What do you think?


روزها در راه
739 pages, Paperback
First published April 1, 2000
About the author
شاهرخ مسکوب
34 books258 followersشاهرخ مسکوب، نویسنده، مترجم و شاهنامهشناس، در سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دورهی ابتدایی را در مدرسهی علمیهی تهران گذراند و ادامهی تحصیلاتش را در اصفهان پی گرفت. در سال ۱۳۲۴ به تهران بازگشت و در سال ۱۳۲۷ از دانشگاه تهران در رشتهی حقوق فارغالتحصیل شد. نخستين نوشتههايش را در ۱۳۲۶ با عنوان تفسير اخبار خارجی در روزنامه« قيام ايران» به چاپ رساند. از ۱۳۳۶ به مطالعه و تحقيق در حوزهی فرهنگ، ادبيات و ترجمه روی آورد. پیش از انقلاب به خاطر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی چندبار راهی زندان شد. مدتی پس از انقلاب به پاریس مهاجرت کرد و تا آخرین روز حیات به فعالیت فرهنگی خود ادامه داد و به نگارش، ترجمه و پژوهش پرداخت. مسکوب در روز سهشنبه بیستوسوم فروردين ۱۳۸۴ در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت. شهرت مسکوب تا حد زیادی وامدار پژوهشهای او در «شاهنامه» فردوسی است. کتاب «ارمغان مور» و «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» او از مهمترین منابع شاهنامهپژوهی به شمار میروند. مسکوب برخی از آثار مهم ادبیات مدرن و کلاسیک غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده است. از جمله آثار او میتوان به ترجمهی کتابهای «خوشههای خشم» جان اشتاین بک، مجموعه «افسانه تبای» سوفوکلس و تألیف کتابهای «سوگ سیاوش»، «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، «مقدمهای بر رستم و اسفندیار»، «در کوی دوست»، «گفت و گو در باغ»، «چند گفتار در فرهنگ ایران»، «خواب و خاموشی»، «روزها در راه»، «ارمغان مور»، «سوگ مادر»، «شکاریم یک سر همه پیش مرگ»، «سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز»، «مسافرنامه»، «سفر در خواب»، «نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی»، «درباره سياست و فرهنگ» در گفت وگو با علی بنو عزيزی، «تن پهلوان و روان خردمند»، «مليت و زبان (هويت ايرانی و زبان فارسی) اشاره کرد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 103 reviews
January 1, 2023
من پادکست این کتاب رو گوش دادم که بسیار طولانی اما بسیار جذاب روایت شده بود. اگر قصد دارید یک کتاب صوتی ساده و روان گوش کنید که اتفاقا به حال و هوای امروز ایران بخوره، من این رو پیشنهاد میکنم
اما توجه کنید که اینجا هیچ خبری از لحن آن مسکوبی که میشناسید نیست. انگار دارید دفتر خاطرات میخونید که درواقع هم همینطوره، خبری از ارایه و ادبیات کهن و شاعرانگی نیست اما سادگی و نزدیکیش به زندگی، عین زندگی بودنش، کتاب رو جذاب میکنه.
بخصوص توی پادکست ها، بخش هایی به کتاب اضافه شده که من خیلی دوستشان دارم و مثل پاورقی می مونن که همه چیز رو روشن تر میکنه.
قشنگترین بخش ها، شیرین زبونی های غزاله دختر مسکوب بود و بخش انقلاب و ذهنیت مردم هم بخشی بود که خیلی عصبانی و غمگین ام کرد.
جایی مسکوب ازقول غزاله میگه: انقد دوستت دارم که میخوام بمیرم...
اما توجه کنید که اینجا هیچ خبری از لحن آن مسکوبی که میشناسید نیست. انگار دارید دفتر خاطرات میخونید که درواقع هم همینطوره، خبری از ارایه و ادبیات کهن و شاعرانگی نیست اما سادگی و نزدیکیش به زندگی، عین زندگی بودنش، کتاب رو جذاب میکنه.
بخصوص توی پادکست ها، بخش هایی به کتاب اضافه شده که من خیلی دوستشان دارم و مثل پاورقی می مونن که همه چیز رو روشن تر میکنه.
قشنگترین بخش ها، شیرین زبونی های غزاله دختر مسکوب بود و بخش انقلاب و ذهنیت مردم هم بخشی بود که خیلی عصبانی و غمگین ام کرد.
جایی مسکوب ازقول غزاله میگه: انقد دوستت دارم که میخوام بمیرم...
August 3, 2020
تنها دلیلی که شاهرخ مسکوب رمان نویس نشد، از نظر من البته، کمبود خود شیفتگی است. با این که مشاهده گر بسیار دقیق و خوبی است و اگر قرار بود داستان خلق کند، داستان های خیلی خوبی می نوشت. در حین همین مشاهده ها هم هست که خودشیفتگی عظیم و غیر قابل باور هم دوره ای های خودش را نشان می دهد. شاملو و دولت آبادی و براهنی و ... از هر کسی که حرف می زند، آدم نمی داند بخندد یا گریه کند از این همه توهم و خود برتر بینی که البته از کم خواندن می آید. کم تر کسی مثل مسکوب به سه، چهار زبان مختلف ادبیات می خوانده و می دیده که نویسندگان متوهم ما گاها از حد متوسط هم بالاتر نمی آیند. اواخر کتاب به سختی جلو می رفتم چون هر صفحه مثل کوهی روی سینه ی آدم می ماند از شدت غم و فلاکت. شناکنان در این دریای شنی پر اندوه پیش رفتم تا رسیدم به صفحه ی آخر. البته دلم نمی خواست تمام شود چون بخش مهمی از تاریخ ایران را از نزدیک دیده بودم و با مرد بزرگی آشنا شده بودم و ... چه قدر خوب شد که تمام این ها را نوشت
November 30, 2007
وقتی آن مغازه را در محله ی "مون پارناس" پاریس دیده باشی، شاهرخ مسکوب، یکی از متفکران معاصر فارسی را که سال ها پیش، در انتشارات فرانکلین، کتاب های جیبی و بعد در دانشگاه آزاد (پیش از انقلاب) دیده ای، و آثار ستایش برانگیزش را خوانده ای، پشت دستگاه ببینی که دارد کپی می گیرد و فیلم خام می فروشد و... آن وقت "روزها در راه"، دفتر خاطرات مسکوب، به ویژه بخش زندگی در غربت میان پاریس و نیویورک، برایت طعم دیگری دارد؛ طعم گس شرابی کهنه و جانگداز، در غروبی گرفته، گوشه ی ویرانه ای در بیابانی دور، بعداز مدت ها که چیزی نخورده ای و نیاشامیده ای، و امیدی هم نداری تا از این خراب آباد، ره به جایی ببری. اگر در عمرم دوبار فلک را نفرین کرده باشم، یک بارش همان روز ابری در پاریس بود. "روزها در راه" تنها یادداشت های برخی روزهای عمر یک متفکر ایرانی نیست که پیش از این در "سوگ سیاوش" و عزای سهراب و به خاک افتادن اسفندیار، قصه ها روایت کرده است. "روزها در راه" دو جلد حرف است درباره ی فلسفه، ادبیات، سیاست، زندگی، و البته نکبت زیستن در غربت!
July 11, 2024
روزها در راه یادداشتهای روزانهی زنده یاد شاهرخ مسکوب از سال 57 تا 76 هست که یادداشتهای این شخصیت فرهنگی، کتابی غنی و پر ارزش رو به مخاطبان تقدیم کرده که در ادامه در سطح توان و دانش بسیار کم خودم،سعی میکنم در مورد ارزش این کتاب صحبت کنم.
کتاب از آذر 57 و ماه های منتهی به انقلاب شروع میشه.ابتدای کتاب یادداشت هایی از اون دوران پر تلاطم آورده میشه و از امید به تغییر در نوشته های ایشان میخوانیم اما این امید خیلی زود تبدیل به ناامیدی میشه! حدودا 100 صفحه ابتدایی کتاب یادداشتهای ایام انقلاب هست که روایت اون ایام و به طور کلی بزنگاه های خاص سیاسی برای من همیشه جذابیت داشته.
بیشتر این بیست سالی که در کتاب یادداشتهای جناب مسکوب رو میخونیم،ایشون دور از وطن و در پاریس ساکن هستند.درد غربت و غم دوری از وطن برای ایشانی که وطن دوست هستند به خوبی در لا به لای نوشته هاشون مشاهده میشه.نوشته هایی که رنگ و بوی صداقت داشت و از ریا به دور بود.
از نکات بسیار جالب کتاب رابطه شاهرخ مسکوب با دخترش غزاله است.چقدر دلنشین،چقدر عاشقانه، چقدر لطیف و چقدر خواندنی بود.غزاله خانم که یکی دو سال قبل انقلاب به دنیا میاد در نوشته های مسکوب نقش پر رنگی داره و ما از کودکی ایشون تا زمان بیست ساله شدنش از رابطه خوب او و پدرش میخونیم.شیرین زبانی های غزاله وقتی سن کمی داره و قربون صدقه رفتن های او و پدرش برای همدیگه، واقعا برای من یکی بسیار شیرین و دلنشین بود.
در طی این سالها ما احوالات درونی آقای مسکوب رو در خلال یادداشتها میخونیم.احوالاتی که غم بر اون چیره شده و چنان مسکوب این غم درونی به زیبایی توصیف میکنه که هر زمان در کتاب به این قسمت ها میرسیدم بعد از خوندن چندین خط،کتاب رو میبستم و غرق میشدم و البته اینکه یکی تونسته عمیق ترین احساسات غم و اندوه خودش رو به این شکل توصیف کنه،برام خیلی جالب بود. انگار مسکوب به عمیق ترین قسمتهای احساس آدمی شیرجه میزنه و هر چه آنجا رو میبینه به خوبی توصیف میکنه.هم شیرجه زن قهاری است و هم توصیف کننده ماهری.پس نتیجه حتما خواندنی خواهد بود.
یکی از بخش های بسیار خواندنی کتاب نظر جناب مسکوب در مورد تجربه خواندن و دیدن آثار هنری است.فیلمها و تئاتر هایی که دیدند و نمایشگاه های نقاشی که تماشا کردند.از طرفی ایشون یه شخصیت کتاب خوان عاشق کتاب بود که در طول این یادداشت ها بارها و بارها نظراتشون رو در مورد کتابهای مختلفی که مطالعه کردند، نوشتند و این نظرات به نظرم این کتاب رو بسیار غنی کرده.برای همه ماهایی که کتاب دوست هستیم،خیلی از مواقع یکی از علایقمون خواندن نظرات دیگران در مورد کتابهاست.حال یک شخصیت بزرگی مثل مسکوب در این کتاب میاد در مورد چندین و چند کتاب نظراتشو میگه.نظراتی که بسیار صریح و بی تعارف ذکر شده.آثار دولت آبادی و گلشیری، کوه جادوی توماس مان، در جست و جوی زمان از دست رفته و کلی کتاب دیگه که مسکوب اونها رو خونده و ما در کتاب از نظرات مسکوب در مورد اونها آگاه میشیم که برای من یکی بسیار جذاب و خواندنی و پر نکته بود.نگاه ژرف و عمیق مسکوب به کتابها نشان از هوش و سواد بالای او در زمینه کتاب خوانی است که خوشا به حال ما مخاطبان که میتونیم همچین نظراتی را بخوانیم.
