کمی ضعیف تر از سایر دفاتر بود ولی دلم نیومد زیر پنج ستاره بدم. چند نکته جالب توجه داشت: 1- این دفتر پس از مرگ شاعر منتشر شده است. در برخی اشعار اشاره به سن شاعر شده که بیش از 50 است و در شعری پنجاه و شش سالگی به طور خاص اشاره شده است، اما پس از التفاصیل و رها درحالیکه در نافه و پویه دیگر اثری از اشارات سیاسی و دعوت به قیام و خیزش دیده نمیشد، در این دفتر باز برخی اشعار سیاسی هستند و به انتقاد از حکومت و شاه می پردازند و شاعر مشابه آنچه در اشعار برخی از بخش های التفاصیل به کرات دیده شده، مردم را دعوت به قیام می کند. جالب اینکه برای اولین بار به این مورد برخوردم که توللی شخص شاه را مورد عتاب قرار می دهد و نه نخست وزیران و وزرا و نمایندگان مجلس را! البته لازم به ذکر است که این مجموعه بعد از انقلاب 57 به چاپ رسیده است و این احتمال وجود دارد که فاصله زمانی بین اشعار وجود داشته باشد. 2- باز برای اولین بار - تا آنجا که حافظه یاری می کند- در این دفتر شاعر شعری در مدح و بزرگداشت یک شخصیت مذهبی سروده است. شعری که به مدح امام هشتم میپردازد گرچه در انتها با پیام های سیاسی همراه می شود. 3- در شعری به نام سیب افلاطون شاعر دیدگاهی در مورد مرگ را در قالب شعر ارائه می دهد که مرا برد به دنیای اروین یالوم. لااقل من برای اولین بار در کتاب های یالوم با این دیدگاه آشنا شدم. این شعر: وقت جان دادن فلاطون را به دست بود سیبی سرخ و آن فرزانه مست چون به مغز اندر کشیدی بوی او شادمان گشتی رخ دلجوی او گفت یاری با هزاران شرم و پاس :ای دلت از تاب مردن در هراس نافه بویی اینچنین بی شاخ و برگ کی تو را غافل کند از یاد مرگ گفت ای یار خوش بیهوده گو زنده کی گردد به مردن روبرو؟ جا که او باشد نباشد جای من ور منم، کو مرگ دهشت زای من؟ بود این یک تا نبود آن یک است آنچه گفتم نزد دانا بی شک است مرگ ما بر ما نیابد چیرگی ور نه خود روزی بود در تیرگی! گر سخن بی پرده تر خواهی به جد ضد نبیند تا قیامت روی ضد خنده بر لب مرد و وارست آن نکو سیب او غلتان کنار دست او زندگی بر زندگان بار است و بس مرگ ما آن سوی دیوار است و بس
بازگشت تـا بازگـــشت ِ مــا همـــه باشـــد به سوی ِ تـو مــا ، از تـویـیــــم و ، آیـــــنه پـــــرداز ِ روی ِ تـــو خرم دمــی کــه چون پر ِ کاهی ، به دست ِ باد زیــن خاکــــدان ِ تیـــره ، در افتـــم به کــوی ِ تو از چشـــم ِ ســـر ،نهانی و بـر چشم ِ دل عیان بیـچـــاره کـــوردل ، کـــه کــــند جستجوی ِ تو ! از ماست هر " بدی " که بدین عقل ِ چاره ساز لــب تشنـــه ایم و بـاده ی مـــا ، در سبوی ِ تو انــدیشه گـرم ِ حیرت و عشق ، اوفتاده مست زان حلقـــه هــای ِ زلـــف ِ خوش ِ نافه بوی ِ تو هر زاد و مرگ ما ، همه تا " بود " دیگری است ریگـــی بــه جـــا نمانده و نماند ، بــه جوی ِ تو بس خلـــیل ِ پادشـــاه و گـــــدا ، کز زمانه رفت تا در زمـــانه تـــازه شــــود ، گـــفتگـــوی ِ تو