همهچیز از یک خط کوچک آغاز میشود. یک اتفاق پیشبینینشده، یک انفجار کهکشانی روی سفیدی مطلق بوم. خط بعدی جای دیگریست. تیرهتر است اما نسبتی نامعلوم با خط اول دارد. خطهای بعدی مثل شتکزدنهای رنگ، دیوانهوار سر میرسند. دست مادر روی بوم پرسه میزند. گویی میخواهد حواس آدم را از چیزی که میکشد پرت کند. خطهای نامنظم. مادر چند قدم عقب میآید و بوم را نگاه میکند. میخواهد بداند از آن باکرگی آزاردهندهاش چیزی مانده یا نه. روی همان خطهای نامنظم طرح اصلیاش را میکشد. مادر با خودش حرف میزند. پچپچه میکند. انگار صدای همان خطها باشد. فقط وقتی نقاشی میکند، معلوم نیست با خودش چه میگوید. میدانم که در آن جملههای کوچک کوتاه خوشبختیهای آنی و تجربهناشدهای حضور دارند که مادر برای خودش نگه میدارد. مثل یادگارهایی از گذشته.
من الان فکر میکنم این جزو بهترین مجموعهداستانهای فارسیه. شاید بعد ازین حرف پشیمون شم. شاید دارم بش زیادی ستاره میدم، ولی چیزی که توی ذهنمه، بعضاً جملههای خوشبافت و صحنههایی که توی ذهنم موندن، ماجراهایی که برام قابل قبول بودن و این حقیقت که نویسنده وقتی این مجموعهداستان رو نوشته که تقریباً همسنهای من بوده. به نسبت سن عالیه، اصلاً دوست ندارم عیب داستانهاشو ببینم، اینم داستانهایی داشت که چیز خاصی نداشتن یا تکراری بودن، ولی بعضیاشونم خیلی عالی بودن، اصلاً فکر نمیکردی یه نویسندۀ جوون ایرانی نوشته.
آی فل این لاو ویت هیم. :(
+ من این آقا رو همیشه! با امیرحسین چهلتن قاطی میکردم. صرفاً تشابه اسمی، وگرنه نه قیافههاشونو دیدم که بتونم تفکیک بدم نه چیزی ازشون خونده بودم. بعد، الان دیگه یکیشونو میشناسم. داستانکوتاههاشو خیلی دوست داشتم و امیدوارم بعداً نظرم عوض نشه که خیلی از خودم ناراضی میشم.
برای من شاید همین جذابیت از کتاب کافی باشد که هر داستانش ایدهای در ذهنم میکاشت و میل به تجربهای در نوشتن. اما فارغ از اینها چند داستان درخشان در کتاب هست که واقعاً خوشخوانند. داستانها بدون حادثهاند و آنچه اتفاق میافتد در ذهن شخصیتها و درون خواننده است. مثل جابهجا شدن چیزی، مثل بالا رفتن سطح آب در هنگام جزر و مد.
مجموعه داستانی از امیر حسین خورشید فر که فکر کنم در سنین 20-24 سال نوشته. برای یک جوان در ابتدای راه نویسندگی به نظرم کار جا افتاده ای است. نکته ی برجسته ی داستان ها، توصیف های ریزبینانهای است که جا به جای داستانها دیده میشود. این غرابت دید جزئی که در دل داستانهاست هم جذاب است و هم از جوانی در این سن و سال بعید. اما داستان ها غرابت دید کلی ندارند. اغلب تکراری و دستمالی شده است. تنها برخی صحنه ها و موقعیتها آب و تابی جدید یافته اند. در انتها جز یک یا دو داستان، بقیه با تمام شدن داستان برای منِ خواننده هم تمام شد.
داستان "همسایه" به نظرم از موقعیت جذابتری برخوردار بود. هنوز بعد از گذشت یک هفته از خواندن داستان میتوانم تمام داستان را بازسازی کنم. یکی از دلایل قدرت این داستان گزیده گویی نویسنده است. در حالی که سایر داستانها دچار اطناب بی دلیل ند.
