شعر سهراب تعامل زندگی و انسان است..آنچه که زندگی می دهد و ذهن انسان می پردازد..در واقع زیبایی کار همینجاست..دنیایی که به ما عرضه شده..در ذهن شاعر به حقیقت انچه در بطن خود هست می رسد..
پاسخی سهراب به سوال زندگی را دوست دارم..زندگی یک بهت است..ملغمه ای ست از انچه حس می کنیم,انچه میبینیم انچه می پرسیم,انچه گمان میکنیم...در نهایت اما یک بهت است..یک سردرگمی..همه در یک نگاه حیرت زده..
"شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم"
"در تاریکی بی اغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاقی بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی اغاز و پایان
بهتی در پی در تنها مانده بود "