همیشه اختلاف داشتیم. دعوا از اولین شب زندگی مشترکمان شروع شد. ده تا از همکلاسی های سوده و سه تا از مهندس های شرکت را از محضر برده بودیم رستوران تا شاهد پیوندمان باشند. یکی از همکارهایم که نوشابهی بقیه را پر می کرد مرتب میزد روی شانهی سوده و میگفت: « پنجاه سال اولش سخته. اما این متاع که اسمش آنچنانتره قابل تحمل میکندش.»
جز حال بهم زن ترین کتابهایی که توی زندگیم خوندم، واقعا همه داستانهاش چندش آور بود. نویسنده فتیش شاش داشت و نصف داستانها با محوریت شاش بود، بقیه شم که یه جور دیگه حال خراب کن بود مثل قطع عضو و عشق بین خاله و پدر و اصلا کلکسیون چندش ترین و مزخرف ترین چیزها. واقعا متاسفم برای کسایی که توی اینستاگرام همچین کتابهای چرندی رو وایرال میکنند فقط بخاطر پول.
با نوشته های هاجر یا همون خفن خاتون خودمون، سال ها قبل از طریق اینستاگرام آشنا شدم. یادم میاد یکی از پست هاش که توی اکسپلور اینستاگرام بالا اومده بود، عکسی بود از پیرزنی که قلیون برازجانی دستش بود و پیش روش نخلستان های خرما بود. زیر اون پست براش کامنت گذاشتم«بوشهر؟؟؟» اومد و جواب داد با لبخند «بله». اون پست شروع آشناییم بود با نوشته هاش تا به امروز. هاجر برامون از خوشی های زندگیش نوشت. از آشنایی با همسرش از ازدواجش، از رفتن باباش و از اومدن آبان پسرش. اون نوشت و ما خوندیم و لذت بردیم. نوشته هاش مثل خودش گرم بود و صمیمی. مثله لبخند پررنگش که همیشه چسبیده روی صورتش. توی «آنگاه» نوشتی، رفتم و «آنگاه» جلد سبز با عکس #صادق_چوبک رو تهیه کردم و خوندم. توی «کرگدن» نوشتی، و از اون جایی که محل کار من مربوط میشد به کتابخانه ها، میرفتم و به خانم کتابدار میگفتم: کرگدن رسید بهم خبر بده یه دختری توش نوشته هاش رو مینویسه که من دوسش دارم و همشهریمونه. خلاصه که ردپای هاجر رو تا اونجا که میشد دنبال میکردم . تا این که این ردپاها رسید به همین کتاب «آن چنانتر». بلــه خفن خاتون بلخره کتاب خودش رو منتشر کرد. دوست داشتم چاپ اولش رو بخرم ولی خب میسر نشد. (ولی قسمت شد چاپ سوم بخرم اونم با امضای خودش). ——————————- از کتاب ؛ هاجر توی این کتاب هشت داستان کوتاه خوندنی نوشته. داستانها آنقدر ساده و تو دل برو هستن که براحتی اگر آدمی با مشغله متوسط باشید میتونید نهایت در دو روز همه رو بخونید. یه چیزی که در مورد کتاب و قصه هاش برام جالب بود، این بود که اغلب قصه ها توی زمان معاصر اتفاق افتاده بود. میگم جالب ، چون اخیراً هرچه کتاب خوندم، قصه در زمان گذشته رخ داده بوده . خب با این حساب، از زمان حال خوندن برام جدید بود تَقریبا 😃 توی این ۸ تا داستان، بنظرم با خوندنشون تجربه های زیستهی خودت رو میتونی پیدا کنی. برای من که خیلی قابل لمس بود. حتی یکی از داستان ها به اسم «ملاقات» به شدت برام آشنا بود. وقتی داشتم میخوندمش، به این فکر کردم نکنه من توی زندگی قبلی این داستان رو زندگی کرده بودم! خلاصه که هاجر خانم رزم پا، خدمتتون عارض هستم که این «آن چنانتر» شما، برای اولین تجربه چاپی شما، زیااااادی خوب بود. باشد که نوشتن شما مستدام باشد. ______________
پن: یه تشکر ویژه داشته باشم از نشر سده، که من رو غافلگیر کردند با کتابی که بهمراه «آن چنانتر» ارسال کرده بودند. ✌🏻
حسم به نثر این بود که هاجر سعی کرده ادای یکی رو در بیاره ولی نمیفهمم چه کسی :))) داستانها من رو خیلی نگرفت و اینطوریم که نمیخوندمش هم چیزی رو از دست نمیدادم.
