بانو، دختر خان سالار، خواب سواری را ديده بود که نشسته بر اسب سفيدش، تاختکنان وارد قلعه میشود. چند ماه بعد، در يک شب زمستانی که سرمايش استخوان را سياه میکرد، غريبهای وارد دولت آباد شد. غريبه، با زدن چند ضربه بر در اولين خانه، صدای مرد خانه را شنيد که میگويد: - کيستی؟! - غريبهام. راه گم کردهام. - برو به قلعه. برو به مسجد. - کدام قلعه؟ کدام مسجد؟
کدام عشق آباد کتاب اول از سهگانه برزخ شامل کتابهای: کدام عشقآباد؛ هفت شهر عشق؛ به وطنم باز خواهم گشت انتشارات خاورلن، پاریس ۱۳۷۷ ISBN 2912490138