دوستانِ گرانقدر، این داستان زیبا، در موردِ زنی به نامِ «زربانو» است که پس از مرگش سایۀ او از او جدا شده و با سایه های دیگر جنازه ها در «استودان» (جایی که مردگان را در آنجا میگذاشتند که ابتدا بدنشان بپوسد و تجزیه شود.. اینگونه دیگر عناصر چهارگانۀ طبیعت آلوده نمیشد) هم صحبت میشوند... این سایه ها در روز هرکدام به هرجایی که دوست دارند میروند و در شب به «استودان» بازگشته و در کنارِ استخوان هایشان میمانند. عزیزانم باید بگویم که دو نکتۀ قابلِ توجه در این داستان به چشم می آید، اول اینکه: «صادق هدایت» این نویسندۀ خردگرا در این داستان نامی از "روح" نبرده، بلکه از "سایه" نام برده است دوم اینکه: صادق هدایت، این نویسندۀ خردمندِ ایرانی، در این داستان از تعدادِ زیادی نام های ریشه دار و زیبایِ ایرانی استفاده کرده است و دیگر از نام های بی ریشه و زشتِ عربی و به خصوص امامانِ تازی، خبری نیست خلاصه، زربانو به کمکِ سایه ها و بخصوص سایه ای به نامِ «آذین» که بسیار واقع گرا و خردمند است، متوجه میشود که هرچه در زندگی به او در موردِ جهانِ دیگر و بهشت و جهنمِ دروغین و موهوم گفته اند و وعده در موردِ پاداش به کارِ نیک داده اند، دروغی بیش نبوده است که مبلّغانِ دینی و دینفروشان، تحویل او و امثالِ او داده اند جملاتی از این داستان را در زیر برایِ شما خردگرایان، مینویسم --------------------------------------------- رویِ زمين چه اميد و انتظاریِ داشتيم؟ فقط با يک مشت افسانه خودمان را گول ميزديم. هيچوقت كسی رأیِ ما را نپرسيده بود. هميشه محكوم بوده ايم از اول يک وهم ، يک فريب بيش نبوده ايم و حال هم بجز يک مشت افكار پريشانِ موهوم چيز ديگری نيستيم ********************************** چقدر خوب بود اگر زندگان برایِ ما ساز ميزدند و می آمدند اينجا پهلویِ مرده ها كيف ميكردند، برایِ خودشان هم بهتر بود، چون يادشان می افتاد كه روزی مثلِ ما ميشوند... آنوقت بيشتر از زندگی لذت ميبردند --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا لذت ببرید یاد "صادق هدایت" همیشه گرامی باد «پیروز باشید و ایرانی»
"روی زمین ساز هست ، پول هست ، شراب هست ، خواب هست ، فراموشی هست ، عشق هست ، دوندگی ،گرسنگی ، گرما ، سرما ، تشنگی ، گردش و حتی امید خودکشی هست ، ولی ما هیچ دلخوشی ای نداریم . ما با زندگی زنده ها خوشیم و با حرفش خودمان را گول می زنیم ... روی زمین یک امید فرار هست آنهم مرگ است ، مرگ ! ولی اینجا دیگر مرگ هم نیست "
آیا ذهن کوچک انسان یاری این را دارد که از رمز و راز هستی آگاه باشد ؟ آیا عمر ما که به اندازه ی پلک زدنی کوتاه برای کائنات می گذرد اصلاً به چشم می آید که جهانی با این همه دبدبه و کبکبه به کام منِ ناچیز بگردد ؟ این کوته نظری من است که خود را اشرف مخلوقات می دانم و گمان می برم ابر و باد و مه و خورشید و فلک به اراده ی من و از روی سرگرمی من در آسمان به حرکت در می آیند . تنها افسانه ای می بافیم از برای زندگی معنا باخته ی خود تا چند صباحی سرگرم باشیم و با امیدی واهی ، یک عمر فریب خورده بمانیم ... هادی صداقت در پایان این حکایت هم چون مرشد خود ، خیام ، لذت از دم اکنون را چاره ی این استیصال سرگیجه آور می داند
همه چیز روی زمین و آسمان ها دمدمی ، موقتی و محکوم به نیستی است . چرا ما به خودمان امید زندگی جاودانه را می دهیم ؟
علاقه هدایت به فرهنگ و تاریخ ایران باستان بهمراه دانش او در این زمینه و البته وجوان آگاه و بی طرفیش وی را از بزرگترین پژوهندگان این زمینه نموده است در این میان ذوق هنری وی مانع نشده که از عناصر غنی این مجموعه الهام نگیرد و به این ترتیب برای نخستین وار نمادسازی را وارد ادبیات فارسی نماید. آفرینگان از تلاشهای نخستین او در این زمینه است که به دلیل دشواری هدایت در یافتن زبان روان خود برای خوانندگانی که به این ژانر علاقه ندارند اندکی دشوار است.
یکی از سنت های زرتشتی ها این بوده که جسد مرده ها رو داخل خاک دفن نمیکردن بلکه داخل یه استوانه بزرگ می انداختن. در واقع هدایت توی این داستان این سنت قدیمی رو یادآوری میکنه. ضمن اینکه تصاویری که توی داستان اومده برای همیشه به یاد آدم میمونه، مثلا گفتگوی سایه ها.
داستان کوتاهی درباره فوت یک زن و عالم برزخ (اگر برزخ بتوان نامید!) و مکالمه وی با ارواح دیگر. بحث های جالبی در این داستان رخ میده که باعث شد خیلی این داستان رو دوست داشته باشم.
