What do you think?


سه برخوانی: اژدهاک، آرش، کارنامهی بندار بیدخش
بهرام بیضایی (زادهی ۵ دی ماه ۱۳۱۷ در تهران) کارگردان سینما، تئاتر، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس و پژوهشگر ایرانی است. بیضایی علاوه بر کارگردانی و نمایشنامهنویسی در سینما عرصههای دیگری چون تدوین، ساخت عنوانبندی و تهیهکنندگی را هم تجربه کرده است. وی کارگردان برخی از بهترین و ماندگارترین آثار سینمای تاریخ ایران است. چریکهی تارا، مرگ یزدگرد، باشو غریب کوچک، شاید وقتی دیگر، مسافران و سگکشی از مهمترین آثار وی هستند. بیضایی از لوازم قصهها و شکلهای کهن، قصهی خود را باز میسازد و در این راه آنچنان پیش میرود که قابلیتهای کلاسیک قصهی اولیه به سرعت در بازسازی نمایشی رنگ میبازند و یا دلالتهای معنایی دیگری به خود میگیرند؛
104 pages, Paperback
First published April 1, 1997
About the author
بهرام بیضائی
70 books85 followersبهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
سبک و مضامین کلیدی
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطورهشناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگی معاصر شناخته میشود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بیبدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
بیضایی در خانوادهای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقهی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهشهای گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.
حاصل پژوهشهای ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهمترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته میشود و تسلط عمیق او بر ریشههای فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش میگذارد.
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
فعالیتهای هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستاننویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.
در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامههایی چون "پهلوان اکبر میمیرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز میگذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهرهگیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرمهای نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیکهای مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت میپردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیتپردازی عمیق از ویژگیهای بارز نمایشنامههای اوست.
در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحبسبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.
فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار میرود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایتهای متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونهای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخنگر است. "سگکشی (۱۳۷۹) نیز پس از سالها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.
سبک و مضامین کلیدی
آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردارند:
زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حسابشده که به آثار او عمقی چندبعدی میبخشد.
اسطوره و تاریخ: بهرهگیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیتهایی قدرتمند، کنشگر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایتهای تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینههای تاریخی، اسطورهشناسی و فرهنگی بنا شدهاند.
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طربنامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاههای آموزشی متعددی برگزار کرد.
بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 126 reviews
September 23, 2017
چه میشود که سه هزار سال دیگر اسم یکی از خدایان باستانی ما بهرام بیضایی باشد؟ خدای کاتبان، خدای کلمات شگفت، خدای جادوکننده در جملات.
بهرام بیضایی همیشه بُعد تازهای میدهد به شخصیتهای اسطورهای. ستمگری مطلق و درندهخویی اژدهاک را با کمی اندوه و تنهایی میآمیزد تا فاصله شخصیت اساطیری را با
خواننده امروزی کم کند. ذهنیت و دغدغه شخصیتها هم قابل تعمیم به افرادی است که شاید در رأس جامعه قرار داشته باشند و یا زیر دستانی باشند که حقشان پایمال میشود. همه اینهاست که اهمیت بهرام بیضایی بودن را در نگاه مخاطب بالا میبرد و آثارش را ویژه میکند.
بهرام بیضایی همیشه بُعد تازهای میدهد به شخصیتهای اسطورهای. ستمگری مطلق و درندهخویی اژدهاک را با کمی اندوه و تنهایی میآمیزد تا فاصله شخصیت اساطیری را با
خواننده امروزی کم کند. ذهنیت و دغدغه شخصیتها هم قابل تعمیم به افرادی است که شاید در رأس جامعه قرار داشته باشند و یا زیر دستانی باشند که حقشان پایمال میشود. همه اینهاست که اهمیت بهرام بیضایی بودن را در نگاه مخاطب بالا میبرد و آثارش را ویژه میکند.
November 7, 2018
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند ،ارش باز خواهد گشت .
June 28, 2021
قلبم برای ضحاکی که بیضایی ساخته بود به درد اومد🥺
March 26, 2025
کتاب سه برخوانی از بهرام بیضایی، مجموعهای از سه قسمت مختلف بهرام است که اولین آثار چاپ شده او هستند. به ترتیب اژدهاک ۱۳۳۸، آرش ۱۳۳۷ و کارنامهی بندار بیدخش ۱۳۴۰. این سه اثر در مورد سه شخصیت اسطورهای مهم ادبیات فارسی یعنی ضحاک، آرش و جمشید است. در هر سه اثر بیضایی از زاویهای جدید، نویسنده اسطوره را بازتعریف میکند. روایتی که در تضاد با تصویر مورد انتظار ما از اسطوره است. او گاهی دست به اسطورهزدایی میزند و گاهی اسطورههای جدیدی ایجاد میکند. در این داستان ما با آرش، ضحاک و جمشیدی جدید طرف هستیم. روایتی تازه از داستان آرش که در آن آرش نه پهلوانِ تیرانداز که نگهدار ساده اسبان است و انتخابش طعنه و دهنکجی تورانیان است به سپاه ایران!
قسمتهای بین «» نقل قول مستقیم از متن کتاب هستند.
۱. آرش (احتمالاً قهرمانی در کار نیست!)
«و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش باز خواهد گشت»
۱.۱. من گروه بمرانی را با آهنگ «احتمالاً قهرمانی در کار نیست» شناختم. ترک اصلی آلبومی با همین نام که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. اولین بار که این قطعه را شنیدم حس و حال عجیبی داشتم. ما عاشق قهرمانها هستیم. عاشق اسطورههاییم و در دنیای قهرمانپرور و اسطورهپرور، فریاد این که قهرمانی در کار نیست! اقدامی خلاف ذائقه اسطورهپرور ماست. شاید چنین ذائقهای باعث شده که ادبیات فارسی هیچگاه تراژدی نسازد و به قول براهنی در تاریخ مذکر، در مدح و ستایش اسطوره توقف کند!
زیبایی قلم بیضایی در آرش، شکستن تصویر اسطوره و ساختن آرش تازه است. آرشِ بیضایی پهلوان نیست! نه شجاع است و نه جنگاور. میترسد. اشتباه میکند و تخطئه میشود. مطرودِ دوست و مایه تمسخر دشمن میشود. حتی بیضایی گام را فراتر مینهد و حتی اصل عمل قهرمانه آرش را هم به چالش میکشد و مخاطب را با سوالی اساسی تنها میگذارد: آیا اصلاً پرتاب تیر درست است؟
در آرش شخصیت کاملاً سفیدی وجود ندارد. حتی خود آرش هم خاکستری است. حتی کِشواد هم که گاه زبان عقلانیت میشود هم لغزشهایی دارد. آرش، ستوربانی است رانده شده. اگر بازگردد؛ خویشان، بر او میتازند و هلاکش میکنند و اگر به سوی تورانیان برود، ننگ وطن فروشی بر پیشانیاش نقش میبندد! حالیا انتخاب مردن برای چنین آرشی دیگر امری لزوماً شجاعانه محسوب نمیشود و انتخابیست لاجرم. چنانکه کشواد به او هشدار میدهد که تن به تیر نده زیرا فردا که تو نباشی چه کسی زنجیر از دست این مردم باز کند؟ آرش چه میکند. تیر را رها میکند و جان میسپرد!
«_ کشواد: تیر تو ایشان را یک بار رها خواهد کرد اما برای همیشه به بند خواهد کشید! »
۱.۲. نه فقط آرش بلکه شخصیتهای جانبی بیضایی هم درخور تأملند. به طور مثال، هومان. پهلوانی که پشت به وطن کرده و در ازای امنیت، سرزمینش را به تورانیان فروخته و حالا در صف دشمن قرار گرفته است. اما ایرانیان خیال میکنند که او بر طریق میهنپرستی استوار بوده و در راه عشق به ایران جان فدا کرده است! مردم قهرمانی دارند که به واقع یک ضد قهرمان است! و دیداری که بیضایی بین آرش و هومان میسازد...
«_ و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!»
۱.۳. راوی آرش، راوی دانای کل و سوم شخص است که ما داستان را از زبان او میشنویم. برخوان اصلی راوی است که از سپاه توران، به سپاه ایران و از سپاه ایران به سپاه توران در رفت و آمدست و گاه از آینده و گاه از دل کاراکترها به ما خبر میدهد.
«آرش میداند که زانوانش سخت میلرزد و نگاهش پیر میشود. پس به خود میپیچد و چشم میگشاید. خود را میبیند در برابر هومان ایستاده.
_ ای پهلوان ما تو را مرده پنداشتیم!»
۱.۴. پیشتر آرش را به عنوان اثری مجزا و خارج از سهبرخوانی خواندهام. حدود یک سال پیش و حالا به واسطه خواندن سهبرخوانی به آن برگشتهام. این بازخوانی همزمان شده با مطالعه کتاب تاریخ فلسفه غرب آکسفورد و شرکت در کلاسهای تاریخ فلسفه لوگوس به هدایت استاد شبگرد، برایم جالب است که چگونه این همزمانی باعث به وجود آمدن فهمی تازه در مورد آرش شد. احتمالاً اگر با این کتاب و چشماندازی که نویسنده یعنی اروین ارائه میدهد آشنا باشید، این بخش برایتان مفیدتر و واضحتر خواهد بود. اروین روایت خود از فلسفه یونانی را از هومر آغاز میکند و توضیح میدهد که چشمانداز اخلاقی هومر چه چیزی بوده است. چگونه قهرمان هومری، برای کسب فضیلت دست به عمل میزند و چگونه فعل اخلاقی در جهان هومری فعلی در جهت کسب فضیلت و برتری (تیمه:: ) معنا میشود. حالا یک بار دیگر به گفتگوی بین هومان و آرش توجه کنیم:
«آرش میداند که زانوانش سخت میلرزد و نگاهش پیر میشود. پس به خود میپیچد و چشم میگشاید. خود را میبیند در برابر هومان ایستاده.