آن چنان تر مجموعه ی داستان کوتاه ایرانی نوشته ی هاجر رزم پا . داستان ها از دل مردمان عادی شکل میگیره اما نویسنده به بیرون دنیای اونا پا میذاره و مارو همراه خودش میبره ،کشش خیلی زیادی دارن داستان ها . خیلی کم پیش میاد مجموعه داستان کوتاه فارسی بخونم اما این کتاب واقعا فرق داشت . داستان های کوتاه و تاثیر گذار .نقطه ی قوت قلم نویسنده شخصیت پردازی های بی نظیرشه ، اونقدر خوب آدم هارو وارد قصه میکنه و هویتشون رو به ما نشون میده . از قبل دنبال کننده ی خانم رزم پا بودم و هستم ، قلمشون رو دوست داشتم و دقیقا همون ادبیاتی که انتظار میرفت پیاده شده بود توی داستان ها . داستان مورد علاقه ی من ؟ خانه ی خلوت ، که پایان عجیبش چنگ انداخت به دلم . مکالمه های واقعی . مونولوگ های بی نظیر . آنچنان تر رو بخونید چون شبیه داستان های دیگه نیست .
آنچنانتر داستانیست از زندگیهای واقعی، با قلمی بسیار گیرا، که هیچ اتفاق خوبی توش نمیوفته! و این احساس سیاهنمایی به من داد. ولی از قلمِ هاجر خیلی لذت بردم. برای اولین کتابش خیلی عالی بود.
از سال ها قبل نوشته های هاجر رزم پا رو دنبال می کردم. شب هایی که بعد از تماشای چهار فیلم در جشنواره، مشتاق بودم که هاجر چه فیلم هایی دیده و نظرش چی بوده. تا زمانی که در سوگ پدرش می نوشت و بعدش که مامان آبان شد... دو ماه پیش فهمیدم که اولین کتابش منتشر شده و مشتاقانه در جشن امضا شرکت کردم و داوطلب اولین نسخه شدم. نمی دونستم که دو ماه کتاب رو با حسرت نگاه می کنم و فرصت خوندنش پیش نمیاد..تا این تعطیلات که خوندم و دوست داشتم مثل باقی نوشته های هاجر، به خصوص پایان های غافلگیر کننده ای که داشتن..
به نظرم «آنچنان تر» توقع شما را از یک مجموعه داستان کوتاه فارسی برآورده میکند. پرداخت در اکثر داستانها دقیق است و جزییات به درجات قابل قبولی چکشکاری شدهاند. پلاتهای داستانی، آن جذابیتی که لازم است دارند. فضاها و تصویرسازیها هم خوبند. نویسنده نگاه تیزبینی دارد که حسابی قبل از نشستن به قصد نوشتن، در جامعه معاصر ایرانی و به خصوص در زندگی طلبقه متوسط چرخانده. داستانهای مورد علاقهام «پاریس کوچولو» و «خانه خلوت» بودند. 🌱
به این کتاب اگه میخواستم بدون تعصب هم نمره بدم پنج میدادم. مگه چی میخوام از مجموعه داستان؟ ماجراهای باور پذیر و در عین حال استفاده از عنصر غافلگیری به جا و به موقع. راوی ها اول شخصن اما به خوبی متفاوت دراومدن. زبان تمیز و نثر شیوا، دوره های زمانی متفاوت… باز بگم؟ داستانهای مورد علاقه م توی این مجموعه قطعا مامان شیشهای و آنچنانتر هستن.
