Jump to ratings and reviews
Rate this book

گفت‌و‌گوی معلّم و فیلسوف

Rate this book
در این کتاب گفت‌و‌گویی میان یک معلّم و یک فیلسوف شکل می‌گیرد. در هر سخن سادۀ معلّم، لايه‌هايی نامحسوس نهفته‌اند، چنان‌ كه از هر لايه‌ای فيلسوفی می‌تواند سر‌ برآورد و سخنی با وی بازگويد. گفت‌وگو‌ها از مسيرهای مختلف گذر كرده‌اند و جنبه‌های گوناگونی را در بر گرفته‌اند؛ مثلاً، آموزش و يادگيری به طور اجتناب‌ناپذيری جنبۀ فلسفی دارند. نظر و عمل، چون تاروپودی، در‌هم تنيده‌اند؛ فهم مفاهيم تعليم و تربيت نياز به جرح و تعديل‌های مفهومی دارد؛ جهانی و بومی بودن دو چهره ژانوسی تعليم و تربيت‌اند.

114 pages, Paperback

First published January 1, 2013

7 people are currently reading
41 people want to read

About the author

خسرو باقری

14 books10 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (33%)
4 stars
4 (33%)
3 stars
3 (25%)
2 stars
0 (0%)
1 star
1 (8%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Sang Cast.
76 reviews5 followers
November 17, 2024
بعد از خواندن کتاب‌های «بشر چیست؟» از «Mark Twain» به ترجمه «محمدحسین گنجی» و «فیلسوف و گرگ» از «Mark Rowlands» به ترجمه «شهاب‌الدین عباسی»، به فلسفه و بحث‌ها و برداشت‌های فلسفی بسیار علاقه‌مند شده بودم و جنون پیدا کردن کتاب‌هایی با این نوع از محتوا سرم را پر کرده بود و جیبم را خالی. یکی از کتاب‌هایی که در این جریان از اینترنت پیدا کردم و از 30Book خریدم، همین کتاب «گفت‌وگوی معلّم و فیلسوف» بود.

این‌که چرا ۲ سال پیش که کتاب را خریدم نخواندمش به این خاطر بود که من در سال‌های قبل (حوالی ۸ سال پیش) عادت کرده بودم که خیلی از کتاب‌های با محتوای مشابه را با دیگران، و به خصوص آن پسرعمه‌ام که حالا مربی کوه‌نوردی و لیدر طبیعت‌گردی است، بخوانم و درباره مطالب‌شان بحث کنم. برای همین هم خواندن این کتاب به تنهایی اصلا برایم جالب نبود.
و این‌که چرا بعد از این مدت، حالا آن را برای خواندن انتخاب کردم، به شغلی که تازگی پیدا کرده‌ام مربوط می‌شود: مدیریت انتشارات دبستان. احساس کردم باید اطلاعاتم را برای کار در مدرسه بیشتر کنم و خودم را موظف می‌دانستم که برای عملکرد بهتر در آن‌جا دانشم را در زمینه‌های مرتبط گسترش بدهم و تفکر لازم برای این کار را کسب کنم. (شاید این تفکر خودش ریشه در تماشای انیمیشن سریالی مگامن داشته باشد!)
(می‌توانید ماجراهای من در محل کارم را در وبلاگم، در مجموعه «کارنویس»، بخوانید: وبلاگ سنگ‌کست)

من که زمان زیادی از روزهای اخیرم را درگیر کارهای مدرسه بوده‌ام، فقط صبح‌ها و عصرها در راه رفت‌وبرگشت به/از محل کارم فرصت کتاب خواندن داشتم و دارم. به همین جهت این کتاب کم‌صفحه پالتویی را انتخاب کردم تا توی مترو بتوانم از شر گله‌های بزرگ و پرفشار کارمندان رمیده محافظتش کنم، و خواندنش هم چندان پردردسر و خسته‌کننده نباشد. (البته انسان‌های معمولی برای این موضوع رمان‌ها و داستان‌ها را ترجیح می‌دهند، نه یک کتاب فلسفی پربحث...)
کتاب را بردم و گاهی پشت موتور پدرم و گاهی در مترو آن را خواندم. با این‌که کتاب فلسفی بود و در هر چند صفحه مطالب متعددی را مطرح می‌کرد، اما بسیار سریع آن را خواندم و اگر فشار کار و خستگی نبود، شاید خواندنش نصف همین زمان به طول می‌انجامید.

