این کتاب مجموعه جستارهایی است که نویسندگان آن ها به زبانی شیوا تجربه شان را از بخشی از تاریخ انسان بودن روایت می کنند؛ روایتهایی از امید، شهامت و مقاومت؛ هرآنچه در زمانه بیم، در تاریکنای یاس قلبمان را روشن می کند و یادمان می آورد چه بسیار آدمیانی که در طول این تاریخ پر از نقطه های سیاه و سفید و سرخ و خاکستری رنج بسیار کشیده اند، اما در مسیر پاسداشت آزادی و برابری برای همگان، در مراقبت از شان انسان و احقاق حق طبیعت، گیاه و آب و خاک و هر آنچه جان دارد و جان شیرینش خوش است پاپس نکشیده اند. پل روگات لوب در این کتاب جستارهایی از نویسندگانی همچون واسلاو هاول، آرونداتی روی، آریل دورفمن و.... گردآوری کرده و کوشیده کتابش آنتولوژی ای باشد در باب امید سیاسی. کتابش بسیار مورد توجه همگان قرار گرفت و شد سومین کتاب سیاسی سال 2004 به انتخاب انجمن کتاب آمریکا و برنده جایزه ناتیلوس برای بهترین کتاب در زمینه تغییر اجتماعی.
Paul Rogat Loeb is an American social and political activist, who has strongly fought for issues including social justice, humanitarianism, environmentalism, and civic involvement in American democracy. Loeb is a frequent public speaker and has written five books and numerous newspaper editorials.
خانم آزاده کامیار از بین تعداد ۵۵ جستار از کتاب The Impossible Will Take a Little While که توسط Paul Loeb جمعآوری شده با این توضیح در مقدمه که "... در حال حاضر امکان انتشار تمام این جستارها وجود نداشت...' تعداد ۱۳ جستار رو انتخاب و ترجمه کرده.
وجه مشترک تمام این جستارها تجربهی مبارزه علیه حکومتهای استبدادی در نقاط مختلف جهان با تمرکز بر روی امید و ناامیدی در مسیر مبارزات است. نویسندگان بیشتر این جستارها افراد شناختهشده از جمله مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا، واسلاو هاول، آریل دورفمن، نادژدا ماندلشتام و ... هستند.
چیزی که بهروشنی از خوندن این جستارها عاید خواننده میشه تجربهی دستاول و حس آدمهاییه که از اقیانوسهای تاریکی گذشتند تا سرانجام به نوعی روشنایی دست پیدا کردند. به نظرم، هر ستمدیدهای شیفتهی این چکیدههای خِرَد و نور از دل ظلمت میشه. کلماتی که خیلی بیشتر از صرفاً حرف هستند.
چنانکه دوستان دیگهای همینجا اشاره کردهاند، گرچه این گزیده کوتاه و روان هست نمیتوان به سرعت خواند و پیش رفت. دلیلش هم اینه که بعد از خواندن هر جستار ظاهراً در اکثر افراد این نیاز ظاهر میشه که با اون محتوا خلوت کنند و به معناش بیندیشند.
در پایان نیازی به پافشاری نیست تا ارزش این کتاب برای هر خوانندهی ایرانی مشخص بشه و فقط این رو میگم که میشود اینجا جوابهایی برای بعضی سؤالها یافت؛ چه مقبول باشند چه نباشند این جوابها، حتماً فضایی برای اندیشیدن و گفتوگو فراهم میکنند.
پ.ن: کتاب رو هم دیدم که جناب مهرآیین معرفی کرده بودند و از اینکه حوصله و فرصت پیدا کردن و خوندنش رو داشتم خوشحالم و سپاسگزار از ایشون برای پیشنهادات ارزشمندشون.
"به متخصصان امر میسپارم که بگویند《از بالا》، یعنی از آنچه در سپهر قدرت رخ میدهد، میتوانیم چه انتظاری داشته باشیم. من هرگز امیدم را به آن بالا گره نزدهام. همیشه کنجکاو و کنجکاوتر بودهام که ببینم در《پایین》چه میگذرد، از《پایین》میشود چه انتظاری داشت، آنجا دستاوردمان چه خواهد بود و از چه میشود دفاع کرد. هر قدرتی در واقع اعمال قدرت بر کسی است و همیشه قدرت به طریقی به وضعیت ذهنی و رفتار کسانی که بر آنها حاکم است واکنش نشان میدهد، واکنشی که بیشتر ندانسته و سهوی است تا آگاهانه و عمدی. همیشه میتوان در رفتار قدرت، بازتابی از آنچه در آن《پایین》جاری است به دست آورد. هیچکس نمیتواند در خلاء حکومت کند. اعمال قدرت حاصل هزاران کشواکش بین جهان قدرتمندان و جهان بیقدرتان است، بیشتر به این دلیل که این جهانها هرگز مرز مشخصی ندارند: هر کسی در هر دو جهان بخش کوچکی برای خود دارد."