خورشید فر ،اتفاقات روزمرۀ زندگی را محور داستانهای خود قرار داده است.به گونه ای که گویی هر قصه ای شرح زندگیِ گذشته،حال و یا آیندۀ ماست.از این مجموعه،داستانهای رنگ های گرم،فراموشی،دوقلوها و عشق آقای جنود را بیشتر پسندیدم دوست داشت مسیرهای تازه را امتحان کند.بپیچد در خم پس کوچه ای تا به دیوار کاه گلی برسد یا به ساختمان آجربهمنی که روبه کوچه ایوان دارد و طاقی درش را با آجرکاری کنگره درست کرده اند. از این جور کشفیات خوشش می آمد.مثل یافتن کوچه باغی که از قوس و شکن کهنش هنوز خمی مانده.یا درخت تناوری که یادگار باغی است در کوچه ای که مسیر مستقیم سرراست جدول های سیمانی را منحرف کرده.دلشان نیامده ببرندش یا حتی مغازه ای قدیمی،ویترینی چوبی،پیرمردی روی پلۀ سنگی یک خانه که درش کلون دارد یا راه رفتن پا به پای زن چادری ریزجثه در کوچه ی تنگی
"شاید بتوان گفت مجموعه داستان "زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" در نگاه اول از همان جنس داستان هایی باشد که این روزها با عنوان ادبیات کاروری بسیار مورد توجه قرار گرفته. متاسفانه باید گفت، آثاری که زیر این عنوان قرار می گیرند، معمولا آثاری تقلیدی و میان مایه هستند. چیزی ناقص الخلقه که نه نتیجه ی حرکات ادبی داخل ایران است و نه قدرت و تاثیر ادبیات مدرن آمریکا را دارد. اما آن چه که این مجموعه را از کارهای شبیه به خودش جدا می کند، ساختار قوی و توجه به عناصر داستان نویسی است. اغلب داستان های این مجموعه نشان گر این حقیقت است که خالق این آثار اگرچه تحت تاثیر ادبیات مدرن غیر ایرانی بوده، اما دچار تقلیدی کور نشده. از طرفی به هم پیوستگی شخصیت ها و ارتباط هریک از آن ها با هم در داستان های مستقل و فضای خانوادگی و تعریف روابط آدم ها در خانواده بیش از آن که نشان از کارهای کارور داشته باشد، خواننده را به یاد آثار سلنجر می اندازد. به طور مثال در داستان "یک تکه ابر واقعی" رابطه ی "سارا و داوود" بی شباهت به رابطه ی "فرانی و زویی" سلنجر نیست. ادامه مطلب در:http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post...
#📚 5⭐️/4⭐️ #کتاب #مجموعهداستان #داستانکوتاه کتاب #زندگیمطابقخواستهیتوپیشمیرود اثر #امیرحسینخورشیدفر در #نشرمرکز این کتاب، مجموعهای متشکل از ده داستان کوتاهست که همگی- در عین جدایی داستان و شخصیتهای آن- ارتباط مفهومی و مضمونی دارند. همهی داستانها از دل جامعهی روز ایران بیرون میآیند و دغدغههایی اجتماعی دارند. کتاب و داستانهایش را دوست داشتم، قلم خورشیدفر قلم دلنشین و گیراییست. خود امیرحسین خورشیدفر هم شخصیت صاف و خاکیای دارد و بسیار خوشرو و بزرگوار است. چندی پیش یکی از داستانهایش را (“همسایه” برنده جایزه هدایت سال ۸۵) در گروهی به نقد و بررسی کشیدیم و چند روز در موردش حرف زدیم، روزی از او دعوت کردم به گروهمان بیاید و در مورد داستان لختی سخن بگوید و پاسخ سوالات من و دوستان را بدهد، که با روی باز و مهربانی پذیرفت و در عین صداقت و بزرگواری به سوالهایمان پاسخ داد. اخرین رمانش #تهرانیها کمتر از چند ماه هست که منتشر شده، من قدری از کتاب را پیشتر خواندم(بیش از نصف) که بخاطر مشغلههایم نیمه کاره ماند، آن کتاب هم رمان جالبیست با فرمی زیبا و دلنشین، که بزودی تمامش میکنم. توصیه میکنم کتابهایش را بخوانید با این نویسنده توانمند قدری آشنا شوید.