این کتاب مناسب چه کسانی‌ست؟
محتوای کتاب بسیار ساده‌سازی و مختصر شده است؛ نه به اندازه کتابی مثل «دنیای سوفی» (که البته من تقریبا ۷۰ صفحه اول نسخه نشر پرتقال با ترجمه مهرداد بازیاری را خوانده بودم)، ولی به اندازه‌ای که آدم‌هایی که دید فلسفی ندارند و فلسفه برای‌شان در حد تکه‌پاره‌هایی از فلاسفه در شبکه‌های اجتماعی بوده بتوانند با خواندنش از پیچ‌وخم‌های این وادی لایتناهی بی‌شکل و در عین حال بسیار دقیق تراشیده‌شده آگاهی اولیه‌ای بیابند تا بدانند در این وادی باید به دنبال چه بگردند.
اما در عین مختصرنویسی، کتاب اضافه‌گویی‌ها و تکرارهای زیادی هم دارد. خیلی از جملات برای من [و پدرم که گاهی شنونده بی‌صدای کتاب می‌شد] توضیح واضحات و بازتشریح جسد اندیشه مذکور در آن قسمت بودند. این را هم باید به حساب این گذاشت که خواننده تازه‌کار احتمالا از برخی موارد نمی‌تواند ساده عبور کند، و ممکن است در دام مشابهت‌های نگاه‌های فلسفی بیفتد و نتواند در ذهن خود از هم تفکیک‌شان کند.
هرچند باز این توضیح لازم است که کتاب از مخاطب نمی‌خواهد که مثال‌های مختلف فلسفی در زمینه‌های مختلف را درک کند. مثال‌ها فقط برای نمایش وسعت تفکرات فلسفی در زمینه خاص کتاب، یعنی «تعلیم و تربیت»، آمده‌اند. پس اگر بخواهیم مخاطب کتاب را به صورت خاص‌تر و جزئی‌تری در نظر بگیریم، باید بگوییم که کتاب مناسب آن دست‌اندرکاران تعلیم و تربیت و آموزش‌وپرورشی‌ای است که نگاه فلسفی به کار خود ندارند و فلسفه را در کار خود دخیل نمی‌دانند، و شاید حتی از این وادی بی‌چارچوب بسیار می‌ترسند و ترجیح می‌دهند به آن وارد نشود و دیگران را نیز از آن باز دارند.

در واقع کتاب قصد دارد بین دو دنیای متفاوت «متفکر فلسفه تعلیم و تربیت» و «تعلیم و تربیت معلم و ناظم و استاد بر شاگرد» پلی بزند و مسیر شناخت یک‌دیگر را به آن‌ها نشان دهد و این دو را به آشتی برساند. اما با این حال بیشتر روی آموزش فلسفه به معلم تمرکز کرده است و خیلی کوتاه به آموزش اعمال تعلیم و تربیت به فیلوسف می‌پردازد، که بیشتر جنبه تذکر دارد.

متن کتاب چه‌طور است؟
مشکلی که من خیلی اوقات با کتاب‌های حوزه کلام و فلسفه دارم، تکرار جملات به اشکال مختلف است. البته گاهی اوقات این تکرار باعث می‌شود که مطالب جدیدی را یاد بگیریم، یا به شکل تازه‌ای مطالب قبلی را بشناسیم. اما وقتی دقیقا در یک پاراگراف جمله‌ای به دو شکل تقریبا یکسان تکرار می‌شود، حال آدم را می‌گیرد.
مثلا در صفحه ۱۸ همین کتاب چنین آمده:
«... تنبیه هنگامی ممکن می‌شود که فرد تنبیه‌شونده دارای بدن و عصب باشد؛ زیرا اگر این‌ها نباشند، ما نمی‌توانیم کسی را تنبیه بدنی کنیم. مرده را نمی‌توان تنبیه بدنی کرد، زیرا عصبی ندارد و درد را احساس نمی‌کند. در عالم تجربه، تا بدن و عصبی در کار نباشد، نمی‌توان به تنبیه پرداخت. ...»