از نظر احساسی کتاب رو بسیار دوست داشتم و علاقه بسیار زیادی بهش پیدا کردم و برای من تبدیل به یکی از بهترین تجربه های مطالعاتی ام شد.در این روزهای گرم تابستان، این کتاب برای من یک نوشیدنی گوارا بود که تشنگی ام رو رفع کرد. !
کتاب از آذر 57 و ماه های منتهی به انقلاب شروع میشه.ابتدای کتاب یادداشت هایی از اون دوران پر تلاطم آورده میشه و از امید به تغییر در نوشته های ایشان میخوانیم اما این امید خیلی زود تبدیل به ناامیدی میشه! حدودا 100 صفحه ابتدایی کتاب یادداشتهای ایام انقلاب هست که روایت اون ایام و به طور کلی بزنگاه های خاص سیاسی برای من همیشه جذابیت داشته.
بیشتر این بیست سالی که در کتاب یادداشتهای جناب مسکوب رو میخونیم،ایشون دور از وطن و در پاریس ساکن هستند.درد غربت و غم دوری از وطن برای ایشانی که وطن دوست هستند به خوبی در لا به لای نوشته هاشون مشاهده میشه.نوشته هایی که رنگ و بوی صداقت داشت و از ریا به دور بود.
از نکات بسیار جالب کتاب رابطه شاهرخ مسکوب با دخترش غزاله است.چقدر دلنشین،چقدر عاشقانه، چقدر لطیف و چقدر خواندنی بود.غزاله خانم که یکی دو سال قبل انقلاب به دنیا میاد در نوشته های مسکوب نقش پر رنگی داره و ما از کودکی ایشون تا زمان بیست ساله شدنش از رابطه خوب او و پدرش میخونیم.شیرین زبانی های غزاله وقتی سن کمی داره و قربون صدقه رفتن های او و پدرش برای همدیگه، واقعا برای من یکی بسیار شیرین و دلنشین بود.
در طی این سالها ما احوالات درونی آقای مسکوب رو در خلال یادداشتها میخونیم.احوالاتی که غم بر اون چیره شده و چنان مسکوب این غم درونی به زیبایی توصیف میکنه که هر زمان در کتاب به این قسمت ها میرسیدم بعد از خوندن چندین خط،کتاب رو میبستم و غرق میشدم و البته اینکه یکی تونسته عمیق ترین احساسات غم و اندوه خودش رو به این شکل توصیف کنه،برام خیلی جالب بود. انگار مسکوب به عمیق ترین قسمتهای احساس آدمی شیرجه میزنه و هر چه آنجا رو میبینه به خوبی توصیف میکنه.هم شیرجه زن قهاری است و هم توصیف کننده ماهری.پس نتیجه حتما خواندنی خواهد بود.
یکی از بخش های بسیار خواندنی کتاب نظر جناب مسکوب در مورد تجربه خواندن و دیدن آثار هنری است.فیلمها و تئاتر هایی که دیدند و نمایشگاه های نقاشی که تماشا کردند.از طرفی ایشون یه شخصیت کتاب خوان عاشق کتاب بود که در طول این یادداشت ها بارها و بارها نظراتشون رو در مورد کتابهای مختلفی که مطالعه کردند، نوشتند و این نظرات به نظرم این کتاب رو بسیار غنی کرده.برای همه ماهایی که کتاب دوست هستیم،خیلی از مواقع یکی از علایقمون خواندن نظرات دیگران در مورد کتابهاست.حال یک شخصیت بزرگی مثل مسکوب در این کتاب میاد در مورد چندین و چند کتاب نظراتشو میگه.نظراتی که بسیار صریح و بی تعارف ذکر شده.آثار دولت آبادی و گلشیری، کوه جادوی توماس مان، در جست و جوی زمان از دست رفته و کلی کتاب دیگه که مسکوب اونها رو خونده و ما در کتاب از نظرات مسکوب در مورد اونها آگاه میشیم که برای من یکی بسیار جذاب و خواندنی و پر نکته بود.نگاه ژرف و عمیق مسکوب به کتابها نشان از هوش و سواد بالای او در زمینه کتاب خوانی است که خوشا به حال ما مخاطبان که میتونیم همچین نظراتی را بخوانیم.
از نظر احساسی کتاب رو بسیار دوست داشتم و علاقه بسیار زیادی بهش پیدا کردم و برای من تبدیل به یکی از بهترین تجربه های مطالعاتی ام شد.در این روزهای گرم تابستان، این کتاب برای من یک نوشیدنی گوارا بود که تشنگی ام رو رفع کرد. !
October 27, 2015
با اينكه مسكوب از آغاز بنا داشته تا روزنوشت ها را به چاپ برساند ولي به گمانم رنگي از رياكاري معمول كه در روزانه نويسي هست ابدن در نوشته هاي او نيست نهايت اينكه جاهايي را حذف كرده و اگر نامهايي را تغيير داده هيچ از درستي و روال نوشته ها كم نكرده است كه اصلن نيازي به نام ها نيست. خواندن روزها در راه تصويري گويا از رنج ِ انديشه در سرزمين ما هم هست از سويي و همچنين سرانجام تلخي كه در پي ناداني و كوردلي خواهد آمد. افسوس اينكه بزرگاني مانند مسكوب و ديگران اينگونه روزهاي پرارزش خود را ناچار براي گذرانِ زندگي سپري كرده اند گوياي اين سقوط اخلاقي و فرهنگي امروز ما هم هست. به هر تقدير مسكوب خواننده اش را چنان بي تكلف با خود همراه مي كند و دريچه اي برايش به روزهايش باز مي كند كه انگار خواننده هم در بستر يكايك روزها حضور دارد. روزها در راه بسيار ارزشمند و خوادني بود. سپاس از امين عزيز كه عصري پاييزي جلوي سينما بهمن دوجلد ِ كتاب را به من رساند و من نيز پس از خواندن به ياري عزيز مي سپارم تا او هم همراه شود و پس از او نوبت ديگر رفيقي ست كه در راه است.
*
پي نوشت: ماجراي درگذشت روانشاد مسكوب را حسن كامشاد در جلد دوم حديث نفس شرحي مختصر اما گويا و به جا داده است
*
پي نوشت: ماجراي درگذشت روانشاد مسكوب را حسن كامشاد در جلد دوم حديث نفس شرحي مختصر اما گويا و به جا داده است
January 21, 2024
چقدر آقای مسکوب از زمانه ی خودش جلوتر بود و چه نگاه متفاوتی به زندگی داشت!حس نومیدی و غم را از لابلای نوشته هاش در مورد ایران را قشنگ حس میکردم
دوست نداشتم تموم بشه و بهش انس گرفته بودم
دوست نداشتم تموم بشه و بهش انس گرفته بودم
November 17, 2024
روزها در راه خاطرات روز نوشت شاهرخ مسکوب از اواسط سال ۵۷ تا حدود بیست سال بعد در ۷۴۰ صفحه و دو جلده. حدود ۱۰۰-۱۵۰ صفحهی اول که مربوط به حال و هوا و اتفاقات چند ماه قبل و بعد از انقلاب ۵۷ هست که برای من جالبترین بخش کتابه و بقیهی کتاب بیشتر به رابطهی شاهرخ مسکوب با خانواده در خارج از ایران، اتفاقات و دیدارهایی که با بقیه داشته، توضیحاتی در مورد کتابها و مواردی از این قبیل هست. من خیلی خوندن خاطرات روزنوشت از اتفاقات شخصی رو دوست ندارم برعکس خاطرات روزنوشت از اتفاقات و جریانهای خاص یا از اتفاقات تخصصی شغلی، مثلا ترجیح میدم اتفاقاتی که در طول روز در محل کار برای یک پزشک، سیاستمدار یا هر تخصص دیگه رو بخونم تا ریز روابط هر کس با همسر و دختر و ... که خب سلیقهای هست. در مورد بخش اول یکم دیگه حرف میزنم، اول در مورد قسمت اعظم کتاب بگم که رابطهی مسکوب با دخترش جالبه اما به نظرم گاهی حرفهایی که دوست داشته بنویسه رو از زبان دخترش گفته، اینطوری به نظر من اومد و ممکنه اشتباه باشه. در مورد کتابها و نویسندهها مسکوب اکثر کتابها و نویسندهها رو قبول نداره، خیلی سخت از کتابها تعریف میکنه که جالب بود برام. اما برگردیم به صفحههای اول کتاب و حال و هوای انقلاب! هر کتابی با این موضوع میخونم به طور عجیبی عصبی میشم! صحبتهای یک طرفه قبل از اتفاق و در بهترین حالت اگر متوجه بشن که چه کردن (مثل این کتاب) روضهخوانی و تاسف به حال مردم پس از اتفاق! بسیاری از حرفهای مسکوب راجع به حکومت قبل از نظر من مغرضانه و تحت تاثیر خط سیاسی و جو موجود گفته شده. حرف زیادی نمیزنم چون چندین و چند پاراگراف از کتاب رو علامت زدم تا اینجا بنویسم تا خودتون قضاوت کنید فقط برای جمع بندی بگم بیست درصد ابتدایی کتاب از نظر من نمرهی چهار و بقیهی کتاب سه میگیره.
