نوربرت الیاس، عضو مدرسه فیلسوفان اجتماعی فرانکفورت بو. به عنوان همکار دیگر متفکران اجتماعی مرتبط با مکتب فرانکفورت شناخته شده است: تئودور دبلیو. آدورنو، اریش فروم، یورگن هابرماس، و ماکس هورکهایمر.
الیاس در ۲۲ ژوئن ۱۸۹۷ در برسلاو در استان سیلسیا پروس به دنیا آمد. پدرش اهل کمپن و یک تاجر در صنعت نساجی بود. مادرش بومی جامعه یهودی خود برسلاو بود. نوربرت الیاس در جنگ جهانی اول داوطلبانه به ارتش آلمان رفت و به عنوان تلگراف، ابتدا در جبهه شرقی و سپس در جبهه غربی استخدام شد. پس از تحمل یک حمله عصبی در سال ۱۹۱۷، او برای خدمت نامناسب اعلام شد و به عنوان پزشک به برسلاو اعزام شد. در همان سال، الیاس شروع به تحصیل در فلسفه، روانشناسی و پزشکی در دانشگاه برسلاو کرد، علاوه بر این، یک ترم را در دانشگاههای هایدلبرگ (جایی که در سخنرانیهای کارل یاسپرس شرکت کرد) و فرایبورگ در سالهای ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ گذراند. او پزشکی را در سال ۱۹۱۹ ترک کرد. پس از گذراندن آزمون مقدماتی برای تأمین هزینه تحصیل خود پس از کاهش ثروت پدرش به دلیل تورم شدید، در سال ۱۹۲۲ به عنوان رئیس بخش صادرات در یک کارخانه سختافزار محلی مشغول به کار شد. در سال ۱۹۲۴ در مقطع دکترا در فلسفه فارغالتحصیل شد. تحت نظارت ریچارد هونیگسوالد، نماینده نئوکانتیانیسم. الیاس که از فقدان جنبه اجتماعی نئوکانتییسم که منجر به اختلاف جدی با استاد راهنما در مورد پایاننامهاش شده بود، ناامید شد و تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به جامعه شناسی روی آورد.
Norbert Elias was a German-Jewish sociologist who later became a British citizen, though he is often referred to as a Dutch thinker, and made his home in Amsterdam in his latter years.
Elias's theory focused on the relationship between power, behavior, emotion, and knowledge over time. He significantly shaped what is called process or figurational sociology. Due to historical circumstances, Elias had long remained a marginal author, until being rediscovered by a new generation of scholars in the 1970s, when he eventually became one of the most influential sociologists in the history of the field.
سالی که با «در وادی درد» تمام شد و با «تنهایی دم مرگ» شروع:
شروع سال میلادی برایم دلگرم کننده نیست. بهار را ترجیح میدهم. نه برای اینکه پایبند به سنن ایرانیام، صرفا چون تا حدی امیدبخش است، برای منی که الان بیش از هر زمانی به آن نیاز دارم. با این همه سال کتابیِ میلادی من با درد مدام ختم شد و با تنهایی و مرگ کارش را از سر گرفت. جلد کتاب سحرم کرد. نقاشیِ «مرگ در اتاق بیمار»، اثر اکسپرسیونیستیِ ادوارد مونک. مدتها به این نقاشی نگاه کرده بودم و دربارهاش فکر. حال کتابی رو به رویم بود که به نظرم آمد میتواند پلی باشد بین نقاشی مونک و «تنهایی» و «مرگ» و «تنهایی دم مرگ». نوربرت الیاس را میشناختم. جامعه شناس غولی که یهودی بود و آلمانی. سر همین موضوع هم با روی کار آمدن نازیسم و فاشیسم دمش را روی کولش گذاشت و رفت لندن. پدر و مادرش اما خوش شانس نبودند. پدرش بلافاصله از بین رفت و مادرش هم در جریان هولوکاست مفقود شد. با این همه، این کتاب ابدا یک متن احساسی نیست. یک بیانیه واقعبینانه به مرگ است و دعوت الیاس به پذیرفتن مرگ و ماهیتش. او تلاشش را میکند که از پدیده مرگ اسطورهزدایی کند و سیر برخورد با مرگ را در طی تاریخ بررسی کند. و در نهایت گفت، بپذیریم که مرگ پایان همهچیز است و آنچه از ما باقی میماند کاری است که در این جهان کردیم و بس. مرگ نه دری به رویمان باز میکند و نه چارهپذیر است. با این همه، چندان به تنهایی دم مرگ نزدیک نشد و تنها حول آن گشت. برای هر خردگرایی که به اندازه کافی به مرگ و ماهیتش فکر کرده باشد، چیز جدیدی نبود. هرچند که همچنان خواندنش را توصیه میکنم.
