Jump to ratings and reviews
Rate this book

تاریخ سری سلطان در آبسکون

Rate this book
فیلمنامه

59 pages, Paperback

First published April 1, 1986

2 people are currently reading
128 people want to read

About the author

بهرام بیضائی

70 books53 followers
بهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده

بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطوره‌شناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهره‌های فرهنگی معاصر شناخته می‌شود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بی‌بدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.


آغاز راه و شکل‌گیری اندیشه

بیضایی در خانواده‌ای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقه‌ی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهش‌های گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.


حاصل پژوهش‌های ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته می‌شود و تسلط عمیق او بر ریشه‌های فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش می‌گذارد.


کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما

فعالیت‌های هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستان‌نویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.


در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامه‌هایی چون "پهلوان اکبر می‌میرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز می‌گذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهره‌گیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرم‌های نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیک‌های مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت می‌پردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیت‌پردازی عمیق از ویژگی‌های بارز نمایشنامه‌های اوست.


در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحب‌سبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.


فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار می‌رود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایت‌های متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونه‌ای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخ‌نگر است. "سگ‌کشی (۱۳۷۹) نیز پس از سال‌ها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.


سبک و مضامین کلیدی

آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگی‌های منحصر به فردی برخوردارند:


زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حساب‌شده که به آثار او عمقی چندبعدی می‌بخشد.
اسطوره و تاریخ: بهره‌گیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیت‌هایی قدرتمند، کنش‌گر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایت‌های تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینه‌های تاریخی، اسطوره‌شناسی و فرهنگی بنا شده‌اند.


مهاجرت و تداوم فعالیت

بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طرب‌نامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاه‌های آموزشی متعددی برگزار کرد.


بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
51 (23%)
4 stars
86 (40%)
3 stars
58 (27%)
2 stars
18 (8%)
1 star
1 (<1%)
Displaying 1 - 30 of 39 reviews
Profile Image for Sajjad.
44 reviews31 followers
May 16, 2024
تاریخ می‌گوید که سلطان محمد خوارزمشاه، که مغولان در دوران سلطنت او به ایران حمله کردند، از ترسِ مهاجمان مغول به جزیره آبسکون در دریای خزر گریخت و چهار ماه آخر عمرش را در این جزیره سپری کرد. بهرام بیضائی در فیلمنامه «تاریخ سرّی سلطان در آبسکون» این چهار ماه آخر زندگی سلطان محمد خوارزمشاه را روایت کرده است. چهار ماهی که در تاریخ روایتی از آن نیامده و بیضائی با تخیل خود روایتی از آن ساخته است که خواننده را به تأمل در ماهیت قدرت استبدادی و تنهایی قدرت وا می‌دارد و به تأمل در این موضوع که فرمانروای مستبد وقتی در موقعیت ضعف قرار می‌گیرد چگونه می‌اندیشد. در «تاریخ سرّی سلطان در آبسکون» با وجوه نامرئی تاریخ و گوشه‌های تاریک آن مواجهیم؛ گوشه‌هایی که نه قلم تاریخ‌نگار بلکه تخیل هنرمند می‌تواند به جزئیات آن راه یابد و آنها را به تصور در آورد. بیضائی در این فیلمنامه فرمانروای مستبد را در لحظه‌ای به تصویر کشیده است که او از حیطه اقتدارش بیرون افتاده، تاج و تختش از او گرفته شده، قلمروش چپاول شده و حالا او تنها و مطرود و مغموم و خسته در جزیره‌ای به سر می‌برد و در این حال، گذشته همچون کابوسی به سراغش می‌آید و ارواح مردگان او را بابت اعمالش محاکمه می‌کنند.
Profile Image for Dream.M.
1,054 reviews670 followers
January 1, 2026
این اولین ریویوو من در سال ۲۰۲۶ هستش. به یاد استاد بیضایی فقید این کتاب رو انتخاب کردم و خوندم تا ادای دین کرده باشم و یادشون رو گرامی بدارم در حالیکه فقط ۶ روز از آسمانی شدن‌شون میگذره.
و چقدر عجیب که این کتاب مناسب احوالات این روزهاست...
فارغ از علاقه به استاد بیضایی، پیشنهاد میکنم این کتاب کوتاه رو بخونید....
[منشی صاحب‌جمع: بهتر است یکی در خفا وقایع این ایام را بنویسد. ما که به قدم کاری نمی‌کنیم شاید به قلم کرده باشیم.
ندبه | ص۲۱]
..................................
نشخوار فکری:
صادقانه بگویم نوشتن درباره‌ این فیلمنامه تجربه‌ مطمئنی برایم نیست. مدام حس می‌کنم دارم چیزی را به متن تحمیل می‌کنم. بعد دوباره برمی‌گردم و می‌بینم نه، انگار خود متن دارد من را در این مسیر هل می‌دهد. این رفت‌وبرگشت خسته‌کننده است، اما شاید هم ضروری‌ست. چون خود فیلمنامه هم روی مرز حرکت می‌کند؛ مرز واقعه و روایت. و من واقعا گیجم و نمی‌دانم کدام‌یک این‌جا مهم‌تر است.