از متن کتاب:
خب پس تا اینجا فهمیدیم که مردم از رفتن شاه خوشحال میشدن، و با اینکه نشانههای دیکتاتوری و سلب آزادی مشاهده میشده حتی به اصطلاح روشنفکرانی چون مسکوب موافق بودند چرا؟ چون حکومت بعد در بدترین حالت هم از حکومت آریامهر بهتر بوده!!!! ادامه بدیم:
حالا ببینیم روز ۲۳ بهمن ۵۷ آقای مسکوب چه حالی داشته
در ادامه
در کل کتاب یه چیزی خیلی آزار دهنده است اینکه جاهای خالی و حروف الفبا به جای اسامی قرار گرفته، مثلا
بسیار قسمتهای دیگهای از کتاب علامت زده بودم اما فکر میکنم از حوصله خارجه و در انتها فقط میخوام دو قسمت کوتاه دیگه بنویسم که برای من دلنشین بودند:
از متن کتاب:
ماشینها چراغهاشان را روشن کرده بودند و بوق میزدند جشن گرفته بودند، چون پیش از ظهر که هیئت وزیران معرفی شد شاه گفت برای استراحت ممکن است به خارج برود. مردم هم او را رفته گرفتند، دختری تقریباً بیست ساله خوشصورت که گویا به سراغ روزنامه آمده بود به من گفت هنوز نرفته مردم جشنش را گرفتهاند. گفتم امیدوارم به زودی بتوانند با خیال راحت جشن بگیرند. راستش خیال خودم ناراحت است از این ارتش وحشی با آن کشتارهای دیوانه وار که همین روزها در قزوین و مشهد کرده است. باور کردنی نیست. با تانک به صف نفت زدن و منتظران را له کردن و بیمارستان و داروخانه را کوبیدن و سوختن و بعد از ساعت منع رفت و آمد به خانههای مردم هجوم بردن و آنها را به تیر بستن و یا سوار اتومبیل از خیابانها گذشتن و رهگذران را زدن و انداختن و تازه اجازهی برداشتن جنازهها را ندادن. این ارتش نمیدانم چگونه خواهد گذاشت که ملت نفسی بکشد. انگار ارتش ایران جز ملت ایران دشمنی نمیشناسد و فقط برای جنگ با این دشمن (به شرط آن که مسلح نباشد) تربیت شده است.
سابقاً دولت مخالفان را به اکستریم میراند و حالا برعکس. ناگفته نماند که هر جا عکس آریامهر پائین آمده عکس آیت الله بالا رفته. اگر با شنیدن نام محمد(ص) ملت يك بار صلوات میفرستند با نام آیت الله سه بار صلوات میفرستند. مثل چندی پیش که برای آریامهر پارتی بازی میکردند و هر بار با ذکر نامش سه بار جاوید شاه میگفتند. گویا کسی گوشش بدهکار نیست که این ولخرجیها و گشادبازی ها آخر عاقبت ندارد چون دیشب اطلاعات در صفحه اول، مصاحبه با پسر آیت الله را هم شروع کرده بود آن هم چه مصاحبه ای انگار آیت الله شهبانوست و نورچشمی ایشان، «مادر گرامی». یکی از بازیهای روزگار هم اینست که مردم برای آزادی با ایثار و بیدریغ به شهادت میرسند تا یکی تنها به موجب آنکه وابسته به آقاست حدود «آزادی» آنها را معین کند. این را میگویند نیشخند انقلاب
باری «چشم» عقل من نگران آینده است آیندهای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود. این که میگویم بهترین حال، یعنی اگر آقا بیاید و به دلخواه مستقر شود و حکومتش در راه صلاح در صراط مستقیم گام بردارد تازه سالها استبداد در پیش است ولی فراموش نشود که این استبداد در بدترین حال از آن حکومت آریامهری بهتر است زیرا نطفه صلاح را به خلاف آن یکی در خود دارد. از این گذشته:
۱- ملت حضور خود را در زندگی اجتماعی ایران نشان داد دیگر هیچ نیروی حاکمی نمی تواند آن را ندیده بگیرد حتی اگر شخص اهریمن باشد.
۲- نهادهای مذهبی ما، سن مراجع تقلید، موروثی نبودن مرجعیت، تعهد اخلاقی و اجتماعی–سیاسی که با آن وارد مبارزه با استبداد شد اجازه نمیدهد که آن یکپارچگی در استبداد تجدید شود.
۳- فلسفه سیاسی و حکومتی مذهب و تفاوت آن با «فلسفه» ناسیونالیستی-نظامی
آریامهری.
۴- تفاوت وضع خارجی (منطقه و ابرقدرتها و ...) با آنچه در ١٩٥٣ بود.
خب پس تا اینجا فهمیدیم که مردم از رفتن شاه خوشحال میشدن، و با اینکه نشانههای دیکتاتوری و سلب آزادی مشاهده میشده حتی به اصطلاح روشنفکرانی چون مسکوب موافق بودند چرا؟ چون حکومت بعد در بدترین حالت هم از حکومت آریامهر بهتر بوده!!!! ادامه بدیم:
آن تهران دود زده با خیابانهای متراکم و اتومبیل های شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این روح الله شده بود مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روح القدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر در قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر پاک و صافی از چاه طبیعت خود بیرون می آمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش روح الله هرگز چون صلیبی بر دوش شهر و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يك ریشهاند نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد یارشاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است.
حالا ببینیم روز ۲۳ بهمن ۵۷ آقای مسکوب چه حالی داشته
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم پس از نمی دانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زده است؛ برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم مخفی و دائمی استبداد روی شانه هایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواك و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر. آن ترس کمین کننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچه های بن بست در پای دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه چه سعادتی، هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم.
در ادامه
اگر به دفاعیات مجاهد شهید علی میهن دوست در بیدادگاه نظامی توجه کنیم می بینیم که آنچه میان فدائیان مارکسیست و مجاهدان مسلمان وجود داشته فقط نوعی نزدیکی فکری و عملی نبود بلکه نزدیکی عمیق بود
فتوای آقا در مورد حجاب فقط نشانه ناشی گری و موقع ناشناسی است. از نطق مدرسه فیضیه قم تا حالا مرتب خراب کرده است. با این کوه مشکلاتی که در برابر مردم و دولت است، بی انصاف همه چیز را ول کرده و چسبیده به حجاب زنها.
یکی از جالب ترین شعارها این بود: خمینی بتشکن، بت شدهای خود شکن
من با تندی و داد و فریاد داشتم با یکی دو تا بحث میکردم آنها اصرار داشتند که منظور آقا از فتوانی که داد حمله به زنان بی حجاب نبود آخرش من کوتاه آمدم و گفتم قبول ولی يك رهبر سیاسی یا مذهبی باید مواظب حرفی که میزند باشد تا ،مخالفان متعصبان و دیگران سوء تعبیر و ء استفاده نکنند آتش را او روشن کرد اینها حرف آقاست يك مرتبه جوان بیست ساله ای با خشم و رگهای برآمده ی گردن به سر مخاطب من فریاد کشید با این یهودی ها و ارمنی ها بحث نکن به یارو گفتم میبینی؟ و برگشتم به طرف آنکه پریده بود توی صحبت و گفتم لابد يك دقیقه دیگه ساواکی هم میشیم جواب داد از کجا که نباشی. ماست ها را کیسه کردم دیدم مسجد جای گ... نیست. کافیست یارو داد بزند آی ساواکی و خلق الله بریزند یواشکی خودم را کشیدم کنار از لای جمعیت سر خوردم و در رفتم تا چندین دقیقه با احتیاط مراقب پشت سر بودم به خیر گذشت رسیدم به کافه نادری کمی نشستم. قهوه فرانسه ای سفارش دادم و روشنفکرانه تفکرات :کردم درباره روانشناسی اجتماعی توده دمکراسی و عقب افتادگی مردم.
عقب نشستند. دستگاه رهبری انقلاب، دولت طالقانی، رادیو تلویزیون، شورای انقلاب، دادستان کل پشت سر هم تأکید کردند که منظور از حجاب چنین و چنان نبود. اجبار در کار نیست مزاحمان زنان ضد انقلابیند و ....
کاش عبرت بگیرند و بعداً کمی حرفها را بسنجند، گرچه امیدی نیست و به نظر میرسد که بدجوری برای مطبوعات دورخیز کردهاند معلوم نیست با این همه امکانات چه اصراری دارند اطلاعات و کیهان و آیندگان را تصرف کنند چرا یکی دو تا روزنامه راه نمیاندازند و اینها را بایکوت نمیکنند روش حملهها طوری است که فقط همین قلعه ها را فتح کنند.
چی بود و چی شد زیباترین واقعه شگفت انگیزترین انفجار نوری که در عمرم دیده بودم چه زود و چه آسان به ابتذال کشیده شد. این انقلاب عجیب را می گویم که از نمازگزاردن در میدانهای شهر تا بانگ الله اکبر شبانه روی پشت بام ها در ساعت های منع رفت و آمد و گل به تفنگ زدن تا در خیابان نشستن و سرما و سختی زمستان را به جان خریدن به همه شکلی بروز کرده بود فقط در ۱۵ روز به وحشیگری خودکامگی و انحصار طلبی کشیده شد؛ از اعلامیه حرکت به قم تا نطق گورستان بقیع در این فاصله حمله به روزنامهها، فتوا درباره گوشت و حجاب حمله به دولت و کاخ ها حمله به ملیون دموکرات ها چپها، دفاع از مستضعفین و انقلاب را مال آنها دانستن و دیگران را کنار، گذاشتن، همه اینها اتفاق افتاد و چه اتفاقات مبتذل و حقيری.
دیروز هم یازده نفر را کشتند نيك خواه هم یکی از آنها بود انگار ملت انقلاب کرد تا حساب سانسورچی های پادو را برسد. واقعاً که در کشتن هم عدالتی نیست. روحیهی کسانی که می بینم و میشناسم هیچ خوب نیست همه سرخورده و مأیوسند و من بدتر از همه دو روز است که حتی نمیتوانم چیزی بخوانم تا چه رسد به نوشتن، افتضاح است. افسردگی، بدتر از آن دلمردگی. باز شارلاتانها دارند جلو میافتند و آش همان آش و کاسه همان کاسه میشود چون که دیکتاتوری دارد میآید و وقتی که بیاید پی آمدهایش هم می آید؛ آن هاله تباه و ستمکاری که دور دیکتاتور حلقه میزند. چه نویدها که به خود ندادیم و چه زود همه چیز محو شد انگار برف بود و آب شد یا زر ورق بود و آتش گرفت؛ آتش بازی بود و در تاریکی گم شد باز ترس مثل شبحی دارد از توی تاریکی پیدایش می شود و همچنان که مثل ابر و دود می آید فضا را تاریک میکند، هوا سنگین و نفس کشیدن دشوار میشود، باید به احتیاط و سنجیده نفس کشید، مبادا نفس بیجا بکشی به قول نيما من قايیقم نشسته به خشکی
صبح عید است نیم ساعتی است که سال تحویل شده است. آقا همان حرفهای تکراری را باز هم گفت... نشان دادند که ابداً لیاقت و شایستگی کشورداری ندارند بدتر از همه این است که استنباط مخصوصی از آزادی دارند آزادی اکثریت و اطاعت اقلیت. (وات؟) در تصاحب غنیمت بسیار حریص و همه چیز را فقط برای خود می خواهند میگفتند خیال حکومت کردن نداریم! حالا اطرافیان آقا در همهی کارها در همهی جزئیات دخالت میکنند. اوضاع خراب است. مملکت به هم ریخته، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا. اولین عید بی پادشاه است بعد از دو هزار و پانصد سال اما تفاوتش با عیدهای دیگر حس نمیشود. انگار نه انگار عید. بوی خفقان و مرگ میدهد. بوی استبداد و خودکامگی هوا را سنگین و تنفس را دشوار کرده است ریه هامان مثل تمام عمر پر از هوای مسموم است.