_ ای پهلوان ما تو را مرده پنداشتیم!
و او نگاهی نمیکند.
این فریاد میکند: هومان چرا به ما پشت کردی؟
پس هومان از فریاد او برجای میماند خشک.
پس خشک گوید: من از ستم به ستم گریختم. از دژخوی به دشمن. اما تو از پهلوانی چه میدانی؟ هنگام که باید گردن نهم نزد آنکس مینهم که مرا فربهم کند.
آرش میگوید از میان دندانهایش:
ولی پهلوان، تو با دشمن جنگیدی!
و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!»
اگر ما همچنان در چشمانداز اخلاقی هومر میزیستیم، استدلال هومان اینجا میتوانست استدلالی اخلاقی باشد، چرا که او میتوانست توضیح دهد که چه طور حفظ منافع فردی برای کسب تیمه برای او نسبت به منافع هممیهنانش اولویت داشته است. امروز به طور مشخص ما در قضاوت عمل هومان، این عمل را غیراخلاقی میپنداریم در حالی که اگر آخیلوس (آشیل) در ایلیاد چنین عملی کند (چنان که کرده و سپاه آخایی را به خاطر توهین آگاممنون ترک کرده و درخواست عذاب برای آنان کرد) انسان یونانی مجبور بود در غیراخلاقی دانستن عمل او تردید کند! چیزی که به لطف پیشرفت معیارهای اخلاقی و ترقی از تلقی هومر از اخلاق، بر ما آشکارست!
۱.۵. مهمترین سوالی که درباره بیضایی مطرح میشود این است که او دقیقاً با اسطوره چه میکند؟ آیا بیضایی اسطورهزدایی میکند؟ یا بهتر است بگوییم بیضایی دست به آشنایی زدایی میزند؟آیا میتوان نام معاصرسازی را بر کار او گذاشت؟ آیا بیضایی قهرمان اساطیری را از دنیای اسطورهها جدا میکند و به جهان ما میآورد یا این ماییم که به جهان بیضایی و اسطورهها (میتوانید بخوانید اسطورههایَش، اسطورههایی که او برای خود کرده است) سفر میکنیم؟ تلاش میکنم در ادامه متن به دنبال پاسخی برای سوالهایم بگردم!
۲. اژدهاک
۲.۱. برخوانی کوتاهِ اژدهاک داستان ضحاک است. ضحاک نام آشنا و احتمالاً یکی از مشهورترین ضد قهرمانهای شاهنامه. مار دوشی که برای سلامت خود، مجبور بود مارهایش را سیر نگه دارد و برای سیر نگهداشتن مارهای خود جوانان را میکشت و مغزهایشان را غذای مارها میکرد. ضحاکی که طمع کرد، بر پدر شورید و دسیسه کرد و در ازای تخت شاهی، روح خود را به اهریمن فروخت و اهریمنی شد. بوسهی آتشین اهریمن بر شانهاش جوانه زد و مار شد. مردم تاب ظلم او نیاوردند و از دل شهر قهرمانی داغدیده رهبری این مردم رنجدیده را به عهده گرفت. کاوه آهنگر بر او شورید و درفش کاویانی بلند کرد و مظلومان بر علیه ظالم، تحت این پرچم جمع شدند و ظالم را شکست دادند و او را دل دماوند با مارهایش زندانی کردند. این داستان ضحاک است که در ادبیات شفاهی ما هم وجود دارد و برای ما غریبه نیست. بیضایی هم میخواهد به سراغ ضحاک برود. اما بیضایی نمیخواهد دست به این روایت تکراری بزند. آیا میتوان ماجرای ضحاک را طور دیگری روایت کرد؟ روایتی از زاویه دید ضحاک. روایتی که در آن ضحاک سمپاتیک بشود؟
«و آنگاه از من ـ از گودنای هستی من ـ با نهیب و خشمی تیز، دو مار ـ کشان خروش و غرش سهم ـ سر زد،... باری دو مار غریونده از شانههای من برزد، سیاه و سرخ، که خون بود و درد بود. و من بنگریستم در خود و اشک فشاند که مار کینه بود»
۲.۲. ضحاک بیضایی بوسه اهریمنی بر شانه ندارد. بوسه اهریمن، تازیانه ظلم است و مار جاهطلبی در او مار کینه است. کینه ستمدیده از ستمگر. بیضایی روایتی تازه میسازد. ضحاکی تازه میسازد. ضحاک او ماردوشی نیست که مار از جهانی غیر از جهان ما بر او عارض شده باشد. مارهای ضحاک ماردوش از دل خود جامعه بیرون زده. یعنی هیچ ضحاک غریبی نیست که از دوزخ خارج شده باشد و بر جهان انسانی قدم گذاشته باشد، همین جهان انسانی ماست که ضحاک سازست. دستگاه ظلم از آدمهای خوب ضحاک میسازد. ضحاک اما نه آن ضحاک ظالم و آدمکش.
«و من بهسوی سرزمین دوردست میرفتم تا مارهای درونم را به خاک تیره بسپارم»
۲.۳. به نظر میرسد که بیضایی از داستان ضحاک تنها الهام گرفته است برای ساختن اسطورهای جدید! نمیتوان نسبت اسطورهزدایی و یا معاصرسازی به او داد. او برخلاف آرش بر ایده اصلی هم وفادار نبوده است. پس جای بحث زیادی در مورد این متن نمیماند. انگار بیضایی دست ما را گرفته است، ما را با خود به جهان خودش برده و در جهان خودش ضحاک خودش را نقاشی کرده است. جهانی که همچنان اسطورهایست.
«منم اژدهاک که فرزند رنج زمینم! و منم که فریادم از پشت سالهاست بلند! منم که سالهاست تا این مارهای سیاه را بر دوش میکشم و لاشهی خود را که فرسوده است از این روز به آن روز میبرم. و این است فریاد تلخ زمین که با شما میگویم: وای بر تازیانهها که شکسته خواهند شد و وای بر دژهای بلند که فرو ریخته!»
۲.۴. برخوان اصلی خود ضحاک است و ما شنونده داستان اوییم. او به عنوان یک راوی اول شخص ماجرای خود را برای ما روایت میکند.
«پس من بار دیگر با بار رنجهایم به راه خود رفتم و در همه راه دراز خود مارهای سرکش درونم را با نواختن نی چوپانی به خواب میبردم. و گاه بود که خود همراه با مارهای درونم به خواب میرفتم.»
۳. کارنامهی بُندارِ بیدَخش رابطه علم و دستگاه قدرت
«از جم بودن چه سود چون جام از دست شد؟»
۳.۱. کریستوفر نولان در اوپنهایمر از دغدغهها و جنگ درونی دانشمندی گفت که با آنچه که روزی ساخته طرف است. خواندن برخوانی سوم من را بیشتر از هر چیز به یاد موقعیت اوپنهایمر و فیلم نولان انداخت. در سومین برخوانی، بیضایی به سراغ جمشید رفته. پادشاه اسطورهای ایران زمین که بسیاری از پیشرفتهای بزرگ تمدن بشری را به او نسبت میدهند. جمشید که با جام مشهور خود شهرت دارد. جام جم. جام جهاننمایی که باعث میشود هیچ چیز در قلمرو بزرگ پادشاه، از چشمش دور نماند.
«این دانش بسوزان»
۳.۲. بیضایی برای روایت برخوانی سوم باز زاویه تازهای برای مواجهه انتخاب میکند. بندار بیدخش نام دانشمند عصر جمشید است. هم او که برای جمشید جام جهاننما را ساخت. بیضایی داستان برخوانی سوم را از زبان دو شخص یعنی جمشید و بندار روایت میکند.
«پس اگر روزی مرا داوری کنند که این جام سود است یا زیان، مرا بر خویشتن دشنام خواهد بود یا دریغ، آفرین یا نفرین؟ اگر در آینهی دانش من به سود گسی دیگری را زیان کنند؟ »
۳.۳. بیضایی به شکل جالبی به رابطه علم و قدرت میپردازد. بندار دستاوردهای حکومت جم را مرتبط با علم میداند و جمشید این را در گرو قدرت خود میبیند. او نسبت به بندار بدگمان است که اگر بندار توانسته جامی بسازد چرا نتواند جامی دیگر برای رقیبان و حریفان من بسازد و او را زندانی ساخته؟ از طرفی بندار که متوجه تغییرات جمشید شده در درستی کار خود تردید کرده است. آیا این صلاح بود که چنین سلاحی را با دست خود به جمشید بدهم و آیا علمی که قرار بود رهاییبخش آدمی باشد خود غل و زنجیر دست و پای من و خلق نشد؟ بیضایی رندانه حول این سوالات میگردد و به درونیات شخصیتهایی که ساخته است میپردازد. به جمشیدی که در وضعیتی پارانوئید قرار گرفته. به بنداری که نسبت به خودش و گذشته و ماهیت رهاییبخش دانش تردید پیدا کرده و رابطهاش با شاگردش که می داند حالا گماشته جمشید است!
