كافه پيانو يك رمان نيست،يعني نميتواند باشد،حتي اگر نويسنده يا ناشرش چنين ادعايي دارند..
اين كتاب در بهترين حالتش يك دل نوشت يا وبلاگ نوشت است.كه اتفاقا نويسنده در جاي جاي كتاب به اين اشاره ميكند كه وبلاگي دارد و چندتايي خواننده..و ايكاش اثرش را جدي نميگرفت و بر همين مبنا منتشر ميكرد و انوقت ديگر اثري بود قابل قبول يا حداقل قابل تحمل..
چند وقت پيش در كامنتي كه براي كتاب "كتابفروش خيابان ادوارد بران" اثر محسن پور رمضاني نوشتم،تاكيد كردم كه ايرادي به كتاب وارد نيست زيرا مجموعه اي از نوشته هايي ست كه در ستون مجله خط خطي چاپ ميشده و حالا همه در يك مجموعه واحد گرد اوردي شده..مهمترين موضوع درباره ان كتاب اين بود كه خودش را دست بالا نگرفته بود.
اما مشكل كافه پيانو همينجاست كه خودش را دست بالا گرفته است.
به اين دليل ميگويم اين كتاب نميتواند رمان محسوب شود چونكه شخصيت ندارد و چندتايي كاراكتر در حد تيپ دارد.براي اينكه خط داستاني منسجم ندارد و تنها بيان خاطرات مردي ست كه هم كافه چي ست و هم مدير مسئول مجله و هم نويسنده اي كه از روي بيكاري مينويسد..
حين خواندن كتاب اين شائبه برايم پيش امده بود كه گويي نويسنده طي سالها هر چه را كه به نظرش جذاب مي امده را در گوشه اي نوشته و سپس در زمان نوشتن اين اثر همه را به اجبار و با خلق چند شخصيت پا در هوا وارد داستان كرده.كتاب پر است از شخصيتهايي كه از ناكجا اباد وارد داستان ميشوند تا چند صفحه اي را سياه كنند..
مثلا كتاب كاراكتري بنام علي دارد كه قصد دارد در مجله ي راوي مطلبي درباره فلسفه بنويسد ولي پس از شنيدن نظرات گوهر بار مدير مسئول مجله درباره فلسفه!!! با او هم نظر ميشود و بجايش مطلبي درباره منچستر يونايتد مينويسد و سپس با همديگر رابطه دوستانه پيدا ميكنند.اين شخصيت براي اين افريده شده تا با نماز خواندن وسط كافه جلوي چشم مشتري ها،كافه چي يا نويسنده افاضاتي درباره شخصيت رها و بزرگش بكند.
ولي بدترين شخصيت كتاب كه از كاراكترهاي اصلي داستان نيز هست فاحشه هنرمند نما يا هنرمند فاحشه نمايي ست كه سعي دارد با نشان دادن تاپ و سوتين و سينه هايش كه خدا ميداند به چه دليل،كافه چي را از راه به در كند و به غير از اين عمل كه منشا ان ظاهرا براي كم كردن روي راوي ست كه به چنين لعبتي محل نميداده است،حتي يك دليل نياورده است كه چرا بين اين همه مرد در اين شهر او را انتخاب كرده.لابد شايد تنها كسي ست كه پا نميداده..
راوي در طول كتاب اذعان ميكند كه از روشنفكرها و روشنفكر نماها متنفر است ولي از ابتدا تا انتهاي روايتش همان كاري را ميكند كه ادعاي تنفر از ان را دارد..بارها روي ميخ هاينريش بل و عقايد يك دلقك ميكوبد و اداي هولدن كالفيلد را در مي اورد با اين تفاوت كه هولدن پشت به تخمم گفتن هايش دليل و انگيزه دارد.نوجوان است،عاصي ست و تازه مقتضاي سنش است و از امثال همين اقاي نويسنده كه الهام بخشش بوده است متنفر است.شخصيتش شكل گرفته و قابل باور است و مهم تر از همه تقليدي نيست و اورجينال است.نه مثل راوي كافه پيانو كه ميانسال است و دختري دارد و كارش از به تخمم گفتن گذشته باشد و به شدت كپي برداري شده..
يكي از ايراداتي كه به كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي گرفته ميشد اين بود كه بسياري طرح داستاني را برگرفته از رمان خشم و هياهو ي ويليام فاكنر ميدانستند.اگر هم كه چنين باشد بايد الحق كه به او افرين گفت كه چنين هنرمندانه روايت خودش را ارائه داده.حالا ميفهميم كه كپي كردن چندان هم راحت نيست.
مشكل ديگر كافه پيانو (از نظر من) حضور پر رنگ زندگي واقعي نويسنده در داستان است.البته نويسنده هيچ جا اين را كتمان نميكند ولي خوب كمي زيادي واقعيت افزوده دارد و زيادي كم تخيل در ان بكار رفته..
كافه پيانو در بهترين حالتش يك رمان زرد خوب است..و فروش بالايش هم مبين همين موضوع است.