" محمود شجاعی " . اسمی که در ذهن من خواهد ماند با شعرهای نابی که آفریده : . من که جوان ترین آبی ها را در گلو دارم . . آن گاه که با پر بنفش به ارتفاع می خیزم . . پلکی از آینه می افتد . . و گلو نام را در تار بچرخاند . . کف دست من خط پیشانی ی تو آوازی یگانه در ارتفاع و در ارتفاع نام من چه نوازش دید با نامت در گره یک طناب .... . .
*محمود شجاعی/ از آبیِ نفسهای کوتاه* . صداش در حنجرهام گامهای کودکانه بر میدارد . من كلامی نداشتم زيباتر از همين آواز تا مرگم را پيشواز كند.. . پس غربت دوم را با تو شروع میکنم با همین زمزمهی بلند که شفایم حاصل نیست . به یادآور تو عروس بنفش که تنم بوی مرگ میدهد هرچند لبی به رنگ گندم دارم . بخوان ای یار بخوان به غروب و به خون که نام تو را می چرخاند هربار و طلوع میکند دوبار . شب بیگناه خسته میماند در حوالی ماه . میان دو سنگ میپذیرم میپذیرم بنشینم و لال شوم . به کلامی که مرا خواندهاند و مرا کبود کردهاند، ضرب نفسهای شب را تکرار میکنم . و لرزش ساقه های زنبق به شمار نفسهای شب میرسد . کف دست من خط پیشانی تو آوازی یگانه در ارتفاع . در این آگاهی سرگیجه به شاهرگم رسید . از ترعه چرا نگذرم من که شیههای از صبورترین نفسهای تو را به سینه دارم . شب رقیق است آنچنان که انگشتانم از پنجه رها میشود . و من با جوانترین آبیها به گلوی تو میرسم. . باید آموخت که با سینهی زخمی، به زخم تازه نشست . در سرگيجه و تب به خوابت ديدم – نجيبِ كهربا! – . فصلی كه از آينده ميگذرد ميرنجاند : سبزِ مردمكت. فصلی كه از گذشته برمیگردد میشكند : صدای رگت. . اينك چيست؟ - ناگزيریِ اين قصه كه تمامیِ فصلهاست. . شب بیگناه خسته می ماند در حوالیِ ماه . و در ارتفاع نامِ من چه نوازش ديد با ناماَت . حال نمیترسم به ياد بياورم آن را كه نديده بودماش اما نفسش آبیِ نفسهايم بود نمیترسم به ياد بياورم آنرا كه نديده بودماش اما خونم را از گلی به بنفشه و از بنفشه به نارنجی میكشاند و باز نمیترسم به ياد بياورم آن را كه نديده بودماش اما میگفت تنها يك طناب میتوان به تو بخشيد كه از تمام سايهها میگذرد. . حال نمیترسم به ياد بياورم آنرا كه نديده بودماش اما آنوقت كه میمردم يالهای كهربا به گردنم گره ميزد. . تو ميايی به ربودن يك گونه اما در تابگيریِ سايه خود به گونه ميخَمی بر عزایِ روانِ پرنده. . و گاه لحظهی بينور اتفاق گویی قرن گذشتهی آشناست . بردار آبیِ كنارهی ظهر كه جرعهی تنهاييست در سايهی خالیِ روز. . و چندان كه به وهم مياَنديشی و به سَبزينه و برگ تَپيدن به سُكون ميرسد و آيينه به تَسخير. . بخوان و نزديكتر بخوان بخوان آنچه را كه از سرخیِ سرخ میلرزد و در حجم كمانه میشكند. . مژهها را بتكان و بنشين بنشين اندكی كه دستهات در فاصلهی فضايیِ يادبود كلمههای جوان را جابهجا كند . من در امتدادِ دستِ تو و در مزهی شور لبانت میچرخم و نفسهايم را مینگرم. . سخن از بيگانهست كه صداش در حنجرهام گامهاي كودكانه بر ميدارد . و در مدارهاي تار گسسته از من دور از تو دور لنگر جنون ما به غش ميافتد . از فضاي صوت بر خطوط بنفش بيمار بالهاي فرشتهيي فرود آمد آنگاه چشمهاي مرثيه آبي شد . ميان من و تو كمان تماشا رقص را با كه آغاز میكنی؟ . بگذار بگذار بر نفسهايم هميشه رودخانه بگذرد. . بوسه لكهی سُرخيست در ضيافت بعد از باران. . بندبندِ انگشتانت چه آهِ بلنديست بر تاقِ خيس پيشانیِ من . دو چشم میربايم از تو: زمرد شبهای زيارت. . دريا در مچ پای توست و مَد آب به چالاكیِ رقص من. . از چه بترسم تو با منی با تاری ابريشم و نفسهای عاشقانهام غبار هفت فصل را از شانه هات درو میكند. . در پيشگاهِ لحظهیی دارآويز میخواهم كه به دستی گردنم را بلند كنی میخواهم مژههات از دريا برگردند ای صاحب شانهی من ! . شفا شفای سينهی من آندَم كه نفسهايم قفل میشود قفل میشود در حلقههای آبیِ آبی . و اگر گاه درين بروج طاقت شانههات میشكند به ياد توانی آورد چشمهای بيدار و انگشتهای مرا كه ريشههايی در كشتزار و ستاره دارد. . بخوان خاكستر دو نيت غريب كه من نفسی نمیكشم و به تسلا خونم را در انگشتان تو میريزم. . برگی كه سبز نيست ولی از پيشانیِ سپيد ميريزد در خوابهای من و تو ريشه داشتهست و زماني كه هماكنون برای تو میچرخانم خاطره نيست گردش سبزست و گروه شبپره و هوای پنهان ! . چه میتواند کرد پیکرِ تفتهی تنها مشتی رگ از شانه درآرم ( فوارهی خون ارزانیِ باد...) . آنكه در میبندد و شبهای مرا شماره میكند از گلوی تو جاريست و در گلوی من منجمدست. . ميان دو گريه از ضربهی پنجهای لكهی بنفش بر صورت ماه جای میگيرد . ای مهربان در حلقههای ابريشم گلوی تو را میبينم با چشمان ستارهای كه شب را تمام میكند آنگاه كه میگويی آنگاه كه میخندی با زيباترينِ مرثيههات كبود ای آزاد بزرگ ! . سوسنی بر صدات ميارايد و گاهی كه ستاره خود صداست آسمان آنجاست آنجا چندان كه دست چون فراز كنی . مرگی در چشمان پرندهیی به ميراثم هست