نوربرت الیاس در تنهایی دم مرگ سراغ یکی از غریبترین لحظات زیست انسانی رفته. الیاس معتقد است لحظات پایانی پیش از مرگ مانند تمام رخدادها و مناسبات دیگر در قرن بیستم تغییر کرده و تنهایی انسان حالا تا دم مرگش نیز همراه اوست. در ابتدای متن الیاس سعی دارد به تفاوتهای لحظات پیش از مرگ در قرن بیستم و گذشته اشاره کند و این نکته که چگونه مرگ در گذشته یک اتفاق اجتماعی بود و همگان شاهد و ناظر رخداد آن بودند ولی .امروزه مرگ بهداشتیتر و پیشرفتهتر بر تخت بیمارستان در تنهایی رخ میدهد در یکی از بخشهای عالی کتاب الیاس به تفاوت نگرش انسان معاصر به سکس و مرگ اشاره میکند و اینکه چگونه در مقابل مسایل جنسی رشد کردهایم .اما همچنان و حتی بیشتر از قبل سعی داریم مرگ را از خودمان دور کنیم و به آن توجه نکنیم اما جذابترین بخش کتاب برایم پیوست کتاب بود که یک سخنرانی از الیاس است در هشتادو پنج سالگی و یکسال بعد از منتشرشدن متن کتاب. در این سخنرانی الیاس سادهتر و بهنظر شخصیتر سراغ تنهایی دم مرگ میرود. او در جایی از این سخنرانی اشاره میکند: مردن در زمانهی ما با تشریفات .کمتری صورت میبندد و این در حالی است که دامنهی نیازهای فردی اگر درست آنها را بفهمیم فراختر از گذشته گردیده است در پایان این سخنرانی میخوانیم: شاید دیگر گزافه نباشد که بگوییم، مراقبت از خود بیماران گاهی در سایهی روند مراقبت از اندامهای ایشان رنگ میبازد .و از یاد میرود .در مقدمهی مترجمان: نهایتا بنظر میرسد او نیز با آدورنو متفقالقول است که مرگ چیز کثیفی است
این کتاب را پنج-شش سال پیش برای اولین بار خواندم و یادم هست که از خواندن آن خیلی لذت بردم! هر چند که در فهم بخشهایی از آن ناکام بودم و البته ترجمه کتاب نیز برای من به نوعی دشوارخوان و نه چندان روان بود. چند روز پیش این کتاب که چندسالی به امانت نزد یکی از دوستانم بود را در کتابخانه او به صورت اتفاقی دیدم و به زور از او پس گرفتم و دوباره خواندن آن را شروع کردم! تجربه بسیار جالبیست دوباره خواندنِ یک کتاب پس از چند سال! به ویژه اگر مانند من باشید و در حاشیه کتابها حاشیهنویسی کنید و خلاصه رد پایی از اندیشه و نگاه آن روزهای خود در کتاب باقی گذاشته باشید! تجربۀ ناب و لذتبخشی است! حتما امتحان کنید
همانگونه که اشاره کردم، دومین خوانش این کتاب، و البته به باور من هر کتاب دیگری، هم آموزنده است و هم لذتبخش و به نوعی تجربۀ نابی از سفر در زمان. به ویژه اگر در حاشیه کتاب یادداشت و نظری نوشته شده باشد. به هر روی این کتاب از یکسو به موضوعی ژرف و ناب پرداخته است که تا کنون کمتر بدان پرداخته شده است و از سوی دیگر به خوبی به این موضوع و ابعاد گوناگون آن پرداخته است. نویسنده در این کتاب میکوشد تا با بررسی چگونگی تحول و تغییر دیدگاهها و رفتارهای ما در قبال مرگ و افراد دم مرگ (محتضران) ابعاد پوشیده و پنهان فرهنگ مدرن را بررسی و نقد کند. او در واقع در تلاش است تا به دور از هر گونه رازآلود کردنِ مرگ، به دور از هر گونه توهم اسطورهای/متافیزیکی و به تعبیری به دور از نگریستن به مرگ به مثابۀ یک امر متافیزیکی، مرگ را همانگونه که در واقعیت در جامعه رخ میدهد ببیند و چگونگی مواجهه انسان با آن را در ساحت فردی و اجتماعی بررسی کند. از این روست که به تعبیر مترجمان، «این کتاب دربارۀ سوگ یا ماتمِ ناشی از مرگ عزیزان نیست، بلکه دربارۀ سوگِ احتمالی عزیزان/دیگرانی است که دارند میمیرند. الیاس قصد ندارد همچون هایدگر از «تجربۀ مواجهه با مرگ» و اصالت آن سخن بگوید؛ نهایتا به نظر میرسد که او نیز با آدورنو متفقالقول است که مرگ چیز کثیفی است». صفحه 11.
درنمایۀ کلی این کتاب
اگر چه همۀ موجوداتِ زنده روزی میمیرند، اما در این میان تنها انسان است که به مرگِ خود آگاه است و مرگ او را به هراس میافکند. از این روست که در طول تاریخ، یکی از مهمترین کارکردهایِ اجتماعات انسانی و نیز بسیاری از ایدهها و باورهای آدمی ناشی از «تلاش برای رهایی از مرگ و هراس آن» بوده است و چهبسا که همین امر یکی از مولفههای مهم قدرت و تسلطِ گروهی از انسانها بر گروهی دیگر بوده است. افزون بر این در طول تاریخ بشر، فانتزیهای فردی و جمعی بسیاری حول «نامیرندگی انسان» شکل گرفته است که با وعدههایی همچون زندگیِ پس از مرگ، انسانها را از هراس و دلهرۀ مرگ رهایی داده است. از این روست که گرایشات و رفتارهای آدمی در برابر مرگ و محتضران، همواره ناشی از ویژگیهای ساختِ اجتماعی جامعه بشری در هر مرحله از تمدن بوده است و در واقع چگونگیِ مردنِ انسانها و نگاه آنها به مرگ و محتضران، همواره ناشی از چگونگیِ زیستنِ آنان و سبکِ زندگی آنها بوده است
با بررسی کلی رویکردهای آدمی به مرگ و محتضران در جامعه معاصر در مییابیم که این رویکردها در مقایسه با گذشته به کلی دگرگون شدهاند و در تمامی ابعاد فردی و اجتماعی انسان، مرگ و هر آنچه که بدان مرتبط است واپس رانده شده است (در معنای فرویدی)، از دلایل این دگرگونی میتوان به این موارد اشاره کرد: افزایش متوسط طول عمر و امید به زندگی؛ بهبود شرایط بهداشت عمومی و پزشکی که خود منجر به فاصلهگیری از مرگ شده است و این تصور که میتوان تا حدودی مرگ را نیز کنترل کرد را پدید آورده است؛ نگریستن به مرگ به مثابۀ نقطۀ پایان گریزناپذیرِ یک فرآیندِ طبیعی؛ فردیت روزافزون و نگریستن به انسان همچون سوژهای منحصر به فرد و تکافتاده که خود باید به زندگی خود معنا بخشد؛ آرامش درونیِ بالا در جوامع امروزی و غیره