«تو هم انسانی جم! تو نیز چون مایی! اینک میدانی زیر نگاه دیگران بودن چونست!»
۳.۴. در مجموع به نظر میرسد که نتوانیم نام معاصرسازی و یا اسطورهزدایی (به معنای نزدیک به معاصرسازی) بر روی آثار بیضایی بگذاریم. به نظر میرسد که او دست به آشناییزدایی میزند و جهان اسطورهای خودش را میسازد اما همچنان به قواعد و چهارچوبهای اصلی جهان اسطورهای وفادار میماند و از این مختصات خروج نمیکند. پس شاید این ادعا که بیضایی پا از اسطوره فراتر گذاشته و از این لحاظ قدمی رو به جلو برداشته اشتباه باشد. ارزشمندی کار او در جای دیگری است! به عبارت دیگر بیضایی ضحاک را سمپاتیک نکرده ضحاک جدیدی ساخته که سمپاتیک است!
«جمشید: ...من پیش از این، بیجام جهانبین نیز حم بودم. پس اندوه را چه جای؟ تو همچنان جم باش، هر چند زیر نگاه دیوانی! بر خشت خام بنویسید: یاوهای گفتند هرگز کس این جام ندید! میان ما این دانشها دیده نشد!... این افسانهای بود که بیهودهگویی گفت، همه افسون و گزاف، همه پندار و گمان.»
«بندار: ...آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان تا نگویند ما این دانش نداشتیم!»
قسمتهای بین «» نقل قول مستقیم از متن کتاب هستند.
۱. آرش (احتمالاً قهرمانی در کار نیست!)
«و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش باز خواهد گشت»
۱.۱. من گروه بمرانی را با آهنگ «احتمالاً قهرمانی در کار نیست» شناختم. ترک اصلی آلبومی با همین نام که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. اولین بار که این قطعه را شنیدم حس و حال عجیبی داشتم. ما عاشق قهرمانها هستیم. عاشق اسطورههاییم و در دنیای قهرمانپرور و اسطورهپرور، فریاد این که قهرمانی در کار نیست! اقدامی خلاف ذائقه اسطورهپرور ماست. شاید چنین ذائقهای باعث شده که ادبیات فارسی هیچگاه تراژدی نسازد و به قول براهنی در تاریخ مذکر، در مدح و ستایش اسطوره توقف کند!
زیبایی قلم بیضایی در آرش، شکستن تصویر اسطوره و ساختن آرش تازه است. آرشِ بیضایی پهلوان نیست! نه شجاع است و نه جنگاور. میترسد. اشتباه میکند و تخطئه میشود. مطرودِ دوست و مایه تمسخر دشمن میشود. حتی بیضایی گام را فراتر مینهد و حتی اصل عمل قهرمانه آرش را هم به چالش میکشد و مخاطب را با سوالی اساسی تنها میگذارد: آیا اصلاً پرتاب تیر درست است؟
در آرش شخصیت کاملاً سفیدی وجود ندارد. حتی خود آرش هم خاکستری است. حتی کِشواد هم که گاه زبان عقلانیت میشود هم لغزشهایی دارد. آرش، ستوربانی است رانده شده. اگر بازگردد؛ خویشان، بر او میتازند و هلاکش میکنند و اگر به سوی تورانیان برود، ننگ وطن فروشی بر پیشانیاش نقش میبندد! حالیا انتخاب مردن برای چنین آرشی دیگر امری لزوماً شجاعانه محسوب نمیشود و انتخابیست لاجرم. چنانکه کشواد به او هشدار میدهد که تن به تیر نده زیرا فردا که تو نباشی چه کسی زنجیر از دست این مردم باز کند؟ آرش چه میکند. تیر را رها میکند و جان میسپرد!
«_ کشواد: تیر تو ایشان را یک بار رها خواهد کرد اما برای همیشه به بند خواهد کشید! »
۱.۲. نه فقط آرش بلکه شخصیتهای جانبی بیضایی هم درخور تأملند. به طور مثال، هومان. پهلوانی که پشت به وطن کرده و در ازای امنیت، سرزمینش را به تورانیان فروخته و حالا در صف دشمن قرار گرفته است. اما ایرانیان خیال میکنند که او بر طریق میهنپرستی استوار بوده و در راه عشق به ایران جان فدا کرده است! مردم قهرمانی دارند که به واقع یک ضد قهرمان است! و دیداری که بیضایی بین آرش و هومان میسازد...
«_ و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!»
۱.۳. راوی آرش، راوی دانای کل و سوم شخص است که ما داستان را از زبان او میشنویم. برخوان اصلی راوی است که از سپاه توران، به سپاه ایران و از سپاه ایران به سپاه توران در رفت و آمدست و گاه از آینده و گاه از دل کاراکترها به ما خبر میدهد.
«آرش میداند که زانوانش سخت میلرزد و نگاهش پیر میشود. پس به خود میپیچد و چشم میگشاید. خود را میبیند در برابر هومان ایستاده.
_ ای پهلوان ما تو را مرده پنداشتیم!»
۱.۴. پیشتر آرش را به عنوان اثری مجزا و خارج از سهبرخوانی خواندهام. حدود یک سال پیش و حالا به واسطه خواندن سهبرخوانی به آن برگشتهام. این بازخوانی همزمان شده با مطالعه کتاب تاریخ فلسفه غرب آکسفورد و شرکت در کلاسهای تاریخ فلسفه لوگوس به هدایت استاد شبگرد، برایم جالب است که چگونه این همزمانی باعث به وجود آمدن فهمی تازه در مورد آرش شد. احتمالاً اگر با این کتاب و چشماندازی که نویسنده یعنی اروین ارائه میدهد آشنا باشید، این بخش برایتان مفیدتر و واضحتر خواهد بود. اروین روایت خود از فلسفه یونانی را از هومر آغاز میکند و توضیح میدهد که چشمانداز اخلاقی هومر چه چیزی بوده است. چگونه قهرمان هومری، برای کسب فضیلت دست به عمل میزند و چگونه فعل اخلاقی در جهان هومری فعلی در جهت کسب فضیلت و برتری (تیمه:: ) معنا میشود. حالا یک بار دیگر به گفتگوی بین هومان و آرش توجه کنیم:
«آرش میداند که زانوانش سخت میلرزد و نگاهش پیر میشود. پس به خود میپیچد و چشم میگشاید. خود را میبیند در برابر هومان ایستاده.
_ ای پهلوان ما تو را مرده پنداشتیم!
و او نگاهی نمیکند.
این فریاد میکند: هومان چرا به ما پشت کردی؟
پس هومان از فریاد او برجای میماند خشک.
پس خشک گوید: من از ستم به ستم گریختم. از دژخوی به دشمن. اما تو از پهلوانی چه میدانی؟ هنگام که باید گردن نهم نزد آنکس مینهم که مرا فربهم کند.
آرش میگوید از میان دندانهایش:
ولی پهلوان، تو با دشمن جنگیدی!
و هومان به دور مینگرد، در غبار: خواستم بدانم که مهر به خاک هنوز در من هست؟ و نبود!»
اگر ما همچنان در چشمانداز اخلاقی هومر میزیستیم، استدلال هومان اینجا میتوانست استدلالی اخلاقی باشد، چرا که او میتوانست توضیح دهد که چه طور حفظ منافع فردی برای کسب تیمه برای او نسبت به منافع هممیهنانش اولویت داشته است. امروز به طور مشخص ما در قضاوت عمل هومان، این عمل را غیراخلاقی میپنداریم در حالی که اگر آخیلوس (آشیل) در ایلیاد چنین عملی کند (چنان که کرده و سپاه آخایی را به خاطر توهین آگاممنون ترک کرده و درخواست عذاب برای آنان کرد) انسان یونانی مجبور بود در غیراخلاقی دانستن عمل او تردید کند! چیزی که به لطف پیشرفت معیارهای اخلاقی و ترقی از تلقی هومر از اخلاق، بر ما آشکارست!
۱.۵. مهمترین سوالی که درباره بیضایی مطرح میشود این است که او دقیقاً با اسطوره چه میکند؟ آیا بیضایی اسطورهزدایی میکند؟ یا بهتر است بگوییم بیضایی دست به آشنایی زدایی میزند؟آیا میتوان نام معاصرسازی را بر کار او گذاشت؟ آیا بیضایی قهرمان اساطیری را از دنیای اسطورهها جدا میکند و به جهان ما میآورد یا این ماییم که به جهان بیضایی و اسطورهها (میتوانید بخوانید اسطورههایَش، اسطورههایی که او برای خود کرده است) سفر میکنیم؟ تلاش میکنم در ادامه متن به دنبال پاسخی برای سوالهایم بگردم!
