Jump to ratings and reviews
Rate this book

نیمه پنهان ماه/ مهدی باکری به روایت همسر شهید

Rate this book
جلد ششم از مجموعه نیمه پنهان ماه

56 pages, Paperback

First published January 1, 2004

3 people are currently reading
57 people want to read

About the author

مریم برادران

10 books20 followers
برادران در ۱۳۵۵ بدنیا آمد. وی نویسنده ای پر کار است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
32 (35%)
4 stars
32 (35%)
3 stars
21 (23%)
2 stars
4 (4%)
1 star
2 (2%)
Displaying 1 - 9 of 9 reviews
Profile Image for Mitra.
77 reviews77 followers
December 17, 2015
روایت یک عاشقانه ی غریب.
هیچ وقت درباره شان این طور فکر نمی کردم.
می شود لحظه های توی کتاب را لمس کرد و گریه کرد.
:}
Profile Image for Elahe Molae.
63 reviews56 followers
March 20, 2015
خداى من كمك كن كه اون دنيا شرمنده شهدا و خانوادهاشون نشيم... رنجى كه اين خانواده هاى درگير جنگ بردن با هيچ چيز قابل مقايسه نيست...

Profile Image for علی عموکاظمی.
127 reviews7 followers
June 24, 2020
شهید مهدی باکری به روایت همسر

بخشهایی از کتاب:

- فرمانده لشکر که شد، خودش چیزی نگفت. فاطمه از حمید آقا شنیده بود. مهدی که آمد، گفتم "سلام آقای فرمانده." جا خورد. گفت "این حرفها چیه؟" و دیگر به روی خودش نیاورد.

- دستم را بردم جلو که یک تکه از نان بکنم. گفت "تو نباید از این نانها بخوری." گفتم "چرا؟" گفت "این نون مال رزمنده هاست" گفتم "من هم زن رزمنده ام" گفت "نه فقط رزمنده ها" شب را من با خرده نانهایی که داشتیم سر کردم. خیلی مراعات میکرد. به قول مادربزرگشان، این دوتا برادر، مهدی و حمید را میگفت، شورش را درآورده بودند. میگفت "برید ببینید بعضی از همین پاسدارها به کجاها رسیده اند، چه دم و دستگاهی به هم زده اند." و شاهد مثال می آورد. مهدی شانه های مادربزرگ را بغل میگرفت و تکان میداد و میگفت "مادربزرگ، ضد انگلاب شده ای ها!" و میخنداندش.

-خودکارش گوشه اتاق بود. برداشتم که بنویسم.، یک داد زد "اون خودکار رو بذار سر جاش." گفت: "از خودکار خودمون استفاده کن اون مال بیت الماله، نه استفاده شخصی." ترسیدم. فکر کردم چی شده من فقط میخواستم اسم چندتا سبزی را بنویسم؛ همین. گفتم: "تو دیگه خیلی سخت میگیری." تا آمدم از فلان و بهمان بگویم، گفت: "به کسی کار نداشته باش. ما باید ببینیم حضرت علی و امام چطور زندگی میکنند."
Profile Image for Setayesh.
29 reviews5 followers
April 17, 2022
این کتابو بعد موقعیت مهدی خوندم که با شخصیت همسر شهید باکری آشناتر بشم و ببینم روایت داستانیش چیه...
ولی فکر نمی‌کردم انقدر ضعیف باشه!
هرچند توی ۵۰ صفحه نه میشه داستان خاصی تعریف کرد و نه میشه یه شخصیت رو نشون داد، ولی کل کتاب به چندتا خاطره از دلتنگی و کمالات و رفتارهای شهید توی زندگی مشترک بسنده کرده بود.

یه چیز دیگه هم که برام عجیبه، اینه که چقدر خانوما توی این روایات ضعیف بنظر می‌رسن. اینکه تنها حسی که دارن انتظار و نگرانی برای برگشت همسراشونه و تنها کارشونم نگه داری از بچه‌ها و غذا پخته. احتمالنم درسته و خیلی چیزی بجز اینا نیست، ولی برای من دردناکه که زندگی یه آدم(شهید روایت شده در این مورد) انقدر بربار و بامعنی و منحصر به فرد باشه و زندگی همسران این شهدا اینطور شبیه به هم.
خلاصه که درکل کتاب جالبی نبود و از زندگینامه های شهدا کتابای خیلی بهتری نوشته شده.
قسمت اخر کتاب درباره‌ی ازدواج دوباره‌ی صفیه جالب بود.
426 reviews6 followers
March 18, 2023
ماجرای خواستگاری و مهریه ی خانوم که یه کلت کمری بود خیلی جالبه.
یک فیلم هم ساختن درباره این شهید عزیز به اسم موقعیت مهدی.
نگرانی های شهید مهدی و همسرش بعد از شهادت آقا حمید، دل آدم رو خون می‌کنه...


«شهید مهدی باکری؛ نیمه پنهان ماه ۶» را از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/75018
4 reviews1 follower
May 24, 2014
عاشقانه های کوتاه یک زندگی آسمانی
Displaying 1 - 9 of 9 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.