Jump to ratings and reviews
Rate this book

از آبی نفسهای کوتاه

Rate this book
چاپ اول، پخش نشده، ۱۳۵۳
چاپ دوم، ۱۳۵۹
تهران

98 pages, Paperback

First published January 1, 1980

1 person is currently reading
41 people want to read

About the author

محمود شجاعی

4 books2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (14%)
4 stars
6 (21%)
3 stars
13 (46%)
2 stars
3 (10%)
1 star
2 (7%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
September 15, 2017
" محمود شجاعی " . اسمی که در ذهن من خواهد ماند با شعرهای نابی که آفریده :
.
من که جوان ترین آبی ها را در گلو دارم .
.
آن گاه که با پر بنفش به ارتفاع می خیزم .
.
پلکی از آینه می افتد .
.
و گلو نام را در تار بچرخاند .
.
کف دست من
خط پیشانی ی تو
آوازی یگانه در ارتفاع
و در ارتفاع
نام من چه نوازش دید
با نامت
در گره یک طناب ....
.
.
Profile Image for Dina.
111 reviews55 followers
September 25, 2023
مهره‌های مومیایی‌ی باد
سبز و مسموم
لغزان بر یخ
تا دریا
که از مردمکت
فواره می‌زند.
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
July 6, 2021
با من ميامد
آنكه شب را جرعه‌جرعه زلال ميكرد – در قدحی
از پنجه‌ی غزال
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 9, 2020
*محمود شجاعی/ از آبیِ نفسهای کوتاه*
.
صداش در حنجره‌ام گامهای کودکانه بر می‌دارد
.
من كلامی نداشتم زيباتر
از همين آواز تا مرگم را
پيشواز كند..
.
پس غربت دوم را با تو شروع می‌کنم
با همین زمزمه‌ی بلند
که شفایم حاصل نیست
.
به یادآور تو
عروس بنفش
که تنم بوی مرگ می‌دهد
هرچند لبی به رنگ گندم دارم
.
بخوان ای یار
بخوان به غروب
و به خون
که نام تو را می چرخاند هربار
و طلوع می‌کند دوبار
.
شب بی‌گناه
خسته می‌ماند در حوالی ماه
.
میان دو سنگ
می‌پذیرم
می‌پذیرم بنشینم و لال شوم
.
به کلامی که مرا خوانده‌اند
و مرا کبود کرده‌اند،
ضرب نفسهای شب را تکرار می‌کنم
.
و لرزش ساقه های زنبق
به شمار نفسهای شب می‌رسد
.
کف دست من
خط پیشانی تو
آوازی یگانه در ارتفاع
‌.
در این آگاهی
سرگیجه به شاهرگم رسید
.
از ترعه چرا نگذرم
من که شیهه‌ای از صبورترین نفسهای تو را به سینه دارم
.
شب رقیق است
آنچنان که انگشتانم از پنجه رها می‌شود
.
و من با جوانترین آبی‌ها به گلوی تو می‌رسم.
.
باید آموخت که با سینه‌ی زخمی، به زخم تازه نشست
.
در سرگيجه و تب
به خوابت ديدم – نجيبِ كهربا! –
.
فصلی كه
از آينده
ميگذرد
مي‌رنجاند :
سبزِ مردمكت.
فصلی كه
از گذشته
برمی‌گردد
می‌شكند :
صدای رگت.
.
اينك چيست؟
- ناگزيریِ اين قصه
كه تمامیِ فصلهاست.
.
شب بی‌گناه
خسته می ماند
در حوالیِ ماه
.
و در ارتفاع
نامِ من چه نوازش ديد
با نام‌اَت
.
حال نمی‌ترسم به ياد بياورم آن را كه نديده بودم‌اش اما
نفسش آبیِ نفسهايم بود
نمی‌ترسم به ياد بياورم آنرا كه نديده بودم‌اش اما
خونم را از گلی به بنفشه و از بنفشه به نارنجی می‌كشاند
و باز نمی‌ترسم به ياد بياورم آن را كه نديده بودم‌اش اما می‌گفت
تنها يك طناب می‌توان به تو بخشيد كه از تمام سايه‌ها می‌گذرد.
.
حال نمی‌ترسم به ياد بياورم آنرا كه نديده بودم‌اش اما