این کار نویسندگان تقریبا همیشه نشان‌دهنده این است که مخاطب را احمق فرض کرده‌اند. جالب این‌جاست که خیلی اوقات این نویسنده‌ها فکر می‌کنند با این توضیحات زیاد دیگر قضیه را حل کرده‌اند و مخاطب به درک کامل و دقیقی خواهد رسید، در حالی که غالبا مخاطب گیج می‌شود که نکند نکته دیگری در این جملات بوده که باعث شده نویسنده تکرارشان کند، و او آن نکته را درک نکرده است!

اشکال دیگری که من در متن این کتاب می‌بینم، استفاده بیش‌ازحد از علائم نگارشی است. وقفه‌های زیادی که مخاطب را از روان‌خوانی باز می‌دارند و در درک معنای جملات هم چندان یاری‌کننده نیستند.
هم‌چنین باید توجه کنیم که کتاب قصد دارد روایتی از یک گفت‌وگو باشد؛ در حالی که با این حجم از وقفه‌ها بیشتر شبیه یک سخنرانی سیاسی از طرف رئیس‌جمهوری‌ست که سواد بیان اندکی دارد و فراز و فرود و وقفه و حرکت را از هم نمی‌شناسد و مثلا فریاد می‌زند: «ما در سال گذشته...» و پس از لحظه‌ای توقف با آرامش ادامه می‌دهد: «... در بی‌اثر کردن تحریم‌های آمریکا موفقیت‌آمیز عمل کردیم.»

نکته منفی دیگری که اکنون به یاد دارم، ترکیب «و یا» است. این ترکیب به طور کلی به نظرم غلط است، هرچند در بسیاری موارد من لب به دندان می‌گزم و سکوت می‌کنم؛ چون در برنامه‌نویسی اصطلاحی به نام Xor وجود دارد که به معنی «و» و «یا» با هم است، و فقط وقتی جواب «درست» می‌دهد که یکی از ورودی‌ها «درست» باشد. اما گاهی اصلا دو چیز نمی‌توانند با «و» با هم ترکیب شوند. که مثلا بخواهیم بگوییم «آن موجود خرگوش است و یا عقاب!» در این‌جا «و» لازم نیست و باید حذف شود. هرچند ترجیح من این است که هیچ‌وقت ترکیب مسخره «و یا» را شاهد نباشم.

در نهایت، این کتاب به خواننده این حس را می‌دهد که دست‌نویس اول آقای باقری را، فقط به این خاطر که ایشان دکترای فلسفه تعلیم و تربیت خود را از دانشگاه نیو ساوت ولز گرفته‌اند، فرستاده‌اند زیر چاپ و هیچ ویرایشی رویش انجام نداده‌اند. در حالی که ویراستاری این کتاب و حذف جملات و علائم زائد و تصحیح جمله‌های خاصی از کتاب، می‌توانست اثر درخشان‌تری به دست بدهد.

