برای تمام کسانی که نمی نویسند برای آزادی بزرگ، ننوشتن.
به جای حرف های همیشگی
ما در آغاز هر عشقی می میریم. حضور عشق با مرگ ما آغاز می شود. یقین بدانید که مرگ نجات بخش ترین سرنوشت برای زیستن آدمی در هستی است، برای یک گل سرخ که باز می شود، برای یک سیب که به رنگ می نشیند، برای یک بوته چای هم. و این یعنی رستاخیز زندگی. زیرا که شناخت و کشف حتا آفرینش نیز در نهاد خود ما اتفاق می افتد. حتا اگر ناگهان، روزی از زندگیمان دریابیم که تمام عمر، ما بیدار نبوده ایم. آدمی فکر می کند شبها می خوابد، در حالی که او بیدار است، برای همین خواب می بیند. دیدن چیزها در خواب نوعی بیداری است. این بیداری در تاریکی آغاز می شود و تاریکی، خودِ فکر کردن و بیداری است. تاریکی معبد من است پناهگاهِ عقل و خرد و قلب من خانهء خداوند، پارسایان و کودکان، که رویا و جهان منند. تمام تاریکی، که نیکبختی جهان است، برای شما. ته ِیک شبِ نمی دانم کیِ ننوشتن
هیوا مسیح از آنهایی است که عمدتاً در آثار منثورش حرفهایی برای گفتن دارد؛ حرفهایی که کمتر کسی بهزبان آورده و هنوز میشود گفت بکر و تازه است. این کتاب روایت سخنگفتنهای شاعری شوریده است با فیلسوفی ناشناس در عالمی رؤیاگونه و وهمآلود و آکنده از حرفهای غریب. شاعر در نامههایش برای فیلسوف نظریات عجیب و بیسابقهای را مطرح میکند و جالب است که در سرتاسر کتاب، فیلسوف لب به سخن نمیگشاید و تا انتها، شنوندهای ساکت میماند. برداشت من این است که در اینجا بهشکلی، فیلسوف و انگارههای فلسفیاش که همگان آنها را پذیرفتهاند، تخطئه میشود. خودِ شاعر از هر فیلسوفی فیلسوفتر است؛ منتها فلسفهاش کشف و شهود زیبایی است در تاریکنای جان و جهان. موهبت تاریکی را باید ارج نهاد و هرچه زیبایی است را در دل آن جستوجو کرد. نور، وقاحتی دارد که نازیباییها را به بدترین شکل ممکن عریان میکند. بهتر آن است که در نادانستگی تیره، اما آرامِ جهان سر فروکنیم و راز خود را در آنجا بیابیم. از متن کتاب: -نور، علاقهی زیادی به خرجکردن خودش دارد. برایهمین، حتی از نازکترین روزنهها و رخنهها و سوراخها بهبیرون میجهد یا به درون نفوذ میکند؛ اما تاریکی آفریدهای است که برای درک آن ناگزیریم چشمانمان را ببندیم. دانستگیهایمان را دور بریزیم. کتابهایمان را فراموش کنیم. جایگاه اجتماعیمان را ازیاد ببریم. کارتهای شناسایی و غرور هنگام راهرفتن یا به دیگران نگریستن را دور بریزیم تا به ایمان جدیدی برسیم. -من ملتی را میشناسم که در تاریکی خانههایشان چیزهایی از امروزشان را مینویسند؛ تاریخ ناامیدی بزرگشان را؛ احساس پایان قرن را. -تنهایی، یگانهترین احساس انسانی است که همواره با او بوده و همواره با او خواهد بود؛ اما میتوانم بگویم شکل تنهایی ما انسانها عوض میشود. در آیندههای دور، انسان دچار تنوع تنهایی خواهد شد؛ زیرا جهانی که برای خود میسازد، پیچیدهتر خواهد بود. -اگر روزی رازهای درون هریک از ما و هنرها آشکار شود، ممکن است دیگران از ما و هنرها و هنرمندان متنفّر شوند؛ زیرا دیگر چیزی برای اندیشیدن و کنجکاوی باقی نمیماند. تاریکی مهربان جهان برای شما!