- فرمانده لشکر که شد، خودش چیزی نگفت. فاطمه از حمید آقا شنیده بود. مهدی که آمد، گفتم "سلام آقای فرمانده." جا خورد. گفت "این حرفها چیه؟" و دیگر به روی خودش نیاورد.
- دستم را بردم جلو که یک تکه از نان بکنم. گفت "تو نباید از این نانها بخوری." گفتم "چرا؟" گفت "این نون مال رزمنده هاست" گفتم "من هم زن رزمنده ام" گفت "نه فقط رزمنده ها" شب را من با خرده نانهایی که داشتیم سر کردم. خیلی مراعات میکرد. به قول مادربزرگشان، این دوتا برادر، مهدی و حمید را میگفت، شورش را درآورده بودند. میگفت "برید ببینید بعضی از همین پاسدارها به کجاها رسیده اند، چه دم و دستگاهی به هم زده اند." و شاهد مثال می آورد. مهدی شانه های مادربزرگ را بغل میگرفت و تکان میداد و میگفت "مادربزرگ، ضد انگلاب شده ای ها!" و میخنداندش.
-خودکارش گوشه اتاق بود. برداشتم که بنویسم.، یک داد زد "اون خودکار رو بذار سر جاش." گفت: "از خودکار خودمون استفاده کن اون مال بیت الماله، نه استفاده شخصی." ترسیدم. فکر کردم چی شده من فقط میخواستم اسم چندتا سبزی را بنویسم؛ همین. گفتم: "تو دیگه خیلی سخت میگیری." تا آمدم از فلان و بهمان بگویم، گفت: "به کسی کار نداشته باش. ما باید ببینیم حضرت علی و امام چطور زندگی میکنند."
این کتابو بعد موقعیت مهدی خوندم که با شخصیت همسر شهید باکری آشناتر بشم و ببینم روایت داستانیش چیه... ولی فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشه! هرچند توی ۵۰ صفحه نه میشه داستان خاصی تعریف کرد و نه میشه یه شخصیت رو نشون داد، ولی کل کتاب به چندتا خاطره از دلتنگی و کمالات و رفتارهای شهید توی زندگی مشترک بسنده کرده بود.
یه چیز دیگه هم که برام عجیبه، اینه که چقدر خانوما توی این روایات ضعیف بنظر میرسن. اینکه تنها حسی که دارن انتظار و نگرانی برای برگشت همسراشونه و تنها کارشونم نگه داری از بچهها و غذا پخته. احتمالنم درسته و خیلی چیزی بجز اینا نیست، ولی برای من دردناکه که زندگی یه آدم(شهید روایت شده در این مورد) انقدر بربار و بامعنی و منحصر به فرد باشه و زندگی همسران این شهدا اینطور شبیه به هم. خلاصه که درکل کتاب جالبی نبود و از زندگینامه های شهدا کتابای خیلی بهتری نوشته شده. قسمت اخر کتاب دربارهی ازدواج دوبارهی صفیه جالب بود.
ماجرای خواستگاری و مهریه ی خانوم که یه کلت کمری بود خیلی جالبه. یک فیلم هم ساختن درباره این شهید عزیز به اسم موقعیت مهدی. نگرانی های شهید مهدی و همسرش بعد از شهادت آقا حمید، دل آدم رو خون میکنه...