"معناگریزی و رفت و برگشت های زمانی پراکنده، تصاویر وهم آلود و سوررئال، قرار دادن گزاره های شعری میان زمان های سیال که "هر گزاره لایه هایی از آگاهی است که به سطح ارتباطی نمی رسد و نظم و عقل و منطق بر آن ها حاکم نیست."" این ها ویژگی های شعرهایی است که این روزها می خوانم. این نوع شعری را به درستی درک نمی کنم اما پیداست که شاعر امروز – اگر این نوع شعری را تازه بدانیم – به دنبال فرمی دیگر از روایت است تا به وسیله آن از ناخودآگاه و تجربه های ذهنی اش بگوید؛ تجربیاتی که محکوم به خاموشی اند. شاعر در لفاف هذیان گویی و عادت گریزی فرصتی می یابد تا جهان بینی، آرمان ها و نیازهایش را بیان کند. او در حالتی نیمه بیدار، با رها کردن قلم خود نجواهای اندیشه مهار نشده اش را به ثبت میرساند.
"البته احوالات کمینه را بخواهید از تصدق ذات
ملوکانه سلامت هستم
با حلقومی بر سنگ
که دهان باز کرده ذیل دهان دیگرم
دو دهان
دو دالانِ مشوشِ مغموم
پنداري میرزا جهانگیر خان در آنها دویده است
باقی عمرکم طویل، عدوکم ذلیل
به حالت تعظیم عقب عقب خروج نمودم، اما
در حفره اي بر ران چپم هنوز
ستارخان بر پاگرد عمارت اتابک میخزید و مدد
میخواست
میرفتم ازمیانِ دو ردیف قراول قزاق
با تفنگهاي چاتمه کرده به رسم استقبال
از فاصله ي دو چشم در تاریکخانه ي مبارکه
از تناقض دهنهایم
- یکی میخندید و دیگري
- خودمان انداختیم» : مرقوم به تحشیه ي طغرا«
لکن از حقیر چه برمی آمد؟ ..."