چه لزومی به داشتن درک فلسفی است؟
با تمام مواردی که پیش‌تر ذکرشان رفت، باید توجه داشت که نبود محتوایی با این موضوع و محتوا در ایران باعث شده حضور این کتاب خیلی قابل‌تقدیر باشد، و توصیه می‌کنم هر کسی حداقل یک بار این کتاب را بخواند و دنیای پیچیده و معمولا ساده‌انگاری‌شده تعلیم و تربیت را بررسی و درک کند.
در جمهوری اسلامی ایران مسئله تربیت نه‌تنها مورد ساده‌انگاری واقع شده، بلکه در موردش غفلت‌های ریز و درشت بسیاری رخ داده است که موجب شده حکومت به مثابه رذل احمق اعظم هر مدرسه‌ای را پایگاهی سیاسی برای پیش‌برد اهداف جنگ‌طلبانه و جنگ‌افروزانه خود ببیند، و از همان آغاز شروع به پرورش سربازانی برای امام زمان یا نیروهایی برای بسیج کند. همان بسیجی که تصمیم می‌گیرد برای جبران خشکسالی جنوب کشور به خانواده‌های دردمند آن نواحی آب معدنی اهدا کند، یا به خانواده‌هایی که شغل خود را از دست داده‌اند جهیزیه عروسی هدیه کند، یا فلفل‌دلمه‌هایی را که روسیه از دریافت‌شان امتناع ورزیده چون سلامت‌شان را مورد تأیید نیافته بین خانواده‌های نیازمند مناطق محروم توزیع کند.
داشتن برداشت و درک فلسفی و انتزاعی از چیزها، می‌تواند جهت‌گیری و جهت‌دهی رفتار و عملکرد ما را بهبود بخشد و اهداف دقیق‌تری برای افراد تعریف کند. یعنی ممکن است دو نفر دقیقا عملکردی یکسان داشته باشند، اما از دو رویکرد فلسفی خاص به آن عمل مشترک رسیده باشند؛ ضمن این‌که ممکن است دو نفر دقیقا از یک فلسفه خاص استفاده کرده باشند، اما دو عملکرد متفاوت از خود نشان دهند. در این صورت، ایجاد برداشت فلسفی از تک‌به‌تک اعمال این افراد کاری بسیار مشکل خواهد بود. پس لازم است که آن عملکرد جداگانه را در مجموعه اعمال فرد ببینیم تا بتوانیم جهت‌گیری او را کشف کنیم. در همین‌جاست که درک فلسفی به کار خواهد آمد.
غیر از این مورد، تجزیه و تحلیل فلسفی چیزها، می‌تواند مشکلات بسیاری را در خصوص فعالیت‌ها یا برنامه‌ها یا اهداف نهایی پیش از انجام و آغازشان کشف و اطلاع‌رسانی کند. هم‌چنین که با دید فلسفی می‌توان هزینه‌ها را به نوعی کاهش هم داد. (البته بستگی دارد چه فلسفه‌ای را دنبال کنید؛ وگرنه شاید هزینه‌ها بیشتر هم بشوند. به هر حال پشت جنون دیکتاتوری نازی‌های هیتلرنازکن هم فلسفه‌ای بوده...)