سمتوسوی دل (واسلاو هاول)
"صدای آدمی را نمیتوان خاموش کرد. صدا حقیقتی است. صدا زادهی نیاز آدمی به گفتن است. دهان را که ببندند، دستها به سخن درمیآیند. یا چشمها یا روزنههای پوست یا هرچه. زیرا تکتک ما حرفی برای گفتن داریم، حرفی که سزاست دیگران بستایند یا ببخشایند."
در ستایش صدای آدمی (ادواردو گالیانو)
"به آن مردان و زنان از لحظهی تولد گفته بودند حد و مرزهایی هست که نمیتوانند از آن بگذرند و چیزهایی که نمیتوانند بپرسند. گفته بودند ناکامیشان در زندگی حقشان است. گفته بودند این حقیقت آشکار که نمیتوانند از فقر رها شوند ثابت میکند سزاوار این وضعیتاند. ذاتشان حقیر، بیکفایت، خوار، بیارزش و کاهل است. در سراسر زندگی چنان با آنها رفتار کرده بودند انگار زیادی و ناقصاند. در سراسر زندگی یادشان داده بودند سرشان را پایین بیندازند و نگاهشان را به زمین بدوزند تا جان به در ببرند. هشدارشان داده بودند که اطاعت کنند و لاغیر. آیین فرمانبرداری را بر بندبند بدنشان حک کرده بودند. یادشان داده بودند تنها راه خلاصی از نکبت و تیرهروزی تک و تنها پیش رفتن است. هرکس باید با چنگ و دندان راهش را به بالا باز کند، به جایی که اگر بخت یار یا به قدر کفایت بیرحم باشد، میتواند به استثمارگر برادران خود تبدیل شود."
سیاهچاله (آریل دورفمن)
"...آن سیاهچاله که ما را در خود فرومیبلعید، با بازگویی سرسختانه و نوستالژیک گذشته و اعتبار بخشیدن به آن ناپدید نمیشد، زیرا آن گذشته مسئول آیندهای بود که اکنون زندگیاش میکردیم و تا زمانی که این مسئولیت را، مسئولیتمان در قبال این فاجعه را، به رسمیت نمیشناختیم، هیچچیز تغییر نمیکرد. میتوانستیم تقصیر را به گردن سیا، آمریکا، طبقهی حاکم و ارتش بیندازیم، اما آنها هرگز بر ما چیره نمیشدند اگر میتوانستیم اکثریت مردم شیلی را پشت اصلاحات جمع کنیم. هرچند حالا دیگر گذشتهها گذشته..."
سیاهچاله (آریل دروفمن)
"صادقانه بگویم، هرگز در هیچ جنبش عملگرایی شرکت نداشتهام که مطابق با جدول زمانی کسانی که به ناروا در رنج و عذاب نیستند،《بهموقع》بوده باشد. سالهای سال این جمله را شنیدهام که《صبر کنید!》این جمله برای هر سیاهپوستی بهشدت آشناست.《صبر کنید》برای ما یعنی《هرگز》. ما هم باید به حرف قانونگذار برجستهی دیروز برسیم که گفت《به تأخیر انداختن بیش از حد عدالت انکار عدالت است.》"
"... ما مردمان این نسل باید توبه کنیم، نه فقط برای رفتار و گفتار تند و گزندهی مردمان شرور، بلکه برای سکوت هولناک مردمان خیرخواه..."
نامهای از زندان بیرمنگام (مارتین لوتر کینگ)
"واسلاو هاول گفته کسانی که تسلیم حکومت دیکتاتوری میشوند《دروغی را زندگی میکنند》و آنهنگام که میکوشند《حقیقت را زندگی کنند، بمبی را در جامعه منفجر میکنند که قدرت سیاسی آن بیحساب است.》انجام این کار شهامت میخواهد، بهخصوص وقتی دیکتاتور به زور سرنیزه حکومت میکند."
ایستادگی در برابر هراس (پیتر آکرمن و جک دووال)
"... ورود به قلمروی نبودن باعث شده بود حسی به مرگ نداشته باشم. در برابر سرنوشت حتی هراس هم رنگ میبازد. هراس سوسویی از امید، شوق زندگی و ابراز وجود در خود دارد. احساسی عمیقاً اروپایی است و پروردهی عزتنفس، حسی که میگوید تو ارزشمندی، حق و حقوق، نیازها و آرزوهایی داری. آدمی به آنچه به او تعلق دارد میچسبد و میترسد مبادا از دستش بدهد. هراس و امید به یکدیگر پیوند خوردهاند. امید که از دست برود، هراس هم از بین میرود، دیگر چیزی نیست که بخواهی از آن بترسی."
"... این شیوهی آدمی است برای آنکه ردی از خود باقی بگذارد، به آدمها بگوید چگونه زیسته و جان داده است. او با فریادهایش مدعی حق زندگیاش میشود، به جهان بیرون پیام میفرستد، کمک میطلبد و از آنها میخواهد مقاومت کنند. آن زمان که هیچچیز باقی نمانده باشد، باید که فریاد کشید. سکوت به واقع جرمی است علیه انسانیت."