بیضایی تعزیه را خوب می‌شناسد، این روشن است. نه فقط به‌عنوان یک فرم نمایشی، بلکه به‌عنوان شیوه‌ای برای مواجهه با تاریخ و رنج. در تعزیه، قرار نیست حقیقت کشف شود؛ حقیقت از پیش معلوم است. آنچه اجرا می‌شود، کشف نیست، یادآوری است. "تاریخ سری سلطان در آبسکون" هم دقیقاً همین کار را می‌کند. ما قرار نیست بفهمیم سلطان دقیقاً چه کرده؛ ما قرار است بشنویم که چه چیزهایی دیگر قابل پنهان‌کردن نیستند.
اما اینجا یک اما برایم درست شده که مرا به کلنجار با خوانده‌ها و دانسته‌هایم می‌کشاند. شناختن تعزیه یعنی چه؟ دانستن فرم؟ یا فهمیدن این‌که تعزیه اساساً درباره‌ حل‌وفصل نیست، درباره‌ زنده نگه‌داشتن تروما است؟ اگر دومی باشد، آن‌وقت "تاریخ سری سلطان در آبسکون" خیلی تعزیه‌ای می‌شود. اگر اولی باشد، شاید نه آن‌قدر. ما می‌دانیم شکست اتفاق افتاده، اما نمی‌دانیم کدام روایت قرار است باقی بماند.
من فکر میکنم که مسئله‌ فیلمنامه اصلاً اشغال کشور و مغول‌ها نیستند. نه این‌که مهم نباشند، اما مرکز ثقل جای دیگری‌ست. مرکز، زبان است؛ این‌که چه کسی می‌تواند شکست را تبدیل به تاریخ رسمی کند. سلطان بیش از آن‌که یک پادشاه باشد، شبیه کسی است که از حذف شدن می‌ترسد. کسی که فکر می‌کند اگر تاریخ درباره او ننویسد، دیگر وجود ندارد. این‌جا نوشتن می‌شود قدرت یا شبیه قدرت. همه چیز به این بستگی دارد که چه کسی می‌نویسد، از کجا می‌نویسد، و مهم‌تر از همه، برای چه کسی و شاید حتی برای چه زمانی؟
(آیا نوشتن وقایع، بخصوص این روزها، نوعی مقاومت است؟ یا گاهی فقط یک جور تعویقِ مسئولیت؟ این سؤال را نمی‌توانم جواب بدهم، فقط می‌گذارمش فعلا همین‌جا..)
آبسکون در این کتاب، به‌تدریج تبدیل می‌شود به صحنه‌ نمایش آیینی. فضایی بسته، محدود، و در عین حال متراکم. سلطان بطور فیزیکی تنهاست، اما بطور وجدانی تنها نیست. این شباهت به منطق مجلس تعزیه وسوسه‌کننده است؛ صحنه ساده، اما تاریخ و حافظه و سوگ در آن فشرده شده‌اند. سلطان در مرکز قرار دارد و ارواح یکی‌یکی وارد می‌شوند تا شهادت‌ بدهند و تاریخ را، تاریخ واقعی را، تاریخ سری را روایت کنند و یا شاید بتوان گفت برای برای آن‌که دیگر سکوت نکنند و دادخواهی کنند.
تعزیه اساساً نمایش گفت‌وگو نیست. نمایش تقابل صداهاست. در "تاریخ سری سلطان در آبسکون" هم گفت‌وگوی نمایشی شکل نمی‌گیرد. سلطان میخواد توضیح بدهد اما ارواح یادآوری می‌کنند. یکی در پی توجیه است، دیگری در پی ثبت رنج. این دو زبان هرگز به هم نمی‌رسند. درست مثل تعزیه، که مخالف‌خوان و موافق‌خوان هرگز واقعاً با هم حرف نمی‌زنند؛ فقط کنار هم اجرا می‌شوند.
نقش‌ها هم به‌طرزی جذابی تعزیه‌ای‌اند. سلطان، شاید، مخالف‌خوان اصلی این مجلس باشد. نه الزاماً به‌خاطر شرارت اغراق‌شده، بلکه به‌خاطر زبانش. زبان او آراسته، آهنگین و بیش‌ازحد خودآگاه است. شبیه مخالف‌خوان‌های تعزیه که رجز می‌خوانند. در مقابل، ارواح نقش موافقان را دارند؛ کخ البته اینجا نه قدسی‌اند و نه معصوم، بلکه حامل رنجی تاریخی و حذف‌شدگان تاریخی‌اند.
بیضایی تعزیه را وارونه نمی‌کند، اما آن را از الهیات جدا می‌کند. هنوز قضاوت اخلاقی وجود دارد، اما خبری از نجات اخروی یا وعده‌ رستگاری نیست. می‌شود این را یک تعزیه‌ سکولار نامید. این‌جا مجلسی برای حسابرسی برپاست، نه رسیدن به رستگاری. کسی قرار نیست نجات پیدا کند؛ فقط قرار است چیزی ثبت شود تا فراموش نشود. یا چیزی که فراموش شده بود بازنویسی و یادآوری شود.
زبان فیلمنامه این پیوند را تشدید می‌کند. دیالوگ‌ها وزن دارند، تکرار دارند، و گاهی حتی تصنعی به نظر می‌رسند. من اول فکر کردم این تصنع نقطه‌ضعف است، اما هرچه جلوتر رفتم، کمتر به این نتیجه مطمئن بودم. چون در تعزیه هم زبان طبیعی نیست؛ آیینی است. و نکته‌ تلخ این‌جاست که سلطان از همین زبان آیینی استفاده می‌کند، شاید حتی سوءاستفاده. با همان زبانی حرف می‌زند که قرار است سوگ را منتقل کند، اما از آن برای لاپوشانی شکست استفاده می‌کند.
پایان فیلمنامه اساسا چیزی به شکل شکست یا پیروزی ندارد. نه برای ارواح، نه سلطان. فهمی حاصل شده، اما آرامشی نه. شاید این دقیقاً همان چیزی است که بیضایی می‌خواهد: نه تطهیر، نه تسکین، نه قهرمان‌سازی. فقط ناتمام گذاشتن روایت...
بیضایی نه سلطان را با شمشیر مجازات می‌کند و نه با مرگ. او سلطان را مجبور به شنیدن می‌کند. و شاید این سنگین‌ترین شکل عدالت باشد.
Profile Image for Seyed Hashemi.
218 reviews98 followers
August 12, 2025
برآمدنِ زودهنگام شهروند؛
آیا خواننده مدیون نویسنده است؟


0- مغول خاک ایران را به توبره کشید. خندق‌ها از اجساد پر می‌گشتند. مقاوت یا تسلیم، تفاوتی ندارد، در خون خود غلت خواهید زد. همدستی با مغول نیز راهی به سلامت ندارد؛ مغول به خائنِ وطن نیز رحم نخواهد کرد. در تاریخ جهانگشا ضبط شده است که بازمانده‌ای از بخارا گفته است که مغولان «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند».
در این وانفساست که سلطان محمدخوارزمشاه از ترس جانِ سلطان به آبسکون گریخت. امروزه تاریخ برای ما واضح نیست که آبسکون دقیق کجاست (برای بحثی تاریخی در آبسکون به مدخل آبسکون در دایره المعارف بزرگ اسلامی رجوع کنید) اما، جایی در حوالی شمال ایران است و بیش از این نیز برای روایت بیضائی لازم نیست. در این روایت، آبسکون که فرارگاه سلطان است، باید در مه غرق باشد، پرآب باشد و دیگر عناصر لازم که باید بار بر جغرافیا برای روایت شود.

