داستان زندگی کلاغ جوانی که عقیده دارد زندگی چیزی بیش از خوردن و بازی کردن است. او نمیخواهد تسلیم شرایط باشد و خوشیهای ظاهری فریبش دهند. این کلاغ که «جاشوآ» نام دارد سفرش را آغاز میکند و پشتکار به خرج میدهد تا به آنچه میخواهد برسد. این کلاغ دوست داشتنی یاد میگیرد و یاد میدهد که برای رسیدن به آرامش و برای رسیدن به آرامش و برای درمان نومیدیها باید به ندای قلب گوش فرا داد.
اندوه شوم و كلاغ باستاني از ساحل شب به پرواز درآمدند به من بگو نامت را در ساحل شرير و دوزخي شب گفتم اي پيام آور اي پليد، پرنده يا شيطان! منقارت را از قلب من بيرون آر و روي زشت ات را از درگاه خانه من دور كن!