته رو قلب پزشكى كه بالاى سرش ايستاده.
نویسنده، که خود به بیماریِ ریوی نادری مبتلا ست، به بیماری از دریچهی آنچه بر خود بیمار پدیدار میشود مینگرد و به جای رویکرد عینی و بیولوژیک پزشکان به بیماری، بر تجربهی ذهنی خود بیمار از بدنش و شکل تازهی حضورش در اجتماع تأکید میکند
کتاب جابهجا از روش پدیدارشناختی میگوید و از آرای مرلوپونتی و هایدگر مؤیداتی بر روش خود میآورد، اما کاربرد این روش به معنای دقیق کلمه چندان عمیق و فلسفی نیست و بیشتر مکملی بر روایت شخصی خود مؤلف است
در نهایت به گمانم مطالعهی این کتاب میتواند تجربهی مفیدی برای به خصوص مبتلایان به بیماریهای مزمن و معلولیتهای جسمی باشد و فصول نهاییاش دربارهی «ترس از مرگ» و «زندگی در لحظه» میتواند برای هرکسی جالبتوجه به نظر برسد
این کتاب روایت زندگی زنی است که به یک نوع بیماری نادر و کشنده مبتلا گشته و به جای افسوس خوردن با کمک فلسفه با بیماری اش کنار امده است. جذابیت کتاب برای من ورود فلسفه به لحظات زندگی این زن است و تاثیرات چشمگیر ان بر انتخاب های وی. کتاب، احساسات و درگیری های ذهنی یک فرد بیمار را بازگو میکند و واکنش های افراد اعم از کادر درمانی و دوستان و اشنایان را نسبت به یک فرد بیمار به خوبی نمایان می سازد و از طرفی نبود نگاه پدیدارشناختی در مواجهه با بی��اران را علت رفتارهای بی احساس و خشک پزشکان و پرستاران می داند.
از کودکی هروقت در موقعیتی احساس عجز میکردم و ذهن خودم و دادههای اطرافم برای فهم چیزی که باهاش مواجه بودم کافی نبود، ناامید نمیشدم. میدونستم جهان بسیار بزرگتر از ذهن و محیط فیزیکی اطراف منه. علم، ادبیات و هنر تکیهگاههای من تو زندگی بودن و هستن. بهم اطمینان میدن که همه چیز قابل فهمه و یه راهی وجود داره؛ فقط باید بگردی و پیداش کنی.
بیمار شدم! بیماریای که جدا از وجه عامش برام جنبهی شخصی هم داشت و جدا از راهحلهای درمانی معمول، به خاطر همین وجه فردی نیازمند درمان شخصیسازیشده بود. وظیفهم رو در قبال فهم بُعد بیولوژیک بیماریم و درمانش انجام دادم، اما کافی نبود. به کتابها پناه آوردم تا موقعیتم رو بفهمم و راه حلی براش پیدا کنم. خیلی وقت پیش کتاب “بیماری” رو جایی دیده و بیتفاوت ازش عبور کرده بودم. یادم اومد. بیدرنگ، بیجستوجو و حتی بدون تورق خریدمش.
آیا همون چیزی بود که دنبالش بودم؟ نه، ولی بیربط هم نبود؛ چون به هر حال خواستهی من هم خیلی واضح نبود! کمکم کرد؟ نه اندازهای که انتظار داشتم، ولی بله. از بعضی جملات و مفاهیمش برای شرح و بسط افکار خودم استفاده کردم و از این نظر کمککننده بود. وادارم کرد به تامل و تفکر و من قدردان هر چیزی هستم که وادارم کنه به فکر کردن؛ حتی اگر خودش چیز مزخرفی باشه!
از این چیزای شخصی که بگذرم و بخوام به خود کتاب بپردازم، در کل نگاه پدیدارشناختی به بیماری رو قبول دارم ولی به نظرم نویسنده خیلیجاها از حدود اظهار نظر بیطرفانه خارج شده بود و نظراتش احساساتی و براومده از انتظارات خودش بودن (مشخصا یه سری از شکایتهایی که از کادر درمان و انتظاراتی که از پزشک داشت). یعنی یه جوری بود که به نظرم خیلی لوس رسید :)) فصل آخر هم که دربارهی زندگی در لحظهی حال و این جور چیزها بود، خیلی شعارگونه بود. در کل هم همه چیز رو هدر داده بود! بررسی و تحلیل بیماری از منظر فلسفی میتونه خیلیخیلی بهتر و کاملتر باشه. خلاصه کتاب خیلی خوبی نیست و کلی غر راجع بهش دارم که حین خوندن تو ذهنم ابرازشون کردم (:دی)، اما به هیچ وجه از خوندنش پشیمون نیستم و حتی به تمام افرادی که به نحوی با بیماران در ارتباطن و کسانی که درگیر یه بیماری مزمن هستن، پیشنهادش میکنم. مطمئنم کم یا زیاد، از خوندنش بهره میبرن.