آیا تعلیم و تربیت مختص آموزشگاه و مدرسه و دانشگاه است؟
قطعا پاسخ خیر است. اگر پاسخ‌تان بله است، لازم است به آنچه در زندگی خود آموخته‌اید نگاه کنید و ببینید هر بخش اصلی و فرعی از شخصیت شما، در کدام محیط و کدام قسمت از زندگی‌تان و وجود چه کسانی ریشه دارند.
انسان از هر چیز و هر کس می‌تواند بیاموزد، اما آیا هر چیزی فلسفه تعلیم و تربیت خاصی برای خودش دارد؟ خیر. انسان با داشتن فلسفه‌ای خاص، و با کمک برداشت‌هایش از جهان که منتج از همان فلسفه هستند، به خودآموزی می‌پردازد. از طرفی، آنان که می‌آموزانند نیز فلسفه خاص خود را دارند، و سعی می‌کنند در مسیر فلسفی خود دانش‌آموزان را حرکت بدهند.
والدین کودکان خود را به مسیرهای مورد پسند خودشان راهی می‌کنند و به مدارسی که خودشان بهتر می‌دانند می‌فرستند، و رشته‌هایی که خودشان ترجیح می‌دهند را به آن‌ها معرفی می‌کنند. بزرگ‌ترهای فامیل سعی می‌کنند دایره اثرگذاری خود را گسترش دهند و افراد بیشتری را به مسیری که خودشان درست یافته‌اند دعوت کنند. و معلمان و اساتید نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دائما در تلاش‌اند تا آنچه آموخته‌اند را به طریقی که خود آموخته‌اند [و گاهی نسبت به آن (حتی با وجود شرایط بد) راضی هم بوده‌اند] را به شاگردان خود بیاموزند.
در همین راستا، می‌تواند تمام حرکات فرهنگی و اجتماعی کلان‌تر را که حکومت از طریق قانون‌گذاری و سیاست‌گذاری‌هایش صورت می‌دهد را هم حرکتی تربیتی به حساب آورد. می‌بینیم که لزوم پرداختن به فلسفه تعلیم و تربیت در تمام سطوح احساس می‌شود. یعنی اگر در هر سطح و محدوده‌ای از جامعه فلسفه درستی را برای امور و برنامه‌ها نداشته باشیم، قاعدتا نمی‌توانیم انتظار نتایج بهینه یا مناسبی را داشته باشیم.
در این صورت آیا لازم است همه فیلسوف باشند؟ خیر. اما آیا باید همه با فلسفه آشنا باشند؟ به نظر من، در یک دنیای ایده‌آل، بله.

برای مثال تفاوت زیادی بین تصمیمات یک مسلمان معتقد به آخرت، و یک فرد بی‌دین بی‌اعتقاد به آخرت وجود دارد:
اولی مشکلاتی که بر سر راهش قرار می‌گیرند را آزمایشات الهی در نظر می‌گیرد و این‌طور توجیه می‌کند که اگر قابل‌رفع نیستند، حتما خواست خدا بوده‌اند، و از این طریق مسئولیت اجتماعی را برای رفع آن مشکل در جامعه یا گروهی که در آن عضویت دارد از دوش خود برمی‌دارد. اما نفر دوم، از آن‌جا که به جز روزهای زندگی‌اش به دنیای دیگر و روزهای ابدی دیگری اعتقاد ندارد، تلاش خواهد کرد تا به جای کنار آمدن با مشکلات رفع‌شان کند یا لااقل به خودش امید واهی نخواهد داد که در آینده کسی انتقام او را خواهد گرفت.
عقاید ابلهانه می‌توانند امیدبخش باشند، اما به نظرم جمله «راه در جهان یکی‌ست و آن راستی‌ست» جذابیت بیشتری دارد. (از آن‌جا که راستی به طور صرف نمی‌تواند سنجه مناسبی برای امور باشد، من آن را «علم» و «نگاه علمی» در نظر می‌گیرم.)
این‌که ما حقیقت جهان را در قطعات قابل‌هضم به جامعه تزریق کنیم، از امیدبخشی واهی به جامعه با جملاتی مثل «خداوند پشتیبان ماست»، «به امید خدا پیروز خواهیم شد»، «کارما حق شما را پس خواهد گرفت»، «راز هستی باور به آرزوهاست» و... مفیدتر است، و نتایج بهتری را رقم خواهد زد. البته لازم نیست حتما پای‌مان را روی گلوی آدم‌هایی که توان درک‌شان در حدود همین باورهاست بگذاریم تا علمی فکر کنند، اما لازم است بستر رشد جامعه را با گسترش دید علمی و فلسفی ایجاد کنیم، و اجازه دهیم افراد خودشان انتخاب کنند.
(می‌دانم که بحث‌های بسیاری در همین چند بند قابل‌ذکر هستند، اما متأسفانه برای کوتاه کردن سخن از خیر همه‌شان می‌گذرم تا در فرصتی بهتر و در جایی مناسب‌تر بنویسم؛ چرا که غرض از این مثال‌ها صرفا نمایش دو دیدگاه فلسفی بوده است.)

