This work has been selected by scholars as being culturally important, and is part of the knowledge base of civilization as we know it. This work was reproduced from the original artifact, and remains as true to the original work as possible. Therefore, you will see the original copyright references, library stamps (as most of these works have been housed in our most important libraries around the world), and other notations in the work.
This work is in the public domain in the United States of America, and possibly other nations. Within the United States, you may freely copy and distribute this work, as no entity (individual or corporate) has a copyright on the body of the work.
As a reproduction of a historical artifact, this work may contain missing or blurred pages, poor pictures, errant marks, etc. Scholars believe, and we concur, that this work is important enough to be preserved, reproduced, and made generally available to the public. We appreciate your support of the preservation process, and thank you for being an important part of keeping this knowledge alive and relevant.
Johan August Strindberg, a Swede, wrote psychological realism of noted novels and plays, including Miss Julie (1888) and The Dance of Death (1901).
Johan August Strindberg painted. He alongside Henrik Ibsen, Søren Kierkegaard, Selma Lagerlöf, Hans Christian Andersen, and Snorri Sturluson arguably most influenced of all famous Scandinavian authors. People know this father of modern theatre. His work falls into major literary movements of naturalism and expressionism. People widely read him internationally to this day.
«پلیکان» روایت کننده اتفاقهای مابین مادر و دو فرزندش ـ یک پسر و یک دختر ـ و همسر دختر، از فردای خاکسپاری پدر خانواده است. پدری که به دلیل بدرفتاریهای مادر در ناامیدی کامل میمیرد. مادر فقط ادای مادری دارد و حتی غذا را نیز از فرزندانش دریغ کرده است.
الیزه: خب، حالا چیزی که دربارهاش صحبت نکردی! خیال ازدواج داری؟ فردریک: خیر؛ متشکرم! انتخاب یک موجود نامطمئن به عنوان شریک زندگی، درست مثل این است که آدم فلانی را به نگهبانی قانون بگمارند، درست مثل این است که انسان خطرناکترین دشمن را بهعنوان نزدیکترین دوست بر ضد خودش برانگیزد... نه من از خودم محافظت میکنم. ص۲۳
گردا: ساکت! من یک خوابیدهی متحرک هستم، این را خودم میدانم؛ اما نمیخواهم بیدار شوم، چون در آن صورت نمیتوانم به زندگیم بیشتر ادامه دهم. فردریک: تصور نمیکنی که همهی ما خوابیدههای متحرک هستیم؟ همان طور که میدانی در رشتهی حقوق تحصیل میکنم و شرح حال جنایتکاران بزرگی را میخوانم که در دادگاهها نمیتوانند چیزی را که مرتکب شدهاند و بر آنها گذشته است شرح دهند... آنها در حین ارتکاب به جرم تصور میکنند درست رفتار میکنند، تا این که جنایتشان کشف و از خواب بیدار میشوند. اگر این ارتکاب، هذیان و رویا نباشد، پس یک خواب و بیخبری مطلق است. گردا: بگذار در خواب بمانم! من میدانم، بیدار خواهم شد، اما میخواهم خواب من تا وقت بیداری خیلی طولانی باشد! اینها همه چیزهایی است که میدانم و حس می کنم!... به خاطر بیاور ایام کودکی را که چطور مردم کسی که حقیقت را میگفت بدجنس مینامیدندش... تو بدجنسی... وقتی من یک چیز واقعاً بدی را به بدی شرح میدادم، این جمله را میشنیدم: تو بدجنسی... بعدها سکوت را آموختم... و به خاطر این رفتار خوبم مورد تمجید قرار گرفتم. سپس من یاد گرفتم چیزی را که عقیدهی واقعی خودم نبود، بیان کنم. آن وقت بود که به من گفتند تو حالا برای زندگی رسیدهای.
