Thornton Niven Wilder was an American playwright and novelist. He received three Pulitzer Prizes, one for his novel The Bridge of San Luis Rey and two for his plays Our Town and The Skin of Our Teeth, and a National Book Award for his novel The Eighth Day.
دوستانِ گرانقدر، این نمایشنامۀ کوتاه، از چهار شخصیت تشکیل شده است.. «هربرت هاکینز» کارمندیست که سالیانِ سال، از اداره تا منزل را با قطارِ ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه به خانه می آید و در راه با دوستانش بازی کرده و برایشان جوک تعریف میکند.. ولی آنقدر این رفت و آمدها تکراری شده که بارها بیان کرده که اِی کاش یکبار تصادفی در مسیر پیش می آمد و قطار از ریل خارج میشد تا تنوعی در سفر ایجاد شود... هربرت با همسرش تماس گرفته و به او خبر میدهد که امروز تصمیم دارد تا با قطارِ شش و سی دقیقه حرکت کند... خانمِ هاکینز با دخترِ شانزده ساله اش یعنی «مینی» مشغولِ خیاطی است و در موردِ غذا و موضوعاتِ گوناگون سخن میگویند تا پدر به خانه بازگردد.. در همین حال هرزگاهی مینی از پنجره، بیرون را تماشا کرده و به نوعی آمارِ همسایه ها و پدرش را میگیرد... سپس متوجه میشوند که مردی از بیرون کشیکِ خانۀ آنها را میدهد و همسایه ها نیز به پلیس اطلاع میدهند... ولی مشخص میشود، آن مرد، هربرت بوده است... هربرت به خانه می آید و شروع به تعریف کردنِ موضوع میکند... پیرزنی که هربرت کارهایِ بیمۀ او را انجام میداده و با گپ و گفت، پیرزنِ تنها را خوشحال میکرده، مُرده است.. ولی پیش از مرگ، برایِ هربرت نامه ای نوشته و مبلغِ زیادی نیز برایِ او به عنوانِ هدیه باقی گذاشته است.. پیرزن سبب میشود تا ساعتِ سوار شدنِ هربرت به قطار تغییر کرده و او با قطارِ ساعتِ چهار، به شهر بازگردد... برایِ هربرت چه اتفاقی افتاده است!! یا چه اتفاقی ممکن بود برای وی رخ دهد!! بهتر است خودتان این نمایشنامه را خوانده و از سرانجامِ آن آگاه شوید ---------------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این نمایشنامه، کافی و مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
خانم هاکینز:[برای اولین بار به او می نگرد] داشتی فکر می کردی بذاری بری؟ آقای هاکینز: [برای لحظه ای به لیوان خود نگاه می کند] اون دوردورا.[دوباره صورتش را با شوخ طبعی روی شانه خانم هاکینز می گذارد،اما صدایش جدی ست] «اون دوردورا» وجود نداره.... فقط «این جا» وجود داره.
خانم هاکینز:آدمایی که به اندازه من و تو، این همه مدت همدیگه رو می شناسن قرار نیس همدیگه رو ببینن. تصویری که ما از هم داری یه تصویر ذهنیه.هربرت،پارسال یه روز رفتم شهر با خواهرت بریم بیرون ناهار بخوریم.وقتی داشتم همین طوری تو پیاده رو قدم میزدم فکر کن دیدم کی داره می آد طرفم؟ ازون دوردورا! تو! قلبم شروع کرد به زدن و تو دلم بنا کردم به دعا که تو منو نبینی. بعد تو بی اینکه منو ببینی از کنارم رد شدی. نمی خواستم ما رو با اون لباس مضحک ببینی که موقع شهر رفتن می پوشیم،با اون کلاهای مسخره،با اون قیافه ی مضحکی که وقتی می ریم گردش برا خودمون درس می کنیم. نمی خواستم تو اون آدمی رو ببینی که دیگران میبینن. آقای هاکینز: [خیره می شود] ولی تو منو دیدی، با اون قیافه ی مضحک. خانم هاکینز: ها، نه، من انقدر نگاه نکردم که چیزی ببینم. حسابی حواسم پی قایم کردن خودم بود.
یک نمایشنامه خیلی کوتاه هست با کلا ۴ شخصیت، اینقدر کوتاه است که هرچی ازش بگم کلش لو میره. نکته قشنگش اون خلاصهای هست که اولش از زندگی نویسنده نوشته شده