تعلیم علوم در دنیایی پر از تفاوت‌های فرهنگی و زبانی چه‌طور ممکن است؟
فرهنگ یک مسئله قراردادی است که درون جوامع و از طریق عرف و قواعد سنتی و محیط زیست و توان اجتماعی و قوانین حکومت و... ایجاد می‌شود. حتی زبان را هم می‌توان نوعی از قرارداد اجتماعی و تاریخی به حساب آورد: اگر مردمی باشند که به زبان خاصی، با دستورات خاصی، و با بیان خاصی، بگویند و بنویسند و بسرایند، می‌توان گفت که آن زبان مقبول جمعی قرار گرفته است. اما اگر زبانی باشد که هیچ‌کدام از این موارد را رعایت نکرده باشد، قاعدتا وجود ندارد، مگر در جریان یک اندیشه فلسفی.
با این حال، تا حدودی می‌توان فرهنگ و زبان را از طریق تقسیم به جزئیات، از مسیر علمی و معتبر دنبال کرد. (زبان معیار و زبان محاوره‌ای حاصل همین نگاه نیمه‌علمی هستند.) با این تقسیم‌بندی‌ها می‌توانیم جلوی باورهای غلط در این زمینه‌ها را بگیریم. از جمله باورهای غلط در این خصوص می‌توان به این موارد اشاره کرد:
۱. «خداوند شیعیان را برترین اصحاب ال پیغمبر قرار داد...» و «قرآن برترین کتاب است و می‌بینیم که امروزه جوامع غربی برای رفع مشکلات‌شان دست به دامان موازین و آموزه‌های قرآنی می‌شوند» که می‌بینیم بزرگ‌ترین حماقت‌ها و رذالت‌ها و فسادها از دست همین افراد خداشناس به منسه ظهور می‌رسند و دیگران را شگفت‌زده می‌کنند. (از سویی به خرید «مستعان ۱۱۰» دل خود و رهبرشان را شاد می‌کنند، از سویی برای کفار هندو و مسلمان و مسیحی دل می‌سوزانند که چرا به دین برتر نگرویده‌اند، و از سویی با بمب‌گذاری و ترور و شکنجه و خشونت قصد پس گرفتن سرزمین موعود را دارند...)
۲. «خداوند اتحاد آنان را از بین برد و در زمین پراکنده‌شان ساخت و زبان‌شان را متفاوت گرداند...» که می‌بینیم زبان‌شناسان عقیده دارند تنها یک زبان ریشه‌ای وجود نداشته است و تمام زبان‌ها برگرفته از زبان پارسی، عربی یا لاتین نیستند!

