کتاب خرده روایتهای خوبی دارد که هر کدام به تنهایی میتوانند داستان کوتاه باشند، اما این روایتها برای ساختن رمان درست به هم چفت و بست نشدهاند و برای همین خط کلی داستان در نهایت گم شده و خواننده سردرگم رها میشود. در ضمن نویسنده آنقدر برای ارائه نظرات شخصی خودش درباره همه چیز در جهان عجله دارد و ذوق زده است که نتوانسته آنها را با مهارت در قالب خود داستان بگنجاند و برای همین خیلی رو اظهار نظر شخصی کرده است
بدی اینجور رمانها اینه که عملا" هیاهوی بسیار برای هیچ اند....تعدادی خرده روایت که اگه تو کنهش بری عملا" مثل پاورقیهای مجله خانواده و اطلاعات هفتگیه یا صفحه حوداث روزنامه ها....بله میشه خوند ادامه داد ولی در آخر بدون اینکه از اون چند خرده روایت نتیجه ای گرفته بشه در هوا همه رها میشند و عملا" به خودت میگی که چی...من جذب ایده افتادن مرغ ماهیحوار شدم اما عملا" هیچی شعاری و بسیار بد...
این کتاب عالی است، فخرالدین مردی است که یکهو دچار بیکاری می شود و دوستش (امیرخان) سرمایه ای که با بدبختی جمع کرده است را بالا می کشد و او را با هزار دردسر تنها می گذارد. می دانی که بیکاری چه بر سر آدمهای با استعدادی می آورد که این زندگی را حق خویش نمی دانند. یکباره بخاطر گریه کردن مدام پسرکوچکش دست در آتش می کند و مشت مشت ذغال ها را بر سر زنش که بچه به بغل بود می افکند. زنش قهر می کند و هرچه فخرالدین می کند بر نمی گردد. او که می خواسته خودش را تنبیه کند ابتدا به سوزاندن نوک انگشتانش روی می آورد. آرام نمی شود. ساطور را بر می دارد و انشگت اشاره اش را قطع می کند تا باشد دیگر سر زن و بچه اش خشونت نداشته باشد و بلکه زنش او را ببخشد. اما نمی بخشد. یک بخش از بدنش را جدا کرده بود تا بلکه بتواند زندگی جدیدی را داشته باشد. بعد از آن او کار خوبی پیدا می کند و با زنی هم نام زن اولش ازدواج می کند.(آذر) او به طور تصادفی با پسری هم سن و سال و هم نام پسرش ارسلان آشنا می شود. ارتباطش با او به دوستی عمیقش منجر می شود بطوریکه شبی ناگهانی به خانه او می آید در حالی که پایش چاقو خورده و انگاری از نزاعی خونین بازگشته باشد. اینجاست که او شروع به تعریف کردن ماجرا می شود: امیرخان را پس از سالها در جلوی درب خانه شان در حالیکه میخواسته به دختر همسایه پایینی سر بزند دیده است . فخرالدین به دلایلی که فقط برای خودش ملموس است و به نظر خواننده چندان اهمیت دار نیست از دختر همسایه متنفر است و وقتی متوجه می شود او از همسرش جدا شده وقصد دارد امیر خان با او ازدواج کند بیشتر از او بدش می آید. در این میان همسر سابق دختره هم سر و کله اش پیدا می شود و این گونه می گوید که امیرخان گفته تو با زن سابقم در ارتباط است. پس از برقراری تعامل میان شوهر سابق و فخرالدین ؛ شوهر سابق به فخرالدین می گوید که کمکش کند تا شر امیر خان را بکند تا او به زن سابقش برسد. در این میان عده ای طلبکار هم دنبال امیرخان هستند و او ا تهدید کرده اند. شوهر سابق به فخردالدین پیشنهاد پانزده میلیون پول برای همکاری می کند... فخرالدین قبول می کند. چرا نکند؟ انتقام حق اوست. کسی که زندگی اش را نابود کرده است مستحق بدتر ازاینها نیز می باشد. داستان حواشی جالبی نیز دارد. مثلا شروع داستان با پیدا شدن مرغ ماهی خوار پیر در تراس خانه ارسلان استکه توسط آتشنشانی به موزه برده می شود تا تاکسی درمی شود و او آنجا با شخص خاصی برخورد که عقاید بسایر جالبی در خصوص انسان ها و زندگی بشردارد که بنظرم تمامد حرفهایی که می زند بسیار قابل تامل و دوست داشتنی و بسیار نزدیک به افکار خودم میباشد. شاید بدلیل همین افکار جالب است که خواندنش برایم زیبا و سریع بود. مثلا یکجای داستان این بود که شخصی بنام اکبر که تعمیر لباس شویی را برعهده داشت وقتی مشتری هی به دستور می دهد و با او مثل یک برده رفتار می کند از عصبانیت زیاد به آنها حمله می کند و وقتی آرام نمی شود لباس شویی را از طبقه دهم به پایین پرتاب می کند و روی یک ماشین سر باز را له می کند تا خیالش راحت شود. وقتی صدای له شدن آن را می شنود تازه به این فکر می کند که چه اشتباه بزرگی انجام داده است. شب به خانه ارسلان می رود و بعد از خوردن لقمه نانی جلوی تلویزیون دراز می کشد و می خوابد. و ارسلان را به این فکر می اندازد که آدمی به جز یک جای راحتن برای خوابیدن دیگر به چه چیزی نیاز دارد؟