۲. اژدهاک
۲.۱. برخوانی کوتاهِ اژدهاک داستان ضحاک است. ضحاک نام آشنا و احتمالاً یکی از مشهورترین ضد قهرمانهای شاهنامه. مار دوشی که برای سلامت خود، مجبور بود مارهایش را سیر نگه دارد و برای سیر نگهداشتن مارهای خود جوانان را میکشت و مغزهایشان را غذای مارها میکرد. ضحاکی که طمع کرد، بر پدر شورید و دسیسه کرد و در ازای تخت شاهی، روح خود را به اهریمن فروخت و اهریمنی شد. بوسهی آتشین اهریمن بر شانهاش جوانه زد و مار شد. مردم تاب ظلم او نیاوردند و از دل شهر قهرمانی داغدیده رهبری این مردم رنجدیده را به عهده گرفت. کاوه آهنگر بر او شورید و درفش کاویانی بلند کرد و مظلومان بر علیه ظالم، تحت این پرچم جمع شدند و ظالم را شکست دادند و او را دل دماوند با مارهایش زندانی کردند. این داستان ضحاک است که در ادبیات شفاهی ما هم وجود دارد و برای ما غریبه نیست. بیضایی هم میخواهد به سراغ ضحاک برود. اما بیضایی نمیخواهد دست به این روایت تکراری بزند. آیا میتوان ماجرای ضحاک را طور دیگری روایت کرد؟ روایتی از زاویه دید ضحاک. روایتی که در آن ضحاک سمپاتیک بشود؟
«و آنگاه از من ـ از گودنای هستی من ـ با نهیب و خشمی تیز، دو مار ـ کشان خروش و غرش سهم ـ سر زد،... باری دو مار غریونده از شانههای من برزد، سیاه و سرخ، که خون بود و درد بود. و من بنگریستم در خود و اشک فشاند که مار کینه بود»
۲.۲. ضحاک بیضایی بوسه اهریمنی بر شانه ندارد. بوسه اهریمن، تازیانه ظلم است و مار جاهطلبی در او مار کینه است. کینه ستمدیده از ستمگر. بیضایی روایتی تازه میسازد. ضحاکی تازه میسازد. ضحاک او ماردوشی نیست که مار از جهانی غیر از جهان ما بر او عارض شده باشد. مارهای ضحاک ماردوش از دل خود جامعه بیرون زده. یعنی هیچ ضحاک غریبی نیست که از دوزخ خارج شده باشد و بر جهان انسانی قدم گذاشته باشد، همین جهان انسانی ماست که ضحاک سازست. دستگاه ظلم از آدمهای خوب ضحاک میسازد. ضحاک اما نه آن ضحاک ظالم و آدمکش.
«و من بهسوی سرزمین دوردست میرفتم تا مارهای درونم را به خاک تیره بسپارم»
۲.۳. به نظر میرسد که بیضایی از داستان ضحاک تنها الهام گرفته است برای ساختن اسطورهای جدید! نمیتوان نسبت اسطورهزدایی و یا معاصرسازی به او داد. او برخلاف آرش بر ایده اصلی هم وفادار نبوده است. پس جای بحث زیادی در مورد این متن نمیماند. انگار بیضایی دست ما را گرفته است، ما را با خود به جهان خودش برده و در جهان خودش ضحاک خودش را نقاشی کرده است. جهانی که همچنان اسطورهایست.
«منم اژدهاک که فرزند رنج زمینم! و منم که فریادم از پشت سالهاست بلند! منم که سالهاست تا این مارهای سیاه را بر دوش میکشم و لاشهی خود را که فرسوده است از این روز به آن روز میبرم. و این است فریاد تلخ زمین که با شما میگویم: وای بر تازیانهها که شکسته خواهند شد و وای بر دژهای بلند که فرو ریخته!»
۲.۴. برخوان اصلی خود ضحاک است و ما شنونده داستان اوییم. او به عنوان یک راوی اول شخص ماجرای خود را برای ما روایت میکند.
«پس من بار دیگر با بار رنجهایم به راه خود رفتم و در همه راه دراز خود مارهای سرکش درونم را با نواختن نی چوپانی به خواب میبردم. و گاه بود که خود همراه با مارهای درونم به خواب میرفتم.»
۳. کارنامهی بُندارِ بیدَخش رابطه علم و دستگاه قدرت
«از جم بودن چه سود چون جام از دست شد؟»
۳.۱. کریستوفر نولان در اوپنهایمر از دغدغهها و جنگ درونی دانشمندی گفت که با آنچه که روزی ساخته طرف است. خواندن برخوانی سوم من را بیشتر از هر چیز به یاد موقعیت اوپنهایمر و فیلم نولان انداخت. در سومین برخوانی، بیضایی به سراغ جمشید رفته. پادشاه اسطورهای ایران زمین که بسیاری از پیشرفتهای بزرگ تمدن بشری را به او نسبت میدهند. جمشید که با جام مشهور خود شهرت دارد. جام جم. جام جهاننمایی که باعث میشود هیچ چیز در قلمرو بزرگ پادشاه، از چشمش دور نماند.
«این دانش بسوزان»
۳.۲. بیضایی برای روایت برخوانی سوم باز زاویه تازهای برای مواجهه انتخاب میکند. بندار بیدخش نام دانشمند عصر جمشید است. هم او که برای جمشید جام جهاننما را ساخت. بیضایی داستان برخوانی سوم را از زبان دو شخص یعنی جمشید و بندار روایت میکند.
«پس اگر روزی مرا داوری کنند که این جام سود است یا زیان، مرا بر خویشتن دشنام خواهد بود یا دریغ، آفرین یا نفرین؟ اگر در آینهی دانش من به سود گسی دیگری را زیان کنند؟ »
۳.۳. بیضایی به شکل جالبی به رابطه علم و قدرت میپردازد. بندار دستاوردهای حکومت جم را مرتبط با علم میداند و جمشید این را در گرو قدرت خود میبیند. او نسبت به بندار بدگمان است که اگر بندار توانسته جامی بسازد چرا نتواند جامی دیگر برای رقیبان و حریفان من بسازد و او را زندانی ساخته؟ از طرفی بندار که متوجه تغییرات جمشید شده در درستی کار خود تردید کرده است. آیا این صلاح بود که چنین سلاحی را با دست خود به جمشید بدهم و آیا علمی که قرار بود رهاییبخش آدمی باشد خود غل و زنجیر دست و پای من و خلق نشد؟ بیضایی رندانه حول این سوالات میگردد و به درونیات شخصیتهایی که ساخته است میپردازد. به جمشیدی که در وضعیتی پارانوئید قرار گرفته. به بنداری که نسبت به خودش و گذشته و ماهیت رهاییبخش دانش تردید پیدا کرده و رابطهاش با شاگردش که می داند حالا گماشته جمشید است!
«تو هم انسانی جم! تو نیز چون مایی! اینک میدانی زیر نگاه دیگران بودن چونست!»
۳.۴. در مجموع به نظر میرسد که نتوانیم نام معاصرسازی و یا اسطورهزدایی (به معنای نزدیک به معاصرسازی) بر روی آثار بیضایی بگذاریم. به نظر میرسد که او دست به آشناییزدایی میزند و جهان اسطورهای خودش را میسازد اما همچنان به قواعد و چهارچوبهای اصلی جهان اسطورهای وفادار میماند و از این مختصات خروج نمیکند. پس شاید این ادعا که بیضایی پا از اسطوره فراتر گذاشته و از این لحاظ قدمی رو به جلو برداشته اشتباه باشد. ارزشمندی کار او در جای دیگری است! به عبارت دیگر بیضایی ضحاک را سمپاتیک نکرده ضحاک جدیدی ساخته که سمپاتیک است!
«جمشید: ...من پیش از این، بیجام جهانبین نیز حم بودم. پس اندوه را چه جای؟ تو همچنان جم باش، هر چند زیر نگاه دیوانی! بر خشت خام بنویسید: یاوهای گفتند هرگز کس این جام ندید! میان ما این دانشها دیده نشد!... این افسانهای بود که بیهودهگویی گفت، همه افسون و گزاف، همه پندار و گمان.»
«بندار: ...آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان تا نگویند ما این دانش نداشتیم!»
June 14, 2025
شاهکار
فوق العاده
به ویژه دو برخوانی اول
ازدهاک و آرش
بی نظیر بود، اوایل متنش برام سنگین بود ولی تک تک جملاتش رو با گوشت و خون حس کردم...
"کاش مرا گریزراهی بود، آری؛ و بیش از هر چیز از خودم!"
فوق العاده
به ویژه دو برخوانی اول
ازدهاک و آرش
بی نظیر بود، اوایل متنش برام سنگین بود ولی تک تک جملاتش رو با گوشت و خون حس کردم...
"کاش مرا گریزراهی بود، آری؛ و بیش از هر چیز از خودم!"
April 4, 2015
قطعاتی از کتاب:
.
ای شب، تو سیاهتر از هر شب دیگری. و دلی دیدم سیاهتر از سیاهیِ تو.
.
پس تازیانه بود و تن؛ و تن زیر تازیانه بود.
.
و هیچ مردی نتوانسته است مارهای درونش را پیش از خود به خاک بسپارد.
.
در شهر ما مارها کم نیستند، و مردمان خوراک یکدیگرند، و مارها و مردمان خوراک زمیناند؛ و زمین گوری است ترسناک و تهی.
.
هیچ نیشی در مارِ هستی من کارگر نیست، که خود سراپا زهرم!
.
اینک منم، که این کوه را بر دوش میکشم. و زیر پای من شهری. و مردمان خوابند. مُردگان، جاودانه در خوابند. و منم تنها با غریوِ گنگ خود مانده.
.
چگونه از زمینِ سرخ، گیاه سبز بروید؟
..
آرش مینگرد که تنهاست؛ و تا ریشه به درد آمده است.
