What do you think?
Rate this book


241 pages, Paperback
First published January 1, 1959
رحمت از شاعر بدنام پرسید «راستی تو چطور شد شاعر شدی؟» شاعر بدنام گفت «وقتی خدا شغل قسمت میكرد، من از كونگشادی زير يه درخت خوابيده بودم. وقتی بيدار شدم همه شغلا رو قسمت كرده بودن، فقط جاكشی مونده بود و شاعری. تا خواستم جاكشی رو ور دارم يكی پريد اونم قاپيد. اينه كه من موندم و شاعری.» بعد منشی از در آمد تو و رفت پيش بقيه نشست. دو تا جوانک آمدند تو و رفتند به مستراح. وقتی از مستراح بيرون آمدند داشتند دماغشان را فرت و فرت بالا میكشيدند. اين بود كه آندرانيك جَلدی سراغشان رفت و يكی دو تومنی تلکهشان كرد. بعد بحث بر سر اين شد كه شعر بامداد بهتر است يا شعر اميد و منشی بالای منبر رفت كه اصلا اميد شاعر نيست چون به نظر او كسی كه راجع به كفتربازی شعر بگويد اصلا شاعر نيست. جلال پرسيد پس به نظر او چه كسی شاعر است و او گفت خودش، بامداد و شاعر بدنام. بعد گفت شاعر بدنام بنظر او نابغه است، نه بهدليل شعرهایی كه گفته بلكه بهدليل شعرهایی كه هنوز نگفته، و رحمت بهش گفت كه درِ ماتحتشش را بگذارد و كمتر كسوشعر بگويد.