امید علیه امید (نادژدا ماندلشتام)
"《به آفریقای جنوبی نگاه کنید. آنها کابوسی به نام آپارتاید داشتند. آن کابوس تمام شد. کابوس شما هم تمام خواهد شد. آنان مشکلی حلناشدنی داشتند. حالا دارند حلش میکنند. دیگر هیچکس هیج مشکلی را در هیچکجای دنیا حلناشدنی نمیپندارد. برای شما هم امیدی هست.》"
بدون بخشایش آیندهای در کار نخواهد بود (دزموند توتو)
امید پیشگویی نیست، موضع گیری روح است، سمت و سوی دل است. امید از جهانی که آدمی در همان دم تجربه میکند، فراتر میرود و آن سوی افقهای این جهان لنگر میافکند. چند جستار درباره امیدواری بخصوص در شرایط سخت از نویسندگان و کتابهای مختلف
این رو بعد از روزها پراکنده یا تکراری خوندن دست گرفتم و بعد از مقدمهی مترجم درحالیکه نفسم حبس شده بود گذاشتمش کنار، احساس کردم کتاب موردعلاقهی جدیدم رو پیدا کردهم، و برای اون روز کافی بوده و لازم دارم همینقدر ذرهذره بخونمش. و تا تونستم طولش دادم. شبی تقریبا یک جستار میخوندم، و از یه جایی به بعد که دیگه داشت سختم میشد و لذت بردنم بیش از اونی بود که بعد از یک جستار 2-3صفحهای بتونم متوقف شم و بذارمش برای فردا، فقط خودم رو با این یادآوری امیدوار میکردم که حجم اصلی کتاب تقریبا سه برابر این مقداره، بلکه هم بیشتر، و این مقدار رو تونستهن براش مجوز ترجمه بگیرن فقط. و میشه بعدش برم سراغ بقیهش. در یک کلام بخوام بگم معرکه ست. ایده بینظیره اصلا، حتی پیش از شروع خود جستارها. ایدهی اینکه آدمها در سیاهترین دورانها و سختترین شرایط، که معمولا به نوعی از دیکتاتوری میرسه ریشهش، چطور دووم آوردهن و ادامه دادهن و چه چیزی روزنهی امیدی بوده براشون که باعث ادامه دادن میشده، و دونستن شرایط آدمهای مختلفی که در ظاهر فرسنگها از ما دورن اما در نهایت نوع ناامیدی و تاب آوردنشون به رغمش بهمون شبیهه، چقدر میتونه کمک کنه ما هم هنوز دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنیم. و برای این کار جمعآورنده رفته سراغ یک عالم کتاب مجموعهجستار و زندگینامه و خودزندگینامه و خطابه و همهچیز، و بخشهای باورنکردنیای ازشون کشیده بیرون. اسامی آشنا توش خیلی زیاده، از نلسون ماندلا و مارتین لوتر کینگ گرفته (که من مطمئن بودم قراره اینها دیگه لااقل شعاری و کلیشه باشه و نبودن،هر دو جستار از دورانهای زندانشون انتخاب شده بود و دوتا از جستارهای موردعلاقهم شدن اصلا، وقتی مثلا ماندلا از ارتباط ویژهش با زندانبانهاش میگفت و بعد بحث رو به این میرسوند که بعد از آزادی از اون زندانه که برای اولین بار درگیر این میشه که میخواد برای آزادیای بجنگه که ستمدیده و ستمگر، زندانی و زندانبان هر دو بهرهای داشته باشن ازش) تا واسلاو هاول یا دورفمن که من درواقع کتاب رو پیش از هر چیز بهخاطر اسم این یک نفر خریده بودم ولی در عمل دیدم حتی معرکه بودن همیشگی دورفمن وقتی این بار به سراغ نقد خودشون رفته و نه مثل اکثر مواقع به سراغ نقد کردن پینوشهایستها، وقتی از دوقطبیای حرف میزنه که در جامعهشون به وجود اومده و این بار به این توجه که خودش و دوستانش چقدر در این وضعیت مقصرن، فارغ از نهاد حکومت و همه ی طرفدارانش، فقط بخشی از معرکه بودن کل منسجمیه که کتاب رو تشکیل داده، و تا حتی نامهای کاملا ناشناس و غریبهای مثل وائل غ��یم که جستار معرکهای داره با نام «ما همه خالد سعیدیم»، درباره بهار عربی و گروه فیسبوکی کوچکی که یک روز یکنفره و ناشناس شروعش میکنه چون میبینه نمیتونه فقط بشینه و کشته شدن یک بیگناه رو تاب بیاره و هیچ کار نکنه، و بعد تبدیل به چه حرکت عظیمی میشه. یا پیتر آکرمن و جک دووال که رفتهن سراغ مادران ناپدیدشدگان آرژانتین، دادخواهی آرام و کمجمعیتی که توسط این مادرها که فرزندانشون ازشون گرفته شده شروع میشه و بعدها تبدیل به اتفاق بزرگی میشه. یا تکتک جستارهای دیگه، که بعضا حتی یک یا دو صفحه بودن اما همونها هم کافی بود برای اینکه بفهمی تنها نیستی، که حرکات فردی و بیحاصل و کوچکت ممکنه نتیجهای فرای تصورت داشته باشن، و که این ترکیب یاس و امید بالاخره به جایی میرسه، اگر نه امروز و فردا اما حتما پسفردا یا روز بعد از اون.