داستانهای این مجموعه یک جور پیوستگی جادویی خوشایندی دارند. بیشتر داستانها دربارهی ارتباطات خانوادگی هستند (به جز داستان همسایه و خارق العاده) و مجموعه به طور معکوس با داستانی دربارهی عشق و تشکیل یک پیوند ختم می شود. توجه داشته باشید که داستان یکی مانده به آخر هم راجع به تولد یک فرزند است. همان طور که دوستی اشاره کرده بود تأثیر سلینجر در یکی دو تا از داستان ها (یک تکه ابر واقعی و زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود) آشکار است، همان شیوه ی دیالوگ، حرکت و به هم ریختگی موجود در کتاب فرانی و زویی. جذاب ترین نکته داستان ها به نظر من اما تصویر کردن انگیزه های حسی و روانی شخصیت هاست که به خصوص در داستان آخر و در مورد شخصیت شکوفه بارزتر است و به نوعی ترسیم تقدیر آدم ها از در هم تنیدن حس ها و افکارشان منتهی می شود.
از همان اولین داستان "رنگهای گرم" چیز غریبی را حس میکنم، شک دارم اما رفته رفته این فکر بیشتر به ذهنم میآید که این کتاب حول عشقهای ممنوعه است، یا بهتر بگویم، میل به محارم، یا بالعکس تلاش برای نداشتن این تمایل به نزدیکان. نمونههایی از متن داستانها این فرض را تقویت میکند که دربرخی از آنها، خواننده در ابتدا با دو فرد روبرو میشود که در نگاه اول، احساس میکند این دو، نوعِ برخوردشان، مانند دو پارتنر یا شریک است، اما در ادامه روشن میشود که خواننده اشتباه میکرده و این دو خواهر برادر و یا به طور مثال برادرزاده و عمو هستند. داستان کوتاه رنگهای گرم: مادر مثل همیشه جلوی چشم من برهنه میشود و آن وقت فکر میکنم درست مثل گیلگمش شدهام. من هم برای اولین بار فکر میکنم که نباید به مادر نگاه کنم.
داستان کوتاه فراموشی: سیگار را جلو میآورد اما مچش را میگیرم. ژیلا ـ خواهر راوی ـ چشم میدوزد در نگاه من. میگویم: "ما خیلی شبیه هم هستیم ژیلا، خیلی".
داستان کوتاه روح: گلرخ گفت: "برو بابا تو که اصلا از این چیزا سرت نمیشه" سیما گفت: "غلط کردی، من یه چیزایی میدونم که اصل موضوعه" سرش را نزدیک آورد و چیزی در گوش گلرخ ـ خواهرش ـ گفت. گلرخ گفت: "بیادب نشو".
داستان کوتاه یک تکه ابر واقعی: شلوار کرمی را که برایش گشاد بود بالا کشید و برگشت رو به داوود و چانهاش را خاراند. سرخوش و اطواری چرخی زد و گفت: "خوشگلم؟". "اینها که ��ستی به سرت تیگودیهای مامانه؟" "تیگودی نه بیگودی" "خریدی؟" "نه بابا، تو سبدهای مامان پیدا کردم" در اینجای داستان با اشاره به اسم مامان، خواننده متوجه رابطه خواهر برادری این دو میشود، درحالی که تا قبل از این، نگاهها طور دیگری بود.
داستان کوتاه زندگی مطلبق خواسته تو پیش میرود: نادر ـ عموی دختر ـ سرش را بالا گرفت و ماهیتابهای را بیرون آورد. نسیم ـ برادرزاده ـ گفت: "خب مگه چیه؟ من پارسال عاشق خودت بودم از این هم شدیدتر".
