Jump to ratings and reviews
Rate this book

من از دوستت دارم

Rate this book

79 pages, Hardcover

First published April 1, 1968

2 people are currently reading
14 people want to read

About the author

یدالله رؤیایی

28 books69 followers
یدالله رؤیایی در ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۱۱ در دامغان به دنیا آمد. آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی خود را در زادگاهش آغاز کرد و در تهران در دانشسرای شبانه‌روزی تربیت معلم به پایان رساند. چندسالی به کار تدریس و سرپرستی امور اوقاف دامغان اشتغال داشت. نوجوانی و جوانی او به تمایلات مارکسیستی و مبارزه در حزب توده ایران گذشت. در سال ۱۳۳۲ به دنبال کودتای ۲۸ مرداد و فرار از دامغان، چندی به زندگی مخفی، و ترک و گریز گذرانید و سرانجام در اسفند ماه همان سال دستگیرشده و به زندان افتاد. زندان‌های او: زندان باغشاه، زندان زیرطاقی (زیرزمین مخوف پلیس تهران)، زندان موقت، و یک بار دیگر در سال ۱۳۳۶، زندان لشکر ۲ زرهی سلطنت‌آباد

رؤیائی پس از خروج از زندان اولین شعرهای خود را در ۲۲ سالگی نوشت و در مجلات آن زمان با نام مستعار «رؤیا» منتشر کرد، و هم‌زمان به تحصیلات خود در رشته حقوق سیاسی در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران تا اخذ درجه دکترای حقوق بین‌الملل عمومی ادامه داد؛ و از آن پس، در وزارت دارایی به استخدام درآمد و به عنوان ذی‌حساب و سرپرست امور مالی در ادارات و دیگر مراکز دولتی، از جمله وزارت آب و برق، سازمان تلویزیون ملی ایران و… به کار پرداخت

او از مؤسسان شرکت انتشاراتی روزن بود. رؤیایی با چند شاعر دیگر، مانیفست «اسپاسمانتالیسم» را منتشر کردند که بعدها به خلق نگرش تازه شعری با عنوان «شعر حجم» منجر شد

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
7 (22%)
4 stars
7 (22%)
3 stars
12 (38%)
2 stars
4 (12%)
1 star
1 (3%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews87 followers
October 8, 2023
درخت تنهایی را می‌داند
و صداها را به نام می‌خواند

جنگل جامعه‌ای اسیر است
و درخت حافظه‌ای مغشوش

حافظه‌ای اسیر
در جامعه‌ای مغشوش
چه کند گر زنجیرش را نستاید
گر خاک را نشناسد؟

یدالله رویایی
Profile Image for Sarah Karimia.
77 reviews35 followers
Read
June 20, 2020
آن بیگناهی ساكت را
در ماوراهای نهان ، لیك
روییده بود رقص علامت ها
تا در من انتظاری را
ویران كنند
و انتظار دیگر را
عریان
اینك گریز بی خبر دل را
زنگ كدام كوچ دمیده ست ؟
Profile Image for Farnaz.
360 reviews126 followers
June 22, 2019
در ایتدا «دختر تصویر» بود و بعد «از دوستت دارم» شد، و دوستت دارم چیز تازه‌ای نیست. معذالک چیزی است که بیشتر از هرچیز دوست دارم، ویقینا شاعر حق دارد که جز برای رضایت خویش ننویسد که شعر نمایش انسان و نمایش تمام نیروهای تپنده‌ی اوست، که شعر نمایش انسان و نمایش تمام نیروهای طپنده‌ی اوست
____________________________________________________________
تمام فاجعه از چشم می‌رود
و چشم،
میان نام تو
ـ تالار برگ ـ
فضای فاجعه است

فضا فضاهایش را بارید
و برگ‌ها که فضاها را تقسیم می‌کردند
سقوط کردند
و در تمام طول عصب‌هایم
فضای صدای گنگی از آن برگ باستانی
پیچید

میان نام تو بوی گیاهی صدف تو
به آبیاری کاکتوس
حساس شد
و پوستم
سریع شد
و پوستم
از آب‌های شکسته سریع شد