چنین است که امروزه مردن در تنهایی و انزوا به پدیدهای رایج تبدیل شده است که البته این رایج بودن، هرگز از دردناکی و عذابِ آن برای محتضران نمیکاهد. چهبسا که برای محتضر، دردِ این تنهایی و انزوا از خودِ درد مرگ عذابآورتر باشد و هراس از مردنِ در تنهایی، از هراس از خودِ مردن بیشتر. اکنون «وظیفۀ ما شاید این باشد که بیپردهتر و سرراستتر دربارۀ مرگ سخن بگوییم، دستکم اینکه دیگر آنرا همچون یک راز معرفی نکنیم. مرگ هیچ رمز و رازی ندارد. مرگ هیچ دری [به ساحتی دیگر] نمیگشاید. مرگ پایانِ کار آدمی است. آنچه بر جای میماند همان چیزی است که فرد به دیگران داده است، همان چیزی که در خاطرۀ دیگران باقی خواهد ماند». صفحه 92
اما درباب ترجمه کتاب نیز باید گفت که به طور کلی ترجمه کتاب خوب، روان و شیوا است و از این روست که کتاب به واقع به دل مینشیند؛ هر چند که در مواردی انگشتشمار، به کارگیریِ واژگان دهان پر کن و به اصطلاح مد روز، ترجمه را گنگ کرده است
نویسنده شیوه ی برخورد با محتضران را با تغییر جامعه ی بشری بررسی می کند. در جوامع پیش از صنعتی شدن مرگ امری خودمانی و آشکار بود. بیماری های اپیدمیک، طول عمرهای کوتاه و قحطی آشنای دیرین مردم بود. مرگ در خانه اتفاق می افتاد جلوی چشم کودکان. در جوامع صنعتی امروز فکر مرگ سرکوب شده. در واقع این سرکوبی زیرمجموعه ای از روند مهار جنبه های خطرساز ابتدایی و حیوانی حیات بشر در این جوامع بوده. افزایش طول عمر افراد، تلقی مرگ به عنوان مرحله ی پایانی یک فرآیند طبیعی، تصور مرگ در هنگام ضعف و سالخوردگی، گسترش فردانیت از عوامل واپس رانی فکر مرگ هستند. محتضران از صحنه های اجتماعی حذف و به شیوه ای بدون بوی زننده راهی گور می شوند. نویسنده مفهومی به نام "انسان بسته" را مطرخ می کند. او معتقد است تجربه ی انسان به عنوان سوژه ای مجزا و تک افتاده مختص یکی از مراحل نوظهور تمدن است. اما معنا مقوله اجتماعی است همانطور که زبان که دانسته های آدمی به کمک آن دارای معنا می گردد مفهومی اکتسابی و گروه ویژه است. بر این اساس استدلال می کند که محتضران در جامعه ی صنعتی امروزی، طرد شده از جامعه، در محیط بیمارستان و خانه ی سالمندان، در حالی که رشته های معنایی بین او و دیگران گسسته است، براستی تنها ست.
نوربرت الیاس میگوید در دوران جدید، انسان خودش را از بقیهی اجتماع جدا کرده و اهداف شخصی برای خودش گذاشته، بخاطر همین به بیمعنایی میرسد. به خاطر همین است که احساس میکند «تنها میمیرد». بدیلی که الیاس به عنوان هدف جمعی ارائه میدهد، عشقِ بین همسر و فرزندان است. میگوید تنها کاری که میشود برای آدم محتضر کرد، این است که بهش اطمینان بدهیم که باری بر دوش ما نیست و «هنوز اهمیت دارد»، زیرا مهم نبودن برای دیگران، خود علت احساس تنهایی است. این چیزی است که در بیمارستانهای مدرن اتفاق نمیافتد و همهی تلاشها صرفا معطوف به کاهیدن از رنج جسمانی است.
مرگ، تصویری است از نبودن آدمها. در یک لحظه شخصی هست و لحظهای دیگر نیست. این واقعیت ساده، در طول سالهایی که بر عمر بشر گذشته است، سادگی خود را از دست داده است و به نوعی دچار «سانسور» شده است. این دور شدن از سادگی مرگ است که نوربرت الیاس را مجذوب ایدهی نوشتن کتابی در مورد مرگ میکند. و اثری خیرهکننده به دست خواننده میرسد: اثری در بررسی اجتماعی و انسانشناسی ِ مرگ، بر روی خود ِ فردی که میمیرد و بیشتر، بر روی آدمهای جامعه.
ایدهی کتاب وقتی در ذهن الیاس رنگ مییابد که مادر او در آشوویتس، محو میشود. هیچ خبری نیست که مرده است یا زنده. و الیاس، برای اولین بار واقعا با مفهوم مرگ رودررو میشود. و به جستجوی میپردازد تا پاسخی برای سوالاتی که ذهناش را پر کردهاند، بیابد. و در این جستجو، دنیای مدرن زمانهی خویش را به گذشته میکشاند و مرگ از را از زمان رومیان باستان تا امروز بررسی میکند. مخصوصا مکثهایی در قرون وسطی و عصر روشنگری دارد و از درخشانی آزادی از مرگ حرف زدن در آن زمان، محسور میشود.
مرگ امروزی سرد است. لبریز از دور شدن. انسانی که میداند فقط بیماری و پیری میتواند او را از زندگی بیرون بکشد، حالا خود را بیشتر از همه از مرگ دور میکند. و این دوری او را دچار توهم کرده است. توهمی که الیاس سعی در شکستن آن دارد.
من شاید دقیقا متوجه نشدم هدف نویسنده چی بود از نوشتن این کتاب و بیان اون حرف ها . گویی نویسنده ارزش و اعتباری در مرگ و استقبال از اون می دید که تمام تلاشش رو کرده بود تا اون رو اثبات کنه ؟ و جامعه امروزی رو دچار زوال می دید!!! من حرف جدیدی تو این کتاب پیدا نکردم که شاید به این دلیل باشه که 40 سال پیش نوشته شده ! از نظر من دیدگاه و برداشت های تاریخیش از دوران پیش از ما کاملا سطحی و بر اساس نمونه های بوده که به راحتی میشه اون ها رو نادیده یا استثنا دونست . وقتی کتاب رو می خوندم همه ش به خودم نهیب می زدم که شاید توقع تو زیاد بوده یا چون فلان کتاب ها رو درباره ی مرگ خوندی یا پیرو بهمان دیدگاه های فلسفی درباره مرگ هستی،این کتاب به نظرت خوب نمیاد. احتمالا این کتاب برای فردی که می خواد شروع کنه این مسیر رو . و اگاهی عمومیش رو درباره مرگ بالا ببره مفید و حتی جذاب باشه راستش خیلی تلاش کردم و از زاویه دید یه همچین ادمی هم کتاب برام پتانسیل لازم رو نداشت و جذبم نکرد .