نمايشنامه اى سوررئال از استريندبرگ. نمايشنامه اى با فضايى غريب بود. استاندارد ذهن رو در مورد شخصيت خلل ناپذير مادر بطور كامل بهم مى ريخت! شنيده بودم كارهاى استريندبرگ ضد زن هست، اما اين واقعا باورناپذير بود و از همين جنبه اتفاقا جالب و هيجان انگيز بود، ديدن مادرى كه مادر نيست! مادرى كه بچه هايش نارس هستند انقدر كه غذا از اونها دريغ شده، خانه مثل خانه ارواح سرد هست چون: "ما انقدر ثروتمند نيستيم كه بتوانيم پولهايمان را بسوزانيم!!" (از زبان مادر)
این اولین نمایش نامه ای است که از او میخوانم. ولی همین نمایشنامه هم کافی بود تا متوجه شوم (همان طور که پیشتر در موردش شنیده ام) استریندبرگ نگاه بدبینانه ای به جنس مونث دارد و فریبکاری را جزئی از ذات او میداند.البته به نظرم این نگاه خود میتواند شخصیت زن داستان را از بد بودن نجات دهد چون استریندبرگ ذات زن را نشانه رفته و معتقد است زنها همینند و همه رذالت های اخلاقی شان از زن بودنشان سرچشمه میگیرد. خلاصه اینکه چاره چیه؟ کاری نمیشود کرد !
نکته ی جالب این نمایشنامه برای من بازی با تقدس مادر و به زیر سوال کشیدنش بود. اینکه تمام چیزهایی که یه عمر توی ذهن ما فرو میکنند که مادر بهترین است، مادر از دهن خودش درمیاره و میذاره دهن بچه اش، بچه هاش رو مثل پلیکان از خون و قلب خودش غذا میده و ... خراب کرد و نشون داد که در دنیای واقعی چه اتفاقاتی میتونه بیفته و میفته.
یک. فردریک: نمیخواهی چیزی بدانی، حتماً دلیلی داری... گردا: ساکت! من یک خوابگردم، خودم میدانم. امّا نمیخواهم از این خواب بیدار شوم، چون دیگر نمیتوانم زندگی کنم! فردریک: فکر نمیکنی که همۀ ما خوابگردیم؟
دو. گردا: ... مردم به هرکسی که حقیقت را میگفت، بدجنس میگفتند... تو بدجنسی!... وقتی من از بدیهای دیگران حرف میزدم به من میگفتند تو بدجنسی... من یاد گرفتم سکوت کنم... به خاطر این رفتارِ خوشایندِ آنها، من محبوب شدم. بعد یاد گرفتم چیزهایی را بگویم که به آنها ایمانی نداشتم. آن وقت بود که به من گفتند حالا دیگر برای زندگی مناسب و آماده شدهای.
سه. فردریک: حالا میروم تا بنوشم... من نمیتوانم امتحانم را بدهم. باور ندارم که چیزی به نام حق و حقیقت وجود داشته باشد. قوانین هم به نفع دزدها و جانیان وضع شده، و آزادی بیان هم حق تبهکاران است. کسی که حقیقت را بگوید، کسی باورش نمیکند، امّا دو شاهدِ دروغین برای اثبات یک ادّعای کذب کفایت میکند! پیشازظهر حق با من است، امّا از ساعت دوازده ظهر به بعد، من تنها میمانم و حق با آنها میشود و من محکوم میشوم! یک اشتباه قلمی، یک گزارش غلط، میتواند منِ بیگناه را به زندان بیندازد و آن وقت است که من بدل میشوم به تبهکاری که به شرافتِ یک انسانِ با شرف توهین کرده، و به دلیل افترا مجازاتم میکنند. من دیگر به زندگی، انسانیّت، جامعه و خودم اعتقادی ندارم. دیگری توان زندگی کردن را در خودم نمیبینم.
چهار. استریندبرگ نمایشنامۀ «پلیکان» را در اواخر عمرِ خود نوشت. نمایشنامهای که محورِ اصلی آن مادریست که با تصویر ذهنی ما از یک مادر هیچ تناسبی ندارد. مادری حریص، دزد، بیرحم نسبت به فرزندان و همسرش، خیانتکار و ... . هرچند برخی از چرخشهای شخصیّتها را دوست نداشتم و به نظرم ضعیف بود، امّا به نظر استریندبرگ در خلق یک فضای پرتنش و رقم زدن پایانی متناسب با این فضای پرتنش موفّق بوده و دیدن اجرای این نمایشنامه برایم جذّاب است.