در ارتباط‌های میان توان و تن
پرنده‌ای متراکم می‌شد
در ارتباط بلند خطاب‌های دو تن از میان پستی روح

پرنده‌ای که با من می‌رفت
تمام فریادش در چشمش بود
و چشم، آه،
تمام فاجعه از چشم می‌رود
____________________________________________________________
ز روی پنجره‌ی من،
خیال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم
____________________________________________________________
تکرار نور بود و گریز رنگ
____________________________________________________________
تا او نگاه می‌کند،
بر روی قلب من، ابدیت
گویی شنیده می‌شود
____________________________________________________________
که سایه‌ای سرشار آمد از غم ـ
درون بیدارم
____________________________________________________________
کدام لب در من،
میان فاصله‌های لحظه‌ها نشست و سرود؟
____________________________________________________________
هی به خود بسیار گفته: شب نمی‌پاید
____________________________________________________________
پیری صد ریشه در من می‌دمید
____________________________________________________________
شهر رویادیرگاهی شهر خاموشی است
آشنایی‌اش آغاز فراموشی است
____________________________________________________________
آه، بیهوده‌ست
مهر ورزیدن،
با کسی بودن،
(رنج بودن را به رنج دیگر آلودن)
____________________________________________________________
و دست‌های او
نیروی نور بود .
نیروی نور با رمق دست‌های من
بیدار شد
حرارت شد
خورشید شد
سخاوت شد
____________________________________________________________
درخت تنهایی را می داند
و صداها را به نام می خواند

جنگل جامعه ای اسیر است
و درخت حافظه ای مغشوش

حافظه ای اسیر
در جامعه ای مغشوش
چه كند گر زنجیرش را نستاید
گر خاك را نشناسد ؟
____________________________________________________________
ما روح خود در اوج فضاها رها کنیم
با دُرد تلخ باده
در لحظه‌های درد
____________________________________________________________
بوی تن آب
در بستر تهی بی‌تابم می‌کند
ای آغوش‌های برهنه و بی‌زار!
در کودکی خاک چه می‌گذرد
____________________________________________________________
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می كردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه ی از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش
____________________________________________________________
آه ای فرونشاندن جسم
حکومت بی‌تسکین
ای پاسخ تمام اشکال اضطراب!

وقتی که حرکت غریزه مرا زائید
و جبرِ باد نام مرا بر سطوح سبز درختان نوشت
سفینه‌ها می‌چرخیدند
و ماه، ماهِ تصرف شده
از انتهای تهیگاه تو تولد دنیا را
بشارت می‌داد.

سلام!
حرارت چسبنده!
____________________________________________________________
از ترس بودم
از شرم بودم
از سایه ی كنار تو بودم
دست من از سكوت پهلوهایت بود
و آن مایع تپنده ی محبوس
از پله های مردانه بالا می رفت
وقتی كه در فضای عظیم ترس
در لثه ی كبود تو دندان های دیوانه ام را
كشف كردم
چون برج كاه سوختم
و لثه ی تو احتضاری حیوانی داشت
ماه برهنه حاشیه ی شن گریست
و مایع حیات ، مرا برد
از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصت تمام شدن
از حیف ، از نفس بودم
وقتی كه پر
در ناف نور گذر می كرد
گفتی تمام منظره هایت را
پرت كن
اما من
باغی در آستان زمستان بودم
____________________________________________________________
صعودِ مرگ خواهانه
رگ عبور، رگ بن‌بست
فشار توده ی تخديري
تجسّدِ نَفَس، تشنّج ابريشم
گسيختن از چارچوب، ريختن از آه
رهائيِ فرو رونده

ـ سلام
از ارتفاع، سلام!