«در مرکز خریدها حراج نیم فصل برقرار است.همه چیز چوب حراج خورده،اقیانوس،رود،نفت،بانک ژن،زنبور،،گل،کودکی ،کارخانه های آلومینیوم سازی،شرکت های تلفن،خرد،طبيعت،حقوق مدني،زيست بوم،هوا،تمام ٤٦٠٠ سال تكامل،همه اش با هم بسته بندي و مهروموم شده،برچسب خورده،ارزش گذاري شده در قفسه ها در دسترس است(اما پس گرفته نميشود)،عدالت هم،همان طور كه گفتم در حراج است.هر چه پولت بيشتر حقت بيشتر.» سپتامبر بیا آرونداتی روی
نفرت آدمی از چیزها آدم ها را به سکوت وا میدارد قوس و قزح کلمات را از چشم ها می اندازد بدی ها را و خوبی ها را…و خوبی ها را.و خوبی ها را.
کتاب شامل ۱۳ جستاره که از کتاب اصلی انتخاب شدن چون ظاهرا همهی جستارهاش قابل چاپ در ایران نبودن متاسفانه. خیلی لذت بردم از خوندنشون به جز اون جستار آخر که دید مذهبیش پررنگ بود که از یه اسقف انتظار میرفت البته :) نوشتهی هاول "سمت و سوی دل" خیلی زیاد برام قابلدرک بود و در کل همهشون برای شرایط ما ملموس و جذاب بودن. یه قسمتی از جستار "ایستادگی در برابر هراس" سانسور شده که مترجم تو پیج اینستاش گذاشته و میتونید بخونید.
کتاب سرگذشت یاسم و امید جستارهایی از واتسلاف هاول و آریل دورفمن گرفته تا نلسون ماندلا و لوتر کینگه. چیزی که من در بعضی از این جستارها باهاش مشکل داشتم این بود که گاه به شکل غیرواقعبینانهای خوشبینانه بود. اما یکی از افرادی که باهاش این کتاب رو خوندم بهم گفت میتونه به خاطر این باشه که اون افراد که اینها رو نوشتن خواستن امیدبخش باشن برای افرادی که تو چنین شرایطی زندگی می کنن. تا حدی قانع شدم اما به عنوان کسیکه همچنان داره تو این کشور زندگی میکنه هرچند که جملهی " آنقدر راه میرویم تا از پای بیفتیم " قشنگ و آرمانیه اما این روزها نمیدونم چقدر میشه بهش عمل کرد. خوندن چنین جستارهایی گاهی به آدم کمک میکنه که چطور افراد دیگه از چنین وضعیتها و دورههای تاریخی که گاه اصلا کوتاه مدت نبوده و یه مبارزهی مستمر بوده، جون سالم به در بردند اما گاهی با خودت میگی اما به چه قیمتی؟ و به تمام آدمهایی که نتونستن دووم بیارن یا قربانی چنین شرایطی شدن فکر میکنم. یه بخشی از کتاب که مادرها دست به مبارزه میزنن و غم انگیز و توامان دلنشین بود: معلوم است که به ما میگفتند دیوانه. نیروهایی تا دندان مسلح چطور میتوانستند اعتراف کنند که گروهی زن مسن آنها رو نگران و مضطرب کرده اند؟ هرطور نگاه کنید ما دیوانه بودیم. وقتی همه از ترس و وحشت جا زده بودند، ما گریان و نالان در خانه نماندیم. به خیابانها رفتیم تا با آنها رودررو شویم. بله دیوانه بودیم، اما این تنها راه بود برای آنکه عقلمان را از دست ندهیم.
«پل روگات لوب، کنشگرای آمریکایی بیش از چهل سال از عمرش را صرف پژوهش کرده و دربارهٔ مسئولیت شهروندی تمام شهروندان زمین و اهمیت توانمندسازی افراد نوشته، دربارهٔ اینکه چرا برخی عمرشان را صرف تعهدی اجتماعی میکنند و برخی از مسئولیت شهروندی خود گریزاناند. او کوشیده این کتاب آنتولوژیای باشد درباب امید سیاسی، به همین دلیل به سراغ جستارهایی به قلم نویسندگانی نامآشنا رفته که هریک از نگاه خود به زبانی شیوا تجربهشان از بخش بسیار کوچکی از تاریخ انسانبودن را برایمان روایت میکنند، روایتهایی حقیقی از امید و ناامیدی، شهامت و هراس و صدالبته مقاومت؛ هرآنچه در زمانهٔ بیم، در تاریکنای زمهریر یأس قلبمان را روشن میکند و یادمان میآورد چه بسیار آدمیانی که در طول این تاریخ پر از نقطههای سیاه و سفید و سرخ و خاکستری مثل ما رنج بسیار به جان کشیدهاند اما پا پس نکشیدهاند در پاسداری از آزادی و برابری تمامی انسانها از هر نژاد و قوم و مذهبی که هستند، در مراقبت از شأن انسان و احقاق حق طبیعت، گیاه و آب و خاک و هرآنچه جان دارد و جان شیرینش خوش است.