Strindberg es el maestro de la tortura psicológica, de personajes expresionistas profundamente neurotizados. En este caso nos retrata el nefasto efecto que ha logrado tener una madre manipuladora, avara, narcisista e incapaz de sentir amor por otro. El hijo es un estudiante de derecho, fracasado, tuberculoso y en pleno camino del alcoholismo y el delirio, la hija una en su desespero se refugia en fantasías de amores y gestos de cariños, acaba de casarse con un frío y calculador vividor.
La obra muestra un claustrofóbico infierno en vida, en los que los personajes se debaten entre el sadismo, el rencor, el masoquismo enmarcado en ilusiones cada vez más débiles y fragmentarias.
"O Pelicano" é uma peça magistral escrita pelo renomado dramaturgo sueco August Strindberg. Desde sua estreia em 1907, ela tem encantado o público com sua exploração profunda de temas universais, como dinâmicas familiares complexas, segredos obscuros e o poder destrutivo da culpa.
A trama se desenrola em uma família repleta de conflitos e confusões, tornando-a uma verdadeira fonte de tensão. Com o falecimento do pai, o velório é realizado na casa da família, desencadeando uma série de eventos reveladores. No entanto, o verdadeiro foco não está no defunto, mas sim nos vivos, que carregam suas próprias bagagens emocionais.
A filha, para surpresa de todos, está casada com um homem que demonstra interesse pela sogra. De forma inesperada, a sogra acaba emprestando dinheiro ao genro como forma de agradecimento, criando uma dinâmica peculiar e desconfortável. Enquanto isso, o filho vive uma vida caótica, imerso em um mundo de bebedeiras, brigas e escândalos, adicionando mais tensão ao ambiente familiar.
A mãe, retratada como uma figura gananciosa e falsa, está longe de ser o modelo materno amoroso e nutridor. Ela se distancia da imagem do pelicano, que, segundo as lendas, alimenta seus filhotes com seu próprio sangue. Pelo contrário, de acordo com o relato do filho, a mãe rouba dinheiro da casa, manipula nas compras, adquire produtos de baixa qualidade a preços exorbitantes e oferece aos filhos sobras requentadas. Ela até mesmo retira a nata do leite, deixando apenas o soro, causando doença e fome nos filhos. Além disso, desvia o dinheiro destinado à lenha, deixando-os passando frio. Mesmo quando o pai descobre suas artimanhas, ela promete que não repetirá seus atos, mas continua enganando e criando novas artifícios. A revelação de todas essas ações ocorre por meio de uma carta deixada pelo pai, que é encontrada pelo filho enquanto ele tentava acender o fogo.
Durante o velório, todas essas tensões e segredos reprimidos emergem à superfície. Conflitos antigos e ressentimentos profundos são trazidos à tona, revelando uma dinâmica familiar disfuncional e tóxica que está à beira de um colapso. Os membros da família discutem, insultam-se e expõem suas feridas mais profundas, evidenciando que essa história tem todos os elementos para culminar em uma tragédia inevitável.
"O Pelicano" é uma peça arrebatadora que convida o público a refletir sobre as complexidades das relações familiares e as consequências devastadoras dos segredos e das dinâmicas destrutivas. Com sua habilidade ímpar em retratar a psicologia humana, Strindberg nos confronta com um retrato cru e perturbador da natureza humana, mostrando como as relações familiares podem moldar nossas vidas de maneiras imprevisíveis e desoladoras.
Prepare-se para ser envolvido por essa peça intensa e provocativa, que certamente evocará uma ampla gama de emoções e reflexões enquanto acompanha a trajetória dessa família em crise. "O Pelicano" é uma experiência teatral imperdível que desafia, cativa e deixa uma marca duradoura em todos os espectadores.
