به نظرم هیچی بهتر از مقدمه ی خود کتاب نمی تونه این کتاب رو توصیف کنه:
"مردی در روزگار نا امن جنگ های داخلی،خانه و همسرش را ترک گفت.رفت و دشواری های زیادی را از سر گذراند.شاهدختی با او آشنا شد و به یکدیگر دل بستند.اما مرد سرانجام دانست که به روح شاهدخت عاشق شده است،واین موجودی راستین نیست.سال ها گذشت و مرد سرانجام به خانه ی خود بازگشت.دید که خانه اش پابرجاست و چراغی در آن روشن.همسرش را یافت .سحرگاه مرد بیدار شد و دید تنهاست.از همسایگان فهمید که زنش مدت ها قبل کشته شده است.او گور را در همان نزدیکی یافت.پس چه کسی از او شب قبل پذیرایی کرده بود؟... این پایان فیلم "افسانه ی ماهِ محو پس از باران" یا "اوگتسو مونوگاتاری" ساخته ی کنجی میزوگوشی است.اثری که پس از سال ها در یادم همچون حضور آن زن در آن شامگاه زنده است.فیلم با ظرافت از "گوهر راستین سینما" یاد کرده است: تصاویر دنیای خیالی به چشم ما واقعیت می یابند و زنده می شوند... و ما آرام از جهان هر روزه ی خویش دور می شویم .... "
همواره مهمترین انگیزه ی من از دنبال کردن سینما همین موضوع بوده است.حتی هدف من از خواندن رمان،بازی ها ی نقش آفرینی،نقاشی و تقریباً اکثر کارهایی که از روی علاقه و میل انجا می دهم،جدایی از دنیای کسالت آور،پر هرج و مرج و ناعادلانه ای بوده که هر روز که چشم باز می کنم تا هنگامی که دوباره می بندم باید تحمل کنم.دنیایی که اگر سینما،کتاب و هنر را نداشت،زشت ترین جا برای زندگی گردن بود.لذت حضور،کشف و ادراک در دنیای خالقان آثار هنری مانند جرقه ای بزرگ است که لحظه ای این جهان تاریک را برایم روشن می کند... این کتاب مقاله هایی درباره استادان سینما نوشته است.سه تا از این استادان بدون تردید جزو عزیزترین اشخاص زندگی من به حساب می آیند،به خاطر تجربه های بی نظیری که آن ها در مدت زمانی حدوداً 2 ساعته به من منتقل کردند:روبر برِسون،کارل درایر و آندره تارکوفسکی ...بی تردید سکانس مکالمه یوهانس با دخترکِ اینگِر در کلام( اردت)،سکانس بوسیدن دست پدر در سولاریس،سکانس عجز و لابه ی استاکر با خدا،سکانس حمل شمع در نوستالگیا،سکانس شلاق خوردن و رفتار نجیبانه ی بالتازار و یا مرگ موشِت جزو زیباترین لحظات زندگی من هستند.اما این کتاب درباره اینگمار برگمان،آلن کاوالیه،ویم وندرس و یاسوجیرو اوزو هم مقاله هایی دارد و مقاله هایی راجع به مفاهیم نظری سینما .کتابی با شکوه در ستایش سینما؛بهتر است این نوشته را با جملات زیبای بابک احمدی پایان ببرم که هدفِ این نویسنده و منتقد بزرگ از نوشتن مقاله ها را که در مقدمه آمده نشان می دهد:
"در پایان اردت اینگر به زندگی باز می گردد و میکل می گوید :اکنون زندگی برای ما آغاز می شود. اینگر:آری،زندگی... چراغ ها نیم روشن می شوند،نمی دانم کجایم:در شهری که دوستش دارم و اکنون از سینما به کوچه هایش گام می نهم،یا در روستای دور افتاده ای در دانمارک،میان تپه های شن؟نمی دانم زمان چگونه گذشته است،در بیداری یا رویا.حسرت آن لحظه ها همه ی عمر با من خواهد ماند.دریغ زندگی همراه با انگاره ها و خیال.تصویر سینمایی می گذرد و حسرت همواره با گذر همراه است. شماری از این مقالات را آن حسرت نوشته است ، و گونه ای اشتیاق برآمده از عشق،شوق دست یافتن به آن لحظه ها... "
در دورانی که بسیاری در ایران به سینمای روایی (قصه گو) گرایش داشتند، نقدها و بررسی های بابک احمدی کارهای شایانی ست که به ابعاد دیگر سینما، پرداخته. مقالات او و به ویژه کتابش "باد هرجا بخواهد، می وزد" (در باره ی روبر برسون) کارهای ستایش برانگیزی ست. بابک احمدی به "سینمای متفاوت" آن گونه که در ایران مشهور شده، پرداخته و بیشتر از بعد تصویری و نمادین، به رسانه ی فیلم نظر داشته، و ابعاد کمتر شناخته شده ی سینما در ایران را برای علاقمندان توجیه و تفسیر کرده است.
کتاب درخشانیست. حتی برای کسانی که فیلمهای مورد ارجاع متن را نمیشناسند فرم نوشتار استاد احمدی، شیوههای مختلفی که برای ورود به متن اتخاذ میکند، همه غافلگیرانهاند.
اندیشه هایی که به متن سپرده می شوند، همچون ردپای رهگذری هستند بر شن. راست است که ما با دقت به این ردپا مسیر رهگذر را می شناسیم، اما برای دانستن این نکته که او در راه چه دیده است، باید از چشم های خودمان استفاده کنیم. شوپنهاور بخاطر ندارم چندمین بار است که این کتاب را خواندم، اما علارغم قدیمی بودن پاره ای از مطالب، نثر و نگارش بابک احمدی را در طی این سالها مثل یک متن قابل بازخوانی های مجدد دنبال کرده و خواندام و هر بار نکته ی تازه ای برایم روشن شده، شاید این خاصیت خیلی از کتابهای دیگر باشد، اما این ماجرا در کتابهایی با ترجمه یا تالیف بابک احمدی به کرات برای من رخ داده است و می توانم به آن اذعان کنم. به هر روی با وجود وفور مطالب جدید و در دسترس زیاد، همچنان خواندنش را به عاشقان سینما و نقد سینمایی و ساختار و تئوری سینمای امروز توصیه می کنم.
من این فیلما رو ندیده بودم اکثرشونو. ولی خب یه حال خوبی بود خوندن راجع بهشون و حرفی که میزد. نمیدونم حالا اشتباه بوده خوندنش یا چی ولی فوقالعاده لذتبخش بود.
A poetric description of what the real abstract, the pure essence of the artistic cinema DOES with the mind of a dreamer viewer who seeks for something holy in the art. About the years of writing this book, Babak Ahmadi was still engaged with cinema criticism more than what he is now, and used to write for a specific part of movie-lovers spectrum: those who look for something sacred in the pictures. It's a long time he has almost left this work away. Pitty.