اما علم قواعد روشنی دارد، چرا که از سنجه‌ها و واحدهای مشخص استفاده می‌کند. این نکته همان چیزی است که به نظرم نگارنده کتاب در خصوصش به مغالطات مسخره‌ای دست‌اندازی کرده:
[فیلسوف: ...] آنچه مورد تأکید [فیلسوفان پست‌مدرن] است یان است که باید مراقب سلطه فرهنگ‌های ملی یا جهانی بر خرده‌فرهنگ‌ها باشیم. سلطه حاکی از تخریب و اضمحلال خرده‌فرهنگ‌هاست. اما اگر رابطه فرهنگ‌های ملی و قومی، یا فرهنگ‌های جهانی و بومی، چنان تعریف و تنظیم شود که یکی دیگری را از صحنه خارج نسازد، در این صورت مشکلی در میان نخواهد بود.
[... آن‌ها] منکر آن نیستند که آب در همه‌جا، با حفظ شرایط این قانون، در ۱۰۰ درجه می‌جوشد، اما حرف‌شان این است که دلیل این ثبات آن است که ما از دریچه علم تجربی موجود به جهان نگاه می‌کنیم و طبیعی است که هرگاه از این دریچه نگاه کنیم، همه‌جا را با قوانین آن خواهیم دید. مثل این است که شما با مقیاس واحدی مانند درجه سانتی‌گراد بخواهید دما را اندازه‌گیری کنید. هرجا این مقیاس در کار باشد، متناسب با خودش عمل می‌کند. اما اگر بخواهید مقیاس را عوض کنید و به طور مثال با درجه فارنهایت به جهان نگاه کنید، آن‌گاه همه مقدارهای قبلی عوض می‌شود.
[...] می‌خواهند بگویند که علم تجربی موجود در دامن فرهنگ غرب معاصر متولد شده و متناسب با مقیاس آن، امور جهان را به ما نشان می‌دهد. اما اگر فرض کنیم که مقیاس دیگری وارد عرصه شود، یعنی فرهنگ دیگری زمینه نگریستن به امور جهان قرار بگیرد، آن‌گاه ممکن است توضیح دیگری در مورد جهان، یا حتی علم دیگری با معیارها و قوانین دیگری وجود پیدا کند.
[...] نمونه بارزش را می‌توان در مقایسه طب چینی و طب غربی ملاحظه کرد. طب غربی بر اساس فیزیولوژی معینی در مورد بدن انسان، که در علم معاصر مطرح شده، شکل گرفته، و به طور عمده طبی شیمیایی است؛ اما طب چینی مبنای فیزیولوژی متفاوتی دارد و مواضع مختلف بدن آدمی در آن به صورت دیگری تقسیم‌بندی می‌شود و نتیجه آن هم طب سوزنی به شیوه خاص چینی‌هاست. در طب قدیم خود ما هم، به تبع طب یونان باستان، بر اساس مزاج‌های مختلف در انسان، مانند مزاج بلغمی و دموی، نوعی کالبدشناسی خاص وجود داشت، و در نتیجه آن نیز طبی متفاوت مطرح بود.


مغلطه اول در ایجاد تقابل بین زبان و فرهنگ با علم به وجود آمده: علم و وحدت علمی قصد ندارد برتری فرهنگ یا زبان خاصی را مشخص کند. برتری زبانی به نسبت کاربردهای استفاده‌کنندگان آن زبان، برتری فرهنگی بر اساس میزان رضایت مردم آن فرهنگ از خود فرهنگ (چه متوجه خود فرهنگ باشند و چه نه) بررسی می‌شود، و این مسئله کاملا آماری است و باز به همان قراردادهای اجتماعی در این دو زمینه برمی‌گردد. در واقع این مسائل برداشت‌هایی از قضایای قراردادی هستند.
مثلا ممکن است افراد ایرانی زیادی باشند که زبان انگلیسی یا چینی را ترجیح بدهند و زبان فارسی را کنار گذاشته باشند، اما این دلیل سلطه آن زبان‌ها یا فرهنگ‌شان نیست. بلکه مخاطب خودش ترجیح داده به نسبت نیازهایش، چیزی را انتخاب کرده و چیزی را کنار بگذارد. در زمینه فرهنگ هم همین‌طور است. نگه داشتن سگ در منزل یا بچه‌دار نشدن، چیزهایی نیستند که صرفا سلطه فرهنگی خارجی باعث‌شان شده باشند. این مسائل به علایق افراد برمی‌گردند و هیچ سیستم فرهنگی و آموزشی‌ای حق ندارد تا این حد در خواسته‌ها و انتخاب‌های مخاطبان خود دخالت کند و آن‌ها را به سرکوب و سانسور و تغییر وا دارد.
(باز از توضیح بخش‌هایی که فرهنگ‌های شخصی دچار مشکل شده و به جرم و آزار و... منجر می‌شوند سر باز می‌زنم، اما این هم حرف مهمی‌ست و باید در نظر گرفته شود.)