آقای استریندربرگ باز برگشت سر جای اولش: نفرتپراکنی علیه زنان و این بارعلیه قداست مادرانگی. آن هم با استفاده از یک نماد گلدرشت مثل پلیکان که براساس قصههای پریان میگویند پلیکان چنان فداکار است که در صورتِ گرسنگی فرزندانش از خونِ خویشتن آنها را سیر میکند؛ تصوری افسانهای و مقدس از فداکاری مادرانه که حاضر است از خودش بزند تا فرزندانش تأمین باشند. این بار استریندبرگ با معکوس کردن این روایت این تصور کلیشهای و افسانهای را دربارهی مادر به چالش میکشد، اما آنقدر محتوای زنستیزانه از استریندبرگ خواندهام که خیلی نمیتوانم دیگر با نوشتههایش ارتباط برقرار کنم حتی اگر حرف جالب و قابلتأملی بزند.
پس از نمایشنامه پدر، این دومین نمایشنامه از استریندبرگ است. در مورد نمایشنامه پدر هم، با شور و هیجان، استریندبرگ را تحسین کردم. استریندبرگ، تفاوت اساسی با بسیاری دیگر از نویسندگان دارد. خوشبینی اخلاقی (حاصل از جریان روشنفکری قرن 19) مانند سایر نویسندگان در او وجود ندارد. در این دو نمایشنامه استریندبرگ، ما در لحظه تزلزل و شکست حاضر هستیم. در ابتدا، تزلزل را احساس میکنیم و در انتهای نمایشنامه، شکستن آن را. گزاف نیست که بگویم در پلیکان، الیزه شخصیت بد نیست. در حقیقت، نوعی جبر باوری بر این دو نمایشنامه احاطه داشت! نوعی روانشناسی نسبتا سطحی. گویی شخصیتها مسئول اعمال خود نیستند و میتوان همه رذالتهای اخلاقی یا اعمال بدشان را، به مونث بودن (هر چه باشد، آثار او تا حد خوبی ضدفمنیستی هستند) یا به تاثیرات کودکی (در گفتمان روانکاوانه) تقلیل داد. الیزه در «پلیکان» و مادر در «پدر» هر دو جنس مونث هستند. و گویی، این فریبکاری همیشگی جزئی از ذات زنانه است. چیزی که حتی خود آنها نیز بر آن کنترل ندارند (شاید به این معنا بتوان استریندبرگ را فمنیست نامید! او ذات زشت زنانگی و فریبکاری او را نشان میدهد. این کار را البته بر مصداقهای خاص اعمال میکند. هر جنبش فمنیستی، باید با نقد اساسی و نشاندادن بدترین حالت زنانگی همراه باشد). هنگام خواندن پلیکان، ما با شخصیتهای صادق رودررو نیستیم. نمیتوانیم به حرفهای کاراکترها اعتماد کنیم. چرا که خود کاراکترها هم نمیدانند چگونهاند. دقیقا به همین دلیل است که خواندن پلیکان، برای من لذتبخش بود.
Si lo vemos desde un punto de vista ético está muy romantizada la idea de que la muerte era la única manera de solucionar los problemas, pero es una obra que deja un impacto y te obliga a tomarte un momento para procesar el final. Me gustó que es muy cruda y la atmósfera está tan bien construida que me dio frío de leerla. Me deprimió un poquito (lloré como perro atropellado).
This entire review has been hidden because of spoilers.
A family meets in the apartment of their deceased husband, father or father-in-law and reveal in front of our eyes each and every level of misfortune that plagued their life together, trying to open one another's eyes on it.
It's one of those plays that depending on the director could be as well an over-the-top tragedy or an excellent dark comedy.
Es tremenda obra, bastante oscura pero por mostrar la verdad desgarradora de cada personaje. Muestra a todos en los huesos de su ser y eso es maravilloso. Al inicio estaba cool y pensé que no iría más allá, pero luego del segundo acto todo es sublime 😎
It has quite a potential. I have a difficulty rating plays because I feel like good actors and great directors could make it a masterpiece but the book itself doesn't do it for me.