.
آرش منم؛ آنکه این پگاه نادانَکی بود آزاد؛ و اینک چیزها میداند از گیتی چند؛ و فریاد او بلند که کاش نمیدانستم.
.
من از خاک جدا شدهام، و خاک از من جدا نشده.
.
ندانسته بودم که سودِ کس نیست، مگر زیان کسی.
.
ای شب، تو سیاهتر از هر شب دیگری. و دلی دیدم سیاهتر از سیاهیِ تو.
.
پس تازیانه بود و تن؛ و تن زیر تازیانه بود.
.
و هیچ مردی نتوانسته است مارهای درونش را پیش از خود به خاک بسپارد.
.
در شهر ما مارها کم نیستند، و مردمان خوراک یکدیگرند، و مارها و مردمان خوراک زمیناند؛ و زمین گوری است ترسناک و تهی.
.
هیچ نیشی در مارِ هستی من کارگر نیست، که خود سراپا زهرم!
.
اینک منم، که این کوه را بر دوش میکشم. و زیر پای من شهری. و مردمان خوابند. مُردگان، جاودانه در خوابند. و منم تنها با غریوِ گنگ خود مانده.
.
چگونه از زمینِ سرخ، گیاه سبز بروید؟
..
آرش مینگرد که تنهاست؛ و تا ریشه به درد آمده است.
.
آرش منم؛ آنکه این پگاه نادانَکی بود آزاد؛ و اینک چیزها میداند از گیتی چند؛ و فریاد او بلند که کاش نمیدانستم.
.
من از خاک جدا شدهام، و خاک از من جدا نشده.
.
ندانسته بودم که سودِ کس نیست، مگر زیان کسی.
May 19, 2024
و تیر میرفت؛ و باد از پیِ او. و چندان سوارِ دشمن و دوست که در پس آن میرفتند، در مرزِ پیشین از آن بازماندند. کنار بر درختی تک؛ ستُرگ و ستبر و سالار و سایهدار؛ بر آن مرغی نشسته، نفیرکش و آوازخوان! و سواران با نفیرِ او آنجا گرد آمدند. پس مرغ برخواست - خونش از گلو چکان - و سبکبال میرفت، در ابر، تا ناپدید شد. و سواران به این نشان فرود آمدند، و سر بر خاک نهادند. و تیر میرفت؛ روز از پیِ روز؛ و شب از پسِ شب! بندیان که آمدند آن را در شتاب دیده بودند؛ و گروگانها. آوارگانِ دشت به دیدهی خود باور نداشتند؛ و هنگامه در آنان افتاد که از پُشتههای ویرانه سربرآوردند. و هرکس از آن میگفت؛ پدر با پسر، برادر با برادر، و زن شویمند با شوی. و شور برخاست، و افسانهی تیر در دهانها افتاد؛ از تیره به تیره، از سینه به سینه، از پشت به پشت. تا گیهان بوده است این تیر رفته است.
خورشید به آسمان و زمین روشنی میبخشد، و در سپیدهدمان زیباست. ابرها باران بهنرمی میبارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پایِ البرز به پای ایستادهایم. د در برابرمان دشمنانی از خون خون ما؛ با لبخندِ زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهند گشت.
چی میشه گفت؟ بینظیر بود. بینظیر. مخصوصا آرش. باید دوباره و دوباره این برخوانیها رو بخونم.
خورشید به آسمان و زمین روشنی میبخشد، و در سپیدهدمان زیباست. ابرها باران بهنرمی میبارند. دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست؛ دیگران راست. آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پایِ البرز به پای ایستادهایم. د در برابرمان دشمنانی از خون خون ما؛ با لبخندِ زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهند گشت.
چی میشه گفت؟ بینظیر بود. بینظیر. مخصوصا آرش. باید دوباره و دوباره این برخوانیها رو بخونم.
August 19, 2026
سه برخوانی یه اثر متفاوت با زبان اسطورهایه.
در برخوانی نخست، شما داستان رو از زاویهدید ضحاک میخونین؛ منتهی نه ضحاک شاهنامه! ضحاکی که آقای بیضایی به ما معرفی میکنه.
برخوانی دوم دربارهی آرش کمانگیر هست و باز هم با نگاهی متفاوت. در این بخش ما کاملاً شاهد اسطورهزدایی هستیم و خب بخش موردعلاقهی من هست :)
و برخوانی سوم از زبان بندار بیدخش و جمشید شاه روایت میشه.
آقای بیضایی با هنرمندی از فلسفهی واسازی استفاده کرده؛ اینکه ما روایت غالب رو کنار بگذاریم و شروع کنیم به خوندن داستانی آشنا از یک زاویهی دیگه. زاویهای که انتظارش رو نداریم و شاید حتی برامون عجیب باشه. خود این وارونه کردن روایت غالب خیلی جذابه، چه برسه به اینکه به قلم خوش هم نگارش شده باشه.
خوندنش رو پیشنهاد میکنم :)
در برخوانی نخست، شما داستان رو از زاویهدید ضحاک میخونین؛ منتهی نه ضحاک شاهنامه! ضحاکی که آقای بیضایی به ما معرفی میکنه.
برخوانی دوم دربارهی آرش کمانگیر هست و باز هم با نگاهی متفاوت. در این بخش ما کاملاً شاهد اسطورهزدایی هستیم و خب بخش موردعلاقهی من هست :)
و برخوانی سوم از زبان بندار بیدخش و جمشید شاه روایت میشه.
آقای بیضایی با هنرمندی از فلسفهی واسازی استفاده کرده؛ اینکه ما روایت غالب رو کنار بگذاریم و شروع کنیم به خوندن داستانی آشنا از یک زاویهی دیگه. زاویهای که انتظارش رو نداریم و شاید حتی برامون عجیب باشه. خود این وارونه کردن روایت غالب خیلی جذابه، چه برسه به اینکه به قلم خوش هم نگارش شده باشه.
خوندنش رو پیشنهاد میکنم :)
August 9, 2024
مرگ بهترین سروری است برای آنکه شادی را هرگز نشناخته
July 11, 2017
بهرام بیضایی استاد غافلگیر کردن مخاطب و استاد چند وجهی نشان دادن شخصیتهاست. ضحاک شخصیتی منفور و منفی در ادبیات ماست. خود بیضایی هم در شب هزار و یکم، ضحاک ماردوش سنگدل را روایت کرده است. اما مونولوگ ضجاک در سهبرخوانی حکایت دیگری است. ضحاک را از زبان خودش روایت میکند، خوب هم روایت میکند طوری که فراموش میکنیم او همان شخصیت منفور است که عمری از آن ترسیدهایم. داستان ضحاک از زبان خودش را از دست ندهید.
آٰرش، قهرمان ماست. هم او که تیر را انداخت و شهر و روستاها را به خاک ایران برگرداند. هم او که قدرت و میهن دوستیاش زبانزد ادبیات است. از ترسهای آرش چه میدانیم؟ از اینکه او در اصل گلهبانی بوده و مجبور به تیر انداختن شده؟ بیضایی پشت پرده داستان آرش را روایت میکند. ترسهایش را، قرار گرفتنش را در موقعیتی سخت وقتی هیچکس حرفش را باور نمیکند. شاید هرکسی در زمانی خاص مجبور شود قهرمان باشد.
جمشید نه به قهرمانی آرش است و نه به منفوری ضحاک. شخصیتی بین این دو اما بیشتر دوستداشتنی تا منفور. هرچه باشد او پادشاه افسانهای است که هزار سال بر جهان حکم راند و آدمیان را زندگی کردن آموخت. اما داستان جمشید هم پشت پرده خودش را دارد. ترسهایش، غرورش، نبردهای درونیاش و البته قدرتش. آیا پادشاه افسانهای پا بر غرورش میگذارد؟ بر ترسهایش غلبه میکند؟ روایت بنداربیدخش را بخوانید تا از جمشید و جام جهان نمایش بیشتر بدانید.
سه برخوانی، سه مونولوگ از سه شخصیت اسطورهای است که فکر میکنیم تکلیفمان با آنها روشن است. اما در واقع خواندن روی دیگر روایتشان از زبان بیضایی باعث میشود کمی درباره آنها تجدید نظر کنیم. سیاه و سفید مطلقی در کار نیست، حتی برای شخصیتهای اسطورهای.
آٰرش، قهرمان ماست. هم او که تیر را انداخت و شهر و روستاها را به خاک ایران برگرداند. هم او که قدرت و میهن دوستیاش زبانزد ادبیات است. از ترسهای آرش چه میدانیم؟ از اینکه او در اصل گلهبانی بوده و مجبور به تیر انداختن شده؟ بیضایی پشت پرده داستان آرش را روایت میکند. ترسهایش را، قرار گرفتنش را در موقعیتی سخت وقتی هیچکس حرفش را باور نمیکند. شاید هرکسی در زمانی خاص مجبور شود قهرمان باشد.
جمشید نه به قهرمانی آرش است و نه به منفوری ضحاک. شخصیتی بین این دو اما بیشتر دوستداشتنی تا منفور. هرچه باشد او پادشاه افسانهای است که هزار سال بر جهان حکم راند و آدمیان را زندگی کردن آموخت. اما داستان جمشید هم پشت پرده خودش را دارد. ترسهایش، غرورش، نبردهای درونیاش و البته قدرتش. آیا پادشاه افسانهای پا بر غرورش میگذارد؟ بر ترسهایش غلبه میکند؟ روایت بنداربیدخش را بخوانید تا از جمشید و جام جهان نمایش بیشتر بدانید.