We just discussed this book for our medhum book club where an assorted group of folks- doctors, philosophers, teachers, psychologists get together to discuss this book. I enjoyed reading this book as I think I learned from it. It described to me what illness does to a person. She writes- "I relinquished the sense of control over my life that I previously had...and more than anything, I learned to love what I still had." She talked about Phenomenology- which was new to me but the philosophers in the the group told me that it is over a century old. I found the idea of including philosphy in her illness narrative very infomative--Heidegger's description of human existence as " being able to be" and the view that mortality is the defining feature of human existence. This was in direct contrast to Epicurus's view of death being a state of non existence so there is no reason to fear death. All this leads to Carel's idea that "philosophical arguments should be "Medicine for the soul"..an idea that obviously has traction with me. I think she got to a good understanding of how to live well with illness. Another idea that resonated with me was this..she writes- " Empathy. If I had to pick the human emotion in greatest shortage, it would be empathy." She talks about how health care practitioners could talk about not "how to" or " what to do" but " what do you think about". Now those are the things that I hope to bring back to my practice of medicine.
'What would you do if you were told you have a year to live? Should we fear death? How can philosophy make our daily lives better?' Those are some of the questions Havi Carel is dealing with in this lovely book. One may say that most of them are quite hackneyed and banal, however here they are being refreshed because they are viewed through the prism of illness and chronic illness in particular. What makes the book even more interesting is the fact that the author herself has been suffering from a chronic, progressive and life-threatening rare lung disease. Havi Carel is a professor of Philosophy but a patient as well. Thus, the book contains a very well balanced mixture of pearls of Epicurean and Heiddeger's philosophy on illness and death and the author's personal 'lived experience' of her illness. At times the reader should recruit all his mind to conceive difficult philosophical ideas and some other times the book becomes quite emotional. I think it is a book needed to be read particularly by all physicians who look after patients with chronic diseases (confronts the patient's 'phenomenological' approach against the physician's 'naturalistic' approach to the disease) and patients who are chronically ill. The latter will find out in this book an encouraging, brightening and pragmatic attitude for their daily lives.
This book was an eye-opener. I feel this book is important reading, especially for those who work in the health field. It highlights how the medical institution, due to fundamental flaws in it's philosophy, loses sight of the patient as being a person. The cold, clinical, "objective" biological reductionism which is practiced in medical science helps to ensure that the suffering human is reduced to a collection of symptoms.
People rarely think about their health until they are ill. Most illnesses are short-lived and people return to normal soon after. However, there are those that have long term, debilitating and life-shortening illnesses that affect them and their families in a multitude of ways. How does society as a whole consider those that are ill and how should we as individuals treat those that are ill.
Havi Carel is well placed to consider the impact of illness on an individual and the wider implications in society in her position as Professor of Philosophy at Bristol and as a long term sufferer of Lymphangioleiomyomatosis (LAM). This is a rare, progressive and systemic disease that typically results in cystic lung destruction and affects younger women.
Using the intimate knowledge of her own illness from when she began to realise that there was something wrong in 2004, learning about the illness with her father there, to details on the medical treatments that she needed. She is open about how some friends, family and medical practitioners have treated her since the diagnosis and when their care has succeeded and when it hasn't. With the finely honed gaze of a philosopher and through the prism of phenomenology she is best placed to understand how and why people do the things that they do.
It is quite a profound book in lots of ways. Carel explores from a very personal perspective the feeling and emotions that come with severe and long term debilitating illness and gets to the very crux of the matter on how we need to treat those in those long term illnesses. Some of the more esoteric philosophy I didn’t really get the first time, so it will be worth a second read again on those sections. In my opinion, this is a brilliant companion volume to the book by Kathryn Mannix that was shortlisted last year, With The End In Mind, that explores different and more empathetic ways to treat people as they reach the end of their life.
Havi Carel correctly identifies some harmful problems associated with viewing illnesses solely as defective biological systems and not, as they are for patients, ways of being in the world.
بیماری کرونا و درگیری همیشگیم با مفهوم بیماری، درد و مرگ باعث شد چاره ایی نداشته باشم به جز خواندن این کتاب. به نظرم کاملا ارزش وقتی که روش گذاشتم رو داشت.
Havi Carel, at the age of 35, found that she could no longer keep up physically with her friends. Although she worked out frequently, she became short of breath easily and, after denying the problem for as long as possible, sought medical attention. She was diagnosed with lieoangiomieosarcoma, an extremely rare and incurable disease. As a philosopher, she not only provides insight into the subjective aspect of her deteriorating capabilities, but reflects on the meaning of illness in general. She very clearly explains the difference between the naturalist approach (which dominates allopathic medicine), normative theory and phenomenology. She argues persuasively that medicine is need of recoginizing and incorporating phenomenological approaches in the clinical setting. She needs to read the latest edition of Patient-Centered Medicine: Transforming the Clinical Method, by Stewart et al.
I liked the idea of this book but I found myself skimming the 2nd half. It's core idea was repeated too many times and I felt her reference to doctors was perhaps based on hospital disease-focused approach rather than GP Pt-centred holistic care (well at least that we aim to provide!). I liked when she talked from personal experience and linked this with philosophy. I'd like to go to one of her talks if possible.
"Health and illness are not dichotomous or separate kingdoms."
The author, a philosophy professor who is dealing with a chronic and debilitating illness, points out the difference between the patient's point of view and the medical team's perspective on the concept of illness. It is a good book for people studying medicine and those dealing with patients; I find the chapter about fearing death astounding.