در زمانهٔ اخبار بد، در روزهای پر از چهکنمچهکنم، در روزگاری که راست کژ و کژ راست مینماید، در ایامی که بسیار دلت میخواهد بتوانی بگویی اصلاً به من چه، اصلاً چرا من، این جستارها برای ما شبیه چراغی هستند که در ظلمات، در آن دوردستها روشن است و به یادمان میآورد در زمانهای که شباهنگام به کشتن چراغ میآیند، هنوز هست کسی که به خود زحمت برافروختن چراغ بدهد و تا وقتی او هست ما هم باید باشیم، محکم و استوار باشیم.»
فهرست جستارها:
سالهای سیاه از نلسون ماندلا
سمتوسوی دل از واتسلاو هاول
در ستایش صدای آدمی از ادواردو گالیانو
کودکی و شعر از پابلو نرودا
ناامیدی دروغی است که به خودمان میگوییم از تونی کوشنر
ما همه خالد سعیدیم از وائل غنیم
سپتامبر بیا از آرونداتی روی
سیاهچاله از آریل دورفمن
نامهای از زندان بیرمنگام از مارتین لوتر کینگ
ایستادگی در برابر هراس از پیتر آکرمن و جک دووال
امید علیه امید از نادژدا ماندلشتام
فقط عدالت میتواند راه بر نفرین بربندد از آلیس واکر
بدون بخشایش آیندهای در کار نخواهد بود از دزموند توتو
بهترین کتاب دو سال گذشته ، بعد از سرکوب و اعدام های (کشور غربستان)که گذشت حال هیچ کدام از ما به حال قبل برنگشت ، حس مشترک بین ملیون ها نفر این کتاب انگار ، تسکین دهنده و راه گشا و در آخر راه حل بود که از دور باطل جامعه کوتاه مدت خارج بشیم ، مجموع ۱۳ برش از کتاب هایی درباره انقلاب ، آزادی و آینده پیش رو ، دوباره میخونمش
من سرگذشت یاسم و امید قطعههایی از کتابهای مختلف است که در دوران حکومتهای دیکتاتوری و آپارتاید نوشته شدهاند. کتاب به خوبی جلوه احساسات و اهداف نویسندگان را نشان میدهد که هرکدام متناسب با فضای همان کشور و و دوره است.
کتاب خوبی بود و از خوندنش لذت بردم. هرچند نقدهای زیادی بهش وارد هست، مثلا میشه به انسجام نداشتن جستارها اشاره کنیم که پیدا کردن ارتباط بینشون گاهاً سخت میشد. ولی در کل سعی کرده بود حول مفاهیم آزادی و امید و... بچرخه، و خیلی جاها ما میتونستیم باهاش همذاتپنداری کنیم. من بعد از خوندن جستارهای "ما همه خالد سعیدیم" و "امید علیه امید" کتاب رو گذاشتم کنار تا قلبم یکم آروم بشه از یادآوری اون همه غم. واقعاً اینجور کتابها همیشه برای آدم تلنگری میشن که یادش بیاد توی چه وضعیتی داره زندگی میکنه. و هرچند خوندنشون دردناک و غمانگیزه، اما چارهای جز این نداریم. مگر همین کلمات به دادمون برسن و بهمون بفهمونن تنها نیستیم و شاید روزی آزاد بشیم!
«آن زمان که هیچ چیز باقی نمانده باشد باید فریاد کشید. سکوت به واقع جرمی است علیه انسانیت.»
بعد از نزدیک پنج ماه موفق شدم یک کتاب بزرگسال را از ابتدا تا انتها در کمتر از یک هفته بخوانم. این کتاب رو به پیشنهاد دوستم پ شروع کردم. در روزهایی که تازه آتش بس شده بود گفت که در دوازده روز جنگ این را خوانده و الحق که چه پیشنهاد درستی برای این روزهای ما بود. این کتاب درواقع منتخبی از نوشتههای سیاستمداران و متفکران مختلف در آثارشان است. آریل دورفمن، واسلاو هاول، مارتین لوترکینگ و... هرکدام سهمی در این کتاب دارند. مطالعه و تعمق در دیدگاهشان به سیاستمداری و آنچه در سرزمینشان در حال رخ دادن است، در فهم و تغییر وضع امروز ما میتواند مؤثر باشد.