مغلطه دوم این است که مقیاس‌ها هم‌چنان علمی هستند، و پاسخ‌ها مبتنی بر همان شیوه‌های علمی پاسخ دادن به مسائل به دست آمده‌اند. شاید یک مثال بد نباشد: صرفا با تقسیم یک کیک به چهار قسمت برای چهار نفر، یا هشت قسمت برای چهار نفر، تغییری در مقدار کیک هر نفر ایجاد نکرده‌ایم؛ اما اعداد متفاوتی به دست آورده‌ایم. یا: حجم فایلی ۲۴۳ مگابایت است. حالا می‌توانیم آن را به صورت ۰.۲۳ گیگابایت بنویسیم، یا ۲۴۸۸۳۲ کیلوبایت، یا ۲۵۴۸۰۳۹۶۸ بایت، یا ۲۰۳۸۴۳۱۷۴۴ بیت. همه این‌ها به یک چیز واحد اشاره دارند، اما ارقام متفاوتی دارند.
واحدها برای ساده‌سازی کار روی مسائل و هم‌چنین رفع پیچیدگی‌ها و توضیح ساده‌تر پاسخ‌ها و همه‌فهم بودن آن‌ها ایجاد شده‌اند. وگرنه می‌شد به کلماتی مثل «خیلی زیاد» و «یک خروار» و «خیلی اندک» و... هم اکتفا کرد و کار را پیش برد. اما می‌دانیم که دقت استفاده از یک واحد مشخص بسیار بالاتر است، و به همین خاطر هر کسی ترجیح می‌دهد بداند که با چه چیزی طرف است و مثلا چه مبلغی را باید بابت یک محصول بپردازد، نه این‌که اتیکت ۳۰۰۰ را ببیند و بعد به جای تومان از او دلار بگیرند.

مغلطه بعدی هم مقایسه طب سنتی و طب مدرن به عنوان دو علم مجزا است. در صورتی که اولی اصلا علم محسوب نمی‌شود. من در زمینه طب و طبابت سررشته‌ای ندارم و توضیح علمی نبودن طب سنتی را به کاردانان و گروهی مثل «فکت‌نامه» می‌سپارم. اما می‌توانم بگویم که عقیده به گفتن «بسم‌الله» برای رفع خطرات روز، اگر همیشه جواب می‌دهد، به خاطر درست بودن آن عقیده نیست؛ بلکه به این خاطر است که اتفاقات نسبت به زمان‌های آرام و بی‌اتفاق کمتر رخ می‌دهند، و کسی که عقیده مذکور را دارد، در صورت رخ‌داد یک اتفاق، آن را «خواست خدا» و «آزمایش الهی» فرض کرده و از آن می‌گذرد و این‌طور توجیه می‌کند که اگر «بسم‌الله» نگفته بوده، الان ممکن بوده چیز بدتری رخ بدهد!

البته می‌توان این‌طور قضیه را جمع کرد که نویسنده فقط می‌خواسته نظرات فیلسوفان پست‌مدرن را مطرح کند، اما از آن‌جا که از این بخش اصلا خوشم نیامده بود، از ستاره‌های کتاب کاستم...

(ضمن تمام این حرف‌ها، باید بگویم که به خاطر نقل‌قولی که در ادامه می‌آورم، حدس زدم که نویسنده باید تُرک باشد و پدرم هم با من موافق بود، هرچند که در ویکی‌پدیای نویسنده چیزی در این خصوص نیافتم:
در زبان فارسی و ترکی کلمه‌های «ته‌دیگ» و «گازماخ» معادل یک‌دیگرند، و اگر بخواهیم یکی از آن‌ها را به دیگری ترجمه کنیم، معادل آن را خواهیم آورد. اما تفاوتی در معنای آن‌ها وجود دارد[...] کلمه «ته‌دیگ» مفهومی مکانی دارد و به جایگاه بخشی از مواد غذایی اشاره می‌کند؛ در حالی که معادل ترکی آن مفهومی فعلی و عملی دارد، و بیان‌گر کندن آن بخش از مواد غذایی است که سفت و سخت شده است.
)
1 review2 followers
November 9, 2013
It is fascinating book on relation between education and philosophy, teachers and students should read this
Profile Image for Mobina Mohammadi.
5 reviews3 followers
August 28, 2020
جذابیت و کششی که خواننده را ترغیب به ادامه مطالعه این کتاب کند، به هیچ عنوان وجود نداشت.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.