پلیکان پرندهایست که با توجه به آنچه افسانهها میگویند، در موقعیتهای بحرانی، و زمانی که غذایی برای بچههایش پیدا نکند، از خون خود جوجههایش را تغذیه میکند و خود را فدا میکند. در این نمایشنامه، الیزه، شخصیت اصلی داستان، در طول داستان خود را با پلیکان مقایسه میکند. او همسر و مادریست که با دزدی و خیانت از شوهر و فرزندانش سعی در فریب آنها داشته است. پدر که نمایشنامه با مرگ او آغاز میشود، نامی بر او داده نشده است، اما روحش در کل داستان حضور دارد. در نامهای که از او پیدا میشود، ادعا کرده است که سبب مرگش، همسرش است. الیزه فرزندان خود را نسبت به پدر بدبین کرده است. پدر حس تباه شدن دارد و از خانه و زندگیاش متنفر و فراری میشود. پس از مرگ او بچهها از خواب بیدار میشوند و با حقیقتی رو به رو میشوند که برایشان رنج آور است. گردا حاضر است در خواب بماند و با حقیقت رو به رو نشود، حقیقتی که نشان از تباه شدن عمرشان و آیندهشان دارد. حقیقتی که نشاندهندهی مرگ پدر به دست مادرشان است، مرگی که مجازاتی برای آن در قانون تعریف نشده است، مرگی که از به ناامیدی کشاندن پدر و خشمگین کردن او حاصل شده است. اما حتی اگر قانون هم الیزه را مح��وم به جنایت نکند، او خود در عذاب و تشویش است و پس از مرگ همسر حس آرامش ندارد و از هر صدا و تکانی در خانه در ترس و ناراحتی است و تردید سراسر وجودش را فرا گرفته است. فردریک، پسر الیزه، از بیتوجهی مادر به خود رنج میبرد؛ و از کودکی، در آن خانه از سرما لرزیده است و گرسنگی کشیده است. گردا، دختر الیزه، به تازگی با مردی ازدواج کرده است که عاشق مادرش است. او نیز همانند برادرش از اوضاع زندگی که مادر برایش ترتیب داده ناراحت و غمگین است، اما خوددارتر از برادرش است و سعی میکند واقعیت را نادیده بگیرد و انکار کند. حس تنفر و انتقام از مادر در فردریک به قدری زیاد میشود که در انتهای داستان خانه را به آتش میکشد و سبب مرگ تمام اعضای خانواده میشود. مادر شخصیتی دارد که به خاطر خودخواهیهای خود، زندگی همسر و فرزندانش را نابود میکند؛ خودخواهیای که خود از آن بیخبر است و ادعا میکند که مادری دلسوز است و به بچههایش زیاد رسیدگی کرده است، اما در باطن همه چیز را برای خود میخواهد و حتی به دختر خود نیز خیانت میکند. این شخصیت، شخصیت مادرها و حتی پدرهاییست که در ذات خود، هدفشان همانند پلیکان فدا شدن در راه فرزندان است. اما با جهل و نادانی، ناخواسته زندگی نسل جدید را به نابودی و فنا میکشانند که خود نیز قربانیان پدر و مادر و نسلهای قبل از خود هستند. جهل و نادانی، آتشیست که اعضای یک خانواده و حتی اعضای یک جامعه را به نابودی و فنا میکشاند. در هیچ جامعهای برای نادانی، جهل و یا خشمگین کردن همدیگر مجازاتی در نظر گرفته نشده است. اما ضربهای که با جهل بر همدیگر وارد میکنیم بسیار فراتر از هر جنایت دیگریست.
This entire review has been hidden because of spoilers.
« باور ندارم که چیزی به نام حق و حقیقت وجود داشته باشد . قوانین هم به نفع دزدها و جانیان وضع شده ، و آزادی بیان هم حق تبهکاران است . »
اول از همه اسم نمایشنامه برای من جالب بود ؛ پلیکان ( پرندهای که در مواقع بحرانی و گرسنگی ، گوشت بدن خود را به بچههایش میدهد ) ، و این در حالیست که کاملا با خصوصیات رفتاریِ مادر در تضاد هست . نکته دوم اینکه ، این حجم از زنستیزیِ استریندبرگ قابل درک هست ؛ چرا که کودکیِ بدی داشته و سه ازدواج ناموفق از سر گذرانده بود .
Una obra que muestra totalmente lo que es estar viviendo la borde del abismo. Y como uno puede cambiar cuando decide si le da miedo tirarse o no. Salvarse. Sobrevivir.