Here is a beautiful and illuminating new interpretation of 49 poems written by Mevlana Jalaludin Rumi, the great Moslem poet, for his friend and spiritual mentor, Shems of Tabriz. From their first encounter in 1244, Shems immediately encouraged Rumi to embody a wild, robust spirituality and embrace life's rawness. The Divan (Persian for a collection of poems) celebrates both Rumi's love of God and the profound, life-altering relationship between the two men. Includes a fascinating introduction to Rumi's life, times, and influence.
Sufism inspired writings of Persian poet and mystic Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi; these writings express the longing of the soul for union with the divine.
Jalāl ad-Dīn Muhammad Rūmī - also known as Jalāl ad-Dīn Muhammad Balkhī, Mevlânâ/Mawlānā (مولانا, "our master"), Mevlevî/Mawlawī (مولوی, "my master") and more popularly simply as Rumi - was a 13th-century Persian poet, jurist, Islamic scholar, theologian and Sufi mystic who lived in Konya, a city of Ottoman Empire (Today's Turkey). His poems have been widely translated into many of the world's languages, and he has been described as the most popular poet and the best-selling poet in the United States.
His poetry has influenced Persian literature, but also Turkish, Ottoman Turkish, Azerbaijani, Punjabi, Hindi, and Urdu, as well as the literature of some other Turkic, Iranian, and Indo-Aryan languages including Chagatai, Pashto, and Bengali.
Due to quarrels between different dynasties in Khorāṣān, opposition to the Khwarizmid Shahs who were considered devious by his father, Bahā ud-Dīn Wālad or fear of the impending Mongol cataclysm, his father decided to migrate westwards, eventually settling in the Anatolian city Konya, where he lived most of his life, composed one of the crowning glories of Persian literature, and profoundly affected the culture of the area.
When his father died, Rumi, aged 25, inherited his position as the head of an Islamic school. One of Baha' ud-Din's students, Sayyed Burhan ud-Din Muhaqqiq Termazi, continued to train Rumi in the Shariah as well as the Tariqa, especially that of Rumi's father. For nine years, Rumi practised Sufism as a disciple of Burhan ud-Din until the latter died in 1240 or 1241. Rumi's public life then began: he became an Islamic Jurist, issuing fatwas and giving sermons in the mosques of Konya. He also served as a Molvi (Islamic teacher) and taught his adherents in the madrassa. During this period, Rumi also travelled to Damascus and is said to have spent four years there.
It was his meeting with the dervish Shams-e Tabrizi on 15 November 1244 that completely changed his life. From an accomplished teacher and jurist, Rumi was transformed into an ascetic.
On the night of 5 December 1248, as Rumi and Shams were talking, Shams was called to the back door. He went out, never to be seen again. Rumi's love for, and his bereavement at the death of, Shams found their expression in an outpouring of lyric poems, Divan-e Shams-e Tabrizi. He himself went out searching for Shams and journeyed again to Damascus.
Rumi found another companion in Salaḥ ud-Din-e Zarkub, a goldsmith. After Salah ud-Din's death, Rumi's scribe and favourite student, Hussam-e Chalabi, assumed the role of Rumi's companion. Hussam implored Rumi to write more. Rumi spent the next 12 years of his life in Anatolia dictating the six volumes of this masterwork, the Masnavi, to Hussam.
In December 1273, Rumi fell ill and died on the 17th of December in Konya.