پس خاک ایران به توبره کشیده شده است و «رعیت» ایران به تیغ آبدیده معدوم. در این آشفته بازار است که سلطانِ معزولِ سودازدۀ ایران، آینده تاریخ را خواهد دید؛ آینده‌ای که در آن «رعیت»، تبدیل به «شهروند» خواهد شد، شهروندی که آینۀ سلطان خواهد بود در ظلمی که روا داشته است:
قیرگر: «مرا آینۀ خود گیر، و دوزخ آینۀ آنچه ساختی!»

1- شهروند چیست و چرا در برهه‌ای خاص از تاریخ سربرآورده است؟
از گذارهای مهمی که در عصر مدرن رخ داده است، گذار از «رعیت» به «شهروند» بوده است. اینجای بحث هزاران نکتۀ باریک‌تر از مو در تاریخ عصر مدرن، تاریخ اندیشه و نظریه سیاسی، تار یخ فلسفه و... هست که محل توجه نیست، اما حداقلی از بحث لازم است که مشخص شود وجه ممیزه این شهروند از رعیتی که بوده است در چیست.
رعیت حق کلام ندارد؛ یعنی حق کلام خطرآمیز برای ارکان قدرت را ندارد. قدرت و کلام خطرآمیز را رادیکال فهم نکنید، گلایه از بهداشتِ ضعیف و گیر کردنِ در حداقلِ زندگی نیز در گذشتۀ تاریخ برای قدرتِ حاکم خطرآمیز است. وجه مهمی از شهروندی که در تحلیل «تاریخ سری سلطان در آبسکون» اهمیت دارد نسبتِ شهروند و «افکار عمومی» و حق صحبت است. رعیت حق کلام ندارد، اما سیب تاریخ چرخ خورده است و همان رعیت (که شهروند شده است) می‌تواند قدرت را مورد خطاب قرار دهند. در گذشته صرفا رعیت مخاطب بوده است؛ مخاطب امر همایون شاه/سلطان/اراباب و هر بنی بشرِ ذی‌قدرت دیگری.
همان‌طور که ذکرش رفت، هزار نکته در تعریف ما از شهروندی در عصر مدرن، افکار عمومی و مفاهیمِ همسایۀ اینان هست که در مطالعات سیاسی، مطالعات رسانه و... هزاران صفحه مکتوب در باب آن قلمی شده است؛ ما را با جزئیات کار نیست و همین گذار از «مخاطبِ اوامر» به «صدای غیرقابل حذف» اهمیت دارد.


2- روایتِ این فیلم‌نامه چیست؟
با تصاویری از مردمی که تحت تهاجم هستند فیلم آغاز خواهد شد (برای شناختن موقعیتِ فیلم که در ایرانِ تحتِ حملۀ مغول است). پس از آن سلطانی که در ناز و تنعم شاهانۀ خود غرق است. پس از آن ترس سلطان محمد که به جلال الدین (فرزندنش) از حجومِ مغولی می‌گوید که همه‌جا را گرفته است. شاه و اعوان او به جزیرۀ آبسکون فرار می‌کنند از دست مغول. سلطان محمد خوارزمشاه دستِ از سلطنت می‌شوید (چه دست شستنی وقتی مغول از ریشه بر��دۀ درختِ حکومت را؟) و فرزندِ خود، جلال الدین خوارزمشاه، را سلطان می‌کند. جلال الدین با همراهانی ترکِ جزیره می‌کند تا راهی برای خلاصی ایران از دست مغول یافت کند. پس از جزئیات برای ما مهم نیست، فضای جزیره پر از مه و بی‌نور است، سلطان عصبی است، به مرور اون «فره» شاهانه‌ای که داشته است رنگ می‌بازد، نوکران و چاکران دیگر چاکر صرف نیستند، سلطان از سایۀ خود می‌ترسد، اندک صدایی چهارستونِ سلطان را می‌لرزاند و همۀ این‌ها باعث آن می‌شود که سلطان به جنون برسد. جنونی که در آن توهم می‌زند که مردمانی تهی‌دست، بدبخت و مفلوک را می‌بیند که شاه را خطاب قرار می‌دهند از ظلم‌هایی که به آنان روا داشته است؛ آری اینان همان رعیت سلطان اند. همان کسانی که سوهانِ روحِ سلطانِ جنون‌زده شده اند.

تک خطیِ روایت این است: سلطانی که مغول جاه و جلال او را از وی گرفته است، به جنون رسیده است و در این اوان است که برآمدنِ زودهنگامِ «شهروند» راه شاهدیم. شاه توهم می‌زند که خلق از وی گلایه می‌کنند، چیزی که برای شاه غریب است.