از کل این کتاب جستار «سپتامبر بیا» رو برمیدارم. یکی از بهترین جستارهاییه که خوندم. سبک مورد علاقهم همینه. یک موضوع رو برداری و اینطوری به زمانهای متفاوتی ببریش تا در نهایت حرف از یه چیز بزنی. حرف اصلی این جستار هم استعمار آمریکاست و وضعیتی که برای جهان درست کرده. متن به شدت جدی و به شدت انسانیه. به معضلات بزرگی کوتاه و دقیق میپردازه. هر چند جستارهای دیگه مثل متن لوترکینگ و دورفمن هم خوب بودن ولی بعد از سپتامبر بیا جستار آلیس واکر عزیز برام درخشان و امیدبخش بود. این جستار در دفاع از هر چیزی که الان لازمه ازش حرف بزنیم نوشته شده. دفاع از فرودست، محیط زیست و زندگی.
برای هر جستار و نگاه هر نویسنده یک کلمه یا ترکیب انتخاب کردم که حس و برداشت من از نوشته آنهاست به ترتیب: ماندلا: خوش بینی وسلاو هاول: امید ادواردو گالیانو: رابطه نرودا: برادری تونی کوشنر: حضور وایل غنیم: فیسبوک آروانداتی روی: قدرت آریل دورفمن: فهم مخالف مارتین لوتر کینگ: استفاده خلاقانه از زمان یا صبرکنید! یعنی هرگز پیتر آکرمن و جک دووال: شهامت نادژدا ماندلشتام: علیه سکوت آلیس واکر: زدودن نفرین دزموند توتو: بخشش گویا مواد اولیه و لازم برای هر تغییر سیاسیای میتونن باشن.
این کتاب شامل ۱۳ جستار از نویسندههای مختلف است که مترجم از کتابthe impossible will take a little while انتخاب کرده. این جستارها حول اقدامات کوچک و امیدوار ماندن در زمانه استبداد است. من از بین آنها فقط از سه جستار سمتوسوی دل از واتسلاو هاول، سیاهچاله از آریل دورفمن و ایستادگی در برابر هراس از پیتر آکرمن و جک دووال خوشم آمد. _____________________________________________ تاریخ چیزی نیست که در جای دیگر رخ بدهد، ما همه در آن نقش داریم. آن زمان که هیچ چیز باقی نمانده باید فریاد کشید سکوت به واقع جرمیست علیه انسانیت.
برای من خواندن این کتاب احساسات زیادی رو زنده میکرد، از خشم و ترس و ناراحتی گرفته تا حس قدرت و امیدواری (همانطوری که از اسم کتاب هم پیداست). بیشتر از همه از جستار دوم خوشم آمد و پیش خودم گفتم چقدر حیف که زودتر این کتاب را نخواندم، احتمالا اگر چندسال پیش این کتاب سر راهم قرار میگرفت مسائل حداقل توی ذهن من طور دیگری پیش میرفت. این کتاب به شدت حس همدردی را هم فعال میکند مخصوصا جستاری که در مورد مادرانی بود که فرزندانشان گم شده بودند. این کتاب پر بود از جملات قصاری که میتوان بُرید و گوشه گوشه اتاق نصب کرد تا یادآوری کنند که این وضع همیشگی نیست و بودن افرادی که با یاس هم به امیدواری رسیدند.
در جهان معاصر که بحرانها و شکستها در سطوح گوناگون فردی و اجتماعی روزبهروز بیشتر رخ مینمایند، نوشتن و اندیشیدن دربارهی یأس و امید به ضرورتی انکارناپذیر بدل شده است. کتاب من سرگذشت یأس و امید: سیزده جستار در چنین بستری شکل گرفته و میکوشد به زبان جستارنویسی، یعنی گونهای از نوشتار که میان روایت شخصی و تأمل عمومی حرکت میکند، تجربهی انسانی را در نسبت با این دو مفهوم بنیادین صورتبندی کند. این اثر نه صرفاً گردآوری سیزده متن پراکنده، بلکه سفری فکری و احساسی است که خواننده را از وادیهای تیرهی فروپاشی و ناکامی عبور میدهد و به امکانهای نو در افق امید میرساند؛ امیدی که به هیچوجه سادهدلانه یا رمانتیک نیست، بلکه برآمده از مواجههی صادقانه با تاریکی و یأس است.
آنچه این کتاب را از بسیاری آثار مشابه متمایز میکند، انتخاب جستار بهعنوان فرم نوشتاری است. جستار به نویسنده اجازه میدهد که از یکسو روایت فردی خود را به میان آورد و از سوی دیگر، آن را به پرسشها و دغدغههای عامتری پیوند زند. همین ویژگی سبب میشود که خواننده نه با متنی کاملاً فلسفی و دشوار روبهرو باشد و نه صرفاً با خاطرات شخصی یک فرد؛ بلکه با گونهای نوشتار مواجه شود که همزمان او را به همدلی و اندیشیدن فرامیخواند. در این میان، سیزده جستار کتاب همچون حلقههایی بههمپیوسته عمل میکنند؛ هر یک استقلالی نسبی دارند، اما در مجموع، پیکرهای واحد را میسازند که در آن یأس و امید همچون دو نیروی دیالکتیکی مدام در رفتوآمدند. کتاب با تأمل در تجربههای یأس آغاز میشود. نویسنده در جستارهای نخستین، لحظاتی از زندگی را به تصویر میکشد که در آنها شکستها، فروپاشیها یا بنبستها بر انسان غلبه کردهاند. در این لحظات، فرد نهتنها با ناکامی بیرونی بلکه با نوعی خلأ درونی مواجه میشود؛ خلأیی که بهظاهر هیچ راه برونرفتی باقی نمیگذارد. اما اهمیت روایت نویسنده در این است که یأس را نه بهعنوان پایان خط، بلکه بهمنزلهی نوعی بیداری معرفی میکند. یأس در این کتاب، لحظهای است که در آن تمام توهمها و نقابها فرو میریزند و انسان خود را بیپرده در برابر واقعیت مییابد. درست در همین لحظه است که امکان اندیشیدن به امیدی دیگر، امیدی واقعیتر، فراهم میشود. به بیان دیگر، یأس در اینجا مقدمهی امید است، نه نفی کامل آن.