که امام به نمایندگان عشایر عرب زبان فارس گفته است آری گفتن به جمهوری اسلامی آری گفتن به اسلام است نه گفتن به جمهوری اسلامی نه گفتن به اسلام است؛ این هم دسته گل تازه هر که به جمهوری اسلامی رأی ندهد به اسلام گفته است نه و مسلماً کلمه «نه» نشان موافقت با اسلام نیست. کم کم کار دارد به اینجا میکشد هر که با ایشان موافق نباشد مخالف اسلام از کار دربیاید، بگذریم
در کل کتاب یه چیزی خیلی آزار دهنده است اینکه جاهای خالی و حروف الفبا به جای اسامی قرار گرفته، مثلا
سه چهار روز پیش (ر...) خودش را کشت. در حمام به دار زد. پریروز و دیروز با گیتا پیش (ن...) بودیم. امروز صبح (ا...) تلفن کرد. خبر نداشت و من هم چیزی نگفتم.
گاه به نظر میآید که شالوده سیاست داخلی و خارجی دستگاه حاکم ایران در دو چیز خلاصه میشود حجاب و فحش! توسری زدن به زنان برای ابراز قدرت، نشان دادن چماق تا کسی یادش نرود. این از داخل و اما از خارج فحش و بد و بیراه به آمریکا به غرب دائم در جستجوی سپر بلا بجای رفع مشکلات تا همه یادشان برود کرم از خود درخت است که ظالم و جاهلیم و بنابراین بدبخت و بیچاره. خیلی غصه میخورم
بسیار قسمتهای دیگهای از کتاب علامت زده بودم اما فکر میکنم از حوصله خارجه و در انتها فقط میخوام دو قسمت کوتاه دیگه بنویسم که برای من دلنشین بودند:
مشکل من: نه میتوانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم.
امروز توی خانه بعد از ماچ و بوسه مفصل گفت پدر آنقدر دوستت دارم که همهش میخوام نگات کنم
September 11, 2020
همراهیِ ۱۷ ساله با شاهرخ مسکوب در بیش از ۷۰۰ صفحه از خاطراتش.
بخشهای ابتدایی کتاب از سال ۵۷ و ۵۸ و انقلاب ایران شروع میشود. افکار یک روشنفکر تودهای پیشین، پیشگویی هوشمندانه از یک دیکتاتوری مذهبی در آیندهی نزدیک، وقایع خیابانها و... .
پس از انقلاب ۵۷ که شاهرخ مسکوب همانند بسیاری دیگر از روشنفکران و نویسندگان آن زمان با توجه به اوضاع پیش آمده مجبور به ترک کشور شد، فضای نوشتههای وی بیشتر به سمت افکار، روابط،گاها اخبارِ غالبا تلخی که از ایران میرسید، زندگی شخصی و به نقلی از خود او گاهی به سمت ابتذال روزمرهای که انسانها درگیرش هستند پیش رفت.
در راه بودن با مسکوب لذت،خستگی،غصه و حتی ترس را همجوار با خواننده میکند. لذت دیدارِ نمایشگاههای نقاشی و موزهها، باغ لوکزامبورگ و اصفهان به سبب توصیفهای ملموسِ مسکوب، خستگی از کارِ دکان عکاسی، غصهی پدرانه برای غزاله و اردشیر و رابطه با گیتا، نگرانی از پیشآمدهای روزانهی سیاسی، بازگشت به ایران و در نهایت ترس از مرگ.
بخشهای ابتدایی کتاب از سال ۵۷ و ۵۸ و انقلاب ایران شروع میشود. افکار یک روشنفکر تودهای پیشین، پیشگویی هوشمندانه از یک دیکتاتوری مذهبی در آیندهی نزدیک، وقایع خیابانها و... .
پس از انقلاب ۵۷ که شاهرخ مسکوب همانند بسیاری دیگر از روشنفکران و نویسندگان آن زمان با توجه به اوضاع پیش آمده مجبور به ترک کشور شد، فضای نوشتههای وی بیشتر به سمت افکار، روابط،گاها اخبارِ غالبا تلخی که از ایران میرسید، زندگی شخصی و به نقلی از خود او گاهی به سمت ابتذال روزمرهای که انسانها درگیرش هستند پیش رفت.
در راه بودن با مسکوب لذت،خستگی،غصه و حتی ترس را همجوار با خواننده میکند. لذت دیدارِ نمایشگاههای نقاشی و موزهها، باغ لوکزامبورگ و اصفهان به سبب توصیفهای ملموسِ مسکوب، خستگی از کارِ دکان عکاسی، غصهی پدرانه برای غزاله و اردشیر و رابطه با گیتا، نگرانی از پیشآمدهای روزانهی سیاسی، بازگشت به ایران و در نهایت ترس از مرگ.
December 31, 2022
⚡️«بدبختی این است که هر کس به قدرت میرسد، بسته به زورش، همین آشغال میشود. در نظامهای اجتماعی یک جایی فسادی هست که آدمیزاد را مثل موریانه میجود و تف میکند. فساد در نظامهای اجتماعی (دموکراسی یا دیکتاتوری) است یا در ذات آدمی، در آدم بودن؟»
⚡️این روزها به نظرم میآید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته میتوان سنجید، اندازه گرفت و مدّت آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرف این معادله به هم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده هم در گذشتهای جای گرفته که نیست؛ دیده نمیشود.زمانِ حال بدون مدّت نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بیمنظره، راه بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.
⚡️آدمیزاد چیز عجیبی است، لایهای از اخلاق، آیین و آداب، تمدن، نهادهای اجتماعی و... آن زیر آتشفشانی از غرایز درندهی بهیمی. امان از وقتی که این لایه را پس بزند و اژدهای خفته اعماق بیدار شود.
⚡️این روزها به نظرم میآید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته میتوان سنجید، اندازه گرفت و مدّت آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرف این معادله به هم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده هم در گذشتهای جای گرفته که نیست؛ دیده نمیشود.زمانِ حال بدون مدّت نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بیمنظره، راه بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.
⚡️آدمیزاد چیز عجیبی است، لایهای از اخلاق، آیین و آداب، تمدن، نهادهای اجتماعی و... آن زیر آتشفشانی از غرایز درندهی بهیمی. امان از وقتی که این لایه را پس بزند و اژدهای خفته اعماق بیدار شود.
January 27, 2020
خاطره نویسی خیلی خوبی بود، سانسور شخصیتی زیادی نداشت، حوادث قبل و بعد از انقلاب جالب بود. بعد از خواندن کتاب های مسکوب دوباره به سراغش میام.
May 17, 2020
تمام شد و اولین کتابی است که از تمام شدنش غمگینم. کتابخوان کندخوانی هستم به دلایل مختلف و مهمترینش به قول آقای مسکوب عزیز "ابتذال" روزمره، اما این هفتصد و خردهای صفحه را زمین نمیتوانستم بگذارم بسکه شیرین و روان و صادق نوشته شده بود که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
ازچندین ماه قبل از انقلاب پنجاه و هفت تا انتهای سال نود و هفت میلادی (هفتاد و شش شمسی)، در کنار نویسنده و از زاویه دید او دنیا را دیدم، با دردهای غزاله گریه کردم، و از مهربانی و دوستی حسن لبریز شدم، نقاشیهای ماتیس، سزان، موزیک و خیلیهای دیگر را دوباره دیدم، در جستجوی زمان از دست رفته جناب پروست را از نگاه شفاف جناب مسکوب بازخوانی کردم و ... زندگی کردم این مدت را با راوی صمیمی و روراست و دردآشنا.
و درنهایت حسرتی همیشگی که چرا، چرا، چرا او و امثال او که میتوانستند مایه برکت و شکوفایی فرهنگ باشند اینگونه آواره شدند و عمرشان، نه به یکباره، اما بسیار و بیهوده، در دغدغه نان و گذران زندگی گذشت. وای به حال ما که با بزرگانمان اینگونه کردیم.
ازچندین ماه قبل از انقلاب پنجاه و هفت تا انتهای سال نود و هفت میلادی (هفتاد و شش شمسی)، در کنار نویسنده و از زاویه دید او دنیا را دیدم، با دردهای غزاله گریه کردم، و از مهربانی و دوستی حسن لبریز شدم، نقاشیهای ماتیس، سزان، موزیک و خیلیهای دیگر را دوباره دیدم، در جستجوی زمان از دست رفته جناب پروست را از نگاه شفاف جناب مسکوب بازخوانی کردم و ... زندگی کردم این مدت را با راوی صمیمی و روراست و دردآشنا.
و درنهایت حسرتی همیشگی که چرا، چرا، چرا او و امثال او که میتوانستند مایه برکت و شکوفایی فرهنگ باشند اینگونه آواره شدند و عمرشان، نه به یکباره، اما بسیار و بیهوده، در دغدغه نان و گذران زندگی گذشت. وای به حال ما که با بزرگانمان اینگونه کردیم.
September 1, 2015
شاهرخ مسکوب "روزها در راه" تحلیل گری منطقی و منصف است. برداشت بازی از مسائل جامعه ی خود دارد و تحلیل هایی از وقایع زمانه ی جامعه ی خویش ارائه می دهد که بسیاری سال ها بعد هم هنوز به چنان نگاهی نرسیده اند. منصف است در قضاوت. از پستی و بلندی های رابطه اش با همسرش نمی گوید. از درد غربت می گوید که وصف حال زندگی همه ی ما در غربت است.زبان شاعرانه و زیبایی دارد که از بزرگترین دردها با استادی شعر می سازد. قوه ی تخیل تحسین برانگیزی دارد که تحمل درد را برای او و خواننده اش به لذتی تلخ تبدیل می سازد. بخش اعظمی از خاطرات به غزاله دختر کوچکش اختصاص دارد. هوش و ذکاوت غزاله ی داستان حیرت اور است. کودکی که نه تنها با درد غربت که با درد ازار و اذیت همکلاسی هایش به دلیل بیماری از همان کودکی رنج می برد و سئوالاتی بسیار بزرگتر از سن یک کودک در ذهنش ایجاد می شود. به دنبال خدا می گردد، از دنیای پس از مرگ می پرسد و می خواهد بداند که از کجا آمده و به کجا می رود. بخش دیگر از این دست نوشته ها، نقدهایی جسته و گریخته از ادبیات است، که ای کاش بیشتر می بود. اما "روزها در راه" منبع ارزشمندی است از اسامی کتاب ها، نقاشان، سیاستمداران و موسیقیدانان که می تواند چراغ راه کسی باشد که عشق به آموختن دارد و منبعی پر مایه برای ارضای حس کنجکاوی در باب فرهنگ. در یک کلام "روزها در راه" منبعی از فرهنگ عمومی ماست.