A well-written essay about the problem of ageing and dying in contemporary societies. Why are the ageing people so lonely and isolated? Why is death repressed, hidden away in hospitals and asylums? It may seem simple for some, but it's an interesting and topical issue. Elias, if you ask me, uses too much Freudian psychology and social evolutionism in his analysis. A more accurate historical comparison between contemporary society and "old" or "primitive" societies would be rewarding. In this essay, this comparison is limited to (1) the fact that ageing and dying were more public when extended families lived in the same place, (2) death was "closer" when the life expectancy was 40, (3) science and medicine now changed our view on death- we know it's the conclusion of a natural biological process (admitting that religion and personal fantasies still play a major role) and we feel we have can control and delay it through diet, sports, medication, etc and (4) cultural and personality-structure changes. Good points, of course. But somehow it lacks concreteness: it's treated as a condition of modernity, but this is too general and thus slightly unsatisfying. However, it my may be just my anthropological bias, wanting some ethnographical foundation for arguments. As a theoretical or reflective essay it's good.
اصل کتاب رو نخوندم اما میتونم حدس بزنم ترجمهش روانترین ترجمهی ممکن نیست. خیلی جاها با کلمات و جملهبندی نامأنوسی مواجه شدم که دریافت مطلب رو سخت میکرد. اما در کل، خوندنش تو دورانی که خودم باید مرگ عزیزی رو پردازش کنم، تو جامعهای که حرف زدن از مرگ به «بعداً» موکول میشه و بعدش هم اغلب امید میره که جریان روزمرهی زندگی نیاز به این صحبت رو از بین ببره، ارزشمند بود. دوست دارم دوستانم رو تشویق کنم به این که تا زندهان، در مورد مرگ فکر کنن و تا صدا دارن، در موردش حرف بزنن.
«زندگی طولانیتر میشود و مرگ بیشتر به تأخیر میافتد. منظرهی مردن و افراد مرده، دیگر امری عادی و پیش پا افتاده نیست. سادهتر آن است که مرگ را در روند عادی زندگی از یاد ببریم. گاهی میگویند که مرگ واپس رانده [یا سرکوب] شده است.»
«وظیفهی ما شاید این باشد که بیپردهتر و سرراستتر دربارهی مرگ سخن بگوییم، دست کم این که دیگر آن را همچون یک راز معرفی نکنیم. مرگ هیچ رمز و رازی ندارد. مرگ هیچ دری [به ساحتی دیگر] نمیگشاید. مرگ پایان کار آدمیست. آنچه بر جای میماند همان چیزیست که فرد به دیگران دادهاست، همان چیزی که در خاطرهی دیگران باقی خواهد ماند.»
مفهوم تنهایی طیف معنایی وسیعی دارد. ممکن است این مفهوم به آدمیانی اطلاق گردد که اشتیاقشان برای دوست داشتن دیگران در زمانهای گذشته چندان زخمخورده و آسیبدیده باشد که دیگر نتوانند به کسی عشق ورزند بیآنکه ضربههای روحی گذشته و آلامی را که این اشتیاق قبلاً برایشان به بار آورده است احساس کنند. کسانی که چنین مصائبی از عشق کشیدهاند، بیآنکه بخواهند، احساسات خویش را از دیگران دریغ میدارند. این یکی از صور تنهایی است. یکی دیگر از شکلهای آن، که به معنای محدود کلمه اجتماعی به شمار میآید، زمانی سر بر میآورد که فردی در جایی زندگی میکند یا موقعیتی دارد که بدو اجازه و امکان نمیدهد با آنانی که به ایشان احساس نیاز میکند دیدار کند. در این مورد و بسیاری موارد مرتبط با آن، مفهوم تنهایی حال و روزِ کسی را در ذهن مجسم میسازد که به هر جهت به حال خود رها شده است. چنین کسانی ممکن است در جمع دیگران زندگی کنند، ولی این با دیگران بودن هیچ معنای عاطفی و محبتآمیزی برای ایشان ندارد.
🎨 نقاشی تابلوی مرگ در اتاق بیماران از ادوارد مونش (طرح جلد کتاب)
Un interesante ensayo sociológico acerca de un tema médico. ¿Qué hacemos con nuestros moribundos y por qué tememos tanto a la muerte? El texto es sumamente interesante, sin embargo puede caer en lo repetitivo en ocasiones. Pero yo le soy fiel a Norbert Elias, entonces le pongo 4 estrellas.
Korku ve endişeyi, yalnızca yaşayanların bilincindeki ölüm tasavvuru harekete geçirebilir. Ölüler için ne korku ne sevinç vardır. s.53
İnsanoğlunun en büyük korkusu ve en büyük yenilgisidir ölüm. En büyük arzusu ölümsüz olmaktır insanın. Bu yüzden daha iyi bir dünya ideali yaratır. Öteki dünya, ölümsüzlüğün mekanı olur. Mitlerden, tek tanrılı dinlere uzanan ölümden sonra yaşam tasavvuru insanoğlunun korku ve endişesini azaltır. Ölüm bir hiçliktir ve bu hiçliği kabul etmek istemez insanoğlu. Yaşam ve ölüm zıt kavramlar olarak görülse de aslında birbirini tamamlayan süreçlerdir. Yaşam olmadan ölüm olmaz, ölüm olmadan yaşam olmaz. Norbert Elias önemli bir sosyolog. Elias, insanın ölüm karşısındaki tutumunu anlatırken yaşlılık-ölüm ve hastalık -ölüm ilişkisine de değinmiş metinde. Modern toplumlardan önce insan ömrü daha kısaydı. İnsanlar salgın hastalıklardan ve hijyen olmayan koşullar yüzünden yaşamını yitiriyordu. Koşullar kötü olmasına rağmen insanlar yabancılaşma ve yalnızlığı modern toplumlardaki gibi hissetmiyordu ve kalabalık içinde yaşama veda ediyordu. Modern toplumlarda teknolojideki ve tıptaki gelişmelerle uzayan insan ömrüne rağmen ölüm- hastalık tecrit edilmiş, öteki olarak görülmüş ve insanlar yalnızlaşmıştır Yoğun bakım üniteleri ve huzur evleri yalnızlaşan insanın mekanları olmuştur. Ölüm kavramı, modern dünyada görmezlikten gelinmiş, duygusal bağlar zayıflamış ve bencillik yükselmeye başlamıştır. Ölüm, toplumdan saklanması ve tecrit edilmesi gereken bir hastalık gibi görülmüştür. Bu da kalabalıklar içinde yaşayan modern insanın yalnızlığı ve en büyük ironisidir. Kitabı çok sevdim. Boyle meselelere kafa yoruyorsanız okuyun derim.