مرا به سطح رطوبت
مرا به تاب و تب گوشت
مرا به ظلمتِ پروانه ی سياه
مرا به حرصِ گل گوشتخوار
به ضلع و قاعده، به انتهای قنات
مرا به گودِ مادگی‌ات
دعوت كن

درون قلب مثلث،
مرا به باز و بسته شدن
در اين محيط چنگكی بيرحم
تهي ز همهمه
پر از سقوط
مرا به ريختن
ديوانه ريختن
دعوت كن

فرودِ نيروی ماهيچه‌ای
عبور در گوگرد
نفس كشيدن در دهليز
خفه شدن
احاطه شدن

پريدنِ ِ در رخوت
پريدنِ ِ در خواب
فراموشي ِ مژه‌ها
مشخصاتِ مرداب...

ـ آآه...
ـ صدای دود می‌آيد؟
ـ چه ماه تنهايی!
____________________________________________________________
زیرا خلاصه ی تن تو در انگشت های کپسولی است
که من خلاصه می شوم
وقت جنون پوستی ارتباط
هربار
که این کلید بار گشودن دارد

و در کنار این عصب مستعار
صد شیرخواره رشد طبیعی شان را
با یاد زانوان و از یاد می برند
در زانوی تو

چهره ی یک شیرخواره تا ابد
بی رشد مانده است
وقت جنون پوستی ارتباط
باغ مثلث تو

منظومه ی سیاه کلاغان را
از قله ی سپیدار

پر می دهد
منظومه ی سیاه تو
پرواز هوشیار کلاغان است
وقتی خلاصه می شوم

Profile Image for Mohammad Javad.
175 reviews165 followers
September 14, 2020
تمام فاجعه از چشم می‌رود‌.

کم‌کم تلنگر‌هایی از حجم‌گرایی در پیشانیِ همان اولین شعرها دیده می‌شود، اما هنوز راه طولانی دارد تا آن.

اما بحث‌برانگیزترین موضوع این دفتر، آن شعرهایی‌ست که درباره عشق و ارتباط‌جنسی می‌گوید. این‌که عشق روحانی را از بالاها به عالم‌واقع تنزل می‌دهد، و در این حالت ارتباط جنسی را در نهایت امر به یک عمل حیوانی، گاهی تقلیل می‌دهد و به نگاهی، به پورنوگرافی می‌کشاند.

آه ای فرو نشاندن جسم
حکومت بی‌تسکین
ای پاسخ تمام اشکال اضطراب.



مرا به حرص گل گوشت‌خوار
به ضلع و قاعده، به انتهای قنات
مرا به گودِ مادگی‌ات
دعوت کن.
Profile Image for Naeem Nedaee.
73 reviews3 followers
June 12, 2015
حرف خاصی برای گفتن نداشت. مگر شعر آخر، با عنوان طبیعت ساکن، که به مثابه نقدی بر زندگی مدرن به اش نگاه کنیم
Profile Image for SA®A .
317 reviews385 followers
Read
November 4, 2013
در آفتاب سبز نگاه او

از چشم من طنین تماشا برخاست
در چشم او طنین تماشا بنشست
موجی ز بیگناهی من پر زد
با عمق بی گناهی او پیوست
در آفتاب سبز نگاه او
تكرار نور بود و گریز رنگ
سودای جان و همهمه ی دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بیكرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه های عاطفه و در تغییر
هر لحظه از درخشش ناگه
موجی در آن دیار نمی آِفت
آن بیگناهی ساكت را
در ماوراهای نهان لیك
روییده بود رقص علامت ها
تا در من انتظاری را
ویران كنند
و انتظار دیگر را
عریان
اینك گریز بی خبر دل را
زنگ كدام كوچ دمیده ست ؟
سوی كدام جاده نیاز نور
راهم به اشتیاق بریده ست ؟
در نقش بی قرار دو چشم من
تنهایی غریب شكسته ست
در خلوت بزرگ دو چشم او
تصویر اعتماد نشسته ست
در تنگه های كوچك و دورش
هر لحظه روشنی هایی
تكرار می شود
در دور دست ها
از تابش اشعه ی نمناك
گودال بی نهایت
هموار می شود
تا من نگاه می كنم
زان بیكرانه مزرع سبز
رنگی بریده می شود
تا او نگاه می كند
بر روی قلب من ابدیت
گویی شنیده می شود

Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.