هاجر رزم پا بی شک ادامه زنان نویسنده معاصریست که دوستشان میدارم جملات روان و ساده ، تصویرسازی های عالی و گاها پایانهای سورپرایز کننده از ویژگی داستانهای این کتاب بود به شخصه به غیر از داستان اول بقیه داستانهای کتاب را دوست داشتم به خصوص داستان خرده ریزهای فلزی و یک لکه روی سطح استیل
این داستانها نشانهی فلاکتِ داستان ایرانی است. خجالتآور است. کتابی را در مرکز کشور آن هم با تبلیغات وسیع و با ایجادِ گرد و خاک زیاد چاپ میکنند، مثلا در تیراژی بالا در صدر جدولِ فروش داستان ایرانی هم قرارش میدهند و سپس نامش را هم میگذارند ادبیاتی دیگرگونه و جدید! وای بر این ادبیات داستانی و وای بر نویسندگان داستان در ایران که شاهد تولید چنین کتابهایی است بیمایه و ضعیف. من در پستهای آینده مفصل به یکی دو داستان بسیار ضعیف این مجموعه خواهم پرداخت. ولی به شکل مختصر خواستم بگویم که نویسندهی چنین داستانهایی چرا باید روایت را این چنین به نابودی بکشاند؟ ذرهای هم از عناصری به نام بحران، ضرورت بحران، انحنای شخصیت و پیچش و گرهافکنی و... وجود ندارد. نمونهاش داستان اول این مجموعه هست. داستانی به نام «پاریس کوچولو». داستانی نخنما و کلیشه و از نظر روایت هم پاشیده. راوی سرخوردهی داستان مردی است پا به سن گذاشته که پزشک هست. او اکنون در پاریس هست. خاطراتش را از محل اقامت خود در ایران در سالیان دور به یاد میآورد. «برزو» همین شخصیت اصلی، اساسا هیچ جذابیتی برای مخاطب هوشیار و حرفهای ندارد. چرا که نویسنده در پرداخت آن به شکست خورده است و داستانی کاملا چرند و تهوعآور از خاطرات گذشته و حالِ برزو در پاریس فراهم آورده است. آخر شما وقتی که «برزو» را در تظاهرات خیابانیِ شهر پاریس به نمایش گذاشتهاید و در ابتدای داستان هم حداقل بحرانی ترسیم کردهاید، همان حالتهای شکنندهی برزو را نمایش میدادید دیگر. اینکه نویسنده هر چه خاطرهی مزخرف از دوران کودکی برزو، شاشیدن برزو هنگام کتکخوردن، خاطرهی اعدام پدر در ایران، شوهر کردن مادر بعد از مرگ پدر، خاطرات تظاهرات و جنبشهای خیابانی پاریس و آن نشانهسازی چندشآور از مجسمهای که در میدان شهر بوده و... واقعا چرا؟ مگر داستان آن هم از داستانی که از ذهن راوی ناخوش با زبانی شکننده بیان میشود، این همه ماجرا باید داشته باشد؟ بالاخره کدام بحران و کدام انحنا در روایت را باید پیگیری کنیم؟ این داستانی است که سراسر در نقل حوادث پیدرپی اسیر شده است. تاریخ چنین داستانهایی گذشته است. این داستانها به ناتوان کردن روحیهی مخاطب میانجامد. بیشتر دربارهاش خواهم نوشت.
آنچنانتر اولین مجموعه داستان کوتاه فارسی بود که من میخوندم و تبدیل به تجربه خوشایندی شد. داستانها کشش ایجاد میکنن، فراز و فرود دارن، جزئیات و شخصیتپردازی دلنشینی دارن و در نهایت برای ملال بیانتهای من در عصرهای این تابستان انتخاب خوبی بودن.
اوایل نوجوانیم توی خانهی خاله پیر پدرم که آرشیو بزرگی از انواع مجلات زن و خانواده ایرانی داشت، داستانهای کوتاه فارسی عامیانه زیادی خونده بودم و این بار هم حس اونها برام تداعی شد؛ البته خیلی تر و تمیزتر و باکیفیتتر. داستانهای رومزه آدمهای معمولی در زمانه و جغرافیای خودم، با اشتراکات زیادی مثل مهاجرت، پاندمی، فوتبال ملی و چیزهای دیگه.