3- بسیاری از او اشعار و متونی که امروزه آنان «پند اخلاقی» می‌خوانیم، به صورت واضحی سیاسی اند. برای نمونه همۀ ما این بیت از حکیم نظامی گنجوی را شنیده ایم که:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
و از این بیت یک پندِ اخلاقی دریافت کرده ایم که اگر کسی نقصی از ما را به ما گوشزد کرد با گوش جان آن پند را بپذیریم نه اینکه پنددهنده را مورد عتاب و خطاب قرار بدهیم. اما اگر نگاهی به کل این شعر در مخزن الاسرار بیاندازیم، تمام تصویری که داریم عوض می‌شود. این عبارت نه از طرف یک حکیم به فردی عامی است، بلکه خطاب از «فردی راستگو» به «پادشاه ظالم» است. خطاب از پیرمردی است که ظلمِ «پادشاه رعیت‌شکن» را به روی او آورده است. پادشاه پیرمرد را تهدید می‌کند اما پیرمرد خطاب به شاه می‌گوید منی که راستیِ ظلمِ تو را نشانت داده ام را خطاب نکن که من « آینۀ آنچه ساختی» هستم. پادشاه ظالم نیز چیزی جز دوزخ برنمی‌سازد. جا دارد اینجا به دیوارنگارۀ Ambrogio Lorenzetti به عنوان تمثیلی از حاکم خوب و بد است بپردازم اما به اشاره‌ای از آن گذر می‌کنم.

حال، بهرام بیضائی در «تاریخ سری» آمده است و همین شعر از نظامیِ حکیم را به زبان سینما و بر بستری تاریخی قرار داده است.

امیدوارم توانسته باشم اندکی موضعی که دارم را شرح داده باشم. در ادامه تیتروار سرمباحثی جذابِ دیگری که در متن هست را ردیف خواهم کرد.

4- جنون و صداهای غیرقابل حذف:

از استعاره‌هایی که می‌تواند برای افکار عمومی و نسبت آن با حاکم کارساز باشد همین صداهایی است که خاموش نمی‌شوند؛ حاکمِ دیوانه‌ای که این صداهای لاینقطع نشانگانِ بیماریِ آن اند و درعینِ حال علت آن بیماری. بیماریِ غصر مدرن برای حاکم مردمانی اند که دیگر حقِ خود را فریاد خواهند زد بدون سکوت. صداهایی که دیگر قابل حذف نیستند و خورۀ ذهن خواهند شد.

به نظر به جنون رسیدنِ سلطان محمد و گلایه‌های ممتدِ رعیت‌های شهروند (!) از بهترین استعاره‌هایی است که می‌تواند این شرایط را توضیح دهد.

5- کاربری در گودریدز نوشته بود که بهتر دیده است که بجای اینکه «تاریخ سری» فیلم‌نامه باشد که فیلم شود، باید نمایشنامه می‌بود که تیاتر شود! هرچقدر بگم با این دیدگاه مخالم حق مطلب ادا نمی‌شود.
قطعا می‌توان به نیکی این چرخش شخصیت یا بهتر بگویم، به جنون رسیدن شخصیت که در «تاریخ سری» هست را در تیاتر بازنمایی کرد، اما ابزارها و قدرت «بیان سینمایی» برای این نحو از چرخش شخصیت بسیار به کمک اثر خواهد آمد؛ مخصوصا اینکه بیضائی سینه‌فیل بوده است و سینما را خوب بلد است و از همین فیلم‌نامه نیز می‌توان خروجیِ پس از تدوین فیلم که این سلسه از تصاویر را به هم می‌دوزد را تصور که چیز خوبی از آب در خواهد آمد. به بیان دیگر، تدوینِ درست، سینماتوگرافیِ زبیا، قاب‌بندیِ درست و بازیِ درست جوری می‌تواند این اثر را ارتقاء دهد که واقعا شاید نتوان این بن‌مایه و روایت را در تئاتر آنگونه که باید به تصویر درآورد.
به نظرم سینما مدیومِ درست برای این روایت و متن است.

6- ساعت‌ها و صفحه‌ها می‌تونم از همین ترکیبِ «زبانِ بیضائی» بگویم. در این اثر نیز دیالوگ‌هایی داریم که از حیث دیالوگ بودن خوب نگاشته شده اند و در کنار آن ادبیت و آراستگیِ زبانیِ مرسومِ بیضائی را دارد.

7- از موارد جالبی که پس از چند تجربه از بیضائی فهمیده ام، حضور پرسوناژهای «دیگری»، «آن دیگری»، «مرد بلند اندام»، «مردم بی‌دندان»، «مرد بر زانو» و دیگر اقسام این پرسوناژهایی است که از حیث روایی مهم اند، از حیث نمادپردازی و ارجاع نمادین مهم اند اما هویت و شخصیتِ یکتا ندارند. استفادۀ بیضائی از این رسته از پرسوناژها در «مجلس قربانی سنمار» و همین «تاریخ سری» شباهت‌های جالبی دارد. این پرسوناژها قرار است به تغییرِ شخصیت اصلی هیزم باشند. یعنی قرار است یا مانند «مجلس قربانی» زیرِ گوشِ شاه نعمان بخوانند که سنمار را بکشد، یا مثلِ «تاریخ سری» سوهانِ روحِ سلطان محمدِ سودازده باشند و جنونِ او را تکمیل کنند. اگر باز در بیضائی حضور این پرسوناژها را ببینم جالب خواهد شد.

8- نمی‌توان از بیضائی گفت و از بازنمایی زن در آثارش نگفت. نمی‌شود وقتی قرار از خلق و رعیت برای دادخواهیِ خود تبدیل به شهروند می‌شوند، بیضائی چیزی از زنان بیان نکند. شخصیت زن برخواهد آمد که حقِ خود از سلطان بستاند، حقی که سلطان که مردِ سامانۀ مردسالارانه است نمایندۀ آن است.



انقدر حرف داشتم که این مرورچه حکمِ «زیاده عرضی نیست» دارد :)
جدی خودم را مدیون بیضائی می‌دانم. به نظرم خوب است خود را مدیونِ نویسنده‌هایی که دوست‌شان داریم بدانیم!

امتیاز رو هم داست بالا دادم. اگه بخوام این اثر رو با شاهکارهای بیضائی مقایسه کنم منقفانه نیست به این ‌5 بدم. ولی چون وقتی خوندم به جونم نشست، 5 رو می‌دم.
Profile Image for Rojita Rojîta.
132 reviews36 followers
May 10, 2024
"هراس از سگان دست آموز سلطان! تا بر تخت خود بمانی، ما همه را به ایشان باج می‌دادی."

فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های بهرام بیضایی پیامبر زمانه هستند و این قابلیت رو دارن که هر موقع و دوره زمانی بخونیشون با خودت بگی بهترین زمانی بود که میشد خوند.
Profile Image for Pardis.
87 reviews124 followers
March 29, 2021
جلال الدین [ در گوش پدر]:چه دیر راه خود را شناختی! تو مغولان را کشاندی به این سرزمین ِ بلاديده، و خود گريختى. ارواحِ كشتگان پشت سر تُست! پدر _ سلطانم؛ از ارواحِ كشتگان مى توانى گريخت؟
...................
سلطان [ وحشت زده]: چرا مى‌خندید؟
مرد گوژ پشت: ما نمیخندیم. تو خنده می‌بینی؛ ما به راستی می‌گرییم!
همه اندکی پیش می‌آیند.
مرد با چوب دست: از آن روز که خوره در ما افتاده کسی در ما خنده از گریه نشناخته. به ما بسی بد رفته. هرچه را که جبران کنی عمرهای رفته ی ما را چه می‌کنی؟
....................
دانشمند [ با کتابی می گذرد]: و معلومِ جهانيان باد خوىِ اين سلطان؛ و پاسخ بايد گفت از چيست كه چون مغول رسيد سردارى بر سر كارى نبود؟
مگر تو سرداران را پيشتر برانداختى؛ از سروران سرى نخواستى مگر جدا از گردن!
سلطان[ پرخاش كنان]: در خيالِ تخت من بودند!
جنگاورى خون آلود مى گذرد.
جنگاور: اين خيال تو بود! هركه را اندكى لياقتى بود بدين خيال برافكندى. سرى نگذاشتى كه بر گردنى بيارزيدى!
...................
مرد سپيد موى: آرى بزرگان را دشمنان بسيارند؛ و دشمن تر به آنان كوردِلى خود ايشان.
.....................
سلطان[ برخاسته پس مى كشد]: من معترضم؛ به اين حكم و محكمه! به شما همه! من مجبور به ايستادن در جاى محكومان نيستم. من سلطانم!
مى دود و مى گريزد.
Profile Image for Daniel T.
156 reviews45 followers
August 28, 2024
همیشه ریویو نوشتن برای آثار کوتاه سخت ترین کار، برید بخونید خودتون😅
اما کمی توضیح شاید بد نباشه و نظرم راجع آثار بیضایی (البته متخصص نیستم در خصوص آثار ایشون🥸)

بیضایی وقتی در خصوص تاریخ و اسطوره صحبت میکنه و از این المان ها برای خلق اثری استفاده میکنه خیلی دلنشین تره برام تا آثار سینماییش (البته منظورم این نیست که فیلم هاش خوب نیست ولی خب وقتی در این خصوص فعالیت میکنه شدیدا هیجان انگیز تره)

داستان این فیلمنامه در خصوص حمله مغول ها به ایران و فرار علاءالدین محمد خوارزمشاه به جزیره آبسکون هست.

خیلی ساده و سر راست داستان روایت میشه، سلطان محمد توسط ارواح و مردگان مورد قضاوت قرار میگیره جنایات دوران حکومت سلطان رو آشکار میکنند.

ماجرای این فیلمنامه و حال و هواش من رو یاد پدروپارامو و اون جهان مردگان مکزیکی وار انداخت.
Profile Image for Behzad.
662 reviews125 followers
February 6, 2017
سلطان: اسم این جزیره چیست؟
قُتلق: آب اِشکَن سلطان؛ که از غفلت آب اِسکون می خوانند.
سلطان: کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سرّی این ایام می نوشت، تا چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.

یک شاهکار دیگه از بیضایی. روایت آخرین روزهای دیکتاتورها. دیکتاتوری که اینجا بهش پرداخته شده محمد خوارزمشاه هست که از ترس مغول فرار میکنه به یه جزیرۀ دور افتاده. ولی دیکتاتورها اینقدر شبیه هم هستن که آدم تعجب میکنه.
اثری زیبا.
Profile Image for Fatemeh.
166 reviews15 followers
April 15, 2025
حمله‌ی مغولان به ایران انقدر پر از جنایت و تاریکیه که خوندن درباره‌ی این بخش از تاریخ همیشه برام آزاردهنده و سنگین بوده. حالا تصور کنید این رنج تاریخی با قلم خاص بیضایی هم ترکیب بشه…

کتاب کم‌حجمیه، اما تو همین صفحات محدود و با روایت داستانی، چیزهای زیادی یاد گرفتم. مثلا اصلا نمی‌دونستم سل��ان محمد واقعا خودش رو تو یه جزیره وسط دریای خزر قایم کرده؛ همیشه فکر می‌کردم تو مسیر فرار از دست مغولا کشته شده.

بدگمانی سلطان به سرداران سپاهش و حتی به پسر خودش جلال‌الدین، خراج و مالیات‌های سنگینی که از رعیت‌ها می‌گرفت، کشتن زنانش قبل از رسیدن مغول‌ها اون هم به دستور خودش و کلی واقعیت تلخ دیگه رو می‌شه از لابه‌لای دیالوگ‌های همین کتاب کم‌حجم یاد گرفت .

