ولادیمیر ناباکوف نویسنده شهیر روس، گفته است: «بین روسها رسم بود که آشنایانشان را به دو دسته تقسیم میکردند؛ یک دسته آنها که چخوف را دوست داشتند و دسته دیگر، آنها که نداشتند. آنها که دوستش نداشتند، آدمهای درست و حسابی نبودند.»
....داستانهای ساده و روان از متن زندگی، که علیرغم کوتاه بودن توانایی بالایی در به فکر فرو بودن خواننده دارد. در واقع داستان ها شما رو به نقاط مرزی زندگی انسانها مثل مرگ، عشق، بیماری لاعلاج، فقر، جنگ و ...نمیبرد و در کش و قوس تعلیق ها، معلقتان نمیکند،....غافلگیری های آنچنانی هم ندارد. یه قاچ ساده است از یه زندگی که میشه توش عمیق شد و حسابی هَمِش زد و ابعاد مختلفش رو دید.... به قول نقی معمولی که میگفت نقی معمولی هستم یه فرد کاملا معمولی، این داستانها هم همینجورین داستانهای معمولی از زندگیهای معمولی....و نقطه ی درخشش چخوف اینجاست که از همین معمولیا معنا و مفهوم میکشه بیرون، که بیا و ببین... اون جوری که بعد خوندن تراوشاتش از مُخِت میریزه بیرون.... یه جوریایی چخوف خوندن مارو نسبت به ماجراهای ساده ی زندگیمون که در حال جریانند حساس میکنه و باعث میشه تو عبور شتابناک عمر، لحظه ها و ماجراهای زندگی خود آدم معنادارتر و ملموس تر بشه....و این توانمندی مهمترین کمک چخوف به ماها هست، که کیفیت زندگی رو ترم و و آرام بدون سَر و صدای اضافی میبره بالا...
از داستان های این مجموعه "دشمنان"، "عزاداری"، "ملخ"، "هزار رنگ" به نظر من از بقیه بهتر بود....