شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن، که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریادرس رسد
فریاد را چه سود، چو فریادرس نماند؟
کوکو، کجاست؟ قمری مست سرود خوان؟
جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند
امید در به در شد و از کاروان شوق
جز ناله ای ضعیف ز مسکین جرس نماند
توفانی از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و بار بیهده ماند و فرس نماند
سودند سر به خاک مذّلت کسان چو باد
در برجهای قلعه ی تدبیر کس نماند
کارون و زنده رود پر از خون دل شدند
اترک شکست عهد و وفای ارس نماند!
تنها نه «خصم» رهزن ما شد، که «دوست» هم
چندان که پیش رفتش از او باز پس نماند
رفتند و رفت هر چه فریب و دروغ بود
تا مرگ- این حقیقت بی رحم- بس نماند
تابنده باد مشعل می کاندرین ظلام
موسی بشد؛ به وادی ایمن قبس نماند
برخیز امید و چاره ی غمها ز باده خواه
ور نیست، پس چه چاره کنی؟ چاره پس نماند!
_______________
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
____________
پريان دوش پر بسته گشودند مرا
بوسه و باده ز غمخانه ربودند مرا
پس آن پرده, كه تا دوش مرا بار نبود,
بودم و روى بسى راز نمودند مرا
پرده داران نهانخانه اسرار مگو
مست كردند, چو آن پرده گشودند, مرا
تا سحر شمع شبستان غزل بودم و عشق
پريان بس غزل نغز شنودند, مرا
دوستان كهنم, حسرت و اندوه, از دور
با سرانگشت شگفتى بنمودند مرا
وه كه كشتند مرا مستى و مى, بسكه چو گل
بسراپاى تو كشتند و درودند مرا
بر لبت بود لب من كه ملايك ز سپهر
همه ديدند و بدين بخت ستودند مرا
بيش ازين من چه بگويم دگر «اميد» كه دوش
ناز و نوش و لب جانان, همه بودند مرا
چشم دارم كه نصيبم شود اين دولت باز
گرچه دانم كه بسى چشم حسودند مرا
________________
دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
وآن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمسار نیامد
_______________
اگر رها کنی از این قفس ما را
سبوی باده گلبانگ چنگ بس ما را
شکوفه ها بشکفتند و باغ پر گل شد
ولی به برگ گلی نیست دسترس ما را
هوا خوش ست و چمن دلکش ست و می خشکد
به دل شکوفه شوق گل و هوس ما را
بهار پا به رکاب ست و پای ما در بند
رها کنید خدا را، از این قفس ما را
______________
اي كه درد عشق را گفتي مداوايي ندارد
آتش است آري، ولي پروانه پروايي ندارد
نااميدي عمر من كوتاه كرد، اي مه وفا كن
اي بسا امروز بي حاصل كه فردايي ندارد
_____________