و در نهایت، فهمیدم که ژانر فیلمنامه رو از نمایشنامه بیشتر دوست دارم. این تجربه واقعاً برام جالب و متفاوت بود.
Profile Image for Kowsar Bagheri.
454 reviews242 followers
April 13, 2021
به‌نظرم اگر نمایشنامه می‌بود چه بسا بهتر بود. قابلیت اجرای بهتر و بیش‌تری در تئاتر می‌تونه داشته باشه تا سینما. برای منی که به تاریخ خوارزمشاهیان علاقه دارم پر از لطف بود.
Profile Image for Fateme Beygi.
348 reviews136 followers
December 1, 2017
از نظر من یکی از کارای ضعیف بیضایی عزیزم بود. ساختار و تکنیک های تکراری و قابل پیش بینی بودنش و پیچیدگی کمترش و سادگی اش نسبت به کارای دیگه اش کاملا به چشم می اومد اما این باعث نمی شه که خوندنش لذت بخش نباشه واقعا.
Profile Image for Fatemeh.
37 reviews22 followers
January 9, 2021
این آخرالزمان است و نشانه آن کوتاهی دست حقیقت!
Profile Image for Pooya Kiani.
415 reviews125 followers
April 3, 2015
غوغای تصاویر. خیلی جالب بود. نقد تاریخ و نقد تاریخی و نقد بنیان قدرت. کاشکی انسان‌ها همه چنین درکی از جهان داشتند که بیضایی داره. لذت‌بخش و اتفاقا روان.
Profile Image for Niloofar Shirazian.
38 reviews14 followers
May 11, 2015
مجنون کلمات، همچون سلطان پاکباخته ی آب اشکن.
Profile Image for Aroosha Dehghan.
Author 3 books96 followers
August 20, 2021
از میان کارهایی که از بیضایی خواندم، این ضعیف‌ترین بود اما همچنان خوب و لذت‌بخش.
به نظرم نمایشنامه‌ی بهتری میشد تا فیلمنامه.
داستان ساده‌ست؛ سلطان خوارزمشاهی از مغولان می‌گریزه و به جزیره‌ای پناه می‌بره.
آغازِ پایانِ او و خورازمشاهیان.
گذشته‌ش و ستم‌هایی که کرده لحظه‌ای رهاش نمی‌کنند و او رو به جنون می‌کشند.
داستانی ساده با بیانی گیرا و قلم خاص بهرام بیضایی.
.
پایان‌نوشت: در خط به خط این فیلنامه، سرنوشتی مشابه برای حاکمانی آرزو کردم که کارهایی شاید ستمگرانه‌تر از سلطان خوارزمشاهی کردند و هنوز هم می‌کوشند تا هر روز بیش از روز پیش، ایران آبادمون رو به ویرانه تبدیل کنند.
Profile Image for Sajad.
155 reviews7 followers
January 21, 2019
تاریخ سرّی سلطان در آبسکون درباره مغول است و سلطانی که به آبسکون می رود.همین
Profile Image for Farzad Akbari.
50 reviews1 follower
May 16, 2019
جز کارای ضعیف بیضایی‌ه. روزهای آخر یک دیکتاتور، چقدر شبیه هر دیکتاتوریه. ولی باز هم فضای کلی قصه منسجم و قابل درکه. جز نثر که مورد پسند من نبود.
Profile Image for Ehsan Mohammadzadeh.
269 reviews28 followers
March 16, 2020
داستان هبوط سلطان ترسوی خوارزمشاهی به جزیره آبسکون که در گریز از مغوله ولی ارواح کشتگانی که به ظلم یا ناتدبیری اون کشته شده ان رهاش نمی کنن. با وجود کوتاه بودن فیلمنامه، شخصیت سلطان خیلی خوب پرداخت شده و ترس و استیصال رو خیلی خوب نشون داده.
Profile Image for Mahsa Rami.
192 reviews10 followers
March 16, 2021
بر من باید چنین رود.من که روزی دیدم خلق بر سر نان بانگ می‌کنند....
Profile Image for Parisa.
100 reviews6 followers
November 15, 2019
زن نهان چهره : تو می دانستی؛ و زهره آنت نبود که برهر که                             اجیر تو اند، فرمان کنی از بیم سرکشی ایشان.
                  هراس از سگان دست آموز، سلطان ! تا برتخت خود بمانی، ما همه رو به ایشان باج می دادی! 

تاریخ سری سلطان آبسکون … بهرام بیضایی … ۴۶



آری بزرگان را دشمنان بسیارند؛ و دشمن تر به آنان، کوردلی خود ایشان.

 تاریخ سری سلطان آبسکون … بهرام بیضایی … ۴۴



تا جوانی راهها پیش رو داری. در پیری چون به پشت سر بنگری، بهترین راه را نیامده ای.

تاریخ سری سلطان آبسکون … بهرام بیضایی … ۱۴
Profile Image for Peyman Karimi.
85 reviews1 follower
July 3, 2014
داستانی که «حرفی» برای گفتن نداشته باشد خواندنی نیست. به زعمِ من البته. و این فیلمنامه حرف برای گفتن داشتن، مانندِ باقیِ کارهای بیضایی.
شاید بتوان خلاصه‌اش را در صحبتِ درِگوشیِ هنگامِ خداحافظی جلال‌ادین با پدرش سلطان (سلطان محمد خوارزم شاه) نشان داد:

جلال‌الدین: [در گوش پدر] چه دیر راه خود را شناختی! تو مغولان را کشاندی به این سرزمینِ بلادیده، و خود گریختی. ارواحِ کشتگان پشت سر تُست! پدر - سلطانم؛ از ارواحِ کشتگان می‌توانی گریخت؟


در باره‌ی «هنر رزم» خوانده بودم که خواندنش به مسندنشینان توصیه می‌شود. شاید این کتاب را هم باید توصیه کرد. ضرر نمی‌کنند. «خطرِ کمینِ ارواح!»
Profile Image for Amir Javadi.
134 reviews8 followers
July 10, 2017
تقریبا شبیه تمام کارهای بیضایی، یکسره خوندم. نفس‌ گیر و فوق‌العاده بود. منم که سالهاست دلداده‌ ی بیضایی‌‌ ام.