هر یک از جستارها به موضوعی خاص میپردازد: تجربهی بیماری و فرسودگی بدن، شکستهای عاطفی و روابط انسانی، مواجهه با مهاجرت و بیوطنی، و همچنین ناامیدیهای جمعی ناشی از شرایط سیاسی و اجتماعی. این گستردگی موضوعی نشان میدهد که یأس و امید مفاهیمی انتزاعی یا صرفاً روانشناختی نیستند، بلکه در تار و پود زندگی روزمره و ساختارهای اجتماعی تنیده شدهاند. نویسنده با مهارت میکوشد نشان دهد که حتی در عرصههای کلان اجتماعی نیز، تجربهی یأس به همان اندازه ملموس و تأثیرگذار است که در عرصهی فردی. برای مثال، وقتی از ناامیدیهای سیاسی یا شکستهای جمعی سخن میگوید، درواقع همان منطقی را دنبال میکند که در تجربهی شخصی یک شکست عاطفی یا بیماری بازتاب یافته است: منطق فروپاشی و امکان بازسازی. نثر کتاب، آمیزهای است از شاعرانهگی و دقت تحلیلی. نویسنده بارها به استعارهها و تصویرسازیهای ادبی متوسل میشود تا عمق تجربهی یأس و امید را منتقل کند. در عین حال، تلاش میکند که این تجربهها را در قالب مفاهیم دقیقتری نیز صورتبندی نماید. همین دوگانگی زبانی باعث میشود که کتاب از یکسو برای مخاطبان عام جذاب باشد و از سوی دیگر، برای خوانندگان جدیتر نیز ظرفیت تحلیلی داشته باشد. گاه ممکن است همین انتخاب زبانی به ابهام بینجامد و خواننده در میان استعارهها سردرگم شود، اما در مجموع، این لحن ترکیبی یکی از نقاط قوت اثر است.
یکی از برجستهترین دستاوردهای مفهومی کتاب، بازتعریف امید است. امید در این جستارها نه احساس خوشبینانهای است که فرد در شرایط مساعد تجربه میکند، و نه وعدهای توخالی برای آیندهای نامعلوم. امید در اینجا به معنای کنش است؛ کنشی که تصمیم به ادامه دادن را نشان میدهد، حتی زمانی که همهچیز به بنبست رسیده است. این فهم از امید، آن را از سطح روانشناختی فراتر میبرد و در سطحی اخلاقی و حتی سیاسی قرار میدهد. امید به این معنا نوعی مقاومت است؛ مقاومتی در برابر شرایطی که یأس را به انسان تحمیل میکنند. در برابر فروبستگیها، امید همان نیرویی است که انسان را وامیدارد بایستد، بیندیشد و دوباره امکان بسازد.
اما ک��اب تنها به ستایش امید بسنده نمیکند. یکی از ارزشهای آن این است که یأس را نیز جدی میگیرد و از سادهسازی یا نفی آن پرهیز دارد. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که هیچ امیدی بدون عبور از وادی یأس پدید نمیآید. امیدی که بر انکار یأس بنا شده باشد، زودگذر و شکننده است. در مقابل، امیدی که پس از مواجهه با تاریکی و اعتراف به شکست شکل گیرد، ریشهدارتر و پایدارتر است. بدین ترتیب، یأس و امید در این کتاب دو قطب متخاصم نیستند، بلکه لحظاتی از یک فرایند واحدند؛ فرایند مواجههی انسان با زندگی در تمامی ابعادش. از منظر انتقادی، میتوان گفت که کتاب در برخی جستارها بیش ��ز حد بر روایت فردی متکی است و کمتر به زمینههای ساختاری یا جمعی توجه نشان میدهد. این امر سبب میشود که در بعضی بخشها، تحلیلهای اجتماعی یا سیاسی به حاشیه رانده شوند و تجربهی شخصی نویسنده مرکزیت یابد. البته این ویژگی تا حدی ناشی از ماهیت جستار است که ذاتاً به تأمل فردی گرایش دارد. با این حال، گاه خواننده انتظار دارد که پیوند میان تجربهی فردی و ساختارهای کلانتر با وضوح بیشتری نشان داده شود. افزون بر این، در برخی جستارها زبان شاعرانه چنان غالب میشود که وضوح تحلیلی تحتالشعاع قرار میگیرد. با وجود این محدودیتها، کتاب در مجموع توانسته است توازن نسبی میان روایت و تحلیل را حفظ کند.
