پنج ستاره، صرفاً برای داستان معروف «روباه و کفشگر و اهل شارستان» که با اختلاف، بهترین داستان این کتاب کوچک (برگزیدهٔ سندبادنامه) بود.
این حکایت بسیار دلنشین است و نثر روان و جذابی دارد، آنقدر که میخواهم بخش آخر آن را عیناً نقل کنم پس اگر کسی قصد دارد اصل داستان را کامل بخواند، پیشنهاد میکنم ادامهٔ این ریویو را نخواند. ماجرا از این قرار است که روباهی هر شب به انبار کفشگری (کفاشی) میزند و چرمپارههایش را میدزدد و میخورد: «روباهی هر شب به خانهٔ کفشگری درآمدی و چرمپارهها بدزدیدی و بخوردی، و کفشگر در غصّه میپیچید و رویِ رستگاری نمیدید» یک شب کفشگر که کارش به نهایت رسیده بود، بعد از وارد شدن روباه به باغ، سوراخ باغ را میبندد و به خانه میآید و روباه را در حال خوردن چرم میبیند و با چوب به جانش میافتد. روباه به باغ میگریزد و چون سوراخ را بسته میبیند خود را به مردن میزند. کفشگر سر میرسد و خیال میکند روباه مُرده، چند ضربه به پهلو و پشت حیوان میزند و به خانه برمیگردد و میخوابد. روباه از بیم سگان کفشگر که از ماجرا باخبر شدهاند همچنان خودش را به مُردن میزند و تا صبح صبر میکند تا اهل شارستان در باغ را باز کنند و بتواند از مهلکه جان سالم بدر برد. و حالا بخوانید ادامهٔ ماجرا را:
اهل شارستان از خانهها بیرون آمدند و روباهی دیدند مرده به رخنه افگنده. یکی گفت: چنین شنیدم که هر که زبان روباه با خویشتن دارد، سگ بر وی بانگ نکند. کارد بکشید و زبان روباه از حلق ببرید، روباه بر آن ضرر مصابرت نمود و بر آن بلا و عنا جلادت برزید. دیگری بیامد و گفت: دُمِ روباه، نرمروبِ نیک آید، و به کارد دُمِ روباه از پشتِ مازو جدا کرد. روباه بر این عقوبت نیز دندان بیفشرد. دیگری گفت: هر که گوشِ روباه از گهوارهٔ طفل درآویزد، طفلِ گریان و کودکِ بدخوی از گریستن باز ایستد و نیکخوی گردد. گوشِ روباه از کلّهٔ سر جدا کرد. روباه بر آن مشقّت و بلیَت نیز صبر کرد. دیگری گفت: هر که دندان روباه با خویشتن دارد، دردِ دندانش بیارامد و تسکین پذیرد. سنگی برگرفت و دندانِ روباه بشکست. روباه بدین شداید و مکاید و نوایب و مصایب احتمال و مدارا میکرد و تصبّر و اصطبار میبرزید و بر چندان تعذیب و تشدید صبر و جلادت مینمود. دیگری بیامد و گفت: هر که را دل درد کند دلِ روباه بریان کند و بخورد، بیارامد. کارد برکشید تا شکمِ روباه بشکافد. روباه گفت: اکنون هنگامِ رفتن و سرِ خویش گرفتن است، تا کار به دُم و گوش و دندان و زبان بود، صبر کردم، اکنون کارد به استخوان و کار به جان رسید، تأخیر و توقّف را مجال نماند، نِطاق طاقت بگسست. و از جای بجست و به تگ از درِ شارستان بیرون جست، و میگفت: چون کار به جان رسید بگشادم راز.