سه برخوانی، سه مونولوگ از سه شخصیت اسطورهای است که فکر میکنیم تکلیفمان با آنها روشن است. اما در واقع خواندن روی دیگر روایتشان از زبان بیضایی باعث میشود کمی درباره آنها تجدید نظر کنیم. سیاه و سفید مطلقی در کار نیست، حتی برای شخصیتهای اسطورهای.
April 7, 2023
این کتاب کادویی بود از طرف آیدا.یاداور زمانی که توی کتابفروشی کار میکردم.مهیار پیشنهاد کرد بیضایی بخونم و آیدا برام خریدش
--
الان باید بگم متاسفانه اولین اثر نوشتاری ای از بیضایی بود که باهاش مواجه شدم و خوندمش.
هنوز باورم نمیشه که اینقدر خوب بود.اگه ۲تا کتاب دیگه با همین قدرت ازش بخونم،بعد از ساعدی میشه دومین نویسنده ی ایرانی مورد علاقه م.
تو این کتاب،۳تا داستان و افسانه ی معروف (داستان ضحاک،آرش کمانگیر و جام جم)رو به شکل جدیدی نوشته بود.یعنی انگار که ما تا الان افسانه ی اشتباهی رو میدونستیم و واقعیتش چیزیه که بیضاییه نوشته.توی روایت بیضایی دیگه خوب و بدهای داستان به شکل گذشته نیستن،شخصیت ها تصمیم هاشون رو اونجوری که قبلا خوندیم نگرفتن و دلایل رفتارهاشون اونجوری که فکر میکردیم نیست.
روایت ها همراه پیچیدگی و گره،همراه با عمق و خط داستانی جذاب.
و امان از نثر.انگار واژه به واژه فکر شده بود بهش.انگار که حتی برای متصل کردن ضمیرها به اسم ها و فعل ها ساعتها زمان گذاشته شده بود.
عادت دارم کتابارو زود بخونم و پروندهشون رو توی ذهنم ببندم اما این کتاب که تموم شد واقعا افسوس خوردم.
--
دیدم که از روایت آخر یعنی "بندار بیدخش" فیلمی از یکی از اجراهاش در اینترنت موجوده.احتمالا در روزهای اینده ببینمش چون تصوری از اجرا کردنش ندارم خیلی
--
الان باید بگم متاسفانه اولین اثر نوشتاری ای از بیضایی بود که باهاش مواجه شدم و خوندمش.
هنوز باورم نمیشه که اینقدر خوب بود.اگه ۲تا کتاب دیگه با همین قدرت ازش بخونم،بعد از ساعدی میشه دومین نویسنده ی ایرانی مورد علاقه م.
تو این کتاب،۳تا داستان و افسانه ی معروف (داستان ضحاک،آرش کمانگیر و جام جم)رو به شکل جدیدی نوشته بود.یعنی انگار که ما تا الان افسانه ی اشتباهی رو میدونستیم و واقعیتش چیزیه که بیضاییه نوشته.توی روایت بیضایی دیگه خوب و بدهای داستان به شکل گذشته نیستن،شخصیت ها تصمیم هاشون رو اونجوری که قبلا خوندیم نگرفتن و دلایل رفتارهاشون اونجوری که فکر میکردیم نیست.
روایت ها همراه پیچیدگی و گره،همراه با عمق و خط داستانی جذاب.
و امان از نثر.انگار واژه به واژه فکر شده بود بهش.انگار که حتی برای متصل کردن ضمیرها به اسم ها و فعل ها ساعتها زمان گذاشته شده بود.
عادت دارم کتابارو زود بخونم و پروندهشون رو توی ذهنم ببندم اما این کتاب که تموم شد واقعا افسوس خوردم.
--
دیدم که از روایت آخر یعنی "بندار بیدخش" فیلمی از یکی از اجراهاش در اینترنت موجوده.احتمالا در روزهای اینده ببینمش چون تصوری از اجرا کردنش ندارم خیلی
April 4, 2015
خییییلی خوب بود ! خیلی !
نگاهی صد و هشتاد درجه متفاوت به داستان هایی که با قطعیت تمام تو ذهنمون شکل دادیم !
اینکه ما داستان ضحاک رو از شاهنامه مرحله یک و بلعمی مرحله دو با منفور ترین دید نسبت بهش میخونیم و حالا تو این این شکلی، خب جای تشکر نداره که انقدر رو یک موضوع مانور میدن با منابع مختلف ؟
حقیقتا آژدهاک و آرش آدم رو تحت تاثیر قرار میده ..
میخواستم بهش پنج بدما،ولی چون کلا بنظرم پنجی وجود نداره خب ندادم البته شاید اگه توهمون بعد از ظهر تابستونی که گفتم خونده میشد و با آرامش خاطر ممکن بود پنجم بگیره !:))
بند آخر آژدهاک : اینک منم، که این کوه را بر دوش میکشم، و زیر پای من شهری، و مردمان خوابند، مردگان جاودانه خوابند، و منم تنها، با غریو گنگ خود مانده. به یاد می آورم آن توفنده مرگبادی را که با من گفت: ای اژدهاک تو نخواهی مرد، مگر آنکه یامای خداوند مرده باشد! - و میبینم شب را، که با همه ی سنگینی خود بر من فرود آمده است. و من هنوز زنده ام.
نگاهی صد و هشتاد درجه متفاوت به داستان هایی که با قطعیت تمام تو ذهنمون شکل دادیم !
اینکه ما داستان ضحاک رو از شاهنامه مرحله یک و بلعمی مرحله دو با منفور ترین دید نسبت بهش میخونیم و حالا تو این این شکلی، خب جای تشکر نداره که انقدر رو یک موضوع مانور میدن با منابع مختلف ؟
حقیقتا آژدهاک و آرش آدم رو تحت تاثیر قرار میده ..
میخواستم بهش پنج بدما،ولی چون کلا بنظرم پنجی وجود نداره خب ندادم البته شاید اگه توهمون بعد از ظهر تابستونی که گفتم خونده میشد و با آرامش خاطر ممکن بود پنجم بگیره !:))
بند آخر آژدهاک : اینک منم، که این کوه را بر دوش میکشم، و زیر پای من شهری، و مردمان خوابند، مردگان جاودانه خوابند، و منم تنها، با غریو گنگ خود مانده. به یاد می آورم آن توفنده مرگبادی را که با من گفت: ای اژدهاک تو نخواهی مرد، مگر آنکه یامای خداوند مرده باشد! - و میبینم شب را، که با همه ی سنگینی خود بر من فرود آمده است. و من هنوز زنده ام.
July 9, 2016
اژدهاک و آرش و بندار بیدخش- سه داستان تعریف نشده از زبان سه شخصیت خوب درک نشده یا حداقل؛ تا به این حال ازین زاویه دیده نشده
آرش البته عزیزترین روایت ها بود، و بندار و اژدهاک هر دو دردناک،دردناک
خوشحالم که با چشم هایی که می سوختند و در خانه ای که تاریک بود، تو را خواندم- خوشحالم
آرش البته عزیزترین روایت ها بود، و بندار و اژدهاک هر دو دردناک،دردناک
خوشحالم که با چشم هایی که می سوختند و در خانه ای که تاریک بود، تو را خواندم- خوشحالم
November 8, 2024
آرش تیر تو ایشان را یکبار رها خواهد کرد، ورکه تا ابد به بند خواهد کشید.
و ما در پایِ البرز بهپای ایستادهایم؛ و در برابرمان دشمنانی
از خون ما؛ با لبخندِ زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند، آرش باز خواهد گشت.
و ما در پایِ البرز بهپای ایستادهایم؛ و در برابرمان دشمنانی
از خون ما؛ با لبخندِ زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند، آرش باز خواهد گشت.
Read
August 24, 2026از بیضایی پراکنده خونده بودم و مدتها بود میخواستم به طور جدی و برنامه ریزی شده آثارش رو بخونم. دیشب با معرفی دوستان، "آرش" از سه برخوانی رو در پادکست جاه طلب شنیدم و انقدر از شنیدنش لذت بردم که وسوسه شدم برنامه م رو جلوتر بندازم.
برای کسایی که دنبال نقطه شروع بیضایی خوانی هستند و یا علاقه مند به کارهای بیضایی اینجا میذارم. امیدوارم شما هم از شنیدنش لذت ببرید.
https://castbox.fm/va/6766014
برای کسایی که دنبال نقطه شروع بیضایی خوانی هستند و یا علاقه مند به کارهای بیضایی اینجا میذارم. امیدوارم شما هم از شنیدنش لذت ببرید.
https://castbox.fm/va/6766014
July 5, 2025
از این اندیشمندِ اندیشهپرور هرچی میخونم اوساس.
هرچی🤌🏼
هرچی🤌🏼
April 6, 2015
فوقالعاده بود.
ولی، به شخصه، از بندار بیدخش خیلی خوشم نیومد و همین باعث میشه که پنج ندم!
خیلی برام گیج کنندهس که همچین چیزی منبع باشه.. مثن میخوان چه سوالی بدن؟ :-موهامو کندن با این سوال :-”
اژدهاک رو خییییلی دوست داشتم. بیشتر از همه.چون نظرت رو ۱۸۰ درجه برمیگردوند و دوسش داشتی. وقتی قبلا... اصلا نمیخواستی اسمشم بشنوی..