دو تا دیالوگ از کتاب:
سلطان: به من گفت دیر راه خود را شناختی!
قلتق: تا جوانی راه‌ ها پیش رو داری. در پیری چون به پشت سر بنگری، بهترین راه را نیامده‌ ای.
---
سلطان: حالا فهمیدم _ این آخرالزمان است و نشان آن درازی زبان زنان!
زن نهان‌ چهره: این آخرالزمان است و نشان آن کوتاهی دست حقیقت!
52 reviews6 followers
February 15, 2014
کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سری این ایام می نوشت، تا چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.
4 reviews
November 10, 2021

.
[جلال الدین (در گوش پدر) :چه دیر راه خود را شناختی! تو مغولان را کشاندی به این سرزمین ِ بلاديده، و خود گريختى. ارواحِ كشتگان پشت سر تُست! پدر _ سلطانم؛ از ارواحِ كشتگان مى توانى گريخت؟]
.
[سلطان: اسم این جزیره چیست؟
قُتلق: آب اِشکَن سلطان؛ که از غفلت آب اِسکون می خوانند.
سلطان: کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سرّی این ایام می نوشت، تا چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.]
.
[سلطان [ وحشت زده]: چرا مى‌خندید؟
مرد گوژ پشت: ما نمیخندیم. تو خنده می‌بینی؛ ما به راستی می‌گرییم!
همه اندکی پیش می‌آیند.
مرد با چوب دست: از آن روز که خوره در ما افتاده کسی در ما خنده از گریه نشناخته. به ما بسی بد رفته. هرچه را که جبران کنی عمرهای رفته ی ما را چه می‌کنی؟]
.

.
[مرد سپيد موى: آرى بزرگان را دشمنان بسيارند؛ و دشمن تر به آنان كوردِلى خود ايشان.]
.
[سلطان( برخاسته پس مى كشد): من معترضم؛ به اين حكم و محكمه! به شما همه! من مجبور به ايستادن در جاى محكومان نيستم. من سلطانم!مى دود و مى گريزد.]
.
[تا جوانی راهها پیش رو داری. در پیری چون به پشت سر بنگری، بهترین راه را نیامده ای.]
.
سلطان خوارزمشاه، محمد خوارزمشاه از مغولان فرار میکنه و به جزیره‌ای به اسم آبسکون میره تا خودش رو از دشمن دور نگهداره و در امان باشه.سلطنت رو به پسرش جلال‌الدین خوارزمشاه واگذار میکنه.
دشمن اصلی خودِ سلطانه.سلطانی که،بی گناهان رو عذاب داده و ظلم و ستم کرده.سلطان دیگه عظمت گذشته رو نداره.با تعداد یاران کمی که براش مونده توی جزیره سر میکنن.همه چیز به رو افوله. ستم هایی که‌ کرده همه به صور�� خیالاتش ظاهر میشن و اذیتش میکنند‌. به جنون میرسه و اوضاع وخیم میشه.
جزیره ی آبسکون جزیره ای در دریای خزر بوده که احتمالا در قرن هفتم و بعد از حمله مغولان در آب غرق میشه.هم جزیره از بین میره هم پادشاه:)
دیکتاتوری ادامه داره...همیشه افرادی بودند که به طبقه پایین تر از سطح خودشون زور بگن،ستم کنند و ناحق افراد رو به چوبه دار بکشن و...کاش دیکتاتوری با سلطان محمد تموم میشد:)
دیگه نیازی نیست از قلم استاد بیضایی چیزی بگم وقتی خودتون با آثارش آشنا بشید به صورت ناخود آگاه قلمشون رو ستایش میکنید*_*
.

جزئیاتِ #کتاب :
#ادبیات_ایران
#نمایش_نامه
#تاریخ_سری_سلطان_آبسکون
نویسنده : #بهرام_بیضائی
#انتشارات_روشنگران_و_مطالعات_زنان
۵۹صفحه
۱۷ آبان
Profile Image for Sayyid Ali mar’ashi.
198 reviews4 followers
May 17, 2021
تاریخ سری سلطان در آبسکون یا محکمه سلطان نزد وجدان خویش

سلطانی کشور و جان مردمانش را به هوای عشرت خود باخته و حالا از ترس دشمنی مغول سر به جزیره ای متروک گذاشته، غافل از اینکه چیزی که باید از آن بترسد نه دشمن خارجی که روح بی گناهانی است که در این جزیره به سراغ او آمده اند.

بیشتر از این نمی خواهم از این فیلمنامه کوتاه و استخوان دار بیضایی چیزی بنویسم چرا که ۵٠ و چند صفحه گفت و گوی جذاب و عبرت آموز به همراه پایان بندی بی نظیر -که حسرتش را در بیشتر آثار وطنی خورده ایم- عذری برای خواننده مشتاق باقی نمی گذارد.
-------------------------------------------
مساله ای که مایلم اینجا مطرح کنم دغدغه ای است که مدتی ذهن من را به خود مشغول داشته است. تحیر و پرسش از چرایی اتفاقاتی که در سطح اجتماعی و دیگر لایه های زندگی بشر رخ می دهد همیشه مایه عذاب فکری او بوده تا جایی که وقتی می خواهد سر از نحوه حکمرانی حاکمان در بیاورد سعی می کند تا نظام فکری و اعتقادی سردمداران را بکاود. پس از آشنایی با افکار گوناگون و نامگذاری آنها ذیل مکاتب گوناگون به راحتی و برای راحت کردن خیال پریشان و متحیر خود یکی از آن عناوین را بر آن بار می کند و تمام کنش های آن حکومت را ذیل آن مبنای فکری تعریف می کند. حال آنکه ممکن است واقعیت خارجی چیزی بیش از این ساده انگاری کودکانه و راحت طلبی ذهن کوته بین باشد و مجموعه عواملی که تعیین کننده تصمیم، حکم و موضع شخص و نظام حاکم باشد چیزی بیش از نظام فکری و بنیان های نظری افراد باشد. بطوری که اگر فرد خود در جایگاه بسیاری از افرادی که به آنها می تازد، قرار گیرد تازه متوجه می شود که در این کارزار اقدام و عمل چه دشوار است و رسیدگی به مسائل به آن روشنی که از پایین دست به نظر می رسد نیست. تذکر می دهم که این نوشته قصد ندارد که دستاویزی برای توجیه عملکرد حکام در تمام جهان باشد بلکه صرفا دعوتی است به عمیق تر و کامل تر نگریستن.