یکی از قسمتهای مورد علاقهام از کتاب: پدر و دو برادر بزرگم را زیر مجسمهی اسب میدانگاهی دار زدند. از سه صبح تا یازده ظهر جنازهشان بالای دار بود و با باد تکانهای آرام میخورد. مادرم روی جدول خیابان نشسته بود و میدانگاهی را نگاه میکرد. من و خواهر و برادر کوچکم کنارش نشسته بودیم و هیچ کدام حرف نمیزدیم. وقتی آوردندشان پایین و آمبولانس دور شد، مادر از جایش بلند شد، چادرش را تکاند و راه افتاد. خواهرم چادر مادر را گرفته بود و من دست برادر کوچکترم را. مادر بعد بیست قدم ایستاد وسط خیابان و انگار چیزی یادش آمده باشد، برگشت طرف میدان و یک جفت دمپایی جامانده از برادرم را از روی زمین برداشت، لنگههایش را زد به هم، خاکشان را گرفت و زدشان زیر چادرش.
من ارتباط قویای با دستان کوتاه نمیتونم برقرار کنم ولی این کتاب رو دوست داشتم، جاهایی غمگین میشدم و جاهایی هم میگفتم خب؟ در کل ریویو نوشتن برای داستان کوتاه سخته، یکی از داستان ها بالا میبره و یکی زمینت میزنه. هیچ حرف زیادی ای قرار نیست درمورد این کتاب بزنم، این روزها من از روند زندگی خارج شدم و داستانهای زندگیهای آدمهایی که میتونن زیر سقف هر خونهای وجود داشته باشن، میتونه بهم کمک کنه به یک روتین عادی برگردم، هرچند که بغض کنم یا جایی ازماجرا به "خب که چی؟" برسم. ریویوها همیشه فقط نظر ما درمورد خود کتاب نیستن، درمورد ارتباط ما با خط به خط کتابن، در رابطه با چیزی که همراه باهاش لمس کردیم. چیز شگفت انگیزی منتظرتون نیست، هرچی که هست زندگیه. پایان داستان مامان شیشهای اینو نوشتم: بعضی وقتا هیچی باعث نمیشه درست بشیم و فقط پا جای اشتباه قبلیمون میذاریم.
یه سری کتابا هستن وقتی میخونیشون تموم میشه حالت بده، نه بخاطر اینکه کتاب بد بوده بخاطر اینکه از فرداش دیگه نمیتونی این کتاب رو دست بگیری از خط به خطش کیف ببری. آنچنانتر یه مجموعه داستان واقعا جذابه. جزییات انقدر خوب توش اشاره و توصیف شده که میتونی به راحتی تصویرسازیش کنی تو ذهنت. یه سری اشارات هم توش داره که احتمالا اگه متولد دهه پنجاه و شصت و اوایل هفتاد باشی راحتتر درکشون میکنی. تو خوندن کتاب داستان به نظرم مهمترین قضیه روان بودن نوشتاره که تو آنچنانتر این اتفاق رو به بهترین و کاملترین شکل ممکن میشه لمس کرد.
بدون شک هاجر رزمپا نویسنده خوش آتیهای خواهد بود. چون هوش، ذوق و خلاقیت مورد نیاز رو با مهارتهایی که در تلاش بوده کسب کنه در سالهای اخیر به خوبی هم زده و اولین حاصل منسجمش شده «آنچنانتر» که تقریبا تمام داستانها از کشش کافی و خوبی برای ادامه خوانش برخوردار بودن.
« على اقا سرايدار آخرين آدمى است كه نفهميده وقتى مردم مى پرسند جه خبر منظور خاصى ندارند و نمى خواهند خبرى بشنوند. آن هم كسى مثل من كه هميشه از شنيدن خبرهاى خصوصى و فهميدن رازهاى ديگران فرارى است.»
کم پیش میاد بین کتاب های داستان کوتاه از همه ی داستان ها خوشم بیاد ولی آنچنان تر برام این شکلی بود. یه جور حس آشنایی تو تک تک قصه ها داشتم چون خیلی نزدیک بود به دغدغه های اجتماعی این روزهامون. از گرفتن سیگار جلوی چشم دختر معترض پاریس کوچولو گرفته تا استادیوم رفتن مامان شیشه ای. و یه چیز دیگه اینکه قاطی اون بغضی که با بعضی داستانا میگرفتت،یه شوخی هایی اون وسط پیدا میشد که واقعا فازت و عوض میکرد و من اینو دوست داشتم. داستان مورد علاقه ام هم "مامان شیشه ای" بود.