برندۀ جایزههای گام اول، روزی روزگاری (به صورت مشترک)، مهرگان و بنیاد گلشیری (بخش مجموعه داستان اول) به عنوان بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۵ و نامزد جوایز ادبی منتقدان و نویسندگان مطبوعات و جایزۀ بخش ادبیات داستانی کتاب سال. و یکی از بهترین مجموعه داستانهایی که از همنسلهایم خواندهام.
کتاب نثری روان دارد و در بیان بسیاری از احساسات و رویدادهای روزمره قوی ظاهر میشود اما مشکل من با کل مجموعه "داستان کوتاه" بودن آن است، فضای اکثر داستان ها یکجور است شخصیت ها همه بیمارگون، سیگاری، با افکار پیچیده و اگر اشتباه نکنم در تمامی داستانها مذکر، ... حتی کلمه ها و عبارات استفاده شده در بسیاری از داستانها یکی است و نمیتوانم تشخیص بدهم توصیفات افراد غیرکلیدی داستان که بسیار شبیه شخصیت اصلی داستان قبل یا بعدتر است تعمدی است یا ناشی از همین یکنواختی شخصیت هاست. داستانها برشهایی جذاب از یک زندگی )ناجذاب و یکنواخت هستند و بعضی از آنها بسیار گرته برداری شده از داستانهای معروف دیگر،(مثل فرانی و زویی و الخ با اینحال از لحاظ قدرت قلم ،کتاب شایسته یک 4 تمام عیار است
فقط یک داستان همسایه بود که از بقیه جذاب تر و تازه تر بود و می شد گفت داستان ها خیلی تکنیکی بودن و روی پرداختشون تاکید شده بود وگرنه موضوعات اونقدر دلچسب نبود
داستان اول قلب-سوراخ-کنترین داستان کوتاهی بود که خواندهام، داستان آخر اما همان سوراخ را شفا داد.
لذت بردن از کتابها علاوه بر خیلی چیزها به شانس هم بستگی دارد. به اینکه حال و هوای شخصیات مطابق حال و هوای مقتضی کتاب هم باشد. سر این مجموعه داستان اقبال چنین حسن تصادفی را داشتم؛ مه را عمیق نفس میکشیدم و سطر-سطر جلو میرفتم. دستمریزاد به جناب خورشیدفر.
در سالهای آغازین رنسانس در میان طبقهی روشنفکران و متمولین اروپایی رسمی باب شد از جمعآوری مجموعهای از چیزهای بدیع و شگفتانگیز و نمایش این مجموعه در اتاقهایی که معروفند به wunderkammer یا اتاق شگفتیها. مجموعههای کمنظیر از نقاشیها، مجسمهها، جانوران تاکسیدرمی شدهی کمیاب، جواهرات قیمتی، دفترهای نگارگری و هر چیز اعجابانگیز دیگر. از پس قرنها اگر به این مجموعهها بنگرید بسیاری از داشتههایشان را هنر خواهید شمرد و بسیاری دیگر هرچند شما را شگفتزده کنند ذیل تعریف هنر نخواهید گنجاند. خواندن «زندگی مطابق خواستهی تو پیش میرود» ۱۲سال پس از چاپ نخست آن برای من تجربهای است نظیر روبرویی با اتاق شگفتیها، مجموعهای از داستانهایی که بعضیشان از بهترین (گیرم که بهترین خیلی مفهوم بسیط و گنگی باشد) داستانهای فارسیای هستند که خواندهام و بعضی دیگر (دستکم برای من) نشان از سلیقه مسلط ادبی در اوایل دهه هشتاد دارند. چه تمام داستانهای این مجموعه را دوست داشته باشید و چه نه، نمیشود انکار کرد که «زندگی مطابق خواسته تو پیش میرود» اتاقی از شگفتیهاست، در برخی بیشتر درنگ میکنی، تصویرها و کلمات با تو خواهند و آمد و به آنها باز خواهی گشت و برخی را نیز هرچند دیگرانی با حیرت در آن خیره شده باشند، صرفا ً از نظر خواهی گذراند. از میان اینهمه «رنگهای گرم»، «فراموشی»، «روح»، «یک تکه ابر واقعی»، «زندگی مطابق خواستهی تو پیش میرود»، «دوقلوها» و «علفزارهای آسمانی» داستانهایی هستند که با من میمانند.