از این منظر و با نگاهی همه جانبه دیگر تحولات اساسی بشر آنگونه که در آثار ارول می خوانید سیاه و سفید به نظر نمی رسند و طیف گسترده تری از رنگ ها را در صفحه ادراک خود خواهید داشت. بسیاری از کشتارها، قتل ها و جنگ ها و خیانت ها صرفا به خوی شیطان گونه یک انسان نسبت داده نمی شود و حتی ریزترین جزئیات بی ربط و حتی خنده آور و کم اهمیتی نیز تاریخ سازی می کنند.
Profile Image for Mobina J.
207 reviews70 followers
October 28, 2024
تاریخ ما نکبت و دردناک و تکرار و تکرار است!
سلطان محمد خوارزمشاه بعد از حمله‌‌ی مغول‌ها به سرزمین نفرین شده‌‌ی ما، پا به فرار گذاشت و مغول هم به دنبال او و هزاران هزاران کشته هم بر جای. در نهایت در جزیره‌‌ی آبسکون مستقر شد و همانجا مرد؛ در آخر هم استخوان‌هایش را مغول‌ها سوزاندند!

آبسکون یک جزیره تاریخی بوده که در گذشته در جنوب شرقی دریای خزر، در نزدیکی ساحل استان گلستان امروزی (شمال شرق ایران) قرار داشته است. با گذشت زمان و تغییرات طبیعی، این جزیره دیگر به شکل اولیه وجود ندارد و به‌نظر می‌رسد به دلیل بالا آمدن سطح آب یا تغییرات زیست‌محیطی، زیر آب رفته است.

و این کتاب روایت سرگذشت این شاه نکبت در آن جزیره است. او‌ مردمی را که پشت سر گذاشته در خیال میبیند و بیشتر گفت‌وگوها بین آنهاست.

پ.ن: اگر میخواید یکم در مورد حمله‌ ی مغول‌ها بدونید، پادکست بی‌پلاس دو قسمت داره در موردش که در یوتیوب میتونید ببینید.
Profile Image for Alireza Zamani .
107 reviews6 followers
April 17, 2021
‏فیلنامه درباره آخرین روز های سلطان محمد خوارزمشاه است که در حال فرار از دست مغولان به جزیزه آبسکون پناه میبره و کشور ویران و جنگ زده رو به پسرش جلال‌الدین خوارزمشاه واگذار میکنه، سطان که دیگه شکوه و عظمت قبلش رو نداره با یاران اندکش تو جزیره سر میکنه.
‏کم کم وضعیت بدترمیشه و جور و ستم و گناهان سلطان در قالب ارواح و خیالات به سراغ سلطان میان...
نثر کتاب مثل بقیه آثار بیضایی زیبا و فاخره،به حدی که در حال خوندن کتاب به این فکر میکردم چندین دهه نویسنده توانا و چیره دستی مثل بیضایی ادبیات ما ندیده و بعیده حالا حالا به خودش ببينه
‏در کل تجربه کوتاه، تاثیر گذار و لذت بخشی بودمخصوصا زبان اثر که روح زبان فارسی رو تو کالبدش داشت و آدم واقعا احساس می‌کرد چیز منحصر به فردی میخونه که نمونه مشابه خیلی کمی از این چیره دستی و غنای ادبی رو میشه تو سایر اثار ادبی امروزه یافت.

نمره من 3.9 از 5
Profile Image for Faeze Zoleykani.
57 reviews2 followers
October 16, 2020
داستان آخرین پادشاه خوارزمشاهیان که پس از حمله ی مغولان به جزیره ی آبسکون می گریزد و در محکمه ی خیال خود محاکمه می شود.
در تمام مدت خواندنش با خود می گفتم چه حیف که این فیلمنامه اجرا نشد.
-آیا جز بهترین کار های نویسنده است ؟ خیر بیضایی قطعا کارهای بهتری هم دارد ولی سفر به دنیای خلق شده ی او همیشه( برای من) لذت بخش بوده و هست.
پ ن :جزیره ی آبسکون جزیره ای در دریای خزر بود که احتمالا در قرن هفتم و بعد از حمله مغولان در آب غرق شد. سر نوشت عجیبی است برای یک جزیره که روزی پادشاه‌ که مغولان بر کشورش تاخته اند به آن می گریزد و چند ماه بعد در تنهایی در آنجا می میرد و سال‌ها بعد جزیره برای همیشه در آب فرو می رود.
71 reviews1 follower
November 12, 2021
مرد گوژپشت: بخت به تو پشت نکرده بود ای سلطان اگر تو به رعیّت پشت نکرده بودی.

به‌نظرم اثر خوبی بود و داستانش هم گیرایی و جذّابیت لازم رو داشت. تنها چیزی که تو ذوق می‌زد نثر صفحات اوّل کتاب بود که کم‌کم در صفحات بعدی بهتر شد.

فقط یه چیزی، نویسنده در صفحۀ ۳۹ از واژۀ "سیورغال" استفاده کرده که این واژه مغولیه؛ فکر نمی‌کنم به این سرعت واژه‌های مغولی وارد زبان فارسی اون زمان شده باشن.
Profile Image for Houmer Afsari.
30 reviews
December 20, 2019
این اثر به اندازه مرگ یزگرد شاهکار نیست اما از این نگاه که به لحظه تاریخی خاصی همچون حمله مغول و ساعات آخر زندگی سلطان دیکتاتور خوارزمشاهی که تا بحال به ان کمتر توجه شده بود، پرداخته است، قابل احترام است.
20 reviews
November 4, 2022
تاریخ اتمام کتاب ۱۴ آبان ماه ۱۴۰۱ ساعت ۱۲:۱۸نیمه شب.
نمیدونم بر حسب اتفاقه که دارم تو این برهه از تاریخ این کتاب رو میخونم یا نه ولی هر چی که هست خیلی با شرایط این روزا همخونی داره. کتاب بی نظیر بود. ممنون عالیجناب بیضایی.
Displaying 1 - 30 of 39 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.