November 15, 2022
خیلی زمان خوبی برای تموم شدن این کتاب نیست اما خب..
April 7, 2023
از متن کتاب:
حالا ایران را بیشتر از همیشه میخواهم. سابق، یعنی در این ده بیست سال اخیر، دوستش داشتم. همانطور که فرزندی مادر خطاکارش را دوست دارد محبت من توام با نفرت بود. نفرت از ظلمی که هست و سکوتی که خلق کرده و ظالم را سرپا نگهداشته، از سکوتی که من نیز در آن سهیم بودم! همان کینهای را که به خودم داشتم به وطنم هم داشتم. چه اشتباهی! در حقیقت هیچکس نمیدانست در باطن ملت چه دارد میگذرد و چه آتشفشانی زیر خاکستر است. حالا حس دیگری دارم. دلم پیش مادری است که هر روز شهید میشود، هر روز به صلیب میکشندش و هر شب از درد فریاد میکشد.
حالا ایران را بیشتر از همیشه میخواهم. سابق، یعنی در این ده بیست سال اخیر، دوستش داشتم. همانطور که فرزندی مادر خطاکارش را دوست دارد محبت من توام با نفرت بود. نفرت از ظلمی که هست و سکوتی که خلق کرده و ظالم را سرپا نگهداشته، از سکوتی که من نیز در آن سهیم بودم! همان کینهای را که به خودم داشتم به وطنم هم داشتم. چه اشتباهی! در حقیقت هیچکس نمیدانست در باطن ملت چه دارد میگذرد و چه آتشفشانی زیر خاکستر است. حالا حس دیگری دارم. دلم پیش مادری است که هر روز شهید میشود، هر روز به صلیب میکشندش و هر شب از درد فریاد میکشد.
July 29, 2021
اولین کتابی بود که از مسکوب میخوندم و باید بگم اینقدر خوب بود که ترغیب شدم هر چیزی که تا حالا نوشته بخونم. اوایل کتاب که معاصر با انقلاب ایران هست و بیشتر شامل توصیف فضای انقلابی اون زمان میشه جذاب تره. این قسمت بیشتر شامل توصیف های دست اول از فضای انقلابی و اتفاقات اون دورانه و لا به لاش مسکوب پیش بینی هاش از آینده ایران و حکومت اسلامی رو ارایه میکنه. تصویری که با خوندن این کتاب از شاهرخ مسکوب تو ذهنم نقش بست یک آدم روشن فکر، شوخ طبع با بیانی رک و صریح هست که بی اندازه به شاهنامه عشق میورزه.
March 20, 2021
بهترین کتابی که در سال ۹۹ خوندم. یکی از بهترین کتابهایی که در کل زندگیم خوندم.
شاهرخ مسکوب چه نگاه ظریفی داشتی به مسائل چه تحلیل درستی داشتی از موقعیت سیاسی ایران
چقدر عاشق دخترت بودی
چقدر خوشبخت بودم که این کتاب رو در زندگی خوندم.
شاهرخ مسکوب چه نگاه ظریفی داشتی به مسائل چه تحلیل درستی داشتی از موقعیت سیاسی ایران
چقدر عاشق دخترت بودی
چقدر خوشبخت بودم که این کتاب رو در زندگی خوندم.
July 30, 2026
این که نظر افراد شاخص تو هر دورهای نسبت به افراد شاخص دیگه (تو همون دوره یا هر دورهی دیگهای، تو هر جایی از دنیا) چی بوده یکی از علاقهمندیای منه و تو این کتاب فراوون پیدا میشه این دست نظرا. کیف کردم از خوندنش.
July 29, 2014
مسکوب اول بار بین سالهای ۴۲ تا ۴۶ چهارسال یادداشتهایی نوشته که حالا در کتاب در حال و هوای جوانی در دسترس است. یادداشتها تماشای سالهای جوانیست که گذران است، خاطرهی پنهانِ کارهای سیاسی، و بیشتر عشقورزیدنها و قضایای خانوادگی؛ که همان اولِ کار خودش میگوید «میخواهم ساده و راحت بنویسم» یعنی نه مثل کتابهاش، اینجا نثر را چکشکاری نمیکند و به ضربِ فکر و جهشِ قلم مینویسد، بی سبک اندیشیدن و بی ترس نوشتن. یکی دو سه مجلس جذاب در کتاب هست که تاریخی و ماندگار میماند از جمله داستان سفر اصفهان و مصاحبت و مجادله با بهمن محصص یا بازگوی نظریات مشعشع هوشنگ ابتهاج، و چهرههایی میبینیم از خجی و امیر، که حدیث مردنش در مرگنویسیها آمده. خودش میگوید از ترس تجسس جواسیس و مکافاتها و افتادن سروکار با ساواک و مرد چشمشیشهای نوشتن را رها کرده، که کاش نمیکرد. حدیث تفرج در اطراف تهران و فکرهاش به عشقهای بیسرانجام صراحت و تازگی کم ندارد.
دور دوم یادداشتها چندماهی قبل بهمن۵۷ شروع میشود و کشیده میشود به روزهای غریب آن زمستان و بعد غربت، پاریس، نومیدیِ بازگشت، غزاله که سوال زیاد میپرسد، زندگیِ مشترکی که به «اندوهِ سردِ ملالِ آدمی» دچار میشود، کار، نوشتن، بنیاد، سفرها، نامهها، کتابهای بیسرانجام، مسافرانی که از ایران میآیند و حدیث غم میکنند، فکر ایران و ...
یادداشتهای روزانه که سیاسی نباشد و به قصدی نوشته نشده باشد کم داریم و هرچه هست غنیمت است و باید دید و خواند. یادداشتهای پادشاهان و اهل سیاست جور دیگری مهم است و به کار دیگری میآید (در این پوستین اساساً نشاید رفت) اما یادداشتهای مسکوب شاید نخستین سند از انسانِ ایرانیِ قرن بیستم است که افتاده در تلاطم حوادثی که مدام و بیرحم تمام کنجوکنارهای زندگیاش را زیر و رو میکند، و در این دگرگونیها صادقترین شاهد همین یادداشتهای روزانهی کسیست که صراحت دارد و خُردترین چیزها را میتواند جوری «ساده و راحت» بنویسد که تا سالها و سالها هرکسی شاید لحظهای خودش را در این آینه ببیند که چطور گرفتار عشقی محتوم است، از روزگار و ناپایداری زندگیاش در عذاب است، کار فکریاش با امورات روزمره نمیخواند یا نگران مرگ است و از این چیزها. جز این وجه (که خودش کمیاب است) این یادداشتها سندی از گذران روزگار است بر صفحهی ذهن آدمی دردآشنا و نگرانِ ایران و زبان فارسی، که الحمدالله و المنه فراماسون و یهودی و مخفی و حقوقبگیر هم نیست و به وطنش و فرهنگش و زبانش و مردمش نگاهی صریح و بیپرده دارد. اهمیت «روزانه»بودن یادداشتها هم در این است که قصد و منظوری از ابتدا ندارد برای جور دیگری نمایاندن، این نیست که در آخر عمر نشسته باشد و منظری برگزیده باشد و بعد بیاید از حافظهی دغلکار بهره ببرد تا سنگ قبری آبرومند برای خودش ترتیب بدهد.
January 26, 2021
اینجا، پایان جلد اول کتاب است. نثر مسکوب مرا عمیقاً مجذوب خود کرده است، اما نوشتهها، همانطور که از نام کتاب هم پیداست، روزانهنگاریهای او هستند و ناگزیر، به ابتذال روزمرگی مبتلایند. جلد دوم را با تاخیر شروع خواهم کرد تا چاشنی دلتنگی برای شیرین زبانیهای غزاله، از تلخی این ریتم یکنواخت روزها بکاهد.
July 22, 2018
از وقتی خوندنش و شروع کردم دیگه نمیخواستم کتاب و از خودم جدا کنم . توصیفات مسکوب محشره . با اطمینان ۵ امتیاز میدم
May 6, 2020
روزنوشت های مسکوب ازسالی پیش ازانقلاب 57. همانطورکه می توان حدس زد همراه با اشتباهات واغراق هایی در دیوبودن حکومت سابق و فرشته بودن بعدی..البته حرجی براونیست که بسیاری چنین پنداشتند وندیدند بسیارچیزهارا. تیزبینی هایی هم دارد .بعنوان روزنوشت انقلاب هم برای کسانی که شاهدآن روزها نبوده اندجالب است .
نوشته که کمونیسم درمرحله مبارزه مترقی است ولی بعدازدست یابی به قدرت ، ماهیت استبدادی می یابد.هنوز سال 57 تمام نشده ، مسکوب میفهمد آنچه بوی کباب میدانسته ، بوی نعل کردن ستوران بوده است
قضاوتش درمورد اعضای حزب توده که همقطاران منسوب به خیانت خودشان راکشته اندمثل غالب سیاسیون آن دوران وبه تبعیت از پارادایم فکری زمانه نه تقبیح که به نوعی تایید است . یعنی خائن بایدبه سزای خیانتش برسد. این روزها این عمل که درگروههای سیاسی آن زمان رایج بود ، موردانتقاداست .انقلاب پیش میرود واو افسرده وافسرده ترمیشود.
مثل همه که هرچه پیش رفتند به قول حافظ : جز بر وحشتشان نیفزود ، وافسردگی غلبه کرد، مسکوب هم رفته رفته بدحال ترمی شود. جایی به اعترافات سران حزب توده درتلویزیون اشاره میکند وآن رانه پشیمانی وتباهی وپوچی بلکه تباهی وجدان واراده انسانی میخواند. بحثی دارد درباب تفاوت داستانهای آلمانی که بیشتربرپایه فکرومنطق هستند برعکس داستانهای فرانسوی که برپایه احساسات هستند ودربحث او ودوستش گفته میشود که جوهرندارند."
به فاصله پنج سال ازانقلاب درحالیکه درروزهای انقلاب رژیم شاه را فاسدو..میخوانده است ، مینویسدکه : ملت لوس وننری که روی گنج باداورده ای نشسته بود وقدرهیچ چیزرانمیدانست ، الان میبیند چه پیشرفتهای مادی مفت ومجانی داشته .
بعضی نامها را به اختصار وحروف اول می نویسد ودربعضی قضاوتهای به نظرم بی پایه مثلا" نسبت به ساعدی ، نام اوراکامل می نویسد. ساعدی راعوامفریب میخواند !! پرت وپلای مطلق! ساعدی وعوامفریبی ؟؟
جلداول تمام شد. یادگرفتم که بخش های خاطرات مسکوب از دخترش را سریعتربخوانم وردکنم که برایم چندان جذابیتی ندارد. رفته رفته احوالاتش تیره ترمیشود. جایی اشاره به خیابان عین الدوله ( ایران ..سقاباشی..نزدیک میدان شهدا ) وفهمیدم بافاصله چندین سال هم محله ای بوده ایم .