کتابی با داستانهایی که در نگاه اول بعضیهاشان بیسروته به نظر خواهند رسید اما چندتا از داستانهاش خیلی به دل من نشست. از باورهای عامیانه مردم، تا توصیفات خیلی زیبایی که مخصوصا در داستان آخر کتاب نمود خیلی بیشتری داشت. باید اعتراف کنم که در نگاه اول از کتاب خوشم نیومد اما بعد کمکم تونستم چیزایی توش پیدا کنم که حرفهای زیادی برای گفتن داشت. از بخشهایی که به کشمکشهای ذهنی شخصیتهای داستان میپردازه از همه بیشتر خوشم اومد، کشمکشهایی که گاه خیلی آشنا و گاه غریب اما قابل قبول بود، ذهنیاتی که من بارها تجربه کرده بودمشان و ذهنیاتی که میدانم حتما کسانی بودهاند که تجربهشان کرده باشند. خیالپردازیهای منطقی، پارادوکسی که من همیشه دوست داشتهام و در لابلای سطور این کتاب به خوبی حسشان کردم.
بهنظرم، با توجه به این که، خورشیدیفر توی سن کم این مجموعه رو نوشت و ارائه کرد، خیلی جای تحسین داره و بیشتر باید خونده بشه. استفاده از زبان فیزیکال باعث میشه جملهها درک و دریافت و حتا لذت بیشتری برای مخاطب داشته باشه، کاری که این مجموعه رو به داستاننویسهای معاصر و مطرح آمریکایی نزدیک میکنه. ریزبینی و وسواسش برای به تصویر کشیدن نکات جزئی بسیار لذتبخشه. با اینکه سنش کم بود ولی بهشدت جهانبینی جالبی داره. خورشیدیفر روایت رو به خوبی درک کرده، فرمهای داستانی رو میشناسه و حتا نسبت به جامعهی خودش و قشرهای مختلفی که توی اقلیت هستن آگاهه. در آخر خوندن این مجموعه خالی از لطف نیست و میتونه لذتبخش باشه.
داستان هایش انگار بیش از داستان بودن تکه هایی از یک وبلاگ شخصی اند.آدم آخر هر داستان به این نتیجه می رسد که تمام مدت چیزی جز یک مشت توصیف نمی خوانده و این بدجوری آدم را پکر می کند. با این حال یکی دوتا از داستان هایش خواندنی اند به گمان من.
بیشترین چیزی که باعث حظ بردنم از کتاب شد دانشتن سن نویسنده موقع نوشتن کتاب بود و تحلیل روانشناختی او از روابط خانوادگی و مخصوصاً خواهر و برادری که در فرویدیترین حالت هم روزمره اند و بخشی از زندگی همه ما.
توصیفات و تصویر سازی های عالی که آدم رو متحیر میکنه و گاهی بد خودی واقعیش رو به روت میاره اما من خیلی سر از پایان داستان های در نیوردم شایدم هم اصلا نویسنده نمیخواست با پایان تموم بشه داستان و فقط لذت بردن ازون همه قاب و چیزهایی بود که تعریف میکنه درمورد شخصیت پردازی هم بیشتر شصیت ها شبیه هم بودند و خیلی تمایزی بین شون نبود که منحصرشون اما در کل من خیلی دوست داشتم این مجموعه رو
یه مشکل اساسی ای که داشتم شخصیت پردازی ضعیف بود. یعنی اگه شخصیت نادر و آقای پناهی و شکوفه و جهان که تو داستانای مختلف بودن رو بر می داشتی و به جای همشون مثلا نادر میذاشتی هیچ لطمه ای نمی خورد.همه یه شکل بودن و فک کنم همشون دقیقا شخصیت خود نویسنده بود.
نویسنده را از نزدیک می شناختم. دغدغه های جدید از نسلی که شاید بسیاری از حرفهایشان را خودشان هم نتوانند معنا کنند در داستانها تبلور داشته اند. برخی را نفهمیدم و برخی دیگر را بسیار دوست داشتم