میتوان تنها با یک شعر در جیب، به آب زد و از مرگ گذشت. -کریستین بوبن
چند ماه پیش، کتاب رو با خودم بردم پاسگاه و هر از گاهی که فرصت میشد، چند تا از شعرهاش رو میخوندم؛ تا همین چند روز پیش که تموم شد. پاسگاه و کلانتری جاهای خوبی برای زندگی نیستن. منم اینجا رو انتخاب نکردم و از یازده ماه پیش تا هشت ماه دیگه، مجبورم که تحملش کنم؛ منتها اگر همینطوری بخوای بگذرونیش، روحت مریض میشه. به این نتیجه رسیدهم که میون همۀ چیزهایی که اینجا باهاشون سروکار داری، از دادگاه و متهمها و جلب و درگیری و هزار جور چیزِ دیگه تا تحقیرهای هرروزه و داد و فریادها و ایرادهای الکی فرماندهها، یکی از تنها چیزهایی که میتونه نجاتت بده، کمی شعره! به همین خاطر، هر وقت که شرایط میخواست بهم فشار بیاره، شعر از چیزهایی بود که دستم رو میگرفت و بهم کمک میکرد تحملش کنم.
کتاب گزیدهایه که حدوداً یکهفتم از دیوان شمس رو شامل میشه. برای این دوره و در حالِ حاضر، همین مقدارش برای من کافی بود. ولی قطعاً بعدها –نه خیلی زود- به سراغ نسخۀ کامل خواهم رفت.
از ستمِ روزگار پناه بر شعر! از جورِ یار پناه بر شعر! از ظلمِ آشکار پناه بر شعر! -عباس کیارستمی
همسر زمامدار شهر قونیه ( گُرجی خاتون) از مریدان خاص حضرت (مولانا جلاالدین) است. (گرجی خاتون) بسیار به پیر خود عشق میورزد؛ همانند هر مُرید دیگری. وی به تواناترین نقاش بارگاه خویش دستور میدهد تا از چهرهی (مولانا) تابلویی رسم کند تا تصویر (مولانا) همواره، همراه وی باشد نقاش که نامش (عینالدولهی رومی) بود قلم در دست میگیرد و آغاز میکند به ترسیم صورت (مولانا جلاالدین) که مقابلش نشسته است. نقش تمام میشود به زیبایی. نقاش آنچه خود رسم کرده است را مینگرد. شبیه (مولانا) نیست! لحظهای حیرت زده میشود. نگاه در (مولانا) میکند. دیگر بار به نقش کشیده شده مینگرد. بوالعجب! این بار نقش حتی به آنچه بارِ نخست ترسیم کرده بود نیز شبیه نبود. کاغذ را پاره میکند بار دیگر آغاز میکند و این نقش را تا بیست بار میکشد و هر بار نقش، رنگ دیگر به خود دارد به جز رنگی که (مولانا) بر خود دارد و نقاش مستأصل از این ماجرا؛ تکرار میکند. تکرار میکند. در پایان فریادی میزند و کاغذ را پاره میکند و قلمها را میشکند و به عجز در پای حضرت میافتد و علت و اسرار این ماجرا را میپرسد. (مولانا جلاالدین) در پاسخ، این غزل را میفرمایند
اه چه بیرنگ و بینشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی: اسرار در میان آور کو میان، اندرین میان که منم
کی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحرِ بیکران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو، گم شد در آن جهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان، که منم
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
کتاب را توی یکی از کارتنهای کتابم که تازه از زیر زمین آورده بودم بالا پیدا کردم. کلی ذوق زده شدم و شروع کردم به خواندنش. مقدمهای 100 و خوردهای صفحهای دارد در مورد مولانا و غزلیات شمس. مقدمهی بدی نیست. پراکنده است. معلوم است از اینور و آنور به هم سنجاق شده ولی یک اشکال دیگر هم داشت که خیلی توی ذوق میزد. آنهم مقایسهی مولانا و دادائیستها بود. مقایسهای نپخته، از زاویهای محدود و به نظرم دورکننده از اصل ماجرا. کلن این گونه مقایسهها را دیگر فقط میشود توی کتابهای همین نسل از اساتید پیدا کرد. کتاب را که تازه شروع کرده بودم به امید مقدمه بودم اما الان که مقدمه را تمام کرده ام در شوق توضیحات جناب کدکنی پای هر غزل هستم و البته خود غزلها، که جان آدم را تازه میکند. حقیقتا جان آدم را تازه میکند.