Merged review:
روزنوشت یا خاطرات ، از شاخه کتابهایی است که مطالعه شان را دوست دارم .سالها تعریف این کتاب را شنیده بودم . پس ازاتمام معتقدشدم که تحسین ها اغراق آمیزبوده . حدود هشت صد صفحه روزنوشتهای نویسنده درایران و خارج . جلداول راکه خواندم چندان جذابیتی بیشترازکتابهای مشابه درآن نیافتم . پس ازچندماه جلددوم راشروع کردم . برداشت من این بودکه صفحات قابل تامل آن زیر پنجاه یا صدصفحه است . نمیدانم ایا چاپش به خواست نویسنده بوده یاخیر ؟ برای دل خودش نوشته بوده است ؟ حجم قابل توجهی به مراحل رشد وتربیت دخترش اختصاص دارد . دریادداشتهایش بسیارگلایه میکند از شرایط سخت مالی و کاری.اینجا بعدازانقلاب بسیار بسیارانی را سراغ داریم که متاسفانه درهررشته و شغلی با مشکلات فراوانی روبروشدند و به حق خودنرسیدند و مصیبتها برسرشان آمد بسا جانگدازتر.
. دهه هفتاد چندباری به ایران می آید وبامشکل سیاسی روبرونمی شود. بعضی کتابهایش به تدریج درایران چاپ می شوند. درفرانسه نمی تواند به علایق و فعالیتهای ادبیش به نحومطلوب ادامه دهد . خاطرات به مرور تلخ تر میشود ،همان طورکه اقتضای سن است وهمچنان که هرامیدی ت به ناامیدی ختم می شود. هشت سال پیش ازاینکه به سرطان خون ازدنیابرود علایمش شناخته نمی شود.خاطرات درسال 97 میلادی وزندگی او هشت سال بعد به پایان می رسد.جلد دوم ازنظرمن جالب تربود. به ویژه اگرمثل من خاطرات خانوادگی راسریعتر ردکرده و روی یادداشتهای تخصصی اش تامل کنید.
اغراقهای زیر درباب این کتاب مشتی ازخروار. حتما" اگرخودش بود با این حجم بالای اغراق همراه نمی بود:
وقتی دید در روزهای بعد انقلاب از طریق نوشتن و انتشار عقایدش نمیتواند ادامه دهد، ایران را ترک کرد..
( آیا خروج ازایران وکاربرای بنیاداسماعیلیه یا راه انداختن عکاسی برای امرارمعاش ، کمکی به امرارمعاش وانتشارعقایدش کرد؟ آیا فعالیت ادبی مسکوب ازآن نوع بود ؟ )
کیلومترها فاصله از وطن، چنان از موشکباران تهران و دردمندی شهروندانش می گوید که انگار در همان هوای جنگ زده نفس می کشد. دنیایی برای تان می سازد که در همان چند صفحه اول کتاب مفتون نگاه ویژه و نثر جذابش می شوید ( روزنامه اعتماد - شاهین دلبری )...
کتاب چندان متن و نثر مفتون کننده ای ندارد ! ایا توصیفات شنیده دست چندم مسکوب که درپاریس از جنگ ایران وعراق میگوید آن است که گویی درهوای جنگ نفس زده ؟! ...خودتان بخوانید وقضاوت کنید..
تغییر عقیایدش درباب اتفاقات و افراد هم جالب است .
January 29, 2023
من جلد دوم رو که بیشتر به بیان احوال و روحیات خودش و البته چندین شبه مقاله در موضوعات مختلف می پردازه دوست داشتم نسبت به جلد اول که رابطه ی نویسنده با دخترش بارزتر هست.
تنها عیب کتاب که خود نویسنده تو مقدمه می گه عامدانه بوده حذف اسامی افراد هست. به نظرم یکی از اهداف خوندن شرح حال آشنایی با دوران و احوال و روحیات افرادی هست که نویسنده با اونها در ارتباط بوده که تغییر نام افراد و حذف نامشون باعث شده خواننده سردرگم بشه.
مشکل دیگه آوردن اسم کوچک افرادی هست که دوستان صمیمی نویسنده بودن. مثلا نویسنده در جاهای مختلف از حسن اسم می بره که اگه خواننده با زندگی مسکوب از قبل آشنا نباشه نمی دونه که منظور حسن کامشاد هست. به نظرم خوب می شد که با یه پاورگی مشخص کرد که منظور از حسن و علی و ... چه کسانی هستند.
تنها عیب کتاب که خود نویسنده تو مقدمه می گه عامدانه بوده حذف اسامی افراد هست. به نظرم یکی از اهداف خوندن شرح حال آشنایی با دوران و احوال و روحیات افرادی هست که نویسنده با اونها در ارتباط بوده که تغییر نام افراد و حذف نامشون باعث شده خواننده سردرگم بشه.
مشکل دیگه آوردن اسم کوچک افرادی هست که دوستان صمیمی نویسنده بودن. مثلا نویسنده در جاهای مختلف از حسن اسم می بره که اگه خواننده با زندگی مسکوب از قبل آشنا نباشه نمی دونه که منظور حسن کامشاد هست. به نظرم خوب می شد که با یه پاورگی مشخص کرد که منظور از حسن و علی و ... چه کسانی هستند.
March 21, 2023
پنجم آگوست نود و هفت:
خاتمی رسماً رییسجمهور شد، تشریفات انجام گرفت و رهبرِ «خود منصوب» انقلاب رأی مردم را تایید و تنفیذ کرد. اگر نمیکرد؟! این هم از اختراعات ما در فلسفه و کاربرد سیاست که از افلاطون تا امروز به عقل هیچ متفکرِ سیاست نرسیده بود مگر خودمان!
_____
این خاطره نمونهای از هزاران خاطرهای هست که مسکوب با قلم صادقانهی خود، از کمی پیش از انقلاب روایت میکنه. هرآنچه مسکوب تا روز مرگش، از امیدهای برباد رفته و بیمهای فراوانش نسبت به ایران به چشم ندیدهبود، ما تا این لحظه دیدیم. اگر دوست دارید ببینین چقدر بر مدار حماقت و تکرار حرکت میکنیم، کتاب مناسبیه.
امید که با شعار «زن، زندگی، آزادی» از این دور خارج شیم. لااقل بنظر شعار متفاوت میاد، قضاوت ولی برای آیندگان.
خاتمی رسماً رییسجمهور شد، تشریفات انجام گرفت و رهبرِ «خود منصوب» انقلاب رأی مردم را تایید و تنفیذ کرد. اگر نمیکرد؟! این هم از اختراعات ما در فلسفه و کاربرد سیاست که از افلاطون تا امروز به عقل هیچ متفکرِ سیاست نرسیده بود مگر خودمان!
_____
این خاطره نمونهای از هزاران خاطرهای هست که مسکوب با قلم صادقانهی خود، از کمی پیش از انقلاب روایت میکنه. هرآنچه مسکوب تا روز مرگش، از امیدهای برباد رفته و بیمهای فراوانش نسبت به ایران به چشم ندیدهبود، ما تا این لحظه دیدیم. اگر دوست دارید ببینین چقدر بر مدار حماقت و تکرار حرکت میکنیم، کتاب مناسبیه.
امید که با شعار «زن، زندگی، آزادی» از این دور خارج شیم. لااقل بنظر شعار متفاوت میاد، قضاوت ولی برای آیندگان.
April 18, 2017
-روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که انسانیت یا صداقت، بدون شعور به مفت نمی ارزد.
-ترس از مرگ زندگی را تباه می کند. آدم ترسو را در زندگی، به طرف مرگ به اسیری می برند. اما آگاهی به مرگ چیز دیگری است، شدت زیستن را بیشتر می کند و سبب می شود که آدم مرگ آگاه هر لحظه را شدیدتر و علی رغم مرگ زندگی کند.
-گرفتاری ما ایرانی ها در سطح فکرمان نیست، در طرز فکرمان است.
-وای به وقتی که مظلوم، ظالم بشود مخصوصا مظلومی که "برگزیده" خدا هم باشد.
-ترس از مرگ زندگی را تباه می کند. آدم ترسو را در زندگی، به طرف مرگ به اسیری می برند. اما آگاهی به مرگ چیز دیگری است، شدت زیستن را بیشتر می کند و سبب می شود که آدم مرگ آگاه هر لحظه را شدیدتر و علی رغم مرگ زندگی کند.
-گرفتاری ما ایرانی ها در سطح فکرمان نیست، در طرز فکرمان است.
-وای به وقتی که مظلوم، ظالم بشود مخصوصا مظلومی که "برگزیده" خدا هم باشد.
Read
March 15, 2013دقایق زندگی این چهار ساله رو چندین سال پیش در پاریس ثبت کرده بود. ترساننده، تکاندهنده و در عین حال لذتبخش
April 19, 2019
کتاب برای من خیلی به کندی پیش رفت چون خیلی وقتها نیاز به زمان زیادی داشتم تا این همه رنجی که مسکوب به خصوص در سالهای میانی خروجش از ایران تحمل میکنه رو هضم کنم. حیف و دریغ
January 19, 2025
یادداشتهای صمیمی مسکوب که نه فقط حدیث نفس و شرح حالات وجودی یک نویسنده در تبعید و در میان تلاطمهای زندگی شخصی و اجتماعیست، بلکه حاوی فقراتی نقد ادبی و اجتماعی بسیار نکتهبینانه و دقیق نیز میباشد. با خواندن کتاب، هم در جهان مسکوب که باغیست پر از کتاب و ادبیات و نقاشی گردش میکنی و هم به همراه او در دورهای پرآشوب از تاریخ ایران رنج آوارگی و غربت و گذر خاکستری سیاست بر چهره وطن را از سر میگذرانی. به جهت اطلاعات وسیع و نگاه زیباییشناسانه کتاب، از جمله ارمغانهای مطالعه آن به دست آوردن سیاههای از آثار درخشان ادبی و هنری است که بعد از تمام کردن "روزها در راه" باید به سراغشان رفت.
August 3, 2025
در میان همهی کتابهایی که به خاطرات سیاسی، اجتماعی یا شخصی پرداختهاند، روزها در راه جایگاهی یگانه دارد. نه بهخاطر آنکه اطلاعات جدیدی میدهد، بلکه بهخاطر صادقانهترین مواجههاش با مسئلهای قدیمی: چگونه میتوان در زمانهای چنین آشفته، انسان ماند؟ و پاسخ مسکوب، در سکوتِ متینِ واژههایش نهفته است.
روزها در راه، کتابی که نه خاطرهنویسی صرف است، نه تاریخنگاری، نه جستار صرف، بلکه تکهتکه جانِ یک انسانِ در تبعید است، آمیخته با دردِ وطن، زخمِ حقیقت، و امیدِ ناگزیر.