I often shy away from sociological essays because of my prejudice that they will contain too much jargon and/or be incomprehensible. This is a very readable book which is both a strength and a weakness. It's a strength because the text flows as if one is listening to a talk and everything is easily understood. It's a weakness because there is really not much external references at all. So, Elias is just writing on the basis of his own impressions. However, as another reviewer here identified, he is often contrasting more traditional and modern societies in terms of their approach to ageing, dying, and the dead. It would more valuable to see such comparison carried out on the basis of evidence, if any exists or just more formal theorizing (which could of course make the book less readable).
That aside, I enjoyed the book because it identified important problems with regard to "our" approach to ageing and dying in modern societies. In addition, Elias's insights about our need to "repress" death complement a modern social-psychological approach (Terror Management Theory) that I highly respect, in a loose and general way.
It is a good read for any social scientist as well as anyone in the world of medicine.
ظاهرا نوربرت الیاس شیوهی تحلیل تاریخیاش را در کتاب فرایند گسترش تمدن شرح و بسط داده است، کتابی که من نخواندهام تنهایی دمِ مرگ اما کتابی است که در آن ن��ربرت الیاس بر اساس همین شیوه به بررسی مرگ پرداخته است با اندکی تیزبینی هنگام مطالعهی این کتابِ 136 صفحهای علاوه بر آشنایی با تغییرات نگاه بشر به مسئلهی مرگ در طول تاریخ، با شیوهی تحلیل او نیز آشنا خواهید شد با این وجود فارغ از مسئلهی روش شناسی، مرگ موضوعی حیاتی است و خواندن این کتاب از نظر من ضرورت دارد مرگ موضوعی است که هر انسانی باید نسبت خود را با آن مشخص کند چراکه زندگیاش بر اساس نحوهی مواجهه مرگ متعین میشود
3.5 Cuarenta años de haber sido publicado este ensayo y aún sigue vigente. El tema principal es la soledad física y emocional presente en el proceso de envejecimiento, lo difícil que nos resulta a “los vivos” identificarnos con los moribundos así como la tendencia a no hablar sobre la muerte.
“Jamás anteriormente ha muerto la gente de una manera tan poco ruidosa y tan higiénica como hoy en día en este tipo de sociedades y jamás lo ha hecho en unas condiciones que hayan fomentado tanto la soledad.”
“¿Qué hace uno cuando sabe que los moribundos preferirían morir en casa que en el hospital, pero sabe también que en casa van a morirse antes? Aunque quizá sea eso lo que quieran.”
Esta pregunta concentra la esencia de la discusión que plantea Norbert Elias. Durante los últimos meses, en el actual contexto de pandemia, he escuchado ya muchas veces ese dilema. Es precisamente ahora que la discusión adquiere mayor volumen: la soledad de los moribundos —incluso de aquellos que están padeciendo enfermedades distintas— se ha vuelto la norma y no la excepción. En los intentos por salvar la la vida y sanitizarla, se descuida la esencia y sentido de la vida misma.
Elias nos cuenta cómo para el moribundo su propia existencia adquiere sentido en tanto significa para los demás con quienes compartió tiempo, de ahí la importancia de la cercanía de familiares y amigos que dan certeza de que el moribundo todavía ofrece sentido a los demás, que permanecerá a través de los demás.
Sin embargo, sucede lo contrario, hay una tendencia cada vez mayor a aislar y sanitizar a los moribundos. Así, Elias plantea una reflexión sobre cómo el alejamiento de la muerte y de los moribundos en nuestras sociedades es producto de la creciente individualización, donde persiste la resistencia a la idea de la propia vejez o de la propia muerte. Los individuos se consideran como universos en sí mismos, con una finalidad y un sentido propios, ajenos a los demás de quienes en realidad son interdependientes. De ahí que la idea de afrontar la propia muerte sea insoportable, porque esos individuos son sin los demás y la muerte implicaría aceptar la idea de la propia extinción. Por este motivo, nos dice Elias, en la modernidad alejamos y aislamos todo lo que nos recuerda a la muerte. Queremos/creemos ser seres infinitos.
La idea que nos hacemos del sentido de la vida está forzosamente vinculada con la manera en que hacemos frente a la muerte y cómo nos relacionamos con los moribundos. A partir de su idea de los procesos sociales y la noción de que individuo y sociedad no pueden entenderse de manera separada, Elias propone un sentido de vida vinculado a los otros. Estamos vinculados entre sí y ese “sentido común” de vida implica que la existencia está en relación con los otros. “La muerte no encierra misterio alguno. No abre ninguna puerta. Es el final de un ser humano. Lo que sobrevive de él es lo que ha conseguido dar de sí a los demás, lo que de él se guarda en la memoria de los otros.” Los individuos que se aíslan y alejan de ese sentido que está conectado con los otros, pierden comunicabilidad y sentido.
Este libro me hizo reflexionar sobre la muerte de mi propia madre, cómo me relacioné con ella durante esos últimos meses de enfermedad. Cómo ella se relacionó con nosotros y sus amigos, y buscó protegernos del conocimiento de lo inminente. Ese mecanismo nos mantuvo en la cotidianidad del trajín de la Ciudad de México, lo que tuvo efectos claros de aislamiento y soledad para ella. Pero, las resistencias tradicionales y comunitarias ayudaron a contrarrestar esa tendencia de aislamiento hospitalario. La compañía y comunidad se mantuvieron de diversas maneras como reflejo de ese sentido vinculado a los otros. Finalmente, me gusta encontrar coincidencias como que el ejemplar que leí pertenece a un tiraje impreso en febrero de 2011, tan sólo un mes antes de que ella muriera. Este libro debió haber llegado a mis manos entonces.