غزلیات شمس یکی از بزرگترین و بی نظیرترین گنجینه های غزل در ادبیات پراسی است. مولانا در این کتاب تمام تمنیات درونی خود را در حالت های مختلف با غزل بیان کرده است. کتابی سرشار از ابیات ناب غزل فارسی....
از اون دسته کتابهایی ست که باید در هر خونهای وجود داشته باشه.بهش به چشم یه کتاب مرجع نگاه کنید.هروقت معنا زندگی،عشق و حتی خویشتن گم کردید،بهش رجوع کنید.این کتاب یه اثر جاودانه خوندنش هیچوقت تمام نمیشه چون هربار که بخونیدش باز هم جدیده و تازگی داره.
:صفحه هایی که شعرهای قشنگی داشتند رو یه تا کوچیک زدم و تازه میبینم چقدر کتاب تا خورده من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بیسو را نمیدانم نمیدانم همیگیرد گریبانم همیدارد پریشانم من این خوش خوی بدخو را نمیدانم نمیدانم مرا جان طرب پیشهست که بیمطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمیدانم نمیدانم یکی شیری همیبینم جهان پیشش گله آهو که من این شیر و آهو را نمیدانم نمیدانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب و این جو را نمیدانم نمیدانم چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان نکوگو را و بدگو را نمیدانم نمیدانم زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه من این زن را و این شو را نمیدانم نمیدانم مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید که غمزه چشم و ابرو را نمیدانم نمیدانم منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش اگر چه اصل این بو را نمیدانم نمیدانم جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد که من جز میر مه رو را نمیدانم نمیدانم ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد که من آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد من این گندیده تزغو را نمیدانم نمیدانم دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد من این نان و ترازو را نمیدانم نمیدانم چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من که این لالای لولو را نمیدانم نمیدانم تو گویی شش جهت منگر به سوی بیسوی برپر بیا این سو من آن سو را نمیدانم نمیدانم خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی که قیل و قال و قالو را نمیدانم ن��یدانم به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان که من با چو و با تو را نمیدانم نمیدانم دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی که من این درد پهلو را نمیدانم نمیدانم مرا دردی است و دارویی که ج��لینوس می گوید که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را که جز آن جعد و گیسو را نمیدانم نمیدانم برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است که من جز نور یاهو را نمیدانم نمیدانم برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت که جز آن نقل و طزغو را نمیدانم نمیدانم اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمیدانم نمیدانم چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم چه عیب است ار هلاوو را نمیدانم نمیدانم هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن کز آن حیرت هلا او را نمیدانم نمیدانم دلم چون تیر می پرد کمان تن همیغرد اگر آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را من آن ترکم که هندو را نمیدانم نمیدانم بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من که با تو سنگ و لولو را نمیدانم نمیدانم
I died as a mineral and became a plant, I died as plant and rose to animal, I died as animal and I was Man. Why should I fear? When was I less by dying? *******