این کتاب، دریچهای است رو به جان یک روشنفکرِ شریف که سالها پیش از بسیاری، خطر خیزش جهل دینی را حس کرد، در دل شور انقلابی مردم، شک کرد، عقب نرفت، فرار نکرد، ایستاد و نوشت:
«نه ایمان به اسلام میتواند مرا جا کند و نه مارکسیسم که در نهایت دو بستر این جریان بنیانکن و خروشندهاند… چشم عقل من نگران آینده است؛ آیندهای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود.» (۱۱ بهمن ۱۳۵۷)
کسی که چنین با شفافیت، در متن طوفان، آینده را میبیند، باید یا دیوانه باشد یا عمیقاً صادق. مسکوب، صادق بود. و رنجش در صداقتش بود؛ در میان جماعتی که توده را میپرستیدند و پیشانی بستهها را مقدس میدانستند، او با نوشتن، به خود پناه برد. «روزها در راه» نه تنها روایت بیست سال از زندگی اوست، که تاریخ درونی ایران است، از آذر ۵۷ تا آذر ۷۶. از شور آزادی تا وحشتِ ظلمِ تازهنفس.
در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ مینویسد:
«برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم… آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله… آن ترس رفته است.»
و فردایش:
«این سلاحها برای شکستن دیوارهٔ قفس و به پرواز درآوردن آزادی است، نه سوزاندن بال پرندههای آزاد.»
این تضاد میان لذت آزادی و وحشت از سقوط آن، یکی از درونمایههای اصلی کتاب است. مسکوب، برخلاف بسیاری که یا شیفته شدند یا منزجر، میان عشق و نفرت راهی برای دیدن ساخت. او در ۱۹ اسفند ۱۳۵۷ مینویسد:
«حالا ایران را بیشتر از همیشه میخواهم… همان کینهای را که به خودم داشتم به وطنم هم داشتم… حالا حس دیگری دارم. دلم پیش مادری است که هر روز شهید میشود…»
او، ایران را همزمان مادر و جلاد میدید. او از ایران نمیبُرید، حتی وقتی از آن رانده شد. مسکوب ایران را نه چون معشوقی بیعیب، که چون موجودی متناقض، زنده، زیبا، شرور و رنجکشیده میدید. از زبان حافظ، فردوسی، و حتی با تشبیهات پُر از حس، این عشق را در لایهلایهٔ کلماتش تزریق میکرد:
«فکر وحشتناک ایران مثل افعی در ته گودال خاطرم خوابیده است. هر وقت بیدار میشود… مرا خاکستر میکند.»
روزها در راه اما فقط یک اعترافنامهٔ سیاسی نیست؛ این کتاب، تجربه زیستن در تبعید، در غربت، در سردرگمیِ زبان و خاطره است. مسکوب با زنی زندگی میکند که گاه بهشت است و گاه توفان. با دختری گفتگو میکند که پر از پرسش است. کتاب میخواند، نقد مینویسد، خواب میبیند، بیمار میشود، از مرگ مینویسد، از قیمت گوشت، از امید، از شاهنامه، از ترس.
و همین «هرچیزنوشتن»، این رمان درونیِ پراکنده را به سندی ماندگار از زیست انسانیِ یک تبعیدی بدل میکند.
او مینویسد:
«ترس توی دلم جولان میدهد، مثل باد میوزد، مثل موج لنگر برمیدارد…»
و جاهایی دیگر:
«انسانیت بدون شعور به مفت نمیارزد… وای به وقتی که مظلوم، ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که برگزیدهٔ خدا هم باشد.»
اینجا جاییست که شاهرخ مسکوب بهراستی صدای زمانه میشود؛ در فاصلهی میان استبداد سلطنت و توحش دینی، او چشم را از حقیقت برنداشت، نه از خشم و نه از وحشت.
شاهرخ مسکوب در کنار روایت تاریخ و اندیشه، زندگیاش را نیز با بیپردهترین شکل ممکن بر کاغذ آورده است. از رابطهاش با گیتا، همسرش، نوشته؛ رابطهای که میان صلح و تلاطم در نوسان است. گاهی لبریز از همدلی و همراهی، گاه خسته از سکوتها و سوءتفاهمها. اما در همه حال، سایهاش بر زندگی مسکوب گسترده است؛ همسفری که با او «در راه» بود.
از غزاله، دخترش، نیز بارها گفته؛ با سوالهای کودکانه، نیشدار، معصوم و گاه بیرحم. گفتگوهای پدر و دختری که گاه به سادگی یک صبحانه، و گاه به عمق یک اعتراف میرسند. مسکوب در مواجهه با او، در برابر پرسشهایی میایستد که پاسخ گفتن بهشان یعنی ایستادن در برابر تمام سالهای طیشده، تمام انتخابهایش، تمام شکستها و آرزوها.
این کتاب، آموزگارِ ماست در نوشتن، در صادق بودن، در یاد گرفتن از خود. اگر روزی بخواهیم بدانیم روشنفکر ایرانی چه باید باشد، باید «روزها در راه» را ورق بزنیم. یادداشتنویسی که فقط گزارش لحظه نیست؛ تبلور فهم، تجربه، و زخمخوردگیست. حتی نثرش، آموزنده است: بیپیرایه، گرم، دقیق، و گاه چنان شاعرانه که تن را میلرزاند.
او مردی بود که «نوشتن» برایش راهی بود برای دوام آوردن.روزها در راه را باید با دل خواند، نه فقط با چشم. باید آن را مزهمزه کرد، یاد گرفت که چگونه از رنج نوشت، از ایران نوشت، از خود نوشت؛ بیآنکه فریاد زد، بیآنکه دروغ گفت.
و چه کسی بهتر از مسکوب میتوانست این را بیاموزد؟ کسی که در پایان زندگی، مرگ را هم پذیرفت، همانطور که زیستن را: با چشم باز، با جان دردمند، با صداقت و وقار.
روزها در راه، کتابی که نه خاطرهنویسی صرف است، نه تاریخنگاری، نه جستار صرف، بلکه تکهتکه جانِ یک انسانِ در تبعید است، آمیخته با دردِ وطن، زخمِ حقیقت، و امیدِ ناگزیر.
این کتاب، دریچهای است رو به جان یک روشنفکرِ شریف که سالها پیش از بسیاری، خطر خیزش جهل دینی را حس کرد، در دل شور انقلابی مردم، شک کرد، عقب نرفت، فرار نکرد، ایستاد و نوشت:
«نه ایمان به اسلام میتواند مرا جا کند و نه مارکسیسم که در نهایت دو بستر این جریان بنیانکن و خروشندهاند… چشم عقل من نگران آینده است؛ آیندهای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود.» (۱۱ بهمن ۱۳۵۷)
کسی که چنین با شفافیت، در متن طوفان، آینده را میبیند، باید یا دیوانه باشد یا عمیقاً صادق. مسکوب، صادق بود. و رنجش در صداقتش بود؛ در میان جماعتی که توده را میپرستیدند و پیشانی بستهها را مقدس میدانستند، او با نوشتن، به خود پناه برد. «روزها در راه» نه تنها روایت بیست سال از زندگی اوست، که تاریخ درونی ایران است، از آذر ۵۷ تا آذر ۷۶. از شور آزادی تا وحشتِ ظلمِ تازهنفس.
در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ مینویسد:
«برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم… آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله… آن ترس رفته است.»
و فردایش:
«این سلاحها برای شکستن دیوارهٔ قفس و به پرواز درآوردن آزادی است، نه سوزاندن بال پرندههای آزاد.»
این تضاد میان لذت آزادی و وحشت از سقوط آن، یکی از درونمایههای اصلی کتاب است. مسکوب، برخلاف بسیاری که یا شیفته شدند یا منزجر، میان عشق و نفرت راهی برای دیدن ساخت. او در ۱۹ اسفند ۱۳۵۷ مینویسد:
«حالا ایران را بیشتر از همیشه میخواهم… همان کینهای را که به خودم داشتم به وطنم هم داشتم… حالا حس دیگری دارم. دلم پیش مادری است که هر روز شهید میشود…»
او، ایران را همزمان مادر و جلاد میدید. او از ایران نمیبُرید، حتی وقتی از آن رانده شد. مسکوب ایران را نه چون معشوقی بیعیب، که چون موجودی متناقض، زنده، زیبا، شرور و رنجکشیده میدید. از زبان حافظ، فردوسی، و حتی با تشبیهات پُر از حس، این عشق را در لایهلایهٔ کلماتش تزریق میکرد:
«فکر وحشتناک ایران مثل افعی در ته گودال خاطرم خوابیده است. هر وقت بیدار میشود… مرا خاکستر میکند.»
روزها در راه اما فقط یک اعترافنامهٔ سیاسی نیست؛ این کتاب، تجربه زیستن در تبعید، در غربت، در سردرگمیِ زبان و خاطره است. مسکوب با زنی زندگی میکند که گاه بهشت است و گاه توفان. با دختری گفتگو میکند که پر از پرسش است. کتاب میخواند، نقد مینویسد، خواب میبیند، بیمار میشود، از مرگ مینویسد، از قیمت گوشت، از امید، از شاهنامه، از ترس.
و همین «هرچیزنوشتن»، این رمان درونیِ پراکنده را به سندی ماندگار از زیست انسانیِ یک تبعیدی بدل میکند.
او مینویسد:
«ترس توی دلم جولان میدهد، مثل باد میوزد، مثل موج لنگر برمیدارد…»
و جاهایی دیگر:
«انسانیت بدون شعور به مفت نمیارزد… وای به وقتی که مظلوم، ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که برگزیدهٔ خدا هم باشد.»
اینجا جاییست که شاهرخ مسکوب بهراستی صدای زمانه میشود؛ در فاصلهی میان استبداد سلطنت و توحش دینی، او چشم را از حقیقت برنداشت، نه از خشم و نه از وحشت.
شاهرخ مسکوب در کنار روایت تاریخ و اندیشه، زندگیاش را نیز با بیپردهترین شکل ممکن بر کاغذ آورده است. از رابطهاش با گیتا، همسرش، نوشته؛ رابطهای که میان صلح و تلاطم در نوسان است. گاهی لبریز از همدلی و همراهی، گاه خسته از سکوتها و سوءتفاهمها. اما در همه حال، سایهاش بر زندگی مسکوب گسترده است؛ همسفری که با او «در راه» بود.
از غزاله، دخترش، نیز بارها گفته؛ با سوالهای کودکانه، نیشدار، معصوم و گاه بیرحم. گفتگوهای پدر و دختری که گاه به سادگی یک صبحانه، و گاه به عمق یک اعتراف میرسند. مسکوب در مواجهه با او، در برابر پرسشهایی میایستد که پاسخ گفتن بهشان یعنی ایستادن در برابر تمام سالهای طیشده، تمام انتخابهایش، تمام شکستها و آرزوها.