کتاب به مردن و انزوای اجتماعی انسان در زمان مرگ میپردازد. موضوع کتاب از نظر من عالی و جذاب بود اما درک بعضی قسمتهای آن، برایم بسیار سخت. شاید ترجمه کتاب بگونهای بود که بعضی قسمتهای متن را به سختی میشد درک کرد. بنظرم از آندسته کتابهایی است که باید بیشتر از یک بار آنرا خواند.
بخشی از کتاب: کسی هنوز درست نمیداند چه کاری از دست آدمیان برمیآید تا یکدگر را یاری کنند که هر چه آرامتر و آسودهتر جان بسپارند. یکی از کارهای ممکن، رفتار و برخوردهای دوستانهتر آنانی است که زنده میمانند و بدینسان این احساس را در محتضران تقویت میکنند که به هیچرو مایهی دردسر و پریشانی زندگان نیستند. وظیفه ما شاید این باشد که بیپردهتر و سرراستتر دربارهی مرگ سخن بگوییم، دست کم این که دیگر آن را همچون یک راز معرفی نکنیم. مرگ هیچ رمز و رازی ندارد. مرگ هیچ دری به ساحتی دیگر نمیگشاید. مرگ، پایان کار آدمی است. آنچه بر جای میماند همان چیزی است که فرد به دیگران داده است، همان چیزی که در خاطرهی دیگران باقی خواهد ماند. اگر روزی نوع بشر از میان برود هر کاری که هر انسانی تا بهحال کرده است، هر چیزی که آدمیان به خاطرش زیستهاند و بر سرش با یکدیگر جنگیدهاند از جمله تمامی نظامهای اعتقادی دنیوی یا ماوراءطبیعی، پوچ و بیمعنا خواهند شد.
Ölüm kavramıyla ilgili felsefeden, tarihten, toplumsal yaşamdaki değişikliklerden hareketle özenli derlenmiş bir kitap. Konuya ilgili herkesi, ölüm korkusu olanları, araştırmacıları tatmin edecektir. Kavramlara verdiğimiz yeni anlamların bizi ne kadar zorladığını güzel açıklıyor, devamı için de kitapta bahsedilen bir eseri sipariş verdim.
Podría decir que fue un recorrido sociológico, como si hubiera tenido una clase, algo larga, intensa y bastante enriquecedora.
Aunque fue escrito en los 80s, hay muchos aspectos sobre la muerte que permanecen en la sociedad actual. Otros puntos cambiaron, o no fue posible que los previera. hay cierta crítica como recorrido al comportamiento, y no solamente sobre nuestra relación de la muerte sino otros temas como las barreras emocionales que hemos puestos, el individualismo, los pensamientos mágicos... Hubo algunos momentos que me pareció pesado, pero en general una lectura interesante, como para dialogar y compartir con otros (pues el autor ya no está), sin apartar los ojos de la muerte sino evidenciando su inevitable presencia.
El segundo texto, sobre la vejez y la enfermedad, fue esclarecedor en muchos aspectos, sobretodo porque fue más personal pues concordó con una situación familiar. Te hace notar cuestiones que en realidad son evidentes, sin ser condescendiente y alabar nostálgico el pasado de los tratos de los ancianos enfermos sino poniendo en contraste y siendo crítico.
Elias as one of the greatest sociologist and philosopher is taking us deep to look into the alienation among the advancement of society which creates our space and reluctance to look at death differently than the previous civilization..very interesting aspects to look at death sociology...MUST READ...another book of his: Uber die Zeit..
Este libro tiene una vigencia impresionante. Que la gente muere aislada y alejada de aquellas redes que la sostienen y le dan sustento sigue siendo una realidad patente. Conforme aumenta la esperanza de vida, las personas se ven a sí mismas como simbólicamente inmortales y o no piensan en la vejez o piensan en ella como algo profundamente distante.
La perspectiva eliesiana de mirar los grandes procesos y maneras de conformación de la sociedades en el tiempo permite entender cómo es que ahora impera una visión y expectativa individualizante que hace que las personas perciban redundantes sus relaciones con otros. ¿Con qué otros?, sería una pregunta interesante.
Recomendadísimo tanto para interesados en las ciencias sociales, como para aquellos que busquen respuestas sobre cómo y por qué la muerte preocupa tanto y tan poco a la vez.
Sin duda alguna es un tema para la introspección, que tanto hacemos para el confort de las personas vulnerables que nos rodean o hasta cuando entenderemos lo que necesitamos hacer acaso ¿hasta el día en el que estemos en su lugar?… la muerte es lo único que tenemos seguro en la vida pero llegar a ella con dignidad es un proceso interesante.
Esperaba mucho más. Pensar a nivel cultural sobre la muerte en tiempos de #DíaDeMiertos en México es en suma interesante. Sobre el texto, trata muy poco sobre la muerde y más sobre el abandono y los moribundos. Sin profundidad, párrafos vagos.
Muy buen libro. Norbert Elías no deja de descrestar con la liricalidad propia de sus estudios académicos ( se leen como si fuese literatura, en definitiva). Excelente estudio sociológico, recomendado para todos ( sean o no humanistas)...
تلنگر به موضوعی که باید حواسمونو ازش پرت نکنیم و تا سراغ مغزمون میاد پس نزنیمش، چون تنها فکر کردن به تلخی مرگ مثل تنها مُردن عذاب آوره. نحوه ی ترجمه و پیچ و تاب دار کردن متن سخت می کرد خوندن کتاب رو اما خب ایراد ادبی ای بهش نمیشه گرفت.
رشد و شکوفایی دانش بشری مدیون این ویژگی خود است که محور و مبنایی جز واقعیت ندارد. از این رو از همان زمانی که دانش زیستشناسی به مانعی سرسخت ولی واقعی برخورده است، به شدت تلاش میکند بیش از گذشته زمام فرایندهای پیر شدن، ناتوانی جسمی و مرگ را در دست بگیرد و البته در مرزهای ناتوانی خود ناچار است، پای علوم اجتماعی را هم وسط بکشد و از آنها کمک بگیرد.