و آرش.. آرش گفتن نداره... و اون تیکهی حرفای کشواد که میگف ما خودمون شکست خوردیم.. اون اخراش که با خودش حرف میزنه... اصن کلا.
عالی :)
ولی، به شخصه، از بندار بیدخش خیلی خوشم نیومد و همین باعث میشه که پنج ندم!
خیلی برام گیج کنندهس که همچین چیزی منبع باشه.. مثن میخوان چه سوالی بدن؟ :-موهامو کندن با این سوال :-”
اژدهاک رو خییییلی دوست داشتم. بیشتر از همه.چون نظرت رو ۱۸۰ درجه برمیگردوند و دوسش داشتی. وقتی قبلا... اصلا نمیخواستی اسمشم بشنوی..
و آرش.. آرش گفتن نداره... و اون تیکهی حرفای کشواد که میگف ما خودمون شکست خوردیم.. اون اخراش که با خودش حرف میزنه... اصن کلا.
عالی :)
January 9, 2025
بعد از اینکه کتاب رو تمام کردم از جام بلند شدم و بلند وصیت کردم وقتی مردم بر سر گورم فرازهایی از این کتاب رو زمزمه کنند.
December 26, 2020
هِل دانش بميرد آنجا كه در پنجه مرگانديشان است و سودهاي آن همه بر زيان ميكنند و پيش از مرگ، من اين جام بر سنگ ميكوبم و ما هر دو ميشكنيم. آه، درود بر مهرباني تو كه پشتِ خشم و دشنه پنهان است. اينك به تيغِ تو پاداش خود دريافتم؛ پاداشِ زندگي بر سرِ دانش نهادن و بدين مهرباني كه مرا از تو رسيد، در برابر چيزكي از رنج خود، تو را ميبخشم. آري، بمان و داستانِ اين جام بر پوست بنويس و بر مردمان بخوان تا نگويند ما اين دانش نداشتيم
کارنامه بنداربیدخش
به یاد نمایشی که درچهارسو با شادمانی وبه سختی ناظر اجرای بی نظیر مهدی هاشمی و پرویزپورحسینی بودم . با اضطراب فرزند دبستانی تنها درخانه نهاده و همسر ماموریت رفته :))
کارنامه بنداربیدخش
به یاد نمایشی که درچهارسو با شادمانی وبه سختی ناظر اجرای بی نظیر مهدی هاشمی و پرویزپورحسینی بودم . با اضطراب فرزند دبستانی تنها درخانه نهاده و همسر ماموریت رفته :))
May 15, 2021
" و این همه از دانش بود..."
.
در این کتاب بهرام بیضایی از زاویهی دیگهای به سه تا از نامورترین داستانهای اساطیری ایران نگاه کرده؛ داستان ضحاک، آرش کمانگیر و جام جهانبین جم.
.
برای من، داستان آرش جذابترینشون بود.
تصویرسازی سقوط جم در کارنامهی بیدخش رو دوست داشتم و پیوسته سخن فردوسی بزرگ از ذهنم میگذشت:
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
.
اما نکتهی جالب دربارهی داستان اژدهاک:
چند وقت پیش شاهنامه میخوندم و به این فکر میکردم که چرا داستان هرگز از زاویهی دید ضحاک بازگو نمیشه؟ بعد به خودم گفتم، باید یک روز این ماجرا رو بنویسم. باید بنویسم که چرا، چی شد که سپهدار ضحاک تصمیم گرفت مرداس و جمشید رو بکشه و اهریمن رو به وجودش دعوت کنه.
هنوز تو همین فکر بودم که سه برخوانی به دستم رسید و وقتی بازش کردم، داستان ضحاک بود از زاویهای دیگه😅
اگرچه یامای این داستان بیشتر شبیه یامای اساطیر هندی بود تا جم ایرانی اما دیدن ضحاک از این زاویهی متفاوت و در جایگاه شخصیت مثبت رو دوست داشتم.
.
اما زبان و قلم...
من عاشق قلم بیضایی، زبان اژدهاک و تکگویی داستان اول بودم.
من سخت دلسپردهی لحن و ساختار زبانی متفاوت شخصیتها در داستان دومم. نوشتار انقدر قوی بود که حتی میتونستم صدای شخصیتها رو در گوش خودم بشنوم.
و داستان آخر؛
اصلا نیازی نبود گفته بشه که هر لحظه چه کسی سخن میگه. جادوی قلم بیضایی به هر شخصیت زبان و صدا و لحن خودش رو داده بود.
.
در این کتاب بهرام بیضایی از زاویهی دیگهای به سه تا از نامورترین داستانهای اساطیری ایران نگاه کرده؛ داستان ضحاک، آرش کمانگیر و جام جهانبین جم.
.
برای من، داستان آرش جذابترینشون بود.
تصویرسازی سقوط جم در کارنامهی بیدخش رو دوست داشتم و پیوسته سخن فردوسی بزرگ از ذهنم میگذشت:
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
.
اما نکتهی جالب دربارهی داستان اژدهاک:
چند وقت پیش شاهنامه میخوندم و به این فکر میکردم که چرا داستان هرگز از زاویهی دید ضحاک بازگو نمیشه؟ بعد به خودم گفتم، باید یک روز این ماجرا رو بنویسم. باید بنویسم که چرا، چی شد که سپهدار ضحاک تصمیم گرفت مرداس و جمشید رو بکشه و اهریمن رو به وجودش دعوت کنه.
هنوز تو همین فکر بودم که سه برخوانی به دستم رسید و وقتی بازش کردم، داستان ضحاک بود از زاویهای دیگه😅
اگرچه یامای این داستان بیشتر شبیه یامای اساطیر هندی بود تا جم ایرانی اما دیدن ضحاک از این زاویهی متفاوت و در جایگاه شخصیت مثبت رو دوست داشتم.
.
اما زبان و قلم...
من عاشق قلم بیضایی، زبان اژدهاک و تکگویی داستان اول بودم.
من سخت دلسپردهی لحن و ساختار زبانی متفاوت شخصیتها در داستان دومم. نوشتار انقدر قوی بود که حتی میتونستم صدای شخصیتها رو در گوش خودم بشنوم.
و داستان آخر؛
اصلا نیازی نبود گفته بشه که هر لحظه چه کسی سخن میگه. جادوی قلم بیضایی به هر شخصیت زبان و صدا و لحن خودش رو داده بود.
June 22, 2015
کارنامۀ بندار بیدخش را از همه بیشتر دوست داشتم. و اژدهاک و آرش را هم بسیار پسندیدم و نمیتوانم بگویم کدامشان بهتر بود. زبان بیضایی در جاهایی که حدّ آرکاییسم را رعایت میکند، برایم دلپذیر است؛ به طور مثال در کارنامۀ بندار بیدخش به نظرم زبان سختهتر و متعادلتر از دو نمایشنامۀ قبلی بود. انگار پیشینیها تمرینی باشند برای رسیدن به این تعادل. ترکیبِ دستور عربی، دستور پهلوی و دستور فارسی دری ابداعِ جالبی است، لذّت بردم.
داستانپردازی در کارنامۀ بندار بیدخش از باقی قویتر بود. واقعاً نفسِ آدم را بند میآورد. در بقیه، کمتر این حالتِ داستانی-حماسی را حس کردم هرچند آنها هم فراز و نشیبهای داستانیِ لذّتبخشی داشتند.
استفادۀ بهجا از اساطیر هم به لذّت خواندنِ این سه نمایشنامه بسیار افزوده بود. و مهارتِ بیضایی در نوشتن دیالوگها و منولوگهای استوار میستایم؛ و همچنین مهارتش در بازتاباندنِ احوالِ شخصیتها در این دیالوگها و منولوگها.
داستانپردازی در کارنامۀ بندار بیدخش از باقی قویتر بود. واقعاً نفسِ آدم را بند میآورد. در بقیه، کمتر این حالتِ داستانی-حماسی را حس کردم هرچند آنها هم فراز و نشیبهای داستانیِ لذّتبخشی داشتند.
استفادۀ بهجا از اساطیر هم به لذّت خواندنِ این سه نمایشنامه بسیار افزوده بود. و مهارتِ بیضایی در نوشتن دیالوگها و منولوگهای استوار میستایم؛ و همچنین مهارتش در بازتاباندنِ احوالِ شخصیتها در این دیالوگها و منولوگها.
February 8, 2020
از متن کتاب:
و مردی سینهی خود را شکافت تا بنگرد که در آن دل هست یا نه _ و بود و میتپید! و آن یک رگ باز کرد تا بداند که در آن خون هست یا نی _ و بود و سرخ بود!
🍃بیضایی برام یه جور چخوفه.
و مردی سینهی خود را شکافت تا بنگرد که در آن دل هست یا نه _ و بود و میتپید! و آن یک رگ باز کرد تا بداند که در آن خون هست یا نی _ و بود و سرخ بود!
🍃بیضایی برام یه جور چخوفه.
June 6, 2020
لذتی که وصفش نتوان
April 3, 2021
کاش خرد را گم نکنم
Read
November 19, 2024از خوندنش خیلی میگذره و حتی یکی از دوستام اجراش رو داشت و رفتم.