در نهایت، میتوان گفت که من سرگذشت یأس و امید: سیزده جستار اثری است که توانسته میان ادبیات و فلسفه، میان روایت و تحلیل، و میان فردی و جمعی پلی بزند. این کتاب خواننده را به سفری میبرد که در آن ابتدا با تاریکی و فروپاشی مواجه میشود، اما در ادامه یاد میگیرد که چگونه میتوان از دل همان تاریکی امکانهای نو آفرید. امید در اینجا دیگر نه رؤیای خام، بلکه تصمیمی آگاهانه است؛ تصمیمی برای ادامه دادن، برای بازسازی و برای مقاومت. چنین امیدی است که میتواند نهفقط فرد، بلکه جمعها و جامعهها را نیز به حرکت درآورد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
اول از همه بگم که کتاب خیلی روان و خوش خوانه و اگه مثل من تو کتابا دنبال کلید واژه برای سرچ کردن میگردین چیزای جالبی تو این کتاب پیدا میشه.
کتاب رو تقریبا دو روزه تموم کردم و بعضی جاها ناخودآگاه به خودم اومدم و دیدم دارم گریه میکنم. داستان این کتاب و آدمهاش داستان خود ماست در زمانهای دیگه، برای همین انگار داشتم عقاید آدمهای مختلف رو در یک جنگ مشابه میشنیدم که گاهی باعث میشد عقاید خودم رو به چالش بکشم. در نهایت این کتاب برای من مثل یک امید دوباره بود برای موندن تو راهی که میدونی درسته اما به نتیجه رسیدنش احتمالا سالها طول میکشه. به قول آیدا سوارس در جستار ایستادگی در برابر هراس :«معلوم است که به ما میگفتند دیوانه. نیروهایی تا دندان مسلح چطور میتوانستند اعتراف کنند که گروهی زن مسن آنها را نگران و مضطرب کردهاند؟ هرطور نگاه کنید ما دیوانه بودیم. وقتی همه از ترس و وحشت جا زده بودند، ما گریان و نالان در خانه نماندیم. به خیابانها رفتیم تا با آنها رودررو شویم. بله، دیوانه بودیم، اما این تنها راه بود برای آنکه عقلمان را از دست ندهیم.»
سومین نوشته کوتاه بود ولی خیلی تاثیر گذار. مثل یک شعر شاید که دو بار و چند بار بخوانی
چهارمین نوشته دیگه واقعا شعر بود از پابلو نرودا خیلی لطیف و عمیق
روایت سپتامبر بیا ساده و سرراست بیان ساختارهای ابر قدرت امروزه
همه اش رنجه که به اشکال مختلف ستم بر انسان تحمیل شده و چقدر همگی تامل برانگیزه و دردآوره
روایت فقط عدالت میتواند راه بر نفرین بربندد از حلوق یک زن سیاه بر ضد مرد سفیدپوست قدرتمند، بیان احساس و دردش بسیار جدی بود که به سرعت میتونیتی خودت روجاش میگذاشتی
آیا انسان به زمین نیومده که فساد و تباهی بیاره ؟
کتاب در مجموع بسیار درگیرکننده بود حتی در تجربه هایی که خودمون مشابهش رو نداشته ایم. اما از اونجایی که ما هم تجربه در ظلم قرار گرفتن تو حوادث سیاسی و ... رو زیاد داریم این درگیرکنندگی بیشتره. رنج آلوده دردناکه
روی جلد کتاب به مخاطبان وعده میده که قراره چند تا جستار بخونن اما چند تا جستار نیست. درواقع قلع و قمعی از چند کتابه! مشکل فقط این نیست که کتابسازی کردن مشکل اینه که وقتی یه نویسنده جستار مینویسه منطق روایتی متفاوته میچینه با وقتی یه کتاب مینویسه. همین هم باعث شده که در بعضی از بخشها یه توضیحاتی در پرانتز بیارن تا خواننده فلکزده ایرانی بفهمه ماجرا چیه. ضمن اینکه انتخابها هم چندان درخشان نبودن. انتشار چنین کتابهایی مایه تاسفه واقعا
کتاب «من، سرگذشت یأسم و امید» چون چراغی در تاریکی، روایتهایی واقعی و الهامبخش از انسانهایی است که در سختترین شرایط، امید را زنده نگه داشتند. جستارهایی از نویسندگانی چون نلسون ماندلا، مارتین لوتر کینگ و آریل دورفمن به ما یاد میدهند که حتی یک نفر هم میتواند تغییر بزرگی بسازد. ترجمه روان و گزینش دقیق آزاده کامیار، کتاب را برای مخاطب ایرانی قابل لمس و دلنشین کرده. اگر در دل ناامیدی به دنبال جرقهای برای برخاستن هستی، این کتاب دقیقاً همان جرقه است....