تاکنون برخورد تمامی علوم به مانع مهم مرگ، به یادمان آورده است که قدرت بشر در مقابله با طبیعت، در همه حال حد و حدودی دارد. پس چه میتوان کرد وقتی در اوج شادیها و معناهایی که برای زندگی و میل به زیستن انسان توسط خود او خلق شده است، ناگهان حقیقت مرگ با بهانهای کوچک و باورنکردنی خود را نشان میدهد؟ جایی که ابهت پوشالی فرد بودن و مستقل بودن انسان، ناگهان فرو میریزد و رخداد مرگ باز هم من، تو، او را به همدیگر متصل میکند و دست کم ما را به یک امر مشترک پیوند میزند و میفهمیم دیر یا زود ما هم با مرگ مواجه خواهیم شد.
اگر چه تمام تلاشهای مدرن سعی دارند به حیات انسانی تقدس ویژهای بدهند و زندگی را به هر قیمتی حفظ کنند و گویا اصلاً هم مهم نیست، این زندگی در چه شرایطی تداوم یابد؛ اما هنوز هم در نهایت، پیری، ناتوانی جسمی و بالاخره مرگ پایان کار آدمی است.
کاری که تمدن با اجتماعی کردن فرایندها و علوم با پیشرفت تکنیک میکنند؛ در ابتدا انکار و پوشاندن حقیقت مرگ از صحنههای آشکار و جلوی چشم انسانها و سپس پاکیزه کردن و مدیریت مردن و همچنین نظم بخشیدن اجتماعی و حتی اقتصادی به مرگ است. در گام بعدی شاید معنا دادن به مرگ، تنها کاری باشد که میتوان با حقیقت مرگ کرد. این کاری است که الیاس با کتابش تلاش میکند انجام دهد.
نوربرت الیاسNorbert Elias جامعهشناسی است که حیات اجتماعی را بر اساس روابط و مناسبات و در طی گذر زمان میفهمد. او جامعهشناس فرایندهاست و به همین دلیل در پرداختن به مرگ نیز، فرایند تبدیل شدن مرگ از پدیدهای طبیعی و زیستی در حیات انسان به پدیدهای پیچیده، حقوقی، اجتماعی و سیاسی در دوران مدرن را در کتاب «تنهایی دم مرگ» واکاوی میکند. این کتاب با ترجمهی امید مهرگان و صالح نجفی منتشر شده است و به نظرم شاید میتوانست ترجمهی روانتر و بهتری داشته باشد.
وجه جذاب کتاب برای من، متمرکز شدن یک جامعهشناس با اندیشهی انتقادی مکتب فرانکفورت، بر فرایند اجتماعیشدن پدیدهای طبیعی مثل مرگ بود. البته باید به خاطر داشته باشم که تمرکز بیش از حد این جامعهشناس، روی فرایندهای برنامهریزی نشده و نامعلوم تحولات اجتماعی و تمدنی، ممکن است باعث شود از مداخلههای گروههای اجتماعی صاحب قدرت غافل شود. برای همین هم، در استنباط شخصیام بعد از خواندن کتاب، بهشدت با یکی از مترجمان موافقم؛ آنجا که در پیوست اضافی در انتهای کتاب با قلم خودش، پای دیدگاههای درخشان فوکو و آگامبن را هم در کنار نگاه باری به هر جهت و کمی محافظهکار و رواقی نوربرت الیاس به پدیدهی مرگ به میان میآورد.
الیاس میخواهد بفهمیم چگونه مناسبات و پیشرفتهای تمدنی، تسلط بر تن و بدن انسان و حتی مرگ او را روزبهروز گسترش دادهاند. او در تحلیل خود، مرگ را مقابل زندگی قرار میدهد. ابتدا میگوید پیشرفت جوامع باعث به تأخیر افتادن مرگ تا حد ممکن شده است و سپس ادعا میکند مدیریت اجتماعی و اقتصادی بر پدیدهی مرگ باعث شده انسانها منزویتر، تنهاتر و حتی دشوارتر از گذشته بمیرند. یعنی هر چند تسهیلات و امکانات نهادهای بهداشتی و پزشکی طول عمرانسانها را بیشتر کرده، ولی در عین حال فرایند مردن را غیرانسانی و غریبانه کرده است.
سیاستی که در جهان امروز تنها به مدیریت کردن، فرو کاسته شده است، از سویی تصویر مرگ در زندگی روزمرهی ما را هر چه بیشتر میپوشاند و بیشتر از همیشه در پی آن است که ما نامیرایی و جاودانگی خود را باور کنیم و از سوی دیگر با رواج ترس دروغینی از مرگ، ما را هر چه بیشتر تحت تسلط نهاد پزشکی و بیمارستان میبرد؛ در حالی که آنها اغلب جز کمی طولانی کردن مرگ در واقع کار دیگری نمیکنند.
این است که در جوامع مدرن، حقیقت مرگ با آیینهای فرهنگی و عرفی اطراف آن بهشدت آراسته میشود. همدردی با زندگان و نوعی حس غنیمت و خرسندی از این که مرگ متعلق به دیگری است و نه من، تشریفات مرگ را به کارناوالی زیبا و حجیم و پر از دکوراسیون و لباس و گل و غذا تبدیل میکند. گویی زندگان از این فرصت هم برای بازتولید کردن نوعی نظام تمایز خود از دیگران و نشان دادن طبقهی اجتماعی و اقتصادیشان استفاده میکنند. البته که تجربهی مرگ از یک خانواده به خانوادهی دیگر حتی در شکل و مکان و سایز تابلوهای تسلیت و قبرها هم متفاوت است.
در هر حال کنارهگیری زندهها از مردهها پس از مرگ آنها هم ادامه پیدا میکند. در مورد مردگان تا حد ممکن از کلمهی مرگ و مرده پرهیز میشود، قبرستان به فضایی پر از گل و گیاه که بازدیدکنندگان را بیشتر از یاد مرگ در امان نگه میدارند، تبدیل میشوند. اینها همه فاصلهگیری زندگان از مردگان و ابزارهایی برای کم کردن تهدید مرگ هستند.