بر خلاف تصویرسازی و شروع درخشان کتاب که در فضایی رعبآمیز و دخمههای قراردادن اجساد زرتشتیان در بالای کوه آغاز میشود و سپس پرداختن به فضای گروتسک حضور سایهها یا ارواح مردگان - که برخلاف چندی از ریویوها با نام روح هم در داستان نامیده میشوند و بدیهی است اسامی زرتشتی دارند - باقی داستان که گفتگوی بین این سایههاست چیزی شبیه به دادن بیانیه با جملات گلدرشت و بیان صرف دیدگاههای عقیدتی نویسنده است که اثر را از فضای یک داستان کوتاه خارج میکند و به نظرم حال که در مطالعه آثار هدایت به لحاظ زمانی پیش میرویم - نظیر داستانهای دیگری در همین مجموعه سایه روشن - هدایت از این تکنیک نویسندگی و پرداختن به جوانب مختلف دیدگاههایش از زبان شخصیتهای مختلف یک داستان بیشتر استفاده میکند
مثلا یکی از ارواح در پاسخ به روح تازه درگذشته و انتظاراتش میگوید:
"ما عادت داریم شب هر مردهای دستهجمعی میرویم بالای بام خانهاش ... اوه اگر بدانی زندگی ما چقدر یکنواخت است"
و این گفتگو شکل میگیرد:
"- یعنی میخواهی بگویی امشاسپندان، ایزدان، فرشتگان، دوزخ، همستگان، کروثمان و همه اینها دروغ است؟ - من نمیخواهم چیزی بگویم. افسوس ما هم روزگاری باور میکردیم. اما دنیا به قدر فکر آدمها محدود نیست. تو گمان میکنی که آدمیزاد کوچک و بیچاره با زندگی پستی که روی زمین کرده مرگ و زندگی، هستی و نیستیاش در دنیا تاثیری دارد؟ - پس اینهمه دردی که روی زمین کشیدهام همه بیهوده بوده؟ اینهمه رنجی که بردم؟ - همین امید، همین گول به تو امیدواری میداد، دیگر چه میخواهی؟ کاش ما هم میتوانستیم خودمان را گول بزنیم. پس ما چه بگوییم که کهنه کار شده ایم و هر وقت یک نفر تازه وارد به میانمان میآید افکارش ما را به خنده میاندازد؟ - اوه پس همه اش همین بود"
و کار به توهم درباره همه چیز میرسد:
"در حقیقت زندگان هم وجود دارند؟ آیا بیش از یک موهوم هستند؟یک مشت سایه که در اثر یک کابوس هولناک یا خواب هراسناکی که آدم بنگی ببیند به وجود آمدهاند از اول یک وهم، یک فریب بیش نبودهایم و حال هم جز یک مشت افکار پریشان موهوم چیز دیگری نیستیم"
و بعد تبدیل به مانیفستی برای زندگان میشود:
"چقدر خوب بود اگر زندگان برای ما ساز میزدند و میآمدند اینجا پهلوی مرده ها کیف میکردند. برای خودشان هم بهتر بود. جون یادشان میافتد که روزی مثل ما میشوند. آن وقت بیشتر از زندگی لذت میبردند"
و درباره زندگان میگوید:
"روی زمین ساز هست، پول هست، شراب هست، خواب هست، فراموشی هست، عشق هست، دوندگی، گرسنگی، گرما، سرما، تشنگی، گردش و حتی امید خودکشی هست ولی ما هیچ دلخوشی نداریم. ما با زندگی زندهها خوشیم و با حرفش خودمان را گول میزنیم"
و در نهایت با پایان بندی این دیدگاه هم تکمیل میشود:
"نباید نزدیک رفت، چون عشق مثل یک آواز دور، یک نغمه دلگیر و افسونگر است که آدم زشت و بدمنظری میخواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد. چون یادبود و کیف آوازش را خراب میکند و از بین میبرد. در آستانه عشق هم نباید جلوتر رفت تا همین جا بس است. همین خوب بود، از هر درودی، از هر آفرینگانی روان من بیشتر کیف برد. چون تمام آن یک لحظه خوشی مرا سراسر جوانیم را دوباره جلوی چشمم مجسم کرد. نه نباید از آستانه آن گذر کرد. تا همین جا بس است"
صادق هدایت نویسنده ایرانی مورد علاقه ی منه فرقش با بیشتر نویسنده ها تو اینه که خودشو محدود نمیکنه انواع داستان هایی که نوشته همه دارای مفاهیم فلسفیه ولی با این حال برای خواننده هم جذابه از خوندن این کتاب متفاوت خیلی لذت بردم و بین نمره چهار و پنج مردد بودم ولی خب به قول یه عزیزی کتاب خوب اونه که بعد تموم کردنش تازه تو ذهنت شروع بشه و میدونم که این کتاب تا مدتها تو ذهنم میمونه برای همین بهش پنج دادم
وقتی سرچ کردم بعد از کتاب دیدم، آفرینگان اسم یک نوع مراسم مذهبی و نماز هست که زرتشتیان در زمان جشنی بخصوص برپا میکنن. حالا هدایت تو این داستان اومده یک سری باور های عموما مذهبی و فلسفی حتی شاید بشه گفت رو از زبان چندین شخصیت خیالی بیان کرده و یک جورایی نوعی تمسخر و دهنکجی به سبک خودش به بعضی از مواورد داشته. خوب در نوع خودش بدک نبود به نظرم.