Listen to this reed how it complains. it is telling a tale of separations. Saying, "Ever since I was parted from the reed-bed, man and woman have moaned in my lament. I want a bosom torn by severance, that I may unfold the pain of love-desire. -------------------------------------- در سیمای نقابها، زندگی هماره ترا می فریبد تا در چارچوب افکار برآمده از مـَنیت، پیوندت با حیات مشروط به رویداد ها و اغراض شود و بدست خویش؛ آنیت ِخوش ِحضورت را سلاخی کنی همذات-پنداری با خویشی که دیگران؛ اعم از خانواده، تربیت و سیستم، برایمان رغم زده اند همانا سرچشمه همه ناکامیها و توهمّاتی ست که عمری را حول محور ِهویت؛ در دایره بطالت سرگشتگی می کنیم. عادت به درد ها و حـِرمان های لاعلاج، همان حَمل ِپالان ِفضولاتی را می ماند که به بوی خوش ِسرگین اش، باور کرده ایم هوشیاری حضور چیزی ست بیرون از ورطه تفکرات و زندگی مکانیکی روزمرگی. هم-هویت-شدگی با اتفاقاتی که در گذشته وقوع یافته اند، ما را به نیروئی درونی می کشاند سوی تداوم در آینده. آنچه در این پیوست، خُسـران اصلی ست همانا آنیتـی ست که در سَلاّخ-خانه، بدست خویش قربانی می کنیم. هم-هویتی با غم های ناشی از فزون-خواهی یا هم-ذات-پنداری با گذشته های ذهن-باورانه طلائی همانا وانهادن حال و اکنونیتی ست که بی هیچ پیشوند یا پسوندی؛ تمامیتی فرخنده و فرهمند از بسندگی و زیبائی ست هر آنگه که در غضب یا تمنائی غوطه ور شویم، آن فکر یا خیال همان رَهزنی ست که ما را از شهد شیرین لحظه حضور بی نصیب می کند. گم کردگی حال چیزی ست که هرگز با نیل به آرزوها جبران نمی شود. صبر یعنی پذیرش آنیت و شوق حضور در اکنونیت توهمّی بودن ِ"من" های هر یک ما، مانع اصلی ست در بقای خُسران و در بَسط حسرت و محرومیت از آغوش ِعشق. با حفظ هویت های کمیّتی و عَرَضی، سرگشتگی می کنیم حول دایره تکرار و انگشت واعَجبا همی گزیم به دندان که این مأوای خوشبختی پس کجاست که می بگردیم حیران ولّی هر مَنظر بنمایدمان باز به اوهام ِسَراب انتظار یک وضعیت ذهنی ست که در توّّّهم، آینده را چشمداشت تحقق دارد. صبر منتهی با پذیرش این لحظه، به سازگاری با زندگی می رسد. بپرهیز از افکار تا در بی کرانگی های حضور، مستغرق در عوالم استغنا شوی. چرا که نبود آرامش یعنی مقاومت در برابر این لحظه و عدم پذیرش اکنونیت. توّهمات ذهنی ما را از حسّ خوش آنیت بازمی دارد
عشق بر دل می نهـد بنیـــاد را آخر ای جان از که خواهم دادرا ؟ دیــگــران آزاد ســازند بـــنــده را عشق بــنــده می کـنـــد آزاد را کـــاشـکی هرگـــز نـزادم مـادرم چون کــنم این بـخت مـادرزاد را ؟ خسرو و شیرین بهم در عشرتند نــاله و زاریّ و غــم فـرهــــاد را تـیشه ی فرهـاد و کوه بـیستون می گــــدازد خــاره و پــــولاد را از برای زلف مشک آمیز دوست دوست دارم شانه ی شمشاد را
عشق بر دل می نهـد بنیـــاد را آخر ای جان از که خواهم دادرا ؟ دیــگــران آزاد ســازند بـــنــده را عشق بــنــده می کـنـــد آزاد را کـــاشـکی هرگـــز نـزادم مـادرم چون کــنم این بـخت مـادرزاد را ؟ خسرو و شیرین بهم در عشرتند نــاله و زاریّ و غــم فـرهــــاد را تـیشه ی فرهـاد و کوه بـیستون می گــــدازد خــاره و پــــولاد را از برای زلف مشک آمیز دوست دوست دارم شانه ی شمشاد را
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خونبها کن بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن بس کن که بیخودم من، ور تو هنر فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
گزیده غزلیات شمس یه زمانی هند بوک من بود. هرجا میرفتم همراهم بود . در طی اون سالها به چندین نفر بعنوان هدیه این کتابو دادم و به خیلی ها معرفیش کردم. مخصوصا مقدمه شفیعی کدکنی و فکر میکنم دلیل علاقهام به مثنوی همین گزینش زیبای استاد کدکنی از غزلیات مولانا بود.