بالاخره تموم شد. کتابِ سختی بود و خوندنش واقعاً همت میخواست. سخت نه از لحاظ پیچیدگی زبان و معنا، که بهلحاظ جهانبینی غیرقابل پذیرش و کهنهی نویسنده.
با خوندن این کتاب میشه تا حدودی فهمید که دستگاه فکریِ آدمهایی که سالهای بعد از انقلاب و جنگ بهدنیا اومدن-مثل من-، چقدر با آدمهایی که روزهای پر شور جوونیشون در این دورهها گذشته متفاوته. تصورات و آرمانهای نویسنده اونقدر در تضاد با واقعیتهای زمینیه که راهِ کوچکترین درک و همراهی خوانندهای از نسلی متفاوت رو به روی خودش میبنده.
داستان در موقعیت مکانیِ مشخصی اتفاق میافته و همین مسئله باعث میشد مدام در حال تطابق تاریخی وقایع باشم و وقتی نمیتونستم مابهازای تاریخیِ اتفاقات رو پیدا کنم، هر چه بیشتر پیش میرفتم، بیشتر از فضای داستان فاصله میگرفتم. جدا از ابهامات تاریخیِ داستانی که اصرار داره در مکان مشخصی اتفاق افتاده، وقتی نویسنده از فضای فرهنگی جامعهای که مینویسه اطلاع چندانی نداره، و برای پوشوندن این ضعف، دست به دامن بازی با واژگان و نوشتن تکگوییهایی پرطمطراق برای راویِ پریشانحال، بلاتکلیف و وراجِ داستان میشه، غیر از گیجی و دلزدگی حاصلی برای خوانندهش به ارمغان نمیآره.
با همهی اینها خوندن این کتاب و کتابهایی از این دست ضروریاند؛ ضروریاند برای فهمیدن دنیای ذهنی و چارچوب فکریِ آدمهایی که مستقیم و غیرمستقیم تاریخ معاصر سرزمینی که حالا ویران و وامانده به دست ما سپرده میشه رو بهنحوی رقم زدند.
البته اگه منصف باشیم، هر کتاب چیز تازهای برای یاد دادن یا دستِ کم یادآوری به ما داره:
«... فرمانده به وکیل گفت: زمان عاملی تعیینکننده است، تیغیست دو دم به سود ما و به زیان ما. تو در اینجا نبودی وقتی ما وارد کشور شدیم و قدرت را قبضه کردیم. در فرصتی، دوباره نگاه کردیم: گروهی به دنبال نان و روزی خود بودند، برای آنها چه فرق میکند که چه کسی بر آنها حکومت میکند؟ کافیست آب و نانشان را قطع نکنند؛ که اگر قطع کنند هم چه میتوانند بکنند جز تحمل و سکوت؟ گروهی دیگر، کسانیاند که اهل فکر و عملاند. میاندیشند و قدرت عملکرد سیاسی دارند. بیشتر آنان به حال میاندیشند، منظری جز گذشته هم پیش رویشان نیست. رفاه پیشین، مقام پیشین، اعتبار و روابطی را که در گذشته داشتهاند، خواهاناند. کار با اینها ساده است. میشود آنها را ترساند یا فریفت. زمان که میگذرد، توقعات آنها کم و کمتر میشود و عاقبت به همین حال بسنده میکنند. میماند اندکی که دیوانهگانند با جنونِ ستیهندگی. آنان با هیچ حکومتی سر سازگاری ندارند، نه با ما و نه با دیگری که از پی ما خواهد آمد. آنان آزادی بیحد و حصر میخواهند، نقاد روزگارند، آرمانپرستاند، با نفس قدرت حکومت مخالفاند. کار ما با اینان است. میکشیم و میکشند تا روزگار که را خواهد. اگر زمان، گروهی را به زانو درمیآورد، گروهی را ناراضی میکند و در برابر ما وامیدارد. ما این واقعیت را میدانیم، چون از زمرهی همان کسان بودهایم. ما نیز روزگاری آرمانهایی داشتیم. به زور، به حیله یا به حق، قدرت را ستاندیم. پس در برابر هر که بخواهد به زور، به حیله یا به حق علیه ما بجنگد، میجنگیم و راه دیگری وجود ندارد.»
سالهای آخر جنگ بود این کتابهای سیاه و زرد نشر تندر برای خیلی مصداق کتابهای ثقیل و سنگین بود یادمه تو همون سالها قبل حکم ارتداد سلمان رشدی ،شرم و بچه های نیمه شبش توسط همین ناشر منتشر میشد .یا کتاب راهنمای ر.ک. نارایان حتی برنامه ریزی خطی لیبرمن رو از این انتشاراتی دیدم. به هر روی شهربندان تحت تاثیر شدید 1986 جورج اورول و چن تا فیلم پست آپوکالیستی همچون آلفاویله گداره....فضای تلخ و افسرده و خفقان آوری رو شرح میده خلاصه اینکه در طی خوندن کتاب این یاس و دلمردگی به خوبی بهت سرایت میکنه ولی خوب اگه شخصیت اصلی کتاب یک وکیل نبود میشد قبول کرد که از احوالات کشور مادریش خبر نداره ولی نمیشه باور کرد که شخصیتی مثل قهرمان این رمان بدون شناخت وارد ککشور با ایون نظام توتالیته خفقان اور شده....بهر حال پیش بینی مجابی درباره آینده افغانستان و انگیزیسیون شدیدی که بعدها با طالبان و القاعده و الان با داعش بوجود میاد قابل تحسینه.