آنوقت كه می‌مردم
يالهای كهربا به گردنم گره ميزد.
.
تو ميايی
به ربودن يك گونه
اما
در تابگيریِ سايه
خود به گونه ميخَمی
بر عزایِ روانِ پرنده.
.
و گاه
لحظه‌ی بي‌نور اتفاق
گویی
قرن گذشته‌ی آشناست
.
بردار
آبیِ كناره‌ی ظهر
كه جرعه‌ی تنهاييست
در سايه‌ی خالیِ روز.
.
و چندان كه به وهم مياَنديشی
و به سَبزينه و برگ
تَپيدن به سُكون مي‌رسد و
آيينه به تَسخير.
.
بخوان و نزديكتر
بخوان
بخوان آنچه را كه از سرخیِ سرخ می‌لرزد و
در حجم كمانه می‌شكند.
.
مژه‌ها را بتكان و
بنشين
بنشين اندكی كه دستهات
در فاصله‌ی فضايیِ يادبود
كلمه‌های جوان را
جا‌به‌جا كند
.
من
در امتدادِ دستِ تو
و در مزه‌ی شور لبانت می‌چرخم و
نفسهايم را می‌نگرم.
.
سخن از بيگانهست
كه صداش
در حنجرهام
گامهاي كودكانه بر ميدارد
.
و در مدارهاي تار گسسته
از من دور
از تو دور
لنگر جنون ما
به غش ميافتد
.
از فضاي صوت
بر خطوط بنفش بيمار
بالهاي فرشتهيي فرود آمد
آنگاه
چشمهاي مرثيه آبي شد
.
ميان من و تو كمان تماشا
رقص را
با كه آغاز می‌كنی؟
.
بگذار
بگذار
بر نفسهايم هميشه رودخانه بگذرد.
.
بوسه لكه‌ی سُرخيست
در ضيافت بعد از باران.
.
بندبندِ انگشتانت
چه آهِ بلنديست
بر تاقِ خيس پيشانیِ من
.
دو چشم
می‌ربايم از تو:
زمرد شبهای زيارت.
.
دريا در مچ پای توست
و مَد آب به چالاكیِ رقص من.
.
از چه بترسم
تو با منی
با تاری ابريشم
و نفسهای عاشقانه‌ام
غبار هفت فصل را از شانه هات درو می‌كند.
.
در پيشگاهِ لحظه‌یی دارآويز
می‌خواهم كه به دستی
گردنم را بلند كنی
می‌خواهم مژه‌هات از دريا برگردند
ای صاحب شانه‌ی من !
.
شفا
شفای سينه‌ی من
آندَم كه نفسهايم
قفل می‌شود
قفل می‌شود
در حلقه‌های آبیِ آبی
.
و اگر گاه درين بروج
طاقت شانه‌هات می‌شكند
به ياد توانی آورد
چشمهای بيدار
و انگشتهای مرا
كه ريشه‌هايی در كشتزار و ستاره دارد.
.
بخوان
خاكستر دو نيت غريب
كه من نفسی نمی‌كشم و
به تسلا
خونم را
در انگشتان تو می‌ريزم.
.
برگی كه سبز نيست ولی
از پيشانیِ سپيد مي‌ريزد
در خوابهای من و تو ريشه داشته‌ست
و زماني كه هم‌اكنون برای تو می‌چرخانم
خاطره نيست
گردش سبزست و
گروه شب‌پره و
هوای پنهان !
.
چه می‌تواند کرد
پیکرِ تفته‌ی تنها
مشتی رگ
از شانه درآرم
( فواره‌ی خون ارزانیِ باد...)
.
آنكه در می‌بندد
و شبهای مرا شماره می‌كند
از گلوی تو جاريست و
در گلوی من منجمدست.
.
ميان دو گريه
از ضربه‌ی پنجه‌ای
لكه‌ی بنفش
بر صورت ماه
جای می‌گيرد
.
ای مهربان
در حلقه‌های ابريشم
گلوی تو را می‌بينم
با چشمان ستاره‌ای كه شب را تمام می‌كند
آنگاه كه می‌گويی
آنگاه كه می‌خندی
با زيباترينِ مرثيه‌هات
كبود
ای آزاد بزرگ !
.
سوسنی بر صدات
مي‌ارايد
و گاهی
كه ستاره خود صداست
آسمان آنجاست
آنجا
چندان كه دست
چون فراز كنی
.
مرگی
در چشمان پرنده‌یی
به ميراثم هست
Profile Image for Vartan.
67 reviews52 followers
March 3, 2024
شاهکار
شاهکار
شاهکار
Profile Image for Mohsen Ameri.
32 reviews17 followers
November 4, 2017
فاصله ی انقلاب تا ولیعصر و خطِ آبیِ به سمت قائم، تا بهشتی ش، تا خطِ سرخِ تجریش؛ با از آبی نفسهایِ کوتاه ی که امانت بود تا یکشنبه ای که فرداست.
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.