این کتاب، آموزگارِ ماست در نوشتن، در صادق بودن، در یاد گرفتن از خود. اگر روزی بخواهیم بدانیم روشنفکر ایرانی چه باید باشد، باید «روزها در راه» را ورق بزنیم. یادداشتنویسی که فقط گزارش لحظه نیست؛ تبلور فهم، تجربه، و زخمخوردگیست. حتی نثرش، آموزنده است: بیپیرایه، گرم، دقیق، و گاه چنان شاعرانه که تن را میلرزاند.
او مردی بود که «نوشتن» برایش راهی بود برای دوام آوردن.روزها در راه را باید با دل خواند، نه فقط با چشم. باید آن را مزهمزه کرد، یاد گرفت که چگونه از رنج نوشت، از ایران نوشت، از خود نوشت؛ بیآنکه فریاد زد، بیآنکه دروغ گفت.
و چه کسی بهتر از مسکوب میتوانست این را بیاموزد؟ کسی که در پایان زندگی، مرگ را هم پذیرفت، همانطور که زیستن را: با چشم باز، با جان دردمند، با صداقت و وقار.
March 23, 2019
روزها در راه، خاطرات شاهرخ مسکوب است از آذرماه پنجاه و هفت تا آخر سال هفتاد و پنج
خاطراتی بسیار جذاب و خواندنی، با قلمی زیبا وشاعرانه و زبانی بی تکلف و سرشار از حس و عاطفه که تلخی ها و شیرینی های زندگی را نمایان می سازد
در تمام مدتی که مشغول خواندن این کتابی، انگار مسکوب در کنارت نشسته و صمیمانه با تو در حال درد دل است، همچنانکه هر روز دخترش غزاله را تا مدرسه اش بدرقه می کند و با او صادقانه گفت و گو می کند
در این کتاب با چهرۀ درد کشیده و غم های پنهانِ مسکوب نیز آشنا می شویم و گاهی همراه تاثرات عاطفی او به گریه می نشینیم
غم غربت و مشکلاتِ مهاجرت و تبعید ناخواسته را با پوست و گوشتمان لمس میکنیم و وقتی با جنازۀ اسلام کاظمیه که در همسایگی او خودکشی کرده است مواجه میشویم همراه او بغض میکنیم و زار میزنیم
مگر می توانی مسکوب را بشناسی و وقتی او را در یک مغازه، پشتِ دستگاه فتوکپی در حال کار می بینی، از درون منفجر نشوی؟
این سرنوشت، سزاوار مسکوب نبود که وقتی از خواب بیدار میشود آرزو بکند که ایکاش بیدار نمی شدم و ایکاش می مردم
مسکوبِ شاد و سرزنده، که در جوانی می خواست دنیا را عوض کند چرا باید در موقعیتی قرار بگیرد که احساسِ پیری و پفیوزی و مچاله شدگی نماید و بارها تکرار کند که چه بودی اگر نبودمی؟
مردی که در قلب فرانسه هیچگاه ملتش را از یاد نمی برد و شنیدنِ اخبار بدبختی مردم به طرز مرگباری باعثِ ویرانی اش می شود، روحش را میخورد و بقول خودش تفاله اش را تف می کند
درمانده ای که نه می تواند دنیا را عوض کند و نه می تواند آنچه که هست را بپذیرد
از متن کتاب :
آریامهر همیشه در حسرتِ محبوبیت و قدرت بود، محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش
آریامهر آدم های بی اعتقاد و میان مایه را بر می کشید و بر سر کارها و سازمان های دولتی می گذاشت، آن فساد و بی فرهنگی با این رهبران دولتی، بی اعتقادی، کلبی صفتی را چنان پرورش داد که دستگاه حکومت و سلطنت مثل بنایی موریانه جویده به یک ضربت هوار شد و فرو ریخت
سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هر چند بزرگترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را می گیرد
ما ایرانی ها مردمی هستیم که پرسش نمی کنیم، در عوض پاسخ همه چیز را داریم، اهل دین و شیفتۀ ایمانیم نه مرد فلسفه و تفکر
در تهران چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب می کند، خشم و ستیزه جویی مردم بود، انگار همه با هم قهرند و همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش می روند که حق زندگی، اولیه ترین حق را، نه از دیگری بلکه از خودشان حتی سلب می کنند، موتوری ها نمونۀ بارز این حقیقت اند، انقلاب نشان داد از ماست که بر ماست، و توده از طبقه حاکم اگر ظالم تر و نادانتر نباشد، عادل تر و آگاه تر نیست
باری چشم عقل من نگران آینده است، آینده ای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود
مدّتهاست که توی جمجمه ام پُر از خالی ست، فکرها را خواسته و ناخواسته پس می زنم، چون همه دل مشغولی و دل واپسی است، همه پست و حقیر و از روی درماندگی ست که دمِ صبح، بیش تر آخرهای شب به سراغم می آیند، سرم از حس وحال هم خالی شده، مثل حوضی که آبش را کشیده باشند
چیز درستی نمی خوانم، کاری نمی کنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کرده ام که چه جوری ست، شادی کلمه ی درستی نیست، دل خوشی ست که از یادم رفته است، روزها دنبال دکان می گردم، از این محله به آن محله، فیگارو به دست
خاطراتی بسیار جذاب و خواندنی، با قلمی زیبا وشاعرانه و زبانی بی تکلف و سرشار از حس و عاطفه که تلخی ها و شیرینی های زندگی را نمایان می سازد
در تمام مدتی که مشغول خواندن این کتابی، انگار مسکوب در کنارت نشسته و صمیمانه با تو در حال درد دل است، همچنانکه هر روز دخترش غزاله را تا مدرسه اش بدرقه می کند و با او صادقانه گفت و گو می کند
در این کتاب با چهرۀ درد کشیده و غم های پنهانِ مسکوب نیز آشنا می شویم و گاهی همراه تاثرات عاطفی او به گریه می نشینیم
غم غربت و مشکلاتِ مهاجرت و تبعید ناخواسته را با پوست و گوشتمان لمس میکنیم و وقتی با جنازۀ اسلام کاظمیه که در همسایگی او خودکشی کرده است مواجه میشویم همراه او بغض میکنیم و زار میزنیم
مگر می توانی مسکوب را بشناسی و وقتی او را در یک مغازه، پشتِ دستگاه فتوکپی در حال کار می بینی، از درون منفجر نشوی؟
این سرنوشت، سزاوار مسکوب نبود که وقتی از خواب بیدار میشود آرزو بکند که ایکاش بیدار نمی شدم و ایکاش می مردم
مسکوبِ شاد و سرزنده، که در جوانی می خواست دنیا را عوض کند چرا باید در موقعیتی قرار بگیرد که احساسِ پیری و پفیوزی و مچاله شدگی نماید و بارها تکرار کند که چه بودی اگر نبودمی؟
مردی که در قلب فرانسه هیچگاه ملتش را از یاد نمی برد و شنیدنِ اخبار بدبختی مردم به طرز مرگباری باعثِ ویرانی اش می شود، روحش را میخورد و بقول خودش تفاله اش را تف می کند
درمانده ای که نه می تواند دنیا را عوض کند و نه می تواند آنچه که هست را بپذیرد
از متن کتاب :
آریامهر همیشه در حسرتِ محبوبیت و قدرت بود، محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش
آریامهر آدم های بی اعتقاد و میان مایه را بر می کشید و بر سر کارها و سازمان های دولتی می گذاشت، آن فساد و بی فرهنگی با این رهبران دولتی، بی اعتقادی، کلبی صفتی را چنان پرورش داد که دستگاه حکومت و سلطنت مثل بنایی موریانه جویده به یک ضربت هوار شد و فرو ریخت
سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هر چند بزرگترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را می گیرد
ما ایرانی ها مردمی هستیم که پرسش نمی کنیم، در عوض پاسخ همه چیز را داریم، اهل دین و شیفتۀ ایمانیم نه مرد فلسفه و تفکر
در تهران چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب می کند، خشم و ستیزه جویی مردم بود، انگار همه با هم قهرند و همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش می روند که حق زندگی، اولیه ترین حق را، نه از دیگری بلکه از خودشان حتی سلب می کنند، موتوری ها نمونۀ بارز این حقیقت اند، انقلاب نشان داد از ماست که بر ماست، و توده از طبقه حاکم اگر ظالم تر و نادانتر نباشد، عادل تر و آگاه تر نیست
باری چشم عقل من نگران آینده است، آینده ای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود
مدّتهاست که توی جمجمه ام پُر از خالی ست، فکرها را خواسته و ناخواسته پس می زنم، چون همه دل مشغولی و دل واپسی است، همه پست و حقیر و از روی درماندگی ست که دمِ صبح، بیش تر آخرهای شب به سراغم می آیند، سرم از حس وحال هم خالی شده، مثل حوضی که آبش را کشیده باشند
چیز درستی نمی خوانم، کاری نمی کنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کرده ام که چه جوری ست، شادی کلمه ی درستی نیست، دل خوشی ست که از یادم رفته است، روزها دنبال دکان می گردم، از این محله به آن محله، فیگارو به دست
August 10, 2024
دو ماهِ تمام، صداى مسكوب توى گوشم بود و شاهدِ بيست سال از زيستش بودم.
مهم تر از واژه هاى مسكوب، كه خيلى برام غبطه برانگيزه، صداقتش در اين يادداشت ها و پرده بردارى از ضعف ها و اشتباهاتشه.
كه باعث شد بپذيرمش، باهاش همراه شم.
با حسى توامان از حسرت، ترس و خشم ، كه نه تنها از سرگذشتِ «مسكوب»، كه از سرگذشتِ « ما » نشأت مي گيره.
مسئله ى جالب و غم انگيزى كه معمولا درباره ى اين قالب از نوشتار، يعني يادداشتِ روزانه ى نويسنده وجود داره،
اينه كه با نزديك شدن به پايانِ كتاب، درواقع شما به پايانِ زندگىِ نويسنده نزديك مي شيد.
آخرين يادداشتِ اين كتاب، مربوط به سالِ ٧٦ مي شه، زمانى كه مسكوب درگيرِ آزمايش هاى متعدد براى تشخيص سرطانِ خون بوده.
يادداشت ها اينجا متوقف مي شه و مي ره براى چاپ،
و سالِ ٧٩ ، يعنى سه سال بعد، مسكوب فوت مي كنه.
اين توقف، توقفِ جوشِشى مدام و روزانه ست.
ناراحتم؟
قرار نبود، ولى به طرز غريبى آره.
Displaying 1 - 30 of 103 reviews






