از آنجایی که مدیریت و سر و سامان دادن به ترسهای بشری همواره در حکم یکی از منابع قدرت آدمیان بر آدمیان بوده است، خیل سلطهورزیها بر همین شالوده استوار گشتهاند و به تداوم خویش ادامه میدهند. اما نکته این جاست که در تقابل بین مرگ و زندگی، الیاس با گذری سریع از این سلطهورزی، توجه همگان را به این نکته جلب میکند که قالبهای جاافتادهی رفتار و سلوک حدگذاریشده و اصطلاحاً متمدنانه، هرگاه اوضاع و احوال اجتماعی، بیثبات و تهدیدآمیز و وحشتانگیز میشود با چه شتابی ممکن است فرو ریزند.
بنابراین حتی مرگ رامشده و تزئین شده هم ممکن است در یک لحظه، وحشی و افسارگسیخته جلوه کند و انسان را مقهور ترس کند. از آنجایی که انسان تنها موجودی است که به مرگ خود، آگاهی دارد و در واقع مرگ مسألهی زندگان است و نه مردگان؛ پس الیاس اینجا دست به دامان معنا میشود و میگوید همهی مفروضات و دانستههای آدمی به میانجی زبان میتوانند واجد معنا شوند.
او همچنین معنا را مقولهای اجتماعی میداند و میگوید طبیعت بیهدف است. یگانه موجودی که در این عالم می تواند هدفی دست و پا کند و معنایی بیافریند، انسان است. یگانه معنایی هم که در دوران مدرن، امکان دارد پذیرفته شود نه معناهای برخاسته از سنت و مذهب، بلکه معناهایی است که او خود به دست خویش ساخته باشد. به این ترتیب الیاس معنادار مردن را در گرو معنادار زیستن میداند و مینویسد: «چگونه مردن یک فرد، بیش از همه در گرو آن است که آیا او تا چه حد در طول زندگیاش توانسته هدف و آرمانی برای خود دست و پا کند... و آنها را تحقق بخشد... تا چه حد احساس کند که زندگیاش پربار و با معنا یا بیثمر و بیمعنا بوده است.»
در ادامه برای کاستن از درد مردن در انزوا و غربت هم، الیاس توصیههای مشفقانهای میکند برای همدلی و مهربانی و مهرورزی با آنان که نسبت به ما به مرگ نزدیکترند.
اما هنوز روشن نیست انسان، در کثرت میلها و آرمانها و اضطرابهای مبهم خود در جهانی که همواره در حال تغییر و دگرگونی است، چگونه به یک مفهوم ثابت از معنا و شادمانی خواهد رسید و با آن زندگی و مرگ خود را معنادار و پذیرفتنی خواهد کرد؟ آیا چنین معنایی، هنوز ریاکارانه و پوشاننده و سرکوبکنندهی حقیقت نیست؟
DICE: "Nunca antes, en toda la historia de la humanidad, se hizo desaparecer a los moribundos de modo tan higiénico de la vista de los vivientes, para esconderlos tras las bambalinas de la vida social; jamás anteriormente se transportaron los cadáveres humanos, sin olores y con tal perfección técnica, desde la habitación mortuoria hasta la tumba."
Y TAMBIÉN DICE: "En la distorsionada imagen resultante del hombre como un ser que existe totalmente por y para sí mismo vienen a reflejarse tendencias al aislamiento que son sumamente reales y bastante características de una estructura de personalidad específica, y en especial de la forma en que se produce la individualización en las personas que viven en las sociedades más desarrolladas, en el estadio de desarrollo hasta ahora alcanzado por las mismas. Los mecanismos de autocontrol suelen incorporarse en estas sociedades de manera tan eficaz a las personas que están creciendo, que los interesados los experimentan como un auténtico muro que impide el paso a los impulsos y afectos dirigidos a otras personas y a otras cosas, con lo que queda cortado el paso hacia ellas."
O: "El inoportuno saber y las fantasías encubridoras son probablemente, así pues, fruto de la misma hora de la evolución."
Un ensayo dividido en 16 apartes en las que el sociólogo alemán hace un análisis detallado del cambio en la respuesta ante la enfermedad terminal y ante la muerte en la sociedad occidental y cómo este cambio ha supuesto dejar cada vez más solos a nuestros seres queridos en ese proceso que los conduce al final de la vida, cómo en los últimos siglos hemos ido ocultando, como sociedad, la enfermedad terminal y todo el proceso que lleva a la muerte, a eso que todos tenemos seguro pero que queremos esconder y seguir la vida como si el proceso de la muerte no fuera a suceder.
Para Elias, existe una dificultad en las personas para identificarse con los moribundos, como si ese proceso fuera ajeno a ellos, como si ellos no fuesen también a transitar ese proceso; lo curioso es que la concepción que tenemos de la muerte, como cualquier proceso social, es aprendido, es decir, podemos aprender a verla de otra forma, una mucho más humana que nos permita acompañar de manera más decidida y certera a nuestros seres queridos.
Fantástico libro de uno de los sociólogos más infravalorados del siglo XX. De lectura sencilla y directa, Elias condensa muchos de los pensamientos contemporáneos sobre la muerte: la relación de la medicina y los moribundos, la represión de la muerte como elemento civilizatorio, la comparación de la noción de muerte entre las sociedades preindustriales e industriales, la vejez... Para ser un texto escrito en 1982, Elias parece anticipar la individualización y formalización de la muerte como proceso natural. En las sociedades actuales (sociedades postpandémicas, podríamos decir) la muerte ha terminado de privatizarse del todo. Por el otro lado, se nota la influencia psicoanalítica en el sociólogo, aunque no es de extrañar. En suma, para ser un texto de unas escasas 110 planas, Elias consigue sintetizar muchas de las problemáticas actuales concernientes a la muerte. Un libro plenamente recomendable, sobre todo a aquellas personas que quieran introducirse a la sociología desde una visión filosófica. O bien a aquellas que quieran, aunque sea cada vez más difícil, reflexionar sobre la degeneración inevitable de nuestras vidas. La lección de Elias es clara: la muerte no puede volver a encerrarse en un cuasisolipisismo propio de nuestras sociedades pero tampoco conviene caer en falacias naturalistas. La muerte forma parte de nuestros mismos procesos de civilización y por tanto es comunitaria, intersubjetiva. Revelar el secreto de la muerte, esa es la lección fundamental: no esconderla, no banalizarla.