روشنتر از خاموشی با مقدمهای از مرتضی کاخی، برگزیده شعر معاصر فارسی از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷ و با تکیه بر شعر نیمایی و شاعران برجسته آن دوران است که اشعار آنها در این کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. چاپ اول این کتاب در سال ۱۳۸۶ و توسط انتشارات آگاه صورت گرفته است. نقد مختصری بر اشعار هر شاعر، زندگینامه و ارائه چند شعر از هر شاعر به عنوان نمونه از جمله بخشهای این کتاب است. از جمله این شاعران میتوان به دهخدا، نیما یوشیج، گلچین گیلانی، پرویز ناتلخانلری، احمد شاملو، مهدی اخوانثالث، امیرهوشنگ ابتهاج، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، شفیعی کدکنی، ژاله اصفهانی و میمنت میرصادقی اشاره کرد.
جزو معدود كتاب هايي بود كه كامل نتونستم بخونمش ... يعني نصفه نيمه كتاب رو رها كردم ... مقدمه اي. كه ايشون نوشتن خوب بود و اطلاعات زيادي از اون مقدمه ياد گرفتم و با تكيه به اون مقدمه احساس كردم كه صفحات بعدي كتاب هم خوب خواهد بود اما دچار سر افكندگي شدم... من نميگم شعر هايي كه انتخاب شده بودند بد بود اما انتظار داشتم كه شعر هاي بهتري تو اين كتاب قرار داده مي شدند حداقل مي تونستن شاهكار هاي هر شاعر رو انتخاب كرده و اون ها رو تو اين شعر ها قرار بدن .... ٢ ستاره اي هم كه به اين كتاب ميدم فقط به خاطر مقدمه ي كتاب هستش ....
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظهای چند بر این آب نظر کن، آب، آیینi عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم، باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم ، و سخنی به از بی سخنی نشنیدم ، ساکن سرای سکوت شدم، و صدره ی صابری در پوشیدم، مرغی گشتم،چشم او از یگانگی،پر او از همیشگی، در هوای بی چگونگی، می پریدم، کاسه ای بیاشامیدم که هرگز،تا ابد، از تشنگی او سیراب نشدم... بایزید بسطامی
از هفت سال پیش که «روشنتر از خاموشی» به دستم رسید، همیشه و هرجا که بودم رو میزم حاضر بوده؛ خونه و دبیرستان و دانشگاه. به کمک همین کتاب و نامهاش بود که به سراغ بعضی دفترها و مجموعه شعرهای دیگه رفتم و همیشه راضی بودم. روشنتر از خاموشی از اون دو سهتا کتابیه که میدونم تا سالها قراره باهام باشه.