زیاد نیستند مجموعه داستانهای معاصر فارسی که روایتگر جامعهی حال حاضر باشند؛ اما به این معنی نیست که میتوان از ایرادات این معدود آثار چشمپوشی کرد. کتاب «آنچنانتر» ایدههای بدیعی داشت اما در روایتگری و گرههای داستانی ضعیف عمل میکرد. شخصیت داستانها با آنکه از طبقات مختلف بودند، در یک عنصر مشترک بودند؛ مسئولیتناپذیری. که البته این هم به شکل دقیقی آینهی جامعهی معاصر ماست. فکر میکنم اگر نویسنده بتواند به خود بقبولاند که از به کار بردن تعدادی جملات زیبای شایستهی اشتراکگذاری در اینستاگرام بگذرد موفقتر عمل کند. زبان داستانها کاملا یکدست و پخته بود و گرچه میتواند ویژگی مثبتی باشد اما تفاوتهای فردی شخصیتها را نشان نمیدهد. در نهایت فکر میکنم که داستان «آنچنانتر» از این مجموعه بهترین آنهاست که جایی از قلبم را لمس کرد.
کتاب رو واقعاً دوست داشتم. با همهی داستانهاش توانستم ارتباط بگیرم، چند وقت پیش هم خواب قصّهی آنچنانتر را دیدم. تمامی تصویرسازیها به وضوح توی خوابم بود. صبح که بیدار شدم هر چه تلاش کردم یادم بیاید این خوابی که من دیدم برگرفته از کدام فیلم بود یادم نیامد. شبش اتفاقی کتاب را مجدد باز کردم و دیدم به! خواب این قصه را دیدم. حالا فکر میکنم کاش میشد فیلم کوتاهی از آن ساخت .نمیدانم کجای این قصه روح مرا قلقلک داده که انقدر به وضوح همه را مصور کردم. دست مریزاد هاجر رزمپا. امید که بیشتر ازت بخوانیم.
“احساس میکنم توی این معامله خاله سرم کلاه گذاشته و کمفروشی کرده است. رازش را تکانده، از اثر و فایده خالیاش کرده و پوکه آن را تحویلم داده. […] حالا چه فرقی میکند؟ حقیقتی که نمیشود برای کسی تعریف کرد فرق ندارد راست باشد یا دروغ. آدامسی است که خاله خوب جویده و وقتی پاک مزه اش را برده دست کرده آن را از دهان خودش آورده بیرون، گذاشته توی دهان من. حالا یک تکه لاستیک بیمزه است که فقط فک آدم را خسته میکند.” پاره ای از داستان “یک لکه روی سطح استیل”
همه داستان های این مجموعه با همین نثر شیرین، توصیف ها و تشبیه های بهجا و کلمات درست نوشته شدند. آدم های این قصه ها برای همه ما خیلی آشنا هستن و گاهی هم قصه شون خیلی شبیه قصه خود ماست. فکر کنم تمام چیزی که از یک داستان خوب میشه خواست همین باشه. قلم زیبای نویسنده هم به سادگی این قصه ها رنگ داده و باور پذیرشون کرده. من که از خوندن این قصه ها خیلی لذت بردم. داستان های مورد علاقه من هم از این مجموعه، داستان های “آن چنانتر” و “یک لکه روی سطح استیل” هستن :)
اين كتاب در مجموع با سليقه من چندان سازگار نبود. بيشتر داستان ها از نظر من منطق و باور پذيرى لازم رو نداشتن و من احساس ميكردم روايت ها بى سر انجام و بى سر و ته هستن. فضاى كلى داستان مملو از تلخى و نااميدى بود كه نه تنها حس همدلى مخاطب رو بر نمى انگيخت بلكه تنها حجم بزرگى از رنج و سياهى رو بى دليل و به شكل افراطى و بى منطق به مخاطب تحميل مى كرد. تنها نقطه قوت روايت ها توصيف دقيق جزئيات بود. فكر ميكنم متأسفانه فضاى مجازى و تبليغات تأثير خيلى زيادى روى ديده و شناخته شدن اين كتاب داشته و شهرت كتاب بيشتر از اينكه از كيفيت خود اثر ناشى شده باشه ، نتيجه همين تبليغاته. در مجموع به نظرم اين كتاب بيشتر از شايستگى واقعى خودش مورد توجه قرار گرفته.