کار واقعا جسورانه و هنرمندانهایه
کار واقعا جسورانه و هنرمندانهایه
October 30, 2018
مدتها بود که این کتاب را در لیست داشتم و بالاخره توفیق حاصل شد و خواندمش. بهرام بیضایی از آن دست نویسندههاییست که قصد دارم تمام کارهایش را بخوانم چراکه هرکدام که خواندهام گوشهای از قلب و روح مرا تسخیر کرده، از دیباچهی نوین شاهنامه و طومار شیخ شرزین و کتاب نیمه خواندهی هزار افسان کجاست بگیر تا فیلمهای مرگ یزدگرد و سگکشی و حتی سخنرانیها و مقالهها؛ به راستی میتوانم بیضایی را بدیل روشنفکر متعهد بدانم که عاشق وطناش است، هرچند دست تقدیر وی را چند صباحیست از موطن خویش دور کرده.
کتاب سه بَرخوانی همانطور که از نامش پیداست حاوی سه [ آنگونه که خود بیضایی جایی اشاره کرده] نقالی میباشد به ترتیت شامل اژدهاک، آرش و کارنامهی بُندارِ بیدَخش، که بر اساس همان نوع نگاه بیضایی به تاریخ نوشته شده است. در ابتدای فیلم مرگ یزدگرد نوشته میشود که "پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیابانی درآمد، آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت" و منبع این نوشته را مینویسد "تاریخ!". سپس شاهد فیلمی هستیم که چندین علت دیگر به جز آنچه تاریخ روایت میکند را نشان میدهد.
"تاریخ را پیروزان خواهند نوشت"
همان علامت تعجب در جلوی کلمهی تاریخ و نقلقول بالا از فیلماش، فلسفهی بیضایی در مواجهه با تاریخ است، اینکه ممکن است ضحاک یا همان اژدهاک آنگونه که ما میخوانیم دیوصفت نبوده و این تردستی پیروزان تاریخ است که باژگونه کرده است شخصیتها را (در این مورد بخصوص در کتاب هزار افسان کجاست اژدهاک به تفصیل تحلیل شده و گویا در اسطورههای نخستین اینگونه دیوخو نبوده است)، و همچنین آرش شاید ستوربانی بیش نبوده و شاید جمشید نبوده که جام را ساخته بلکه دانشمند بیبدیلاش بندار بیدخش چنان جامی را ساخته و سپس جمشید وی را میکشد تا چنان جامی به دست دیوان نیوفتد. بیضایی اجازه میخواهد تا تخیل کند که اگر تاریخِ نوشتهی پیروزان را باور نکنیم شخصیتهای تاریخی چگونه جایشان عوض میشود. گواه تاریخِ چند دههی گذشته نشانمان میدهد که جعل تاریخ به نفع حاکمان امریست متداول، هرچند برآمدن اینترنت و چند صدایی اندکی این کار را دشوار کرده است. (حذف تصویر میرحسین موسوی از کتابهای تاریخ مدارس جدیدترینشان!)
نثر کهن و باستانی که بیضایی بدان شهره و الحق استاد به کار گیری آن است در متن اژدهاک که اولین بار در سال چهلوپنج نوشته شده کمی دستانداز دارد و سختخوان است اما همانطور که جلوتر میآییم در داستان آرش متنی روانتر و در داستان آخر که متعلق به سال هفتادوپنج است نثری کاملا صیغلخورده و روان را شاهد هستیم که گواه گذر سالیان و تجربهاندوزی نویسنده است.
خواندن این کتاب دوباره آتش خواندن هزار افسان کجاست؟ را به جانم انداخت، کتابی که به علت پیشنیازهای نداشتهام آن را نیمهخوانده رها کردم.
کتاب سه بَرخوانی همانطور که از نامش پیداست حاوی سه [ آنگونه که خود بیضایی جایی اشاره کرده] نقالی میباشد به ترتیت شامل اژدهاک، آرش و کارنامهی بُندارِ بیدَخش، که بر اساس همان نوع نگاه بیضایی به تاریخ نوشته شده است. در ابتدای فیلم مرگ یزدگرد نوشته میشود که "پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیابانی درآمد، آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت" و منبع این نوشته را مینویسد "تاریخ!". سپس شاهد فیلمی هستیم که چندین علت دیگر به جز آنچه تاریخ روایت میکند را نشان میدهد.
"تاریخ را پیروزان خواهند نوشت"
همان علامت تعجب در جلوی کلمهی تاریخ و نقلقول بالا از فیلماش، فلسفهی بیضایی در مواجهه با تاریخ است، اینکه ممکن است ضحاک یا همان اژدهاک آنگونه که ما میخوانیم دیوصفت نبوده و این تردستی پیروزان تاریخ است که باژگونه کرده است شخصیتها را (در این مورد بخصوص در کتاب هزار افسان کجاست اژدهاک به تفصیل تحلیل شده و گویا در اسطورههای نخستین اینگونه دیوخو نبوده است)، و همچنین آرش شاید ستوربانی بیش نبوده و شاید جمشید نبوده که جام را ساخته بلکه دانشمند بیبدیلاش بندار بیدخش چنان جامی را ساخته و سپس جمشید وی را میکشد تا چنان جامی به دست دیوان نیوفتد. بیضایی اجازه میخواهد تا تخیل کند که اگر تاریخِ نوشتهی پیروزان را باور نکنیم شخصیتهای تاریخی چگونه جایشان عوض میشود. گواه تاریخِ چند دههی گذشته نشانمان میدهد که جعل تاریخ به نفع حاکمان امریست متداول، هرچند برآمدن اینترنت و چند صدایی اندکی این کار را دشوار کرده است. (حذف تصویر میرحسین موسوی از کتابهای تاریخ مدارس جدیدترینشان!)
نثر کهن و باستانی که بیضایی بدان شهره و الحق استاد به کار گیری آن است در متن اژدهاک که اولین بار در سال چهلوپنج نوشته شده کمی دستانداز دارد و سختخوان است اما همانطور که جلوتر میآییم در داستان آرش متنی روانتر و در داستان آخر که متعلق به سال هفتادوپنج است نثری کاملا صیغلخورده و روان را شاهد هستیم که گواه گذر سالیان و تجربهاندوزی نویسنده است.
خواندن این کتاب دوباره آتش خواندن هزار افسان کجاست؟ را به جانم انداخت، کتابی که به علت پیشنیازهای نداشتهام آن را نیمهخوانده رها کردم.
Read
June 30, 2009نفرين به راههاي رفته بيهوده
December 30, 2018
عالی
خوانش افسانه از زاویهای دیگر
خوانش افسانه از زاویهای دیگر
May 10, 2025
به هنر بازنویسی نمایشنامه های دیرینه، با جزئیات افزون و دیدی تازه، "دراماتورژی" میگن و باید اعتراف کنم که بهرام بیضایی دست همه رو در این امر از پشت بسته.
لازم به ذکره که من برخوانی آرش رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. اما فکرکنم دوباره به همه برخوانی ها برگردم.
پ.ن: دارم فکرمیکنم چرا از نمایشگاه کتاب، آثار بیشتری ازتون بیضایی نگرفتم و اینکه اگر آثار بیشتری بخوام بخونم، بعد مرگ یزدگرد و این کتاب، چی باید باشه دقیقاً؟
لازم به ذکره که من برخوانی آرش رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. اما فکرکنم دوباره به همه برخوانی ها برگردم.
پ.ن: دارم فکرمیکنم چرا از نمایشگاه کتاب، آثار بیشتری ازتون بیضایی نگرفتم و اینکه اگر آثار بیشتری بخوام بخونم، بعد مرگ یزدگرد و این کتاب، چی باید باشه دقیقاً؟
December 31, 2025
سه برخوانی مجموعهای است از سه روایت مستقل اما در ارتباط معنایی با هم:
اژدهاک: برداشت بیضایی از شخصیت اساطیری ضحاک و تلاش او برای بازنمایی درونیات و لایههای وجودی یک شخصیت نمادین.
آرش: بازآفرینی قصهی آرش کمانگیر از منظر خود آرش، با تمرکز بر آرمان، فداکاری و مرز هویت ملی.
کارنامهی بندار بیدخش: نوعی روایت تاریخی-اساطیری در دوران پیشدادی، درگیری میان خرد، قدرت، عشق و سنت و تازگی.
برای خوانندگانی که با اسطورههای ایرانی آشنا نیستند - بنده هنوز هم در مشغول مطالعه ام - بخشهایی از متن ممکن است دشوار باشه ولی مطالعه اش خالی از لطف نبوده و نیست .
اژدهاک: برداشت بیضایی از شخصیت اساطیری ضحاک و تلاش او برای بازنمایی درونیات و لایههای وجودی یک شخصیت نمادین.
آرش: بازآفرینی قصهی آرش کمانگیر از منظر خود آرش، با تمرکز بر آرمان، فداکاری و مرز هویت ملی.
کارنامهی بندار بیدخش: نوعی روایت تاریخی-اساطیری در دوران پیشدادی، درگیری میان خرد، قدرت، عشق و سنت و تازگی.
برای خوانندگانی که با اسطورههای ایرانی آشنا نیستند - بنده هنوز هم در مشغول مطالعه ام - بخشهایی از متن ممکن است دشوار باشه ولی مطالعه اش خالی از لطف نبوده و نیست .
